حضرت زهرا در بستر بيماري

 

حضرت زهرا(س) بيمار شد. اولين کسي که به عيادت آن حضرت آمد اُمّ سَلَمه بود. گفت: اي دختر رسول خدا، شب را چگونه صبح کردي؟ فرمود:

حزن و اندوه قلبم را فرا گرفته، به سبب از دنيا رفتن پيامبر و ستمگري به وصي پيامبر، حجاب علي را هتک کردند [کنايه است از جسارت به حضرت زهرا(س)]؛ همان که امامتش را غصب کردند، بر خلاف آنچه که خدا در قرآن نازل کرده و پيامبر در سنّت خود بيان فرموده بود. سبب اين کار کينه هايي بود که از بدر (از علي) به دل داشتند و انتقام و طلب خون هايي که در اُحد ريخته بود. اين منافقان دشمني علي را در دل هايشان پنهان داشتندو آن گاه که خلافت را گرفتند و به هدف رسيدند، يکباره، ابر اهلِ شقاق بر ما باريدن گرفت و بلا بر ما فرو ريخت. بند کمان ايمان از سينه هاي آنان بُريد و آنچه دل هايشان مي خواست، به سبب غرور دنيا به ما آزار کردند. اينها همه به جهت آن بود که علي پدران آنان را در نبردهاي سخت و در منازل شهادت کشته بود .

 

·       شوق حضرت زهرا به شنيدن صداي اذانِ بلال

·       عيادت زنان مهاجر و انصار از حضرت زهرا

·       عيادت ابوبکر و عمر از حضرت زهرا

·       وصيت حضرت زهرا و دفنِ شبانه آن حضرت

·       وضع مدينه پس از شهادت حضرت زهرا و تحقق پيشگويي هاي آن حضرت

·       بيعت اميرالمؤمنين پس از شهادت حضرت زهرا و دليل آن

 

شوق حضرت زهرا به شنيدن صداي اذانِ بلال

از هنگامي که پيامبر(ص) رحلت کرد بلال نيز خاموشي گزيد و لب به اذان نگشود. روزي حضرت زهرا(س) شوق شنيدن صداي اذان مُؤَذّنِ پدر را کرد. چون اين خبر به بلال رسيد، واذان گفت. حضرت زهرا(س)، در اثر شنيدن صداي اذان بلال، به ياد پدر و روزگار حيات وي افتاد پس ناله اي کرد و به روي زمين افتاد و بيهوش شد. مردم گفتند: بلال، بس کن که دختر پيامبر از دنيا رفت. پنداشتند که حضرت فاطمه(س) از دنيا رفته است. بلال اذان را قطع کرد. وقتي زهرا(س) به هوش آمد از او خواست تا اذان را تمام کند قبول نکرد و گفت: مي ترسم بر شما، از آنچه هنگام شنيدن صداي اذان من بر سر خود مي آوريد. پس آن حضرت، بلال را از اذان گفتن معاف داشت

 

عيادت زنان مهاجر و انصار از حضرت زهرا

آن گاه که حضرت زهرا(س) به بيماري منجر به وفاتش دچار شد، زنان مهاجران و انصار به عيادت وي رفتند و به او گفتند: اي دخترِ پيامبر، با اين بيماري در چه حال هستي؟ حضرت زهرا(س) حمد و ثناي خدا را بجا آورد و صلوات بر پدرش فرستاد، سپس فرمود:

من از دنياي شما سير شده ام؛ از مردان شما کراهت دارم و به دورشان افکنده ام، پس از آنکه آزمايششان کردم.   زشت باد کندي آنها، شکستگي شمشيرشان، سستي نيزه هايشان و تباهي رأيشان. طناب گناهشان را بر گردنشان انداختم و ننگِ کارشان را بر خودشان افکندم

دور باد قوم ستمگر و بريده باد گوش و دماغشان! واي بر ايشان، جانشيني پيامبر را از جايگاهش کندند و از پايگاه رسالت دورش کردند؛ از کوههاي بلند و استوار خاندان پيامبر، از جايگاه پيامبري و از محلّ نزول وحي، از آنان که به امر دنيا و دين عارف اند. همانا اين زياني آشکار است

مگر چه ايرادي به ابوالحسن داشتند؟! آري، خوش نداشتند از علي برندگي شمشيرش را، سخت لگد کوب کردنشان را، به سخت کيفر دادن در کارهايش را، و سخت گيري اش را در راه خدا.

اينها باعث دشمني آنان با علي شد. اگر دوري نمي کردند از بند ريسماني که پيامبر به او سپرده بود، آنان را به نرمي مي راند [يعني حکومتي ملايم مي داشت]، چنان که بيني شترِ حکومت مجروح نمي شد و سوارش به شدّت تکان نمي خورد.

[يعني در همه حال در راحتي بودند.] و آنان را به آبشخوري گوارا وارد مي کرد که آب از دو سوي آن لبريز بود، و درهاي برکات زمين و آسمان بر آنان باز مي شد. [امّا، حال که چنين نشد] خداوند آنان را به آنچه کرده اند مؤاخذه و عِقاب خواهد کرد

پس، پيش بيا و بشنو. اگر زنده بماني، روزگار کارهاي عجيب به تو نشان مي دهد. اگر تعجب کننده اي، از اين پيشامد تعجّب کن. به چه تکيه گاهي تکيه کردند [به ابوبکر] به چه ريسماني دست انداختند! به جاي سرِ حيوان به دم آن چسبيدند [اين مَثَلي عربي است]. بريده باد بيني آن گروهي که گمان مي برند کاري درست کرده اند. هان، ايشان اند فساد کاران، لکن نمي دانند

آيا کسي که به سوي حق هدايت مي کند سزاوار پيروي و تبعيت است يا آن کس که نمي تواند هدايت کند مگر آنکه اول خود هدايت شود؟ پس شما را چه مي شود، چگونه حکم مي کنيد؟ قسم به خدا، اين کار شما آبستن فتنه و فساد شد؛ کمي صبر کنيد تا نتيجه دهد. در اين کاسه شير، شما خون خواهيد دوشيد؛ آنجاست که بازماندگان مي فهمند که گذشتگان چه کردند

آماده فتنه ها باشيد. مژده باد شما را به شمشير کشيده و هرج و مرجي که همه را فرا گيرد و استبدادي از ستمگران که آنچه را داريد از شما خواهند گرفت. آنچه کشتيد، آيندگان [يعني فرزندانتان] درو مي کنند. [حضرت اشاره دارد به آنچه که بعد از آن براي انصار پيش مي آيد.] پس، حسرت و اندوه بر شما باد. به کدامين سو هستيد؟ راه حقّ و رحمت خدا بر شما گم شده است. آيا ما شما را وادار کنيم به رحمت خدا، حال آن که خود از آن کراهت داريد؟

آنچه حضرت زهرا (س) در اينجا پشگوئي فرموده در وقعه حرّه زمان حکومت يزيد واقع شد

زنان مهاجر و انصار آنچه را که حضرت زهرا(س) شنيده بودند براي شوهران خود باز گفتند. پس دسته اي از بزرگان مهاجر و انصار، به عنوان عذر خواهي، به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: اي سرور زنان، اگر ابوالحسن پيش از آن که با ما بيعت و پيمان خود را با ابوبکر استوار کنيم اين نکته را به ما گوشزد مي کرد، هرگز ما او را رها نمي کرديم و به ديگري روي نمي آورديم. حضرت زهرا(س) فرمود:

اِلَيکم عَنّي، فَلا عُذْرَ بَعْدَ تَعْذيرِکم وَ لا اَمْرَ بَعْد تَقْصيرِکم. يعني: دور شويد از من، که ديگر، بعد از عذر خواهي هاي غير صادقانه، عذري باقي نمانده است و بعد از اين تقصير [و گناه] شما، امري وجود ندارد.(يعني بعد از آنکه کوتاهي کرديد و علي(ع) را خانه نشين نموديد و به اهل بيت پيامبر(ص) جسارت روا داشتيد و مأمور ابوبکر، به اتّکاي بيعت شما، براي سوزندان خانه دختر رسول خدا آتش آورد و... ديگر کار از کار گذشته است و عذري پذيرفته نيست و دوره ظلم و تباهي آغاز گشته است.)

 

عيادت ابوبکر و عمر از حضرت زهرا

وقتي حال حضرت زهرا(س) رو به وخامت گذارد و بيماري اش شدّت گرفت، ابوبکر و عمر خواستند که سابقه خوبي براي خود درست کنند و بگويند که به ديدن زهرا(س) رفتيم و، در آخر، با هم صلح کرديم و حضرت از ما گذشت. لذا حضرت امير(ع) تقاضا کردند که براي آن دو از حضرت زهرا(س) اجازه بگيرد تا بيايند به احوالپرسي وي.

حضرت زهرا(س) ميل نداشت. حضرت امير(ع) اصرار کرد. زهرا(س) فرمود: خانه، خانه شماست و بانوي [خانه] هم، بانوي شماست  ابوبکر و عمر آمدند. حضرت زهرا(س) روي به ديوار و پشت به آنها کرد. گفتند: آمده ايم که رضاي شما را حاصل کنيم، حضرت(س) فرمود: من با شما حرف نمي زنم مگر که قول بدهيد که آنچه را که مي گويم، اگر راست است، به راستي آن شهادت بدهيد. قبول کردند. حضرت زهرا(س) فرمود: يادتان مي آيد که پيامبر(ص) فرمود: رضاي فاطمه، رضاي خداوند است، و خداوند به سبب غضب فاطمه، غضب مي فرمايد؟گفتند: بلي، حضرت(س) فرمود: خدايا، شاهد باش که من بر اين دو نفر غضبناکم! و از اين دو راضي نيستم .

ابوبکر، چون هميشه، تظاهر به گريستن کرد. عمر او را سرزنش کرد و سپس برخاستند و رفتند. اين آخرين کاري بود که آن دو انجام دادند

 

وصيت حضرت زهرا و دفنِ شبانه آن حضرت

حضرت زهرا(س) فرمود: وصيت مي کنم که ابوبکر و عمر بر من نماز نخوانند و بر جنازه من حاضر نشوند، و جنازه من شبانه دفن شود[1] .

حضرت علي(ع) به وصيت حضرت زهرا(س) عمل کرد[2]  و او را در خانه خودش دفن کرد[3] .

سپس در بقيع چند صورت قبر ساخت و بر آنها آب پاشيد تا مانند قبر تازه به نظر آيند[4] ، مرحوم ثقه الاسلام کليني مي نويسد: - چون فاطمه (س) در گذشت، اميرالمؤمنين (ع) او را پنهان به خاک سپرد و آثار قبر او را از ميان برد. سپس رو به مزارِ پيغمبر (ص) کرد و گفت: اي پيامبر خدا، از من و از دخترت، که به ديدن تو آمده و در کنار تو به زير خاک خفته است، بر تو درود باد... مرگِ زهرا ضربتي بود که دلم را خسته و اندوهم را پيوسته کرد، و چه زود جمع ما را به پريشاني کشاند. شکايت خود را به خدا مي برم و دخترت را به تو مي سپارم. به زودي به تو خواهد گفت که امّتت، پس از تو، با وي چه ستم ها کردند. آنچه خواهي از او بجو و هر چه خواهي بدو بگو، تا سرّ دل بر تو بگشايد و خوني که خورده است بيرون آيد و خدا، که بهترين داور است، ميانِ او و ستمکاران داوري نمايد... خدا گواه است که دخترت پنهاني به خاک مي رود. هنوز روزي چند از مرگ تو نگذشته و نام تو از زبان ها نرفته که حقّ او را بردند و ميراثِ او را خوردند. دردِ دل را با تو در ميان مي گذارم و دل را به ياد تو خوش مي دارم، که درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه[5] .

صبح که شد، اهل مدينه با خبر شدند که دختر پيامبر را شبانه دفن کرده اند. گمان کردند که قبر حضرت زهرا(س) در بقيع است.

[عمر و يارانش] آمدند و گفتند: زنها را مي آوريم و اين قبرها را مي شکافيم تا ببينيم جسدِ زهرا در کجاست، و بر آن نماز مي خوانيم. حضرت امير(ع)، غضبناک، به بقيع آمد و فرمود: چنانچه کسي از شما به اين قبرها دست بزند، زمين را از خونش رنگين مي کنم. آنان نيز، چون حضرت علي(ع) را در آن حال ديدند، آنجا را ترک کردند[6] .

اَصبَغ بن نُباتَه، از اميرالمؤمنين سؤال کرد که چرا شبانگاه حضرت زهرا(س) را به خاک سپردند؟ حضرت علي(ع) فرمود:

انّها کانَتْ ساخِطَه عَلي قَومٍ کرهَتْ حُضورَهم جنازَتَها وَ حَرامٌ عَلي مَنْ يتَولاّهُمْ اَنْ يصلِّي عَلي اَحَدٍ مِنْ وُلْدِها[7] .

چون حضرت زهرا(س) از آن قوم خشمگين بود، حضور آنان را بر جنازه اش خوش نداشت؛ و هر کس که از آن قوم پيروي کند، حرام است که بر کسي از فرزندان زهرا(س) نماز بگزارد.

آري، پنهان داشتن قبر دختر پيامبر(ص) ناخشنودي او را از کساني چند نشان مي دهد و پيداست که او مي خواسته است، با اين کار، ديگران نيز از اين ناخشنودي آگاه شوند.

 .............................................................................

1-   بحارالانوار ج 43 ص 159.182.183

2-   صحیح بخاری ج5 ص 77

3-   مناقب ابن شهرآشوب ج 2 ص 362

4-   بحارالانوار ج 43 ص.183

5-   اصول کافی ج 1 ص 459.458

6-    بحارالانوار ج 43 ص.172.171

7-   بحارالانوار ج 43 ص.183

 

 

وضع مدينه پس از شهادت حضرت زهرا و تحقق پيشگويي هاي آن حضرت

بعد از شهادت حضرت زهرا(س)، دستگاه خلافت، براي مقابله با آنان که در خارج از مدينه باابوبکر بيعت نکرده بودند و گروهي از ايشان نيز از قبايل مرتّد بودند، سپاهياني فرستاد. در آن لشکرکشيهايي کسي از انصار را سرکرده سپاه قرار ندادند و دستگاه حکومت، يکسره، قريشي شد قريش را در همه چيز بر غير قريش مقدّم مي داشتند. در شهرهايي که فتح کردند، اُمراي لشکر و واليان شهرها را همه از قريش گماشتند .

بدين سبب، انصار فقير شدند و عقب افتادند تاجايي که نان شب نداشتند. اينکه در سيره حضرت سجّاد(ع) و حضرت باقر(ع) و حضرت صادق(ع) مي خوانيم که شبانه به در خانه فقراي مدينه مي رفتند و به آنان نان و پول مي رساندند، آن فقرا فرزندان همان انصار بودند.

مُعَلَّي بن خُنَيس يکي از اصحاب امام صادق(ع) مي گويد: امام را ديدم که در شب تاريک از خانه بيرون آمد و بر دوش خود باري داشت. گفتم: اي پسر رسول خدا، اجازه دهيد به شما کمک کنم. فرمود: اين بار را بايد خود بردارم. و به راه افتاد. من هم به دنبال آن حضرت رفتم. چيزي از آن بار بر زمين افتاد.

حضرت خم شد و گفت: خدايا اين را به دستم برسان. آن را پيدا کرد و در توبره اي که بر دوشش بود انداخت و به سقيفه بني ساعده  رفت و بالاي سر هر يک از آنان که خوابيده بودند دو قرصه نان گذاشت. وقتي که باز مي گشت، مُعَلَّي بن خُنَيس از آن حضرت پرسيد: اي پسر رسول خدا، آيا اينان حقّ (امامت) را مي شناسند؟ فرمود: اگر اينان حق رإ مي دانستند، ما نمک سائيده خانه مان را هم با آنان قسمت مي کرديم؛ نه، اينها حق را نمي شناسند .

حضرت سجاد(ع) نيز غذا به درِ خانه ها مي برد. اهل آن خانه ها در کنارِ درِ خانه هايشان در انتظار آن کس که شب به آنجا مي آمد مي ايستادند و غذا را از وي مي گرفتند. در وقتِ غسل دادن پيکر آن حضرت، ديدند که پشت وي پينه بسته است. از حضرت باقر(ع) علّت را پرسيدند. فرمود: از بارهايي است که شبها بر دوش مي کشيد[5]  چون حضرت سجّاد(ع) وفات کرد کمک هايي که شبانه به مردم مي شد قطع گرديد. در آن هنگام بود که دريافتند آن کسي که به درِ خانه هايشان غذا مي آورد حضرت سجاد(ع) بوده است

تمام اين فقرا از انصار بودند. امّا قريش، صاحبان ثروت و جاه و کنيزان و در عيش و طرب بودند. عبدالرّحمن بن عوف وقتي که مُرد (در زمان عثمان) طلاهايش را آوردند تا عثمان در ميان وارثان او قسمت کند. آنقدر طلا در مجلس خلافت به روي هم انباشته شد که فاصله بين دو طرف مجلس را پُر کرد و دو طرف مجلس همديگر را نمي ديدند!.

اينها از مواردي بود که حضرت زهرا(س) به زنان انصار پيشگويي فرمود که کارشان به اينجا مي رسد. کارشان به بالاتر از آن هم رسيد. وقتي که لشکر يزيد در وقعَه حَرَّه آمدند به مدينه و قتل عام کردند، يزيد دستور داده بود که لشکريان، سه روز، آنچه مي خواهند بکنند

انصار را قتل عام کردند، به طوري که در مسجد پيامبر(ص) خون به راه افتادند؛ آنچه در خانه هابود به يغما بردند؛ هزار دختر بي شوهر بعد از اين واقعه باردار شدند

 

بيعت اميرالمؤمنين پس از شهادت حضرت زهرا و دليل آن

بيعتِ صحيح آن است که از سرِ اختيار و با رضايت باشد، والاّ بيعت نيست و تنها دست به دست ماليدني است و، به عبارتي، بيعتي است ظاهري. همچنان که اگر خريد و فروش بر مبناي اختيار و رضايت فروشنده انجام شود،بيعتحقّق مي يابد، والاّ ظلم و غصب است. لذا بيعت اميرالمؤمنين (ع) نيز، که پس از شش ماه از سر اکراه و فقط به جهت حفظ اسلام و بدون هيچ رضايتي انجام گرفت، تنها بيعتي ظاهري و دست به دست ماليدني بود و بس. اين روايت هم که ائمّه (ع) فرموده اندهيچ يک از ما نيست مگر که بيعت طاغيي در گردن اوست، مگر امام زمان (عج)نيز به همين معناست؛ يعني حقيقتاً بيعتي انجام نشده، تنها بيعتي ظاهري و دست به دست زدني انجام گرفته است و بس.

در صحيح بخاري، حديثي را زُهْري از عايشه نقل مي کند که در آن از ماجراي بين فاطمه(س) و ابوبکر درباره ميراث رسول خدا(ص) سخن رفته است و عايشه در پايان آن مي گويد: فاطمه از ابوبکر روي بگردانيد و تا زنده بود با او سخن نگفت. او شش ماه پس از وفات رسول خدا(ص) زنده بود و چون از دنيا رفت، همسرش علي(ع) بر او نماز خواند و به خاکش سپرد و ابوبکر را خبر نکرد. فاطمه(س) مايه افتخار و احترام علي(ع) بود. تا فاطمه(س) زنده بود، علي(ع) در ميان مردم احترام داشت و چون از دنيا رفت، مردم از او رويگردان شدند.

دراينجاکسي از زُهْري پرسيد: علي درا ين شش ماه با ابوبکر بيعت نکرد؟

زهري گفت: نه او، نه هيچ يک از افراد بني هاشم؛ مگر هنگامي که علي(ع) با ابوبکر بيعت کرد.[1] .

در خارج از مدينه گروهي با بيعت باابوبکر مخالف بودند. يک دسته، وقتي خبر وفات پيامبر(ص) را شنيدند، از اسلام بيرون شدند که آنان را در تاريخ مُرتَدّين مي خوانند. مهمترين آنها، مُسَيلَمَه در يمامَه بود که ادّعاي پيامبري مي کرد. در نزديک يمن چهل هزار نفر آماده حمله به مدينه شدند، که اگر مي آمدند، مدينه را نابود مي کردند. يعني مسأله عظيم تر از جنگ خندق بود. زيرا در خندق ده هزار نفر آماده بودند، ولي اينها چهل هزار نفر بودند؛ اگر حمله مي آوردند و مدينه را فتح مي کردند، از اسلام هيچ اثري باقي نمي ماند، حتي قبر پيامبر(ص) را هم ويران مي کردند. لذا عثمان آمد به خدمت حضرت امير(ع) و عرض کرد: اي پسر عمو، تا وقتي که تو بيعت نکني، کسي به جنگ با اين دشمنان بيرون نخواهد شد و... آنقدر از اين مطالب زمزمه کرد تا آن حضرت(ع) را به نزد ابوبکر برد و علي(ع) با او بيعت کرد. پس از بيعت علي(ع) با ابوبکر، مسلمانان خوشحال شدند و کمر به جنگ با مُرتَدّين بستند و از هر سو، سپاه به حرکت در آمد. [2] .

در نهج البلاغه[3]  نيز آمده است که آن حضرت فرمود:

فَاَمْسَکتُ يدي َ حَتّي رَأيتُ راجِعَه النّاس قد رَجَعَتْ عَنِ الاِسلامِ يدعُونَ اِلي مَحْقِ دينِ محمّدٍ(ص) فخَشِيتُ اِنْ لَمْ اَنْصُرِ الاِسلامَ وَ اَهلَهُ اَنْ اَري فيه ثَلْماً أوَ هَدْماً تَکونُ المَصيبه بِهِ عَلَيَّ اَعظَمَ مِنْ فَوتِ وِلايتکم   الَّتي إنَّما هِي متَاعُ أَيامٍ قَلائِلَ يزُولُ مَنْها ماکانَ کما يزُولُ السَّرابُ أوَکما يتَقشَّعُ السّحَابُ، فنَهَضْتُ في تِلک الأحداثِ، حَتّي زاغَ الباطِلُ وَ زَهَقَ وَاطمأنّ الدِّينُ وَتَنَهْنَهَ

پس دست نگه داشتم بيعت نکردم، در حالي که يقين داشتم که، همانا در ميان مردم، من به مقام محمّد (ص) سزاوار ترم از کساني که حکومت را بعد از او به دست گرفتند. پس در اين حال درنگ کردم تا آن زمان که خدا بخواهد. تا که ديدم گروهي از مردمي که مرتدّ شده اند و از اسلام برگشته اند، دعوت به نابودي دين خدا و آيين پيامبر (ص) مي کنند. پس ترسيدم که اگر اسلام و مسلمانان را ياري نکنم، در اسلام رخنه و ويرانيي ببينم که مصائب حاصل از اين دو، بسيار عظيم تر باشد بر من تا از دست دادن سرپرستي و حکومت بر کارهاي شما: حکومتي که کالايي چند روزه بيش نيست و آنچه از آن حاصل مي شود از ميان مي رود، مانند سراب يا ابري که پراکنده گردد. پس، در اين هنگام، خود با پاي خويش، به نزد ابوبکر رفتم و با او بيعت کردم و در هنگامه اين پيشامدها قيام کردم تا که باطل نابود شد و کلمه اللّه [اسلام]، همچنان که برتر بود، باقي ماند، هر چند که کافران ناخوشدل باشند.

 ......................................................................................

1-   صحیح مسلم ج 1 ص 72

2-   انساب الاشراف بلاذری ج 1 ص 578

3-   شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید کتاب الرسائل رسائل 62 ص 130

 

 

 

 


برچسب‌ها: شهادت حضرت زهرا
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:49  توسط محمد دستان  | 

 

امام علي با پيامبر

 

·       ياري پيامبر در تبليغ

·       بالا رفتن از شانه‏هاي پيامبر براي شکستن بت‏ها

·       ايثار شگفت در شب هجرت

·       نهايت جوان‏مردي در دو جنگ

·       به تسليم کشاندن دشمن در دو جنگ

·       ضربه سرنوشت ساز در جنگ خندق

·       شجاعت و ادب در حديبيه

·       تلاش سرنوشت‏ساز در جنگ خيبر

·       کوشش در فتح مکه

·       پايداري شگفت‏انگيز در جنگ حنين

·       جانشيني پيامبر در جنگ تبوک

·       چند مأموريت مهم

·       برخي از دعاهاي پيامبر براي امام

·       عروج پيامبر از سينه وصي

 

ياري پيامبر در تبليغ

 

سه سال از بعثت پيامبر خدا گذشته بود و اندک اندک، دعوت وي دامن گسترده بود.کساني دل در گرو آيين حق نهاده بودند و علي‏عليه السلام، اوّلين مردي بود که ايمان آورده و بر پيامبري محمدصلي الله عليه وآله، گواهي داده بود

پيامبرصلي الله عليه وآله، پس از سه سال دعوت پنهاني، اکنون با آيه الهي «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَکَ الْأَقْرَبِينَ؛  و خويشان نزديکت را بيم ده»، مأموريت يافته بود که فراخواني به آيين حق را علني سازد و در اين جهت، از نزديکان خود آغاز کند.

پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را به فراهم آوردن غذا و سامان دادن ضيافتي مأمور ساخت تا بني عبد المطّلب، گِرد آيند و پيامبرصلي الله عليه وآله پيامش را ابلاغ کند. چنين شد؛ ولي روز اوّل با جنجال آفريني ابو لهب، پيامبر خدا موضوع را مطرح نکرد. فرداي آن روز، جريان را تکرار کرد و پس از صرف غذا، سخن را با ستايش خداوند آغاز کرد و فرمود: «راهنما به قوم خود دروغ نمي‏گويد و...».

کلام پيامبرصلي الله عليه وآله پايان يافت. جز علي عليه السلام، هيچ کس به همگامي و همراهي او و ايمان آوردن به آيين الهي برنخاست؛ اما پيامبر خدا فرمود: «بنشين!» و اين جريان، سه بار تکرار شد. آن‏گاه فرمود:

بنشين که تو برادر و وزير و وصي و خليفه من پس از من هستي.

و خطاب به حاضران فرمود:

بي ترديد، اين، برادر و وزير و وصي و خليفه من بر شماست. پس گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد.

آن‏گاه آنان که دلي تيره، چشماني تار و گوش‏هايي بسته داشتند، حق را ننيوشيدند و در برابر کلام پيامبر خدا، گران جاني کردند و ابو طالب را به مسخره گرفتند و... .

امّا حق، چيرگي يافت و کلام پيامبر خدا از آن محدوده تنگ، فراتر رفت و اين حقيقت، چونان فضيلتي بزرگ در کنار ديگر فضايل علي‏عليه السلام رقم خورد و سندي استوار براي اثبات ولايت او در کنار ده‏ها سند ديگر، شکل گرفت و پيامبر خدا، همسويي و همگامي نبوّت و ولايت را عملاً اعلام کرد و در آغازين روز اعلان عمومي دعوتش تداوم رهبري را پس از خود نشان داد و آن را به حافظه تاريخ سپرد.

مهم، آن است که جايگاه کلام پيامبر خدا تبيين گردد.

پيامبرصلي الله عليه وآله در زماني جمله «گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد» را درباره علي‏عليه السلام بيان فرمود که قريش، هيچ‏گونه حرف شنوي‏اي از خود پيامبرصلي الله عليه وآله هم نداشتند. روشن است که اين کلام براي آينده و آيندگان گفته شده است؛ براي آناني که نبوّت او را پذيرفته، کلامش را حجّت مي‏دانند.

 امام علي‏عليه السلام: چون آيه «و خويشان نزديکت را بيم ده»   بر پيامبر خدا نازل شد، مرا فرا خواند و به من فرمود: «اي علي! خداوند به من فرمان داد که خويشان نزديکم را بيم دهم و من دل‏تنگ و درمانده شدم؛ چون مي‏دانستم که هرگاه اين دعوت را برايشان آشکار کنم، از آنان چيزي مشاهده مي‏کنم که نمي‏پسندم. خاموش ماندم تا جبرئيل به نزدم آمد و گفت: "اي محمّد! اگر فرمان را انجام ندهي، پروردگارت عذابت مي‏کند".

پس طعامي به اندازه يک صاع (سه کيلو) آماده کن و ران گوسفندي بر آن بنِه و ظرفي بزرگ هم از شير پُر کن. سپس بني عبد المطّلب را براي من گِرد آور تا با آنان سخن بگويم و آنچه فرمان يافته‏ام، به آنان برسانم».

پس من آنچه بدان فرمان يافته بودم، انجام دادم و آنان را که در آن روز، چهل تن، يکي کم يا بيش بودند، فرا خواندم. در ميان آنان، عموهاي پيامبر خدا: ابو طالب، حمزه، عباس و ابو لهب نيز بودند.

پس چون به نزد حضرتْ گِرد آمدند، از من خواست تا خوراکي را که براي آنان آماده کرده بودم، بياورم. آوردم و چون آن را نهادم، پيامبر خدا، تکّه گوشتي برداشت و با دندان‏هايش آن را پاره پاره کرد و در اطراف سيني نهاد و فرمود: «با نام خدا شروع کنيد».

پس آنان خوردند تا جايي که ديگر به چيزي نياز نداشتند؛ اما غذا دست نخورده مي‏نمود و سوگند به خدايي که جان علي در دست اوست، همه آن غذا، خوراک يک نفرشان بود.

سپس فرمود: «به آنان نوشيدني ده» و من، همان ظرف بزرگ را آوردم و از آن نوشيدند تا همگي سيراب شدند و به خدا سوگند، يکي از آنان به تنهايي، مانند آن را مي‏نوشيد.

 پس چون پيامبر خدا خواست با آنان گفتگو کند، ابو لهب پيش‏دستي کرد و گفت: عجبْ اين همراهتان، جادويتان کرد! پس آنان متفرّق شدند و پيامبر خدا با آنان سخن نگفت. پس فرمود: «فردا، اي علي! اين مرد، چنان که شنيدي، بر من پيش‏دستي کرد و قوم، پيش از آن که با آنان سخن بگويم، متفرّق شدند. پس براي ما خوراکي همچون گذشته بساز و آنان را براي من گِردآور».

پس آماده کردم. سپس آنان را فراخواندم و پيامبرصلي الله عليه وآله از من خواست تا خوراک را بياورم و من هم آوردم. چنان کرد که ديروز کرده بود، و همه خوردند تا آن جا که ديگر به چيزي نياز نداشتند. سپس فرمود: «به آنان نوشيدني بده» و من همان ظرف بزرگ را آوردم و همگي نوشيدند تا سيراب شدند.

سپس پيامبر خدا فرمود: «اي بني عبد المطّلب! به خدا سوگند، هيچ جواني را در عرب نمي‏شناسم که براي قومش چيزي بهتر از آنچه من براي شما آورده‏ام، آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده‏ام و خداي متعال به من فرمان داده که شما را به آن فرا بخوانم. پس کدامتان مرا بر اين امر، ياري مي‏دهد تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد؟».

همه خاموش ماندند و من گفتم: ... من - اي پيامبر خدا - وزير تو مي‏شوم! پس دست بر گردنم نهاد و فرمود: «اين، برادر و وصي و جانشينم در ميان شماست. پس گوش به فرمان و مطيعش باشيد».

پس آن قوم برخاستند در حالي که مي‏خنديدند و به ابو طالب مي‏گفتند: به تو فرمان داد که گوش به فرمان و فرمانبردار پسرت باشي! .

 امام علي‏عليه السلام: چون آيه «و خويشان نزديکت را بيم ده» نازل شد...، پيامبر خدا، بني عبد المطّلب را که در آن زمان، چهل تن، يکي کم يا بيش بودند، فرا خوانْد و فرمود: «کدام يک از شما برادر و وصي و وارث و وزير و جانشين من پس از من در ميانتان مي‏شود؟».

پس به يک يکِ آن مردان عرضه داشت و همگي خودداري کردند تا به من رسيد و گفتم: من، اي پيامبر خدا! پس فرمود: «اي بني عبد المطّلب! پس از من، اين، برادر و وارث و وصي و وزير و جانشين من در ميان شماست».

 شرح نهج البلاغة - به نقل از ابو جعفر اسکافي -: در روايت صحيح آمده است که پيامبرصلي الله عليه وآله در ابتداي دعوتش و پيش از ظهور و انتشار اسلام در مکّه، علي‏عليه السلام را مأمور کرد که خوراکي براي او تهيه کند وبني عبد المطّلب را به آن دعوت‏کند.

پس علي‏عليه السلام، خوراک را آماده ساخت و آنان را دعوت کرد. آنان آن روز بيرون آمدند، بي‏آن که پيامبر خدا چيزي بگويد؛ چرا که عمويش ابو لهب، سخني گفت. پس روز دوم نيز علي‏عليه السلام را مأمور کرد تا مانند همان خوراک را آماده کرده، دوباره دعوتشان کند. پس تهيه کرد و دعوتشان نمود و آنان غذا را خوردند.

سپس با آنان به گفتگو پرداخت و به دين، دعوتشان کرد و علي‏عليه السلام را نيز در زمره آنان دعوت کرد؛ چون او نيز جزو بني عبد المطّلب بود. سپس ضمانت کرد که اگر کسي از ميان آنان پشتيباني و ياري‏اش کند، او را برادر ديني خود و وصيّ پس از مرگش و جانشين خويش گردانَد.

پس همه خودداري کردند و تنها علي‏عليه السلام پاسخ داد و گفت: من تو را بر آنچه آورده‏اي، ياري مي‏دهم و بارت را بر دوش مي‏کشم و با تو بيعت مي‏کنم.

پس پيامبرصلي الله عليه وآله چون ديد که آنان وي را وا نهادند و علي‏عليه السلام ياري‏اش داد و از آنان سرپيچي و از او فرمانبرداري ديد و خودداري آنان و اجابت علي‏عليه السلام را به عيان مشاهده کرد، فرمود: «اين، برادر و وصي و جانشينم پس از من است».

پس برخاستند، در حالي که ريشخند مي‏کردند و مي‏خنديدند و به ابو طالب مي‏گفتند: از پسرت اطاعت کن. او را بر تو فرمانروا کرده است! .

الإرشاد: پيامبرصلي الله عليه وآله در آغاز دعوت به اسلام، خويشان نزديکش را گِرد آورد و ايمان را بر ايشان عرضه داشت و از آنان عليه کافران و متجاوزان ياري خواست و در برابر اين ياري، بهره اين دنيا و سربلندي و پاداش بهشت را برايشان ضمانت کرد؛ ولي هيچ يک از آنان اجابتش نکرد، جز امير مؤمنان، علي بن ابي طالب‏عليه السلام.

پس پيامبر خدا در برابر آن، برادري و وزارت و وصايت و وراثت و خلافت را به او بخشيد و بهشت را بدان برايش واجب ساخت.

و اين مطلب در حديث «دار» است که ناقدان اخبار، بر صحّت آن اجماع کرده‏اند، آن هنگام که پيامبر خدا بني عبد المطّلب را در خانه ابو طالب گِرد آورد و آن گونه که راويان مي‏گويند چهل تن بودند، يکي کم يا بيش، و فرمان داد که ران گوسفندي و يک مُد   گندم را برايشان بپزند و يک صاع   شير براي آنان آماده کنند، و اين در حالي بود که برخي از آن مردان، معروف به خوردن يک گوسفند [و مانند آن] در يک مجلس و نوشيدن دوازده مُد   نوشيدني در همان مجلس بودند و پيامبر خدا خواست تا با آماده کردن خوردني و نوشيدني کم، آيتي در سير و سيراب شدن آنان از اين خوراک اندک که (در حالت معمولي) يکي از آنها را هم سير و سيراب نمي‏کرد، پديدار کند.

سپس فرمان داد غذا را جلوي ايشان بنهند و همه آنان از آن غذاي اندک خوردند تا سير و پُر شدند؛ اما گويي دست نخورده بود. پس با اين کرامت، بر آنان چيره شد و با برهان الهي در آن، نشانه نبوّت و علامت صدقش را برايشان آشکار ساخت.

پس از سيرشدن از خوراک وسيراب گشتن از نوشيدني‏ها به آنان فرمود: «اي بني عبد المطّلب! خداوند، مرا به سوي همه خلق برانگيخته است و بويژه به سوي شما، و همان خداي عز و جل فرموده است: "و خويشان نزديکت را بيم ده" و من شما را به دو کلمه سَبُک بر زبان و سنگين در ميزان، فرا مي‏خوانم که بدان بر عرب و عجم، چيره مي‏شويد وامّت‏ها مطيع شما مي‏گردند وبه بهشت، داخل مي‏شويد واز آتش، رهايي مي‏يابيد: گواهي به اين‏که خدايي جز اللَّه نيست، وديگر اين‏که من، پيامبر خدا هستم. پس هر که مرا در اين امر اجابت کند و بر آن و قيام به آن ياري‏ام دهد، برادر و وصي و وزير و وارث و جانشينم پس از من مي‏شود»؛ اما هيچ يک از آنان اجابت نکرد.

[امير مؤمنان مي‏گويد:] پس، از ميان آنان برخاستم... و گفتم: من - اي پيامبر خدا - تو را بر اين امر، ياري مي‏دهم! فرمود: «بنشين!». سپس سخنش را براي آنان دوباره گفت؛ امّا ساکت‏ماندندومن‏برخاستم وآنچه بار اوّل گفته بودم، گفتم. فرمود: «بنشين!». سپس گفته خود را به آنان براي بار سوم تکرار کرد؛ اما هيچ يک از آنان، حتي حرفي بر زبان نياورد. من گفتم: من - اي پيامبر خدا - تو را بر اين امر، ياري مي‏دهم. فرمود: «بنشين که تو برادر و وصي و وزير و وارث و جانشينم پس از من هستي!».

پس همگي برخاستند، در حالي که به ابو طالب مي‏گفتند: اي ابو طالب! امروز بر تو مبارک باد، اگر در دين برادرزاده‏ات وارد شوي که پسرت را بر تو فرمانروا کرد!

نکته

در برخي از متون تاريخي و حديثي آمده است: پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه وآله، اختلافي در ميراث پيامبر خدا ميان امام علي‏عليه السلام و عباس بن عبد المطّلب پديد آمد.  عبّاس، ادّعا مي‏کرد که اموال پيامبر خدا به او مي‏رسد.

داوري به ابو بکر واگذار شد و ابو بکر، با اشاره به جريان «يوم الدار» يا «إنذار العشيرة»، خطاب به عبّاس بن عبد المطّلب گفت: «تو را سوگند مي‏دهم! آيا مي‏داني که پيامبر خدا، پسران عبد المطّلب و فرزندانشان را گِرد آورد و تو در ميانشان بودي و از قريش، کسي [جز شما] نبود و گفت: "اي بني عبد المطّلب! چنين است که خداوند، هيچ پيامبري را مبعوث نمي‏کند، جز آن که براي او از خاندانش برادر و وزير و وصي وجانشيني درخاندانش قرارمي‏دهد. پس‏کدام يک‏از شما به‏پا مي‏خيزد تا در برابر آن‏که برادر و وزير و وصي و جانشين من در خاندانم باشد، با من بيعت کند؟"...پس علي بن ابي طالب از ميان شما برخاست و با او بر آنچه شرط و بدان دعوت کرده بود، بيعت نمود؟ آيا مي‏داني که اين از پيامبر خداست؟». گفت: آري.

يعني ابو بکر نيز به قضيه «إنذار العشيرة» اعتراف کرده، آن را حجّت مي‏شمرد.

نکته‏اي که بايد بدان توجه شود و در بيشتر متون، بدان بي‏اعتنايي شده است، علّت مراجعه امام علي‏عليه السلام وعبّاس به ابو بکر و طرح دعواي ميراث پيامبر خداست.

در نظر اوّل، اين اختلاف، بسيار عجيب مي‏نمايد؛ چون پيامبرصلي الله عليه وآله، هنگام رحلت، دختر و همسراني داشت و برابر قانون ارث، به هيچ‏وجه نوبت به عمو و پسر عمو نمي‏رسيد تا آنها ادّعاي ارث کنند؛ بلکه بيشتر اموال پيامبر صلي الله عليه وآله به حضرت فاطمه‏عليها السلام منتقل مي‏شد و بعد از شهادت ايشان نيز به شوهر و فرزندانش مي‏رسيد.

بنابراين، اصل ادّعاي عبّاس بن عبد المطّلب درباره ارث بردن از پيامبرصلي الله عليه وآله، وجهي نخواهد داشت. پس چرا اين ادّعا مطرح شده است؟

از ابو رافع نقل شده است که پس از سخنان ابو بکر، عبّاس بن عبد المطّلب به او گفت: «پس به چه حساب بر اين جايگاه نشسته‏اي؟ علي را مقدّم مي‏داني و بر او فرمان مي‏راني؟!». پس ابو بکر گفت: «اي بني عبد المطّلب! آيا نيرنگ مي‏زنيد؟». [

از اين متن، مي‏توان دريافت که عباس با انديشه و تدبير، اين واقعه را ساخته است تا به ابو بکر يادآور شود که جامه خلافت، شايسته چه کسي است و او چگونه آن را غاصبانه به تن کرده است، و اين گونه وقايع به سرعتْ منتشر مي‏شود، بويژه اگر از سوي کسي چون عباس با آن منزلت بزرگش باشد.

جالبْ آن‏که در مباحثه ديگري که بين ابن عبّاس و عمر بن خطّاب رخ داده و ابن عبّاس، شايستگي امام علي‏عليه السلام را براي خلافت به عمر يادآوري کرده است، خليفه ناراحت شده، مي‏گويد: «با تو هستم اي ابن عبّاس! آيا مي‏خواهي با من آن کني که پدرت و علي‏عليه السلام در روزي که بر ابو بکر وارد شدند، با او کردند؟».

 

تحريف تاريخ در اين ماجرا

 

آنچه را آورديم، مورّخان، محدّثان و مفسّران با طرق مختلف و سندهاي گوناگوني گزارش کرده‏اند که در صفحات پيشين گذشت.

طبري نيز آن را در تاريخ خود (تاريخ الاُمم والملوک) به تفصيل آورده است؛ امّا در تفسير خويش، روايت را با همان سندي که در تاريخ گزارش کرده، نقل کرده و به جاي «کدام يک از شما مرا بر اين امر ياري مي‏دهد تا برادر و وصي و جانشين من در ميانتان باشد»، نوشته است: «تا برادر و چنين و چنان باشد» و در ادامه نيز حذف و تحريف را در سخن پيامبرصلي الله عليه وآله، روا دانسته و به جاي جمله «بي ترديد، اين، برادر و وصي و خليفه من در ميان شماست. پس گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد»، نوشته است: «بي ترديد، اين، برادر من و چنين و چنان است. پس گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد».

البته نوع گزارش طبري، بسي سؤال انگيز است و تأمّل در آن، نشان‏دهنده مجبور بودن وتحکّم بر چگونگي نقل است؛ وگرنه، «بي‏ترديد، اين، برادر من و چنين و چنان است. پس گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد»، يعني چه؟! وجود جمله «گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد»، به گونه‏اي رازدارانه نشان‏دهنده حذف جانِ کلام است.

به هر حال، ابن کثير نيز بر اين نمط رفته و در تفسير و تاريخ خود و در السيرة النبويّة، روايت را به گونه‏اي که طبري در تفسيرش آورده، نقل کرده است (يعني صورت تقطيع شده آن را) و اين، شگفت‏انگيز است؛ چرا که مهم‏ترين منبع و مستند مورد اعتماد ابن کثير در کتاب تاريخش (البداية والنهاية)، تاريخ الطبري است و نه تفسير الطبري.

نويسنده مصري محمّد حسين هيکل نيز در چاپ اوّل کتابش حياة محمّد، حادثه را آورده است، البته با حذف بخش‏هايي از آن؛ امّا از چاپ دوم به بعد، يکسر جريان را حذف کرده است.

ابن تيميه نيز کوشيده است با طعن در سند و گاه محتوا، در اصل جريان، ترديد روا دارد که پاسخ‏هاي مفصّلي بدان داده شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:54  توسط محمد دستان  | 

 

ايثار شگفت در شب هجرت

خداي متعال مي‏فرمايد:

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفُ‏م بِالْعِبَادِ؛  

 و از مردم، کسي است که جان خود را در طلب رضايت خدا به معرض فروش مي‏نهد، و خداوند به بندگانش مهربان است.

آيين الهي در جزيرة العرب، اندک اندک گسترده مي‏گشت و گل‏بانگ محمّدي بر مي‏خاست و بازتابش در کرانه‏هاي آن سرزمين، انعکاس مي‏يافت. يثرب از جمله سرزمين‏هايي بود که نداي حق را شنيده بود. در مراسم حج، تني چند از يثربيان به محضر پيامبر خدا رسيده بودند و در نهان، پيمان بسته بودند.

از سوي ديگر، مشرکان بر ستمگري خود افزوده بودند و شکنجه و اختناق را به اوج رسانده، دامنه آزار مسلمانان را بسي گسترده بودند. پيامبرصلي الله عليه وآله به «هجرتْ» فرمان داد. بدين سان، مسلمانان براي رهايي از جور و ستم مشرکان، راهي يثرب شدند. مشرکان با تمام توان کوشيدند تا از اين حرکت جلوگيري کنند؛ امّا کسانِ بسياري همه آنچه را در مکّه داشتند، رها کردند و با شتاب بيرون آمدند.

اين حرکت، مشرکان را به وحشت انداخت؛ زيرا آنان در اين انديشه بودند که اگر جمعيتي عظيم در يثرب گِرد آيند و ياري گروهي از يثربيان را نيز جلب کنند و پيامبرصلي الله عليه وآله نيز از مکّه بيرون رود و به آنان ملحق شود، براي آنها، بويژه براي کاروان‏هاي تجارتي آنان، بزرگ‏ترين تهديد خواهد بود. از اين رو، تصميم گرفتند عليه پيامبر خدا که هنوز در مکّه بود، به جِد، چاره‏انديشي کنند و کار را يکسره سازند.

بدين ترتيب، گِرد هم آمدند و در رايزني با هم، پيشنهاد «اخراج» و «حبس» را کارا ندانستند و بر کشتن پيامبر خدا، هم‏داستان شدند. پيامبرصلي الله عليه وآله با پيک وحي، از توطئه شوم مشرکان آگاه گشت و مأمور شد که از مکّه خارج شود.

وَإِذْ يَمْکُرُ بِکَ الَّذِينَ کَفَرُواْ لِيُثْبِتُوکَ أَوْ يَقْتُلُوکَ أَوْ يُخْرِجُوکَ وَيَمْکُرُونَ وَيَمْکُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَکِرِينَ؛  ... هنگامي که کافران برايت نيرنگ کردند تا تو را در بند کشند و يا بکُشند و يا آواره‏ات سازند، و آنان مکر مي‏کردند و خدا هم مکر مي‏کرد، و خداوند، بهترينِ مکر کنندگان است.

مشرکان پس از طرح نقشه قتل و چگونگي اجراي آن، خانه پيامبر خدا را محاصره کردند، تا پيامبرصلي الله عليه وآله از خانه بيرون نرود و چون آهنگ بيرون رفتن کرد، با شمشير به دستانِ مشرک روبه‏رو شود و کار، يکسره گردد.

پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام پيشنهاد کرد که آن شب در بستر وي بخوابد. علي‏عليه السلام پرسيد: «اگر چنين کنم، شما سالم خواهيد ماند؟». پيامبرصلي الله عليه وآله پاسخ مثبت داد. لذا با آمادگي کشته شدن در بامداد و به هنگام رويارويي با مشرکان، از اين پيشنهاد استقبال کرد و بر اين موهبت عظيم، سجده شکر به‏جا آورد.

علي‏عليه السلام، بُرد يماني سبز رنگي را که پيامبر خدا به هنگام خواب به روي خود مي‏کشيد، بر روي خود افکند و در بستر پيامبر خدا آرميد.

علي‏عليه السلام، شهامت خود را در حدّ اعلا نشان داد و آن‏گاه که بدون سلاح، بدن خود را در معرض شمشيرهاي آخته قرار داد، شجاعت را معنا کرد. شجاعتي اين‏گونه، منحصر به امام علي‏عليه السلام است.

اين ايثار شگفت، کروبيان را به تحسين وا داشت. خداوند به اين نمايش شگفتِ از خودگذشتگي بر فرشتگان باليد  و اين آيه کريم را براي جاودانه کردن اين منقبت و بزرگداشت اين ايثار گري و اين فضيلت والا به رواق تاريخ، فرو فرستاد:

وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفُ‏م بِالْعِبَادِ ؛ و از مردم، کسي است که جان خود را در طلب رضايت خدا به معرض فروش مي‏نهد، و خداوند به بندگانش مهربان است.

پس از آن شب، علي‏عليه السلام به غار ثور مي‏رفت و مايحتاج پيامبرصلي الله عليه وآله و همراهانش را بدانها مي‏رساند. پيامبرصلي الله عليه وآله، علي‏عليه السلام را به اداي امانت‏ها سفارش کرد و رهسپار مدينه شد.

پس از آن، علي‏عليه السلام، به همراه مادرش فاطمه بنت اسد و فاطمه‏عليها السلام، دختر پيامبر خدا و فاطمه بنت زبير از مکّه خارج شد و آهنگ يثرب کرد. قريش از اين حرکت آگاه شدند و چون سواراني به تعقيبش فرستادند و خواستند جلوي وي را بگيرند، با برخورد شجاعانه آن حضرت روبه‏رو شدند و ناکام بازگشتند.

پيامبرصلي الله عليه وآله در محلّه قبا به انتظار علي‏عليه السلام نشسته بود و چون علي‏عليه السلام به ايشان ملحق شد، به سوي يثرب حرکت کرد.

الأمالي - به نقل از اَنس -: چون پيامبر خدا با ابو بکر به سوي غار رفتند، پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام فرمان داد تا در بسترش بخوابد و روانداز حضرت را به روي خود بکشد.

پس علي‏عليه السلام با آمادگي براي کشته شدن، خوابيد و مرداني از خاندان‏هاي مختلف قريش، به اراده کشتن پيامبر خدا آمدند و چون خواستند شمشيرهايشان را به روي او بکشند، شک نداشتند که وي محمّدصلي الله عليه وآله است؛ امّا گفتند که بيدارش کنيد تا درد کشتن را بچشد و ببيند چگونه شمشيرها او را در بر مي‏گيرند.

پس چون بيدارش کردند و ديدند که علي‏عليه السلام است، رهايش کردند و به دنبال پيامبر خدا پراکنده شدند. پس خداوند عز و جل نازل کرد: «و از مردم، کسي است که جان خود را در طلب رضايت خدا به معرض فروش مي‏نهد، و خداوند، به بندگانش مهربان است».

 تاريخ اليعقوبي: قريش بر قتل پيامبر خدا اجتماع کردند و گفتند: ابو طالب، مُرده است و اکنون ديگر کسي نيست که او را ياري کند. پس همگي اتّفاق کردند که از هر قبيله جواني قوي بياورند و همه با هم پيامبرصلي الله عليه وآله را يکباره با شمشيرهايشان بزنند تا بني‏هاشم، قدرت جنگ با همه قريش را نداشته باشد.

پس چون به پيامبر خدا خبر رسيد که آنان اتّفاق کرده‏اند که در شب موعود به سراغ او بيايند، در تاريکي شب با ابو بکر بيرون آمد و همان شب، خداوند به جبرئيل و ميکائيل وحي کرد: «من مرگ يکي از شما را مقدّر کرده‏ام. پس کدام يک از شما فداکاري مي‏کند [و خود را فداي ديگري مي‏کند] ؟».

پس هر دو، زنده ماندن را برگزيدند و خداوند، به هر دو وحي کرد: «چرا شما مانند علي بن ابي طالب نبوديد که ميان او و محمّد، برادري ايجاد کردم و عمر يکي را بيشتر از ديگري قرار دادم. پس علي مرگ را برگزيد و بقاي محمّد را بر خود ترجيح داد و در بسترش ماند؟! فرود آييد و او را از دشمنش حفظ کنيد».

پس جبرئيل و ميکائيل فرود آمدند و يکي نزديک سر علي‏عليه السلام و ديگري پيش پايش نشست و او را از دشمنش حراست مي‏کردند و سنگ‏ها را از او باز مي‏گرداندند و جبرئيل مي‏گفت: «بَه بَه، اي پسر ابو طالب! چه کس مانند توست که خداوند با او بر فرشتگان هفت آسمان مباهات کند؟!».

و پيامبرصلي الله عليه وآله، علي‏عليه السلام را بر بسترش نهاد تا امانت‏هايي را که نزد او بود، بازگردانَد و خود به سمت غار روانه و در آن، پنهان شد. قريش نزد بستر پيامبر خدا آمدند و علي‏عليه السلام را يافتند. گفتند: پسر عمويت کجاست؟ گفت: «شما به او گفتيد که از شهر ما بيرون رو، او هم رفت». پس به دنبال ردّ پايش رفتند؛ ولي او را نيافتند.

 مجمع البيان - در ذکر خوابيدن علي‏عليه السلام در بستر پيامبرصلي الله عليه وآله -: نقل شده که چون [علي‏عليه السلام] در بستر وي خوابيد، جبرئيل، نزديک سرش ايستاد و ميکائيل، نزديک پاهايش و جبرئيل ندا داد: «به به! چه کسي مانند توست که خداوند با او بر فرشتگان مباهات کند؟!».

 الأمالي - به نقل از ابن عبّاس -: مشرکان در دار النَّدوَه گِرد آمدند تا در مورد پيامبر خدا مشورت کنند. جبرئيل، نزد پيامبر خدا آمد و خبرش را براي حضرت آورد و به او گفت که آن شب در خوابگاهش نخوابد.

پس چون پيامبر خدا خواست که بخوابد، به علي‏عليه السلام فرمان داد که آن شب در خوابگاه او بخوابد. علي‏عليه السلام خوابيد و خود را با بُرد سبز رنگ حَضرَمي پيامبر خدا که در آن مي‏خوابيد، پوشانيد و شمشير را در کنارش قرار داد.

چون آن گروه از مردان قريشْ دور [خانه] او مي‏چرخيدند و در کمين کشتنش بودند، پيامبر خدا بيرون آمد و در حالي که بيست و پنج تن از آنان جلوي در نشسته بودند، مشتي ماسه برداشت و بر سر آنان پاشيد و مي‏خواند: «يس - وَ الْقُرْءَانِ الْحَکِيمِ  ياسين، سوگند به قرآن حکمت‏آموز!» تا به اين آيه رسيد: «فَأَغْشَيْنَهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ  بر آنان پرده‏اي افکنديم و از اين رو نمي‏توانند ببينند».

پس کسي به آنها گفت: منتظر چه هستيد؟ به خدا سوگند، ناکام مانديد و زيان کرديد. به خدا سوگند، از کنار شما گذشت و هيچ يک از شما نبود، جز آن که [او] بر سرش خاک پاشيد. گفتند: به خدا سوگند، ما او را نديديم.

پس خداي عز و جل نازل کرد: «هنگامي که کافران برايت نيرنگ کردند تا تو را در بند کشند و يا بکشند يا آواره‏ات سازند، و آنان مکر مي‏کردند و خدا هم مکر مي‏کرد، و خداوند، بهترينِ مکر کنندگان است»

 مسند ابن حنبل - به نقل از ابن عبّاس، در سخن خداي متعال: «هنگامي که کافران برايت نيرنگ کردند تا تو را در بند کشند» -: قريش، شبي در مکّه مشورت کردند و يکي از آنها گفت: چون صبح شد، محمّد را محکم به بند کشيد. و ديگري گفت: او را بکُشيد. و يکي هم گفت: او را آواره کنيد.

پس خداي عز و جل پيامبرش را از آن آگاه کرد و علي‏عليه السلام آن شب در بستر پيامبرصلي الله عليه وآله خوابيد و پيامبرصلي الله عليه وآله بيرون رفت تا به غار درآمد و مشرکان، شب را به نگهباني از علي‏عليه السلام - به گمان اين‏که پيامبرصلي الله عليه وآله است -، گذراندند و چون صبح شد، به او روي آوردند و چون ديدند علي‏عليه السلام است، [ناکام شدند و] خداوند، مکرشان را به خودشان بازگردانْد. پس [به علي‏عليه السلام] گفتند: همراهت (پيامبرصلي الله عليه وآله) کجاست؟ فرمود: «نمي‏دانم».

پس در پي پيامبر خدا بيرون آمدند و چون به کوه رسيدند، امر بر ايشان مشتبه شد. از کوه، بالا رفتند و از کنار غار گذشتند و چون بر درش تار عنکبوت ديدند، گفتند: اگر داخل اين‏جا شده بود، تارهاي عنکبوت، باقي نمي‏مانْد. پس پيامبرصلي الله عليه وآله سه شب در آن غار ماند.

 امام علي‏عليه السلام: قريش، پيوسته براي کشتن پيامبرصلي الله عليه وآله چاره‏انديشي مي‏کردند تا در نهايت، حيله‏اي کردند که در روز مشورت در دار النَّدوَه بدان رسيدند و شيطان ملعون هم به چهره مردي ثقيفي و يک‏چشم، در جمع آنان حاضر بود.

آنان، پيوسته بحث و بررسي کردند تا به اين نظر رسيدند که از هر خاندان قريش، مردي برگزيده شود و هر کدام شمشيرش را برگيرد و در حالي که پيامبرصلي الله عليه وآله در بسترش خفته است، به سراغ او بروند و همگي يکسر و يکباره او را با شمشيرهايشان بزنند و بکشند، و چون او را کشتند، قريش، اين مردان را نگاه مي‏دارد و تسليم [بني هاشم] نمي‏کند و بدين‏گونه، خونش هدر مي‏رود.

پس جبرئيل بر پيامبرصلي الله عليه وآله فرود آمد و او را از آن آگاه ساخت و شبي را که در آن گِرد هم مي‏آيند و ساعتي را هم که به بسترش مي‏آيند، به وي خبر داد و گفت که در چه وقتي پيامبر خدا به سوي غار، بيرون رود.

پس پيامبرصلي الله عليه وآله خبر را به من داد و فرمان داد که در بسترش بخوابم و با جانم از او محافظت کنم. به سرعت و از سرِ اطاعت و شادماني اين‏که به پاي او کشته مي‏شوم، به اين امر مبادرت کردم.

پس پيامبرصلي الله عليه وآله رفت و من در خوابگاهش خوابيدم و مردان قريش، روي آوردند و يقين داشتند که پيامبر خدا را مي‏کُشند. پس چون در اتاقي که من بودم، روبه‏روي هم قرار گرفتيم، با شمشيرم در برابرشان ايستادگي کردم و آن گونه که خدا و مردم مي‏دانند، آنان را از خود راندم .

الطبقات الکبري - به نقل از عايشه و ابن عباس و عايشه بنت قدامه و علي‏عليه السلام و سراقة بن جعشم که متن حديث، ترکيبي از گفته‏هاي همه اينهاست -: جبرئيل، نزد پيامبر خدا آمد و از گِرد آمدن قريش براي کشتن او آگاهش کرد و از او خواست که آن شب در بسترش نخوابد... و پيامبر خدا به علي‏عليه السلام فرمود که وي آن شب در بستر او بخوابد. پس علي‏عليه السلام آن شب در آن جا خوابيد و خود را با بُرد سرخ  حَضرَمي - که پيامبرصلي الله عليه وآله در آن مي‏خوابيد -، پوشانْد و مردان قريش از شکافِ در، او را مي‏پاييدند و به خيال همان بُرد، در کمين پيامبرصلي الله عليه وآله نشسته بودند و نقشه مي‏کشيدند که کدام‏يک به کسي که در بستر خفته، حمله کند.

پس پيامبر خدا بيرون آمد، مشتي ماسه برداشت و در حالي که بر سر آناني که جلوي در نشسته بودند، مي‏پاشيد، خواند: «ياسين - سوگند به قرآنِ حکمت‏آموز»تا به اين آيه رسيد: «وَ سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ؛و برايشان فرقي ندارد. چه هشدار دهي و چه ندهي، ايمان نمي‏آورند» و عبور کرد.

پس کسي به آنان گفت: منتظر چه هستيد؟ گفتند: منتظر محمّد هستيم. گفت: ناکام مانديد و زيان کرديد. به خدا سوگند، از کنار شما گذشت و بر سرتان خاک پاشيد. گفتند: به خدا سوگند، ما او را نديديم.

برخاستند و خاک از سر و روي خود گرفتند و آنان، ابو جهل، حَکَم بن ابي العاص، عقبة بن ابي معيط، نضر بن حارث، اميّة بن خلف، ابن غيطله، زمعة بن اسود، طعيمة بن عدي، ابو لهب، اُبيّ بن خلف و نبيه و مُنبه، دو پسر حجّاج بودند.

چون صبح شد، علي‏عليه السلام از بستر برخاست و آنان، پيامبرصلي الله عليه وآله را از وي سراغ گرفتند. علي‏عليه السلام گفت: «اطّلاعي از او ندارم» .

 المستدرک علي الصحيحين - به نقل از ابن عبّاس -: علي‏عليه السلام جانفشاني کرد و لباس پيامبرصلي الله عليه وآله را به تن نمود و سپس در جايش خوابيد.

و مشرکان، پيش‏تر نيز به پيامبرصلي الله عليه وآله که بُرد مي‏پوشيد، سنگ پرتاب مي‏کردند. آنان مي‏خواستند پيامبرصلي الله عليه وآله را بکشند و چون پيامبرصلي الله عليه وآله بُرد خود را بر تن علي‏عليه السلام کرده بود، آنان به علي‏عليه السلام، به خيال اين‏که پيامبر است، [سنگ] پرتاب مي‏کردند و علي‏عليه السلام هم از درد به خود مي‏پيچيد.

و آن‏گاه که متوجه شدند علي‏عليه السلام است، به وي گفتند: تو لئيمي. تو به خود مي‏پيچيدي و محمّد به خود نمي‏پيچيد و اين براي ما عادي نبود.

 مسند ابن حنبل - به نقل از ابن عبّاس -: علي‏عليه السلام جانفشاني کرد، لباس پيامبرصلي الله عليه وآله را به تن کرد و سپس در جايش خوابيد.

مشرکان، پيش‏تر نيز به پيامبرصلي الله عليه وآله[سنگ] پرتاب مي‏کردند. پس ابو بکر آمد و علي‏عليه السلام خواب بود و ابو بکر پنداشت که او پيامبر خداست. گفت: اي پيامبر خدا! علي‏عليه السلام فرمود: «پيامبر خدا، آهنگِ چاه ميمون کرده است. پس به او برس». ابو بکر رفت و با هم داخل غار شدند.

و به علي‏عليه السلام سنگ پرتاب مي‏شد، همان گونه که به پيامبرصلي الله عليه وآله پرتاب مي‏شد، و او به خود مي‏پيچيد؛ ولي سرش را از لباس بيرون نمي‏آورد تا اين‏که صبح شد و سرش را باز کرد. پس مشرکان به او گفتند: تو ناکَسي. يارت (پيامبر) به خود نمي‏پيچيد و تو به خود مي‏پيچيدي و اين براي ما عجيب بود.

 تاريخ الطبري: چون صبح شد، گروهي که در کمين پيامبر خدا نشسته بودند، داخل خانه ريختند و علي‏عليه السلام از بسترش برخاست. پس چون نزديکش شدند، او را شناختند و گفتند: يارت کجاست؟ گفت: «نمي‏دانم. مگر من مراقب او هستم؟ فرمان داديد بيرون برود، او هم رفت ».

پس بر سرش فرياد کشيدند و کتکش زدند و او را به مسجد الحرام بردند و ساعتي در آن‏جا زنداني‏اش کردند و سپس رهايش ساختند.

الأمالي - به نقل از هند بن [ابي] هاله و ابو رافع و عمّار بن ياسر، در ذکر گردآمدن قريش بر کشتن پيامبر خدا و تصميم حضرت به هجرت به مدينه -: پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را فرا خوانْد و به او فرمود: «اي علي! روح الأمين، چند لحظه پيش با اين آيه بر من فرود آمد و خبر داد که قريش براي نيرنگ زدن به من و کشتنم گِرد آمده‏اند و از سوي پروردگارم به من وحي شده است که از خانه خاندانم هجرت کنم و در پوشش شب به غار ثور بروم، و همو به من فرموده که به تو فرمان دهم که بر جاي من بخوابي تا با خوابيدنت بر بستر من، ردّ پايم پوشيده بماند. تو چه مي‏گويي و چه مي‏کني؟».

علي‏عليه السلام گفت: اي پيامبر خدا! آيا با خوابيدن من در آن‏جا، تو سالم مي‏ماني؟ فرمود: «آري».

پس علي‏عليه السلام شادمانه لبخند زد و به شکر خبر سلامت پيامبرصلي الله عليه وآله سر به سجده نهاد. و علي - که درودهاي خدا بر او باد -، نخستين کسي بود که براي خدا سجده شکر کرد و نخستين فرد اين امّت، پس از پيامبر خدا بود که پس از سجده، چهره بر خاک نهاد.

پس چون سر برداشت، به پيامبرصلي الله عليه وآله گفت: در پي فرمان برو، گوش و ديده و دلم فداي تو باد! و به من هر فرماني خواهي، بده که خشنودي‏ات را به دست مي‏آورم، و هر جا بخواهي مي‏روم و توفيقم جز از خدا نيست... .

پس چون شب درهايش را بست و پرده‏هايش را پايين کشيد و اثري پيدا نماند، مردانِ در کمين نشسته، به علي - که درودهاي خدا بر او باد -، روي آوردند و سنگ و خار  به سوي او پرتاب مي‏کردند و شک نداشتند که او پيامبر خداست تا آن که سپيده دميد.

آنان از رسوايي در روشنايي صبح ترسيدند. پس به علي - که درودهاي خدا بر او باد -، هجوم آوردند. در آن زمان، خانه‏هاي مکّه بي‏در و پيکر بود. از اين رو علي‏عليه السلام آنان را ديد که شمشير از نيام کشيده‏اند و به سوي او رو آورده‏اند و پيشاپيش ايشان، خالد بن وليد بن مغيره است.

پس علي، بر خالد پريد و غافلگيرش کرد و چنان دستش را فشرد که مانند بچّه شتر، بي‏تابي مي‏کرد و همچون شتر، صدا مي‏کرد و به خود مي‏پيچيد و فرياد مي‏زد و مردان قريش، در پي او و در خَم خانه بودند.

و علي‏عليه السلام با شمشيري که از دست خالد در آورده بود، بر آنان حمله برد و آنان، چون چارپايان از جلويش به پشت خانه گريختند و چون خوب نگريستند، ديدند که علي‏عليه السلام است. گفتند: آيا تو علي هستي؟ گفت: «آري، من علي هستم».

گفتند: ما تو را نخواستيم. يار و همراهت چه کرد؟ گفت: «من اطّلاعي از او ندارم» و علي‏عليه السلام مي‏دانست که خداوند متعال، پيامبرش را نجات داده است؛ چون خبرش کرده بود که به غار رفته و در آن پنهان شده است.

پس قريش، جاسوساني در پيِ پيامبرصلي الله عليه وآله فرستادند و در طلب او روانه کوه و بيابان شدند. علي‏عليه السلام صبر کرد تا يک سوم از شب بعد سپري شد و با هند بن ابي هاله، عازم غار و بر پيامبر خدا وارد شدند.

پيامبر خدا به هند، فرمان داد که دو شتر براي او و همراهش بخرد؛ ولي ابو بکر گفت: اي پيامبر خدا! من از پيش، دو شتر براي خود و شما آماده کرده‏ام که ما را به يثرب مي‏رسانند. فرمود: «من آن دو و حتي يکي از آنها را نمي‏گيرم، مگر آن که بهايش را بگيري». ابو بکر گفت: آن دو در برابر بهايش براي شما باشد.

پس [پيامبر خدا] به علي‏عليه السلام، فرمان داد و علي‏عليه السلام، بهايش را به ابو بکر داد. سپس پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام درباره حفظ عهد و پيمان و بازگرداندن امانت‏هايش سفارش کرد.

قريش، محمّدصلي الله عليه وآله را در جاهليت، «امين» مي‏ناميدند و پيش وي وديعه مي‏نهادند و حفظ اموال و کالاهاي خود را به او مي‏سپردند، و نيز برخي از اعراب که در موسم حج به مکّه مي‏آمدند.

پس از نبوّت حضرت نيز کار، به همين شيوه بود. پيامبر خدا به علي‏عليه السلام فرمان داد که [پس از خروج از مکّه] با صداي بلند و رسا در ابطح (مکّه)، صبح و شام، ندا دهد: آگاه باشيد! هرکس امانت يا وديعه‏اي در پيش محمّد دارد، بيايد تا امانتش به او بازگردانده شود.

[علي‏عليه السلام] مي‏گويد: پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «آنان از اکنون تا آن‏گاه که بر من درآيي، نمي‏توانند هيچ گزندي به تو برسانند. پس امانت‏هاي نزد مرا آشکارا و در پيش‏ديد مردم، باز گردان. همچنين تو را به جاي خود، براي دخترم فاطمه مي‏گذارم و پروردگارم را براي هر دوي شما، و از او مي‏خواهم تا شما را حفظ کند» و به علي‏عليه السلام فرمان داد که شترهايي براي او و فاطمه‏ها و نيز هرکس از بني هاشم که قصد هجرت با او را دارد، بخرد...

و پيامبر خدا به علي‏عليه السلام چنين سفارش کرد: «و چون آنچه به تو فرمان دادم، به جا آوردي، آماده هجرت به سوي خدا و پيامبرش باش و پس از رسيدن نامه‏ام به تو، بي‏درنگ، حرکت کن ...».

و چون پيامبر خدا به مدينه وارد شد، در ميان قبيله بني عمرو بن عوف در قُبا فرود آمد؛ ولي ابو بکر از او خواست که به مدينه وارد شود و بر اين درخواست، اصرار ورزيد؛ اما پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «من به آن وارد نمي‏شوم تا آن که پسر عمو و دخترم، يعني علي و فاطمه برسند» ...

سپس پيامبر خدا به علي بن ابي طالب‏عليه السلام نامه‏اي نوشت و در آن به حرکت به سوي او و درنگ نکردن، فرمان داد و نامه‏رسان، ابوواقد ليثي بود.

چون نامه پيامبر خدا به علي‏عليه السلام رسيد، آماده خروج و هجرت شد و به مؤمنان ناتواني که با او مانده بودند، خبر و فرمان داد که در سياهي شب، پنهان و سبک‏بار، خود را از هر وادي به «ذي طُوي» برسانند.

علي‏عليه السلام، فاطمه (دختر پيامبر خدا) و فاطمه بنت اسد (مادرش) و فاطمه (دختر زبير بن عبد المطّلب - که نامش ضباعه هم گفته شده - ) را بيرون برد.

سپس ايمن بن امّ اَيمَن (آزاد شده پيامبر خدا) به آنها پيوست و[نيز] ابوواقد (فرستاده پيامبر خدا) که شتران را تند و سخت مي‏راند. پس علي - که درودهاي خدا بر او باد -، به او فرمود: اي ابو واقد ! با زنان، مدارا کن. آنها ناتوان‏اند. ابو واقد گفت: مي‏ترسم که تعقيب کنندگان به ما دست يابند.

علي‏عليه السلام فرمود: آسوده باش که پيامبر خدا به من فرمود: اي علي ! آنان نمي‏توانند به تو گزندي برسانند». سپس علي‏عليه السلام، شتران را به نرمي راند و چنين رجز مي‏خواند:

جز خداوند نيست، پس گمانت را بلند دار

پروردگارِ مردم، از آنچه انديشناک آني، کفايتت مي‏کند.

و رفتند و چون به «ضجنان» نزديک شدند، تعقيب کنندگان به آنها رسيدند. آنان، هفت سوار قريشي و غرق در سلاح بودند و نفر هشتم آنان، آزاد شده حرب بن اميّه به نام جناح بود.

پس علي‏عليه السلام چون آن گروه را ديد، به ايمن و ابو واقد رو کرد و فرمود: «شترها را بخوابانيد و ببنديد» و جلو رفت تا زنان، پياده شوند و به نزديک سواران رفت و با شمشير آخته از آنان استقبال کرد.

پس آنان به علي‏عليه السلام روي آوردند و گفتند: اي خيانتکار ! آيا گمان بُردي که تو نجات دهنده زنان هستي؟ بي پدر، بازگرد! علي‏عليه السلام فرمود: اگر باز نگردم چه؟ گفتند: يا ذليلانه بازگرد و يا سرت را مي‏بُريم و مرگ را برايت آسان‏ترين چيز مي‏کنيم.

سواران به زنان و مَرکب‏ها نزديک شدند تا آنان را از جا برکَنند. پس علي‏عليه السلام ميان آنان، حايل شد. جناح، شمشيرش را بر او فرود آورد؛ ولي علي‏عليه السلام از ضربتش جا خالي داد و غافلگيرش کرد و چنان ضربه‏اي به گردنش زد که از او گذشت و به سرشانه‏هاي اسبش رسيد و با پا، به تندي اسب يا سوارکار، به سوي آنان دويد و با شمشيرش بر آنان تنگ گرفت و مي‏گفت:

راه مجاهد خستگي‏ناپذير را باز کنيد

سوگند خورده‏ام که جز خداي يکتا را نپرستم.

پس سواران پراکنده شدند و به او گفتند: اي پسر ابو طالب! با ما کاري نداشته باش. علي‏عليه السلام فرمود: من به سوي پسر عمويم پيامبر خدا در يثرب مي‏روم. پس هر کس خوش دارد که گوشتش را بشکافم و خونش را بريزم، مرا تعقيب کند و يا به من نزديک شود.

سپس [علي‏عليه السلام] به ايمن و ابو واقد رو کرد و فرمود: مَرکب‏ها را آماده کنيد! سپس چيره و پيروز، حرکت کرد تا بر کوه ضجنان فرود آمد و يک شبانه روز در آن‏جا توقّف کرد و چند مؤمن ناتوان و از جمله امّ ايمن، کنيز آزاد شده پيامبر خدا به او ملحق شدند.

پس علي‏عليه السلام و فاطمه‏ها (مادرش فاطمه بنت اسد، و فاطمه دختر پيامبر خدا و فاطمه (دختر زبير)، آن شب، ايستاده و نشسته و خوابيده گاه به نماز و گاه به ذکر پرداختند و پيوسته چنين بودند تا سپيده دميد.

[علي‏عليه السلام] با آنان نماز صبح را خواند و در راه خدا منزل‏ها را يک به يک پيمود، بي آن که در ذکر خدا سستي کند و فاطمه‏ها و بقيه همراهانش نيز چنين بودند تا به مدينه رسيدند.

 تاريخ دمشق - به نقل از ابو رافع -: علي‏عليه السلام، پيامبرصلي الله عليه وآله را هنگامي که در غار بود، تدارک مي‏کرد و غذا برايش مي‏بُرد و سه شتر برايشان کرايه کرد: براي پيامبرصلي الله عليه وآله و ابو بکر و نيز راهنمايشان ابن اُريقط.

و پيامبرصلي الله عليه وآله او را به جاي خود گذاشت تا خانواده‏اش را خارج کند. پس [پيامبرصلي الله عليه وآله] بيرون آمد و به علي‏عليه السلام فرمان داد که امانت‏هاي او را برگردانَد و سفارش‏هايي را که به پيامبر خدا شده بود، به جاي آورَد و اموالي را که به امانتْ نزد او بود، [به صاحبان آنها] برسانَد. پس علي‏عليه السلام همه امانت‏ها را ادا کرد.

و [پيامبرصلي الله عليه وآله] به وي فرمان داد که در شب بيرون آمدنش در بستر او بخوابد و فرمود: «قريش تا تو را مي‏بينند، سراغ مرا نمي‏گيرند». پس علي‏عليه السلام بر بستر پيامبرصلي الله عليه وآله خوابيد و قريش به بستر پيامبرصلي الله عليه وآله مي‏نگريستند و مردي را بر آن مي‏ديدند که گمان‏مي‏کردند پيامبرصلي الله عليه وآله است تا آن که صبح شد وديدند که او علي‏عليه السلام است. پس گفتند: اگر محمّد بيرون رفته بود، علي را هم با خود مي‏بُرد. پس خداي عز و جل با نشان دادن علي‏عليه السلام، آنان را از جستجوي پيامبرصلي الله عليه وآله باز داشت و سراغ پيامبرصلي الله عليه وآله را نگرفتند.

و پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام فرمان داد که در مدينه به او ملحق شود. بدين ترتيب، علي‏عليه السلام پس از آن که خانواده پيامبر خدا را خارج کرد، به دنبال پيامبرصلي الله عليه وآله، روانه شد و شب‏ها راه مي‏پيمود و روزها پنهان مي‏شد تا به مدينه رسيد.

و چون خبر آمدن علي‏عليه السلام به پيامبرصلي الله عليه وآله رسيد، فرمود: «علي را برايم فرا بخوانيد». گفته شد: اي پيامبر خدا ! نمي‏تواند راه برود. پس پيامبرصلي الله عليه وآله نزدش آمد و چون او را ديد، در گردنش آويخت و از [ديدن] ورم پاهايش که خون از آنها چکّه مي‏کرد، دلش سوخت و گريست. پس آب دهانش را در دست خود انداخت و پاهاي علي‏عليه السلام را مسح کرد و براي سلامتش دعا کرد. پس علي‏عليه السلام تا شهادتش از پاهايش ناراحتي نديد .

 امام علي‏عليه السلام: چون پيامبر خدا براي هجرت به مدينه [از مکّه] خارج شد، به من فرمان داد که پس از او [در مکّه] بمانم تا امانت‏هايي را که از مردم نزد او بود و بدان سببْ «امين» ناميده مي‏شد، ادا کنم.

پس سه روزْ حاضر و بيدار بودم و يک روز هم غايب نشدم. سپس بيرون آمدم و مسير پيامبر خدا را پيمودم تا بر [محلّه] بني عمرو بن عوف که پيامبر خدا در آن‏جا اقامت گزيده بود، وارد شدم و به خانه کلثوم بن هدم - که اقامتگاه پيامبرصلي الله عليه وآله بود - فرود آمدم.

 الأمالي - به نقل از مجاهد -: عايشه به پدرش و بودن او با پيامبر خدا در غار باليد. پس عبد اللَّه بن شدّاد بن هاد گفت: تو کجا و علي بن ابي طالب‏عليه السلام کجا، آن‏گاه که در جاي پيامبرصلي الله عليه وآله خوابيد، در حالي که کشته شدنش را مي‏ديد! پس عايشه ساکت ماند و پاسخي نداشت

 الطبقات الکبري - به نقل از محمّد بن عمارة بن خزيمة بن ثابت -: علي‏عليه السلام در نيمه ربيع الأوّل وارد شد و پيامبرصلي الله عليه وآله هنوز از قُبا نرفته بود.

 

 الأمالي - به نقل از امّ هاني دختر ابو طالب -: چون خداوند متعال، پيامبرش را به هجرتْ فرمان داد و او علي‏عليه السلام را در بسترش خوابانْد و با بالاپوش حَضرَمي‏اش او را پوشاند، بيرون آمد و ديد که برجستگان قريش بر در خانه‏اش نشسته‏اند. پس مشتي خاک برداشت و بر سرِ آنان پاشيد و هيچ يک از آنان متوجه وي نشدند و به خانه من درآمد.

و چون صبح شد، به من روي کرد و گفت: «اي امّ هاني! مژده ده که اين جبرئيل، خبر مي‏دهد که خداوند عز و جل علي را از دست دشمنانش نجات داد».

پيامبر خدا، صبح‏دم به غار ثور رفت و سه روز در آن‏جا بود تا جستجوگرانْ آرام گرفتند. سپس در پيِ علي‏عليه السلام فرستاد و به او فرمان داد تا کارش را انجام دهد و امانتش را بگزارَد.

ر. ک: ج 9، ص 205 (کمال از خود گذشتگي).

 

گزارش و سنجش

 

ما بارها به هنگام گزارش متون‏حديثي مرتبط با فضايل‏علوي آورده‏ايم که‏فضيلت ستيزي و تلاش براي‏زدودن فضايل علي‏عليه السلام از صفحه تاريخ وصفحه ذهن انسان‏ها، به انگيزه‏هاي مختلف و علل گوناگون، جريان هميشگي حق ستيزان بوده است.

از جمله کساني که اين نغمه ناموزون را درباره آن همه فضيلت هاي سترگْ سر داده و کوشيده است تا «فضيلت بودن» خوابيدن مولا بر بستر پيامبر خدا را انکار کند و از پرتو خيره کننده آن به پندار باطل خود بکاهد، عمرو بن بحر جاحظ (م 255 ق) است. او در نگاشته خُرد خود، العثمانية، نوشته است:

اين کار او، طاعتِ بزرگي نيست؛ چون نقل کرده‏اند که پيامبرصلي الله عليه وآله به علي فرمود: «بخواب که گزندي به تو نمي رسد» .

ابن تيميه نيز که در تلاش براي کم سو ساختن فضايل علي‏عليه السلام و آل اللَّه، از هيچ کوششي دريغ نمي‏ورزد، بر اين افزوده است که:

علي از طريق ديگري نيز مي‏دانست که کشته نمي‏شود؛ زيرا پيامبرصلي الله عليه وآله به وي گفته بود که فردا در جايگاه معيّني اعلام کند هر کس نزد محمّد امانتي دارد، بيايد و بازگيرد. او از اين مأموريت، به خوبي دريافته بود که گزندي به وي نمي‏رسد.

و اينک سخن ما با اين دو:

1. چنان‏که در متن کتاب، منابع بسياري را آورديم، نزول آيه «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفُ‏م بِالْعِبَادِ»  در شأن علي‏عليه السلام  و براي نشان دادن عظمت اين حادثه بوده و اين، هيچ‏گونه ترديدي را برنمي‏تابد.

بدين سان، خداوند، کار علي‏عليه السلام را «شِراء نفس (جانبازي)» مي‏داند و فرشتگان را به ديدن اين «ايثار» شگفت، فرا مي‏خواند؛ ولي جاحظ و ابن تيميه، اجتهاد در مقابل نص کرده‏اند و آن را «شراء نفس» نمي‏شمرند و به بهانه واهي اين‏که علي‏عليه السلام پيش‏تر مي‏دانست که گزندي به او نخواهد رسيد، فضيلت بودن آن را انکار مي‏کنند!

2. جمله «آنان نمي‏توانند گزندي به تو برسانند» که دستاويز اين دو نفر شده است، در بيشتر منابع مهمّ تاريخي - که بدانها اشاره شد -، نيامده است و در منابع شيعي نيز اين جمله نيست و آورديم که اين جمله را پيامبر خدا بعد از ماجراي آن شب وپس از آن‏که در غار به علي‏عليه السلام توصيه کرد تا امانت‏ها را باز گردانَد، گفته است.

بدين سان، کلام اسکافي معتزلي استوار است که در اين باره و در نقد کلام جاحظ نوشته است:

اين سخن، دروغ محض و تحريف حقيقت و افزودن چيزي از خود بر روايت است.

3. چنان‏که پيش‏تر آورديم، اين عبارت و نيز امر به اداي امانت‏ها را پيامبر خدا بعد از حادثه و در يکي از شب‏هاي اختفاي در غار، به مولاعليه السلام فرموده است. شيخ طوسي‏رحمه الله، اين بخش از ماجرا را اين‏گونه گزارش کرده است:

... پس پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام فرمان داد و علي‏عليه السلام بهاي شتران را به ابو بکر داد. سپس [پيامبرصلي الله عليه وآله] به علي‏عليه السلام درباره حفظ عهد و پيمان و اداي امانت‏هايش سفارش کرد... و فرمود: «آنان از اکنون [تا آن‏گاه که بر من درآيي]، نمي‏توانند هيچ گزندي به تو برسانند».

4. بر اساس برخي از گزارش‏هاي تاريخي، چون مشرکان در بامداد بر خانه هجوم بردند و علي‏عليه السلام را در بستر ديدند و نقشه شوم خود را نقش بر آب يافتند، با علي‏عليه السلام درگير شدند و پيش از آن، بارها علي‏عليه السلام را در بستر، با سنگ زدند. اسکافي مي‏نويسد:

... و اگر اين درست بود، هيچ گزندي به او نمي‏رسيد. در حالي که اجماع است که کتک خورد و تا پيش از آن که بدانند او کيست، با سنگ، وي را زدند تا آن جا که از درد به خود پيچيد و آنان به وي گفتند: ما ديديم که از درد به خود مي‏پيچي، در حالي که ما به محمّد سنگ مي‏زديم و او به خود نمي‏پيچيد .

طبري نيز نوشته است:

بر سرش فرياد کشيدند و کتکش زدند و او را به مسجد الحرام بردند و ساعتي در آن‏جا زنداني‏اش کردند و سپس رهايش کردند.

علي‏عليه السلام خود نيز در گفتاري به اين درگيري اشاره کرده و فرموده است:

و به من فرمان داد که در خوابگاهش بخوابم و با جانم از او محافظت کنم. پس به سرعت و از سرِ اطاعت و شادمانيِ اين‏که به پاي او کشته مي‏شوم، به اين امر، مبادرت کردم.

و روشن‏تر از همه آنچه آورديم، اشعار ارجمند خود مولا در وصف اين فضيلت والاست:

با جانم بهترين کسي را که بر ريگزار قدم گذارده است، حفظ کردم

و گرامي‏ترين کسي را که گِرد کعبه و حجر اسماعيل، طواف کرده است.

فرستاده خدا بيم آن داشت که با او نيرنگ کنند

اما خداي بخشنده او را از نيرنگ نجات داد.

و پيامبر خدا شب را ايمن و آسوده در غار به سر برد

محافظت شده و در حراست و استتار الهي.

و شب، مشرکان را مي‏پاييدم و گمان نمي‏بردند که من هستم

و خود را آماده کشته شدن و اسارت کرده بودم.

امام‏عليه السلام در اين اشعار صريح و روشن، دليل حضور خود در بستر پيامبر خدا را آمادگي براي کشته شدن، اسارت وفداکاري در جهت محافظت از جان پيامبر خدا اعلام کرده‏است
برچسب‌ها: جانفشانی در شب هجرت
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:49  توسط محمد دستان  | 

نهايت جوان‏مردي در دو جنگ

 

جنگ بدر

جنگ احد

 

جنگ بدر

 

جنگ بدر، دشوارترين و شکوهمندترين نبرد پيامبر خداست. شرايط زماني، چگونگي ترکيب نيروها، ساز و برگ مسلمانان، هدف آغازين حرکت - که دستيابي به کاروان مشرکان و کالاهاي آنان بود - و نبرد غير منتظره و نابرابر و... نشان‏دهنده اهمّيت اين نبرد و نقش سرنوشت ساز آن است.

از اين رو، «بدريان» در هماره تاريخ، جايگاه ويژه‏اي داشته‏اند ودر حوادث‏تاريخ اسلام، بويژه پس از پيامبر خدا، حضور بدريان در همه جا اهمّيتي خاص داشت. اين نبرد در رمضان سال دوم هجري در منطقه بدر، در نزديکي مدينه واقع شد.

علي‏عليه السلام در اين نبرد - که آغازين جنگ پيامبر خدا و نيز نخستين چهره نمايي قهرمانانه علي‏عليه السلام است -، جلوه‏اي ديدني، ستودني و شگفت دارد، بدين سان که:

1. پرچم پيروزمند سپاه اسلام در دست‏هاي پر توان علي‏عليه السلام بود

2. پيش از رويارويي و در مرحله حسّاس کسب اطّلاعات، براي دست يافتن به چند و چون نيروي دشمن، همراه برخي از صحابيان به مأموريت رفت که موفّقيتي کارآمد داشت.

3. در دلِ سياهي تاريک و هولناک شب نبرد، پيامبر خدا فرمود: «چه کسي براي ما آب مي‏آورد ؟». مولا به پا خاست و ثابت و استوار به «بدر» گام نهاد و از چاهي بس ژرف و تاريک، آب برگرفت و پيامبر خدا را سيراب کرد.

4. مولا در اوّلين نبرد تن به تن، وليد بن عُتبه را به خاک هلاکت افکند  و سپس در کشتن عتبه، پدر وليد، هماوردِ او را ياري رسانْد.  علي‏عليه السلام، اين حماسه شکوهمند را در نامه‏اي به معاويه يادآوري کرده است:

من پدر حسنم! کشنده جدّ و برادر و دايي‏ات که در نبرد بدر، سرشان را شکافتم؛ و آن شمشير را با خود دارم و با همان دل با دشمنم رويارو مي‏شوم.

5. مولاعليه السلام همچنين عاص بن سعيد، رزم‏آور نيرومند قريش و نوفل بن خُوَيلِد، دشمن شرور و کينه‏توز پيامبرصلي الله عليه وآله را به خاک افکند .

6. چون فرمان حمله عمومي صادر شد و نيروها در هم آميختند و آتش نبرد، شعله‏ور گشت، اين مولا بود که چونان شيري خشمگين بر دشمن مي‏تاخت و آرايشِ نظامي آنان را در هم مي‏ريخت و از کشته، پشته مي‏ساخت، بدان‏سان که آورده‏اند 35 نفر از هفتاد تن کشته‏هاي مشرکان، با ضربت شمشير مولا بر خاک افتادند.

7. او که در آن هنگام در عنفوان جواني بود، با اين شهامت‏ها، شجاعت‏ها و رزم‏آوري‏ها، مدال افتخار جاودانه «لا سيفَ إلّا ذوالفقارِ ولا فَتي إلّا عليٌّ» را به دست آورد.

المستدرک علي الصحيحين - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر خدا، در جنگ بدر، پرچم را به علي‏عليه السلام سپرد و او در آن هنگام، بيست سال داشت.

الطبقات الکبري - به نقل از قتاده -: علي بن ابي طالب‏عليه السلام، پرچمدار پيامبر خدا در جنگ بدر و هر جنگ ديگر بود.

تاريخ الطبري - به نقل از ابن عباس در ذکر جنگ بدر -: پرچمدار پيامبر خدا، علي بن ابي طالب‏عليه السلام و پرچمدار انصار، سعد بن عباده بود

المستدرک علي الصحيحين - به نقل از عبد اللَّه -: ما در جنگ بدر، هر سه نفر بر يک شتر بوديم و علي‏عليه السلام و ابو لبابه، دو همراه پيامبرصلي الله عليه وآله بودند.

آنها گفتند که چون نوبت پياده شدن پيامبرصلي الله عليه وآله مي‏شد، مي‏گفتيم: شما سوار شو و ما پياده مي‏رويم. و حضرت مي‏فرمود: «نه شما از من نيرومندتريد و نه من از شما به پاداش، بي‏نيازترم».

 السيرة النبوية - به نقل از ابن اسحاق در ذکر جنگ بدر -: شتران اصحاب پيامبر خدا در آن روز، هفتاد نفر بود. پس به نوبت، سوار مي‏شدند و پيامبر خدا و علي بن ابي طالب‏عليه السلام و مرثد بن ابي مرثد غنوي، يک شتر را به نوبت، سوار مي‏شدند.

 فضائل الصحابة - به نقل از حارث، درباره امام علي‏عليه السلام -: چون شب بدر شد، پيامبر خدا فرمود: «چه کسي براي ما آب مي‏آورد؟». پس مردم، پا پس کشيدند؛ ولي علي‏عليه السلام برخاست و مشکي به زير بغل گرفت، به چاه ژرف و تاريکي درآمد و از آن، پايين رفت.

پس خداي عز و جل به جبرئيل و ميکائيل و اسرافيل، وحي کرد که براي ياري محمّدصلي الله عليه وآله و گروهش آماده شويد. پس، از آسمان، فرود آمدند و همهمه‏اي داشتند که شنونده را مي‏ترسانْد. پس چون روبه‏روي چاه رسيدند، همگي و از روي بزرگداشت و احترام بر او سلام دادند.

مناقب آل أبي طالب - به نقل از محمّد بن حنفيّه -: پيامبر خدا در غزوه بدر، هنگامي که اصحابش از تهيه آب وا ماندند، علي‏عليه السلام را براي آب آوردن فرستاد. پس علي‏عليه السلام به چاه متروک درآمد و مشکش را پُر از آب کرد و بيرون که آورد، بادي آمد و آن را ريخت. پس به چاه بازگشت و مشک را پُر کرد و بيرون که آورد، بادي آمد و آن را ريخت و همين‏گونه تا سه بار.

پس بار چهارم،آن را پُر کرد و به نزد پيامبرصلي الله عليه وآله آورد و قصّه را باز گفت. پس پيامبر خدا فرمود: « باد نخست، جبرئيل بود که با هزار فرشته همراهش بر تو سلام دادند و باد دوم، ميکائيل بود که با هزار فرشته همراهش بر تو سلام دادند و باد سوم، اسرافيل بود که با هزار فرشته همراهش بر تو سلام دادند».

 امام علي‏عليه السلام: من در جنگ بدر، از چاه متروکي آب مي‏کشيدم که باد شديدي وزيد و سپس باد بسيار شديدي آمد که مانند آن را نديده بودم، مگر باد پيشين. سپس [دوباره] باد شديدي وزيد. پس نخستين باد، ميکائيل بود با هزار فرشته در سمت راست پيامبرصلي الله عليه وآله و [باد] دوم، اسرافيل بود با هزار فرشته در سمت چپ پيامبرصلي الله عليه وآله و [باد] سوم، جبرئيل بود با هزار فرشته.

و ابو بکر در سمت راست و من در سمت چپ پيامبر خدا بوديم. پس چون خدا، کافران را به هزيمت کشاند، پيامبر خدا مرا بر اسبش سوار کرد و چون بر آن نشستم، مرا چنان به شتاب برد که بر گردنش قرار گرفتم. پس، از خدا خواستم که مرا بر آن استوار دارد، و آن قدر نيزه زدم که تا زير بغلم خونين شد.

 امام زين العابدين‏عليه السلام: چون مسلمانان در جنگ بدر تشنه شدند، علي‏عليه السلام براي آب آوردن با مشک به سوي چاه متروک آمد که باد شديدي وزيد و گذشت. پس اندکي درنگ کرد. سپس باد ديگري آمد و گذشت و سپس باد ديگري آمد که نزديک بود او را از کارش باز دارد و او بر سر چاه بود. پس نشست تا [باد] گذشت و چون به نزد پيامبر خدا بازگشت، از ماجرا خبر داد.

پس پيامبر خدا فرمود: «اما باد نخست، جبرئيل با هزار فرشته و باد دوم، ميکائيل با هزار فرشته و باد سوم، اسرافيل با هزار فرشته بودند و بر تو سلام دادند و آنان ياور ما هستند و همان کساني‏اند که ابليس، آنها را ديد و پا پس کشيد و عقب عقب رفت تا آن که گفت: "إِنِّي أَرَي مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ وَاللَّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ ؛من بي‏ترديد، چيزي را مي‏بينم که شما نمي‏بينيد. من از خداوند مي‏ترسم و خدا سخت کيفر است"».

 السيرة النبوية - به نقل از ابن اسحاق، در ذکر وقايع جنگ بدر -: پس از او (اسود بن عبد الأسد مخزومي که حمزه او را کشت)، عتبة بن ربيعه در ميان برادرش شيبة بن ربيعه و پسرش وليد بن عتبه بيرون آمد و چون از صف جدا شد، هماورد طلبيد.

پس سه جوان از انصار، بيرون آمدند: عوف و معوّذ، پسران حارث - که نام مادرشان عفراء بود -، و مردي ديگر که گفته مي‏شود عبد اللَّه بن رواحه بود. پس گفتند: شما کيستيد؟ گفتند: ما گروهي از انصار هستيم. گفتند: ما به شما کاري نداريم. سپس مناديِ آنان ندا در داد: اي محمّد! همتايانمان از قوم خودمان را به سوي ما گسيل دار.

پس پيامبر خدا فرمود: «اي عبيدة بن حارث، برخيز ! اي حمزه، برخيز ! اي علي، برخيز!». پس چون برخاستند و به آنان نزديک شدند، گفتند: شما کيستيد؟ عبيده گفت: عبيده. و حمزه گفت: حمزه. و علي‏عليه السلام گفت: علي. گفتند: آري، همتاياني بزرگ هستيد. پس عبيده - که مسن‏ترين فرد گروه بود - با عتبة بن ربيعه، و حمزه با شيبة بن ربيعه، و علي‏عليه السلام با وليد بن عُتبه رويارو شدند.

پس حمزه در کشتن شيبه به وي مهلت نداد، و علي‏عليه السلام نيز در کشتن وليد، و دو ضربه ميان عبيده و عتبه ردّ و بدل شد؛ ولي هر دو در برابر هم ايستادگي مي‏کردند و حمزه و علي‏عليه السلام با شمشيرهايشان به سوي عتبه بازگشتند و کارش را تمام کردند و عبيده را برداشتند و به همراهانش رساندند.

 مناقب آل أبي طالب: اختلافي نيست که نخستين مبارزان اسلام، علي‏عليه السلام و حمزه و ابو عبيدة بن حارث در جنگ بدرند. شعبي مي‏گويد: سپس علي‏عليه السلام، تنها و استوار، به گروه دشمنْ حمله بُرد.

 امام علي‏عليه السلام: من در جنگ بدر از جرئت مکّيان تعجّب کردم. با اين که من، وليد بن عتبه را کشته بودم و حمزه عتبه را و هر دو در کشتن شيبه شرکت کرده بوديم، حنظلة بن ابي سفيان به من رو آورد و چون به من نزديک شد، با شمشير، ضربه‏اي به او زدم که چشمانش از کاسه سر بيرون زد و بي‏جان به زمين افتاد

الإرشاد: امير مؤمنان، پس از آن که کسي براي مبارزه با عاص پسر سعيد بن عاص پا پيش نگذاشت، به رويارويي‏اش رفت و بي‏درنگ، او را کشت و نيز حنظلة بن ابي سفيان را که به مبارزه‏اش آمده بود، کشت، و همچنين طعيمة بن عُدي را که در برابرش ايستاد، و پس از او، نوفل بن خويلد را که از شيطان‏هاي قريش بود و بدين سان، يکي پس از ديگري از آنان مي‏کشت تا اين‏که نيمي از هفتاد کشته قريش را کشت.

 الإرشاد - به نقل از صالح بن کيسان -: عثمان بن عفّان بر سعيد بن عاص گذشت و گفت: بيا به نزد فرمانرواي مؤمنان، عمر بن خطّاب برويم و به گفتگو بپردازيم. پس رفتند.

[سعيد بن عاص] مي‏گويد: امّا عثمان در جايي نشست که دوست داشت؛ ولي من به کناره جمعيت خزيدم. پس عمر به من نگريست و گفت: چه شده است ؟ گويي در دلت با من مسئله‏اي داري؟ آيا مي‏پنداري که من پدرت را کشتم ؟ به خدا سوگند، دوست داشتم که من کشنده‏اش بودم و اگر او را کشته بودم، از کشتن کافر، پوزش نمي‏خواستم؛ امّا من در جنگ بدر بر او گذشتم و ديدم که همچون گاوي که با شاخش زمين را شخم مي‏زند، در پي درگيري است و دهانش چون قورباغه کف کرده است. چون چنين ديدم، از او ترسيدم و کناره گرفتم. پس به من گفت: به کجا اي پسر خطّاب؟ و علي آهنگ او کرد و به وي دست يافت و به خدا سوگند، از جايم دور نشده بودم که علي او را کشت.

[سعيد بن عاص] مي‏گويد: علي در مجلس، حاضر بود و فرمود: خدايا، ببخش! شرک با آنچه در آن بود، رفت و اسلام، گذشته را محو کرد. پس تو را چه شده که مردم را تهييج مي‏کني؟ پس عمر، دست کشيد. سعيد گفت: آگاه باش که من خشنود نمي‏شدم که قاتل پدرم جز پسر عموي او (پيامبرصلي الله عليه وآله)، علي بن ابي طالب باشد.

 الإرشاد - به نقل از زُهْري -: چون پيامبر خدا دانست که نوفل بن خُوَيلِد در بدر حاضر شده است، فرمود: «خدايا! مرا از نوفل، کفايت کن».

پس چون قريشْ شکافته و در هم شکسته شد، علي بن ابي طالب‏عليه السلام، او را ديد که حيران است و نمي‏داند چه کند. پس به سوي او رفت و با شمشير، ضربه‏اي به او زد که در سپر چرمي‏اش گير کرد. پس علي‏عليه السلام آن را بيرون کشيد و ضربه‏اي بر ساق پايش - که زرهش آن را نمي‏پوشاند -، وارد ساخت و آن را قطع کرد و سپس کارش را تمام کرد و او را کشت.

چون به نزد پيامبرصلي الله عليه وآله بازگشت، شنيد که مي‏گويد: «چه کسي از نوفل خبر دارد؟». پس به ايشان گفت: اي پيامبر خدا! من او را کشتم. پيامبرصلي الله عليه وآله تکبير گفت و فرمود: «سپاس، خدايي را که دعايم را درباره او اجابت کرد!».

 حلية الأولياء - به نقل از محمد بن ادريس شافعي -: مردي از بني کنانه بر معاوية بن ابي سفيان وارد شد. معاويه به او گفت: آيا در بدر حضور داشتي؟ گفت: آري. گفت: مانند که بودي؟ گفت: جواني قوي، همچون صخره‏هاي ويرانگر. گفت: آنچه ديده‏اي و شاهد بوده‏اي، برايمان بگو. گفت: ما جز شاهداني مانند غايبان نبوديم و پيروزي‏اي سريع‏تر از آن نديده‏ايم. گفت: آنچه ديده‏اي برايم توصيف کن.

گفت: پيش‏تر از همه، علي بن ابي طالب‏عليه السلام را ديدم؛ جواني نو رسيده و شيري هوشيار. مي‏شکافت و جلو مي‏رفت و کسي در برابرش نمي‏ايستاد، مگر آن که او را مي‏کشت، و بر هيچ چيز ضربه نمي‏زد، مگر اين‏که آن را مي‏دَريد. هيچ‏کس را از او شکافنده‏تر در صف دشمن نديدم. حمله مي‏برد و چپ و راست را هم به دقّت مي‏پاييد و گويي دو چشم در پشت داشت و جهيدنش چون آهوان صحرا بود.

 الفائق - به نقل از سعد بن ابي وقّاص -: در جنگ بدر، علي را ديدم که مي‏گويد:

با اين که جوانم، کاملم

همچون جنّيان، شب نخوابم.

مادرم مرا براي امروز بزاد

کارزار، هر چند سخت، رسوايم نکند.

 مناقب آل أبي طالب - درباره علي‏عليه السلام -:کافران، علي‏عليه السلام را «مرگ سرخ» مي‏ناميدند. اين نام را در جنگ بدر به او دادند، به دليل بزرگي ضربه‏ها و جراحاتي که بر آنان وارد ساخت.

 تفسير القمّي: کشتگان بدر، هفتاد نفر بودند و اسيران نيز هفتاد نفر. از آنان (کشتگان)، 27 نفر را اميرمؤمنان کشت و کسي را به اسارت نگرفت.

الإرشاد: راويان شيعه و سنّي، هر دو، نام‏هاي مشرکاني را که امير مؤمنان در بدر کُشت، ثبت کرده‏اند و نقل هر دو گروه با هم موافق و همخوان است و از جمله آنها که نام برده‏اند، اينان‏اند:

وليد بن عتبه - که چنان که پيش‏تر گفتيم -، شجاع و پُر دل و گستاخ و بي‏شرم بود و مردان از او مي‏ترسيدند؛

و عاص بن سعيد که وحشتناک و بزرگ بود و قهرمانان از او وحشت داشتند و او همان کسي است که عمر از مقابلش گريخت... ؛

وطعيمة بن عدي، پسر نوفل که از سرانِ گمراهان بود؛

و نوفل بن خويلد که در ميان مشرکان، از سخت‏ترين دشمنان پيامبر خدا بود و قريش، او را پيش مي‏انداخت و بزرگش مي‏داشت و اطاعتش مي‏کرد، و او کسي است که ابو بکر و طلحه را پيش از هجرت، در مکّه با طنابي بست و يک روز تا شب، شکنجه‏شان کرد تا آن که آزادي آن دو از وي خواسته شد؛ و [هموست که] پيامبر خدا چون حضور او را در بدر دانست، از خداي عز و جل خواست که ايشان را از شرّ او باز دارد و چنين گفت: «خدايا، مرا از نوفل بن خويلد، کفايت کن!». پس امير مؤمنان او را کُشت ؛

و زمعة بن اسود و حارث بن زمعه و نضر بن حارث بن عبد الدار و عمير بن عثمان بن کعب بن تيم، عموي طلحة بن عبيد اللَّه، و عثمان و مالک، دو پسر عبيد اللَّه و برادران طلحة بن عبيد اللَّه، و مسعود بن ابي اميّة بن مغيره و قيس بن فاکه بن مغيره و حذيفة بن ابي حذيفة بن مغيره و ابو قيس بن وليد بن مغيره و حنظلة بن ابي سفيان و عمرو بن مخزوم و ابو منذر بن ابي رفاعه و منبّه بن حَجّاج سهمي و عاص بن منبّه و علقمة بن کلده و ابو العاص بن قيس بن عدي و معاوية بن مغيرة بن ابي العاص و لوذان بن ربيعه و عبد اللَّه بن منذر بن ابي رفاعه و مسعود بن امية بن مغيره و حاجب بن سائب بن عُوَيمِر و اوس بن مغيرة بن لوذان و زيد بن مليص و عاصم بن ابي عوف و سعيد بن وهب، هم‏پيمان بني عامر، و معاوية بن عامر بن عبد القيس و عبد اللَّه بن جميل بن زُهَير بن حارث بن اسد و سائب بن مالک و ابو الحکم بن اخنس و هشام بن ابي امية بن مغيره.

پس اينها 35 مردي هستند که علي‏عليه السلام به تنهايي آنها را هلاک کرده است، بجز کساني که در مورد کشته شدنشان به دست علي‏عليه السلام اختلاف است و يا علي‏عليه السلام در کشتن آنها با افراد ديگري شرکت داشته است که بنا به آنچه پيش‏تر آورديم، بيشتر از نصف کشتگان بدرند.

المناقب - به نقل از امام باقرعليه السلام از جابر بن عبد اللَّه -: پيامبر خدا در جنگ بدر فرمود: «اين، رضوان، فرشته‏اي از فرشتگان خداست که ندا مي‏دهد: "شمشيري جز ذوالفقار، و جوان مردي جز علي نيست"».

 امام باقرعليه السلام: در جنگ بدر، منادي‏اي به نام «رضوان»، در آسمان، ندا داد: «شمشيري جز ذوالفقار، و جوان مردي جز علي نيست».

 

جنگ احد

 

شکست مشرکان در بدر و کشته شدن چهره‏هاي مشهور شرک و سران مشرک قريش در نبرد بدر، خشم قريشيان (مشرکان مکّه) را برافروخته بود و اکنون، آنان مارهاي زخم خورده را مي‏ماندند که آرام و قرار نداشتند و از سوي ديگر، شهامت مؤمنان، شهادت طلبي مسلمانان و رزم آوري آنان را در بدر، ديده بودند.

بايد چاره‏اي مي‏انديشيدند. از اين رو، به قبيله‏هاي هم پيمان خويش روي آوردند تا رزم آوران و دليران آنان را با خود در نبرد با محمّدصلي الله عليه وآله همسو کنند. قريش، هزينه جنگ، ابزار و ساير لوازم سفر را به عهده گرفته بود. آنان با لشکري انبوه، متشکل از سه هزار جنگجو، دويست اسب ، المغازي: 203:1 و 204، الکامل في التاريخ: 549:1.@ و سه هزار شتر  به مدينه روي آوردند.

پيامبرصلي الله عليه وآله پس از مشورت با ياران، تصميم به نبرد در بيرون مدينه گرفت و پس از نماز جمعه با حدود هزار نفر، به قصد اُحُد که نيروي دشمن در آن‏جا اردو زده بود، حرکت کرد.

بامداد هفتم شوّال سال سوم هجري نبرد آغاز شد. در آغاز، مسلمانان پيروز شدند؛ امّا پس از آن، ديده‏بانان و تيراندازان، به طمع غنايم، مأموريت را رها کردند و بدين سان با يورش غافلگيرانه دشمن روبه‏رو شدند و در هنگامه درهم ريختگي نظام لشکر، از دشمن کين توزِ زخم خورده از جان گذشته، ضرباتي را متحمّل شدند که تفصيل آن را بايد در تاريخ ديد.

سپاه اسلام به شدّتْ آسيب ديد و در هم شکست  و همه، بجز مولاعليه السلام - که پروانه‏وار، شمع وجود پيامبر خدا را در ميان داشت - و تني چند، فرار را بر قرار ترجيح دادند و پيامبر خدا را در ميدان نبرد، تنها گذاشتند.

اُحد، يکي از درس آموزترين وتنبّه آفرين‏ترين نبردهاي‏پيامبرصلي الله عليه وآله است. علي‏عليه السلام در اين جنگ، قهرماني بي‏بديل است و نقش او بسي برجسته، بدين سان که:

1. او پرچم اصلي جنگ را به دست داشت  پرچم مهاجران در دست علي‏عليه السلام بود.

2. پرچمدار مغرور مشرکان، طلحة بن ابي طلحه، با شمشير مولا به خاک هلاکت افتاد.

3. هشت نفر ديگر، يکي پس از ديگري پرچم مشرکان را به دست گرفتند و با ضربه‏هاي پي در پي علي‏عليه السلام کشته شدند و ديگر پرچم شرک، برافراشته نشد.

4. متأسفانه پس از گسستن نظام سپاه اسلام و بعد از حمله غافلگيرانه دشمن، بسياري از مسلمانان پا به فرار نهادند و علي‏عليه السلام بود که در آن هنگامه شگفت و در تنگناي حمله‏هاي دشمن، از جان پيامبر خدا محافظت کرد.

5. بر اساس گزارش ابن اسحاق، در اين نبرد، 22 تن از مشرکان کشته شدند که دوازده نفر از آنان را مولا به خاک هلاکت افکند.

6. در اين نبرد، جبرئيل، شهامت و پيکار علي‏عليه السلام را ستود و نداي ملکوتي «لا سيفَ إلّا ذوالفقارِ ولا فتي إلّا عليٌّ» در فضا پيچيد.

7. زخم‏هاي آن تنديس قهرماني و شجاعت، بيش از نود بود ( و دست مظلوم‏گيرِ ظالم ستيزش در اين نبرد، شکست.

8. با اين همه زخم و پاره پارگي پيکر و ناتواني جسم از بسياريِ خوني که از بدنش رفته بود، چون سپاه کفر صحنه را ترک کرد، پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را از نهانگاه فرستاد تا چگونگي سپاه دشمن را گزارش کند که صحنه را کاملاً ترک کرده‏اند يا نه.

 تاريخ الطبري - به نقل از سُدّي، در ذکر جنگ اُحد -:طلحة بن عثمان، پرچمدار مشرکان، برخاست و گفت: اي گروه اصحاب محمّد! شما مي‏پنداريد که خداوند، ما را با شمشيرهاي شما به آتش مي‏رانَد و شما را با شمشيرهاي ما به بهشت مي‏بَرد. اکنون آيا از ميان شما کسي هست که خداوند او را با شمشير من به بهشت ببرد يا مرا با شمشير او روانه دوزخ کند؟

پس علي بن ابي طالب‏عليه السلام به سويش برخاست و گفت: «سوگند به آن که جانم در دست اوست، از تو جدا نمي‏شوم تا تو را با شمشيرم روانه دوزخ کنم يا تو مرا با شمشيرت به بهشت بفرستي». پس علي‏عليه السلام ضربه‏اي بر او وارد کرد و پايش را قطع کرد. وي افتاد و عورتش پيدا شد. و گفت: اي پسر عمو! تو را به خدا سوگند مي‏دهم که خويشاوندي را رعايت کني.

پس علي‏عليه السلام رهايش کرد و رسول خدا تکبير گفت و از علي‏عليه السلام پرسيد: «چه چيزي تو را از تمام کردن کارش باز داشت؟». گفت: «پسرعمويم چون عورتش پيدا شد، مرا سوگند داد. پس، از او خجالت کشيدم».

 الإرشاد - به نقل از ابن اسحاق -: پرچمدار قريش در جنگ اُحد، طلحة بن طلحة بن عبد العُزّي بن عثمان بن عبد الدار بود که علي بن ابي طالب‏عليه السلام وي را کشت و پسرش ابو سعيد بن طلحه و برادرش کلدة بن ابي طلحه را نيز کشت.

و عبد اللَّه بن حميد بن زهرة بن حارث بن اسد بن عبد العزّي و ابو الحَکم بن اخنس بن شريق ثقفي و وليد بن ابي حذيفة بن مغيره و برادرش امية بن ابي حذيفة بن مغيره و ارطات بن شرحبيل و هشام بن اميّه و عمرو بن عبد اللَّه جمحي و بشر بن مالک و صُواب، وابسته بني عبد الدار را نيز کشت.

پس پيروزي با او بود و بازگشت مردم به نزد پيامبرصلي الله عليه وآله پس از فرارشان، به سبب ايستادگي و دفاع علي‏عليه السلام به تنهايي از پيامبرصلي الله عليه وآله بود.

و در آن روز، سرزنش خداي متعال، متوجّه همه مسلمانان فراري شد، جز او و مرداني از انصار که در کنار وي استوار ماندند که هشت نفر بودند و چهار يا پنج نفر هم گفته شده است و حجّاج بن علاط سلمي درباره کساني که علي‏عليه السلام در اُحد کشت و توانايي او در جنگ و امتحان نيکويي که داد، سروده است:

خدا چه مدافعي از حزب خود دارد!

مقصودم پور فاطمه است؛ همو که خويشاني کريم دارد.

دست مريزاد با آن ضربه برق آسايت

که طليحه را به رو به زمين افکند!

و چون شير شرزه بر آنان سخت گرفتي و تار و مارشان کردي

در دامنه کوه، آن‏گاه که سرازير شدند.

و شمشيرت را از خون سيراب کردي و نگذاشتي

تا سيراب نشده، تشنه باز گردد.

 السيرة النبوية - به نقل از مسلمة بن علقمه مازني -: در جنگ اُحد، چون درگيري شديد شد، پيامبر خدا زير پرچم انصار نشست و به علي بن ابي طالب - رضوان اللَّه عليه - پيغام داد که: «پرچم را پيش ببر!».

پس علي‏عليه السلام پيش رفت و گفت: «من ابو الفُصَم [و گفته مي‏شود: ابو القُصَم  [هستم». پس ابو سعد بن ابي طلحه - که پرچمدار مشرکان بود -، ندايش داد که: اي ابو القُصَم! آيا اهل نبرد تن به تن هستي؟ گفت: «آري».

پس در ميان دو لشکر به مبارزه در آمدند و دو ضربه ردّ و بدل کردند. علي‏عليه السلام ضربه‏اي بر او زد و به خاکش افکند. سپس از او روگرداند و کارش را تمام نکرد. يارانش به او گفتند: پس چرا کارش را نساختي؟ گفت: «با عورتش با من روبه‏رو شد وخويشاوندي موجب‏شد که از او رو گردانم ودانستم که خداي عز و جل او را کشته‏است».

 المناقب - به نقل از زيد بن علي از پدرانش -: دست علي‏عليه السلام در جنگ اُحد، شکست، در حالي که در دستش پرچم پيامبر خدا بود. پس پرچم از دستش افتاد و مسلمانان به حمايتش برخاستند تا پرچم را بگيرند. پس پيامبر خدا فرمود: «آن را در دست چپش بِنهيد که او پرچمدار من در دنيا و آخرت است».

و در نقل غير اوست: پس مقداد، پرچم را برداشت و به علي‏عليه السلام داد و پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «تو پرچمدار من در دنيا و آخرتي».

 المعجم الکبير - به نقل از ابو رافع -:چون علي‏عليه السلام در جنگ اُحد، پرچمداران [قريش] را کشت، جبرئيل گفت: اي پيامبر خدا! اين، فداکاري است. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «او از من است و من از اويم». جبرئيل گفت: و من هم از شمايم، اي پيامبر خدا!

 تاريخ الطبري - به نقل از ابو رافع -: چون علي بن ابي طالب‏عليه السلام، پرچمداران [قريش] را کشت، پيامبر خدا گروهي از مشرکان قريش را ديد و به علي‏عليه السلام فرمود: «بر آنها يورش ببر!». او يورش برد و جمعشان را پراکنده کرد و عمرو بن عبد اللَّه جمحي را کشت.

سپس پيامبر خدا گروهي [ديگر] از مشرکان قريش را ديد و به علي‏عليه السلام فرمود: «بر آنها يورش ببر!». پس يورش بُرد و جمعشان را پراکنده کرد و شيبة بن مالک، يکي از بني‏عامر بن لُؤَي را کشت. پس جبرئيل گفت: اي پيامبر خدا! اين، فداکاري است. پيامبر خدا فرمود: «او از من است و من از اويم». جبرئيل گفت: و من هم از شمايم.

[راوي مي‏گويد:] پس صدايي شنيدند [که مي‏گفت]:

شمشيري جز ذوالفقار نيست

و جوان مردي جز علي‏عليه السلام نيست.

 الإرشاد - به نقل از عبد اللَّه بن مسعود، در ذکر جنگ اُحد -: پرچم مشرکان با طلحة بن ابي طلحه بود که قوچ (مِهتَر) گروه خوانده مي‏شد؛ و پيامبر خدا، پرچم مهاجران را به علي بن ابي طالب‏عليه السلام داد و آمد تا زير پرچم انصار ايستاد.

پس ابو سفيان، نزد پرچمداران آمد و گفت: اي گروه پرچمدار ! نيک مي‏دانيد که لشکر از ناحيه پرچمدارانش ضربه مي‏خورَد و در جنگ بدر هم از ناحيه پرچمدارانتان ضربه خورديد. پس اگر مي‏بينيد که توانايي آن را نداريد، پرچم را به ما بسپاريد که ما شما را از آن، کفايت مي‏کنيم.

پس طلحة بن ابي طلحه، خشمناک شد و گفت: آيا به ما چنين مي‏گويي؟ به خدا سوگند، امروز شما را با آن تا به کنار حوض‏هاي مرگ مي‏برم. طلحه، قوچ (مِهتَر) گروه ناميده مي‏شد. پس جلو آمد و علي بن ابي طالب‏عليه السلام هم پيش آمد.

پس علي‏عليه السلام فرمود: «تو کيستي؟». گفت: من طلحه، پسر ابو طلحه هستم. من مِهتر گروهم. تو کيستي؟ گفت: «من علي، پسر ابو طالب بن عبد المطّلب هستم». سپس به هم نزديک شدند و دو ضربه ميانشان رد و بدل شد. پس علي بن ابي طالب‏عليه السلام، ضربه‏اي بر جلوي سر او زد که چشمانش درآمد و چنان صيحه‏اي زد که مانندش شنيده نشده بود و پرچم از دستش افتاد.

پس برادرش که مصعب خوانده مي‏شد، پرچم را گرفت و او را هم عاصم بن ثابت با تير کشت. سپس برادر ديگرش به نام عثمان، آن را گرفت که او را هم عاصم با تير زد و کشت.

پس يکي از بندگان آنها به نام صُواب - که از قوي‏ترينِ مردمان بود -، پرچم راگرفت و علي بن ابي طالب‏عليه السلام با ضربه‏اي دستش را قطع کرد و چون پرچم را با دست چپ گرفت، علي‏عليه السلام آن را هم با ضربه‏اي قطع کرد. پس پرچم را بر سينه‏اش نهاد و دستان بريده‏اش را بر آن گِرد آورد. پس علي‏عليه السلام بر کاسه سرش ضربه‏اي زد که به خاک افتاد.

و مشرکان در هم شکستند و مسلمانان به غنيمت‏ها رو کردند و چون گُماردگان بر تنگه، مردم را در حال جمع آوري غنيمت ديدند، گفتند: اينان غنيمت را مي‏برند و ما اين‏جا مي‏مانيم. پس به عبد اللَّه بن عمرو بن حزم که فرمانده آنها بود، گفتند: مي‏خواهيم غنيمتْ جمع کنيم، همان گونه که مردم کردند. او گفت: پيامبر خدا به من فرمان داده که از موضعم در اين‏جا تکان نخورم.

پس به او گفتند: او به تو فرمان داد و نمي‏دانست که کار به اين‏جا مي‏رسد که مي‏بيني! و به سوي غنايم رفتند و او را وا نهادند و او در موضعش ايستاد تا خالد بن وليد بر او يورش بُرد و وي را کشت و از پشت پيامبر خدا آمد و قصد [جان] او را کرده بود.

پس به پيامبر خدا که اصحاب گِردش را گرفته بودند، نگريست و به همراهانش گفت: «اين، همان کسي است که مي‏جُستيد. پس به دنبالش رويد». پس به يکباره و دسته جمعي، با شمشير و تير و نيزه و سنگ به ايشان يورش آوردند و اصحاب پيامبرصلي الله عليه وآله از ايشان دفاع کردند تا آن که هفتاد تن از آنان کشته شدند.

و امير مؤمنان و ابو دجانه انصاري و سهل بن حنيف در برابر آنان ايستادگي کردند و از پيامبرصلي الله عليه وآله دفاع کردند و انبوه مشرکان، آنان را در ميان گرفتند و پيامبر خدا چشمانش را باز کرد و به امير مؤمنان نگريست... و فرمود: «اي علي ! مردم چه کردند؟». گفت: پيمان شکستند و پشت کردند. به او فرمود: «اينان را که قصد من کرده‏اند، از من بِران و مرا از آنان، آسوده گردان».

پس امير مؤمنان بر آنان يورش برد و آنان را تار و مار کرد. سپس نزد پيامبرصلي الله عليه وآله بازگشت که [مشرکان] از سوي ديگر به ايشان حمله کرده بودند، و دوباره به آنان يورش برد و آنان را در هم شکست و ابو دجانه و سهل بن حنيف بر بالاي سر پيامبرصلي الله عليه وآله ايستاده بودند و به دست هر يک، شمشيري بود تا از پيامبرصلي الله عليه وآله دفاع کنند.

 امام صادق‏عليه السلام - به نقل از پدرانش -: پرچمداران در جنگ اُحد، نُه نفر بودند و علي‏عليه السلام تا آخرين نفرشان را کشت، و مشرکان در هم شکستند و مخزوم (قبيله پرچمداران)، از آن روز که علي بن ابي طالب‏عليه السلام رسوايش کرد، از چشم‏ها افتاد و علي‏عليه السلام با حَکَم بن اَخنس مبارزه کرد و با ضربه‏اي پايش را از ميانه ران قطع کرد که در نتيجه آن، کشته شد.

 المغازي: پيامبرخدا در جنگ اُحد پرسيد: «چه کسي از ذکوان بن عبد قيس خبر دارد؟». علي‏عليه السلام گفت: اي پيامبر خدا ! من سواري را ديدم که به دنبال او تاخت تا به وي رسيد و گفت: نجات نيابم، اگر نجات يابي! پس آن سوار به ذکوان که پياده بود، يورش برد و بر او ضربه‏اي وارد کرد و مي‏گفت: بگير که من ابن علاج هستم!

پس به سوي او رفتم و چون سواره بود، با شمشير به پايش نواختم و آن را از ميانه رانش قطع کردم. سپس از اسب به زيرش افکندم و کارش را تمام کردم و متوجّه شدم که او ابو الحکم، پسر اخنس بن شريق بن علاج بن عمرو بن وهب ثقفي است.

 امام صادق‏عليه السلام: چون در جنگ اُحُد، مردم از گِرد پيامبرصلي الله عليه وآله پراکنده شدند، حضرت، رو به آنان مي‏فرمود: «من، محمّد هستم. من پيامبر خدايم. کشته نشده و نمرده‏ام» ...

و مردم (مشرکان)، از سمت راست به پيامبرصلي الله عليه وآله حمله کردند. پس علي‏عليه السلام آنان را پراکنده مي‏کرد و چون پراکنده مي‏ساخت، از سمت چپ به پيامبرصلي الله عليه وآله يورش مي‏بردند و پيوسته در اين حال بود تا آن که شمشيرش شکست و سه قطعه شد.

پس نزد پيامبرصلي الله عليه وآله آمد و آن را پيش ايشان افکند و گفت: اين شمشير من شکسته است. پس آن روز، پيامبرصلي الله عليه وآله، ذوالفقار را به او داد و چون پيامبرصلي الله عليه وآله، لرزش پاهاي علي‏عليه السلام را از فراواني کارزار ديد، سرش را به آسمان بلند کرد و در حالي که مي‏گريست، گفت: «اي پروردگار ! به من وعده داده‏اي که از دينت پشتيباني کني، و اگر بخواهي، مي‏تواني».

پس علي‏عليه السلام به پيامبرصلي الله عليه وآله رو آورد و گفت: اي پيامبر خدا ! همهمه شديدي مي‏شنوم و مي‏شنوم که مي‏گويد: حَيزوم،  به پيش! و قصد ضربه زدن به کسي را نمي‏کنم، جز آن که پيش از ضربت من، بي‏جان فرو مي‏افتد.

پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «اين، جبرئيل و ميکائيل و اسرافيل، با فرشتگان‏اند». سپس جبرئيل آمد و کنار پيامبر خدا ايستاد و گفت: «اي محمّد ! بي گمان اين، [جانفشاني علي، معناي] مواسات است». [پيامبرصلي الله عليه وآله] فرمود: «علي از من است و من از علي‏ام». جبرئيل گفت: «و من از شمايم». سپس مشرکان در هم شکسته شدند.

 امام کاظم‏عليه السلام: جبرئيل در جنگ اُحد گفت: اي محمّد ! بي‏گمان، اين يعني فداکاري علي. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «چون او از من است و من از اويم». جبرئيل گفت: و من از شما هستم، اي پيامبر خدا! سپس گفت: «شمشيري جز ذوالفقار، و جوان‏مردي جز علي‏عليه السلام نيست».

پس همچون ستايش خداي متعال از خليلش شد، در آن‏جا که مي‏گويد: «فَتًي يَذْکُرُهُمْ يُقَالُ لَهُ‏و إِبْرَ هِيمُ؛

جواني که به او ابراهيم گفته مي‏شود، از آنان سخن مي‏گويد».

 الکافي - به نقل از نعمان رازي از امام صادق‏عليه السلام -: مردم در جنگ اُحد از گِرد پيامبر خدا پراکنده شدند. پس ايشان به شدّت خشمگين شد، و چون خشمگين مي‏شد، عَرَق از پيشاني او چون مرواريد مي‏چکيد.

پس نگريست و علي‏عليه السلام را در کنارش ديد و به او فرمود: «به خويشانت ملحق شو، آنان که از گِرد پيامبر خدا پراکنده شدند». علي‏عليه السلام گفت: «اي پيامبر خدا ! سرمشق من، شما هستي». پيامبر خدا فرمود: «پس مرا از اينان، آسوده کن !».

علي‏عليه السلام يورش برد و نخستين کسي را که از آنان ديد، زد. جبرئيل گفت: «اي محمّد ! بي‏گمان، اين همان فداکاري است ». [پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود:] «بي گمان، او از من است و من از اويم». جبرئيل هم گفت: اي محمّد ! و من هم از شمايم.

پس پيامبر خدا به جبرئيل نگريست که بر تختي از طلا، ميان آسمان و زمين نشسته و مي‏گويد: «شمشيري جز ذوالفقار، و جوان مردي جز علي نيست».

 السيرة النبوية - به نقل از ابن ابي نجيح -: در جنگ اُحُد، منادي ندا داد: «شمشيري جز ذوالفقار، و جوان مردي جز علي نيست».

 المناقب - به نقل از ابوذر از امام علي‏عليه السلام، خطاب به مهاجران و انصار، پس از بيعت گرفتن براي عثمان -: «شما را به خداي متعال قسم مي‏دهم، آيا مي‏دانيد - اي گروه مهاجر و انصار - که جبرئيل، نزد پيامبرصلي الله عليه وآله آمد و گفت: "اي محمّد ! شمشيري جز ذوالفقار، و جوان مردي جز علي نيست" ؟ آيا مي‏دانيد که چنين بود؟». گفتند: آري، چنين بود.

 تاريخ الطبري: مصعب بن عمير در پيش روي پيامبر خدا، پرچم به دست، جنگيد تا کشته شد و آن که وي را کشت، ابن قميئه ليثي بود که پنداشت وي پيامبر خداست. پس به سوي قريش بازگشت و گفت: محمّد را کشتم؛ و چون مصعب بن عمير کشته شد، پيامبر خدا، پرچم را به علي بن ابي طالب‏عليه السلام سپرد.

 الإرشاد: چون مردم در جنگ اُحد از گِرد پيامبرصلي الله عليه وآله پراکنده شدند و امير مؤمنان ايستادگي کرد، [پيامبرصلي الله عليه وآله] به او فرمود: «تو چرا با مردم نرفتي؟». امير مؤمنان گفت: «بروم و تو را وا نهم، اي پيامبر خدا؟! به خدا سوگند که نمي‏روم تا کشته شوم و يا خداوند، وعده ياري به تو را تحقّق بخشد !». پس پيامبرصلي الله عليه وآله به او فرمود: «اي علي ! مژده باد که خداوند، وعده‏اش را تحقّق مي‏بخشد و مشرکان، ديگر هيچ‏گاه مانند امروز بر ما دست نمي‏يابند!».

سپس به گروهي که به او رو آورده بودند، نگريست و به علي‏عليه السلام فرمود: «اي علي ! کاش به اينان حمله مي‏بردي». امير مؤمنان، حمله برد و هشام بن اميّه مخزومي را از آنان کشت و گروه، در هم شکست.

پس گروه ديگري رو آوردند و پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام فرمود: «به اينان حمله کن!» که بر آنان حمله کرد و عمرو بن عبد اللَّه جمحي را از آنان کُشت و آنان نيز پراکنده شدند.

سپس گروه ديگري رو آوردند و پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام فرمود: «به اين گروه، حمله کن !» که بر آنان حمله بُرد و بشر بن مالک عامري را از آنان کشت و گروه، در هم شکست و پس از آن، ديگر هيچ يک از آنان بازنگشت.

و مسلمانانِ فراري به نزد پيامبرصلي الله عليه وآله باز آمدند و مشرکان، به مکّه بازگشتند. پيامبرصلي الله عليه وآله نيز به مدينه بازگشت. پس فاطمه‏عليها السلام به استقبال او آمد و با ظرف آبي که همراه داشت، صورت پيامبر خدا را شست و در پي ايشان، علي‏عليه السلام آمد که دستش تا شانه خونين بود و «ذوالفقار» را همراه داشت. آن را به فاطمه‏عليها السلام داد و فرمود: «اين شمشير را بگير که امروزْ مرا همگامي استوار بود» و اين شعر را سرود:

اي فاطمه! شمشير را بگير که نکوهش شده نيست

و من نيز نه ترسو و نه مستحقّ ملامتم.

به جانم سوگند، در ياري محمّد، کوتاهي نکردم

و نيز در اطاعت از پروردگاري که به بندگانش داناست.

خون مشرکان را از آن بزداي که آن

کاسه آب جوشان به خاندان عبد الدار نوشانْد.

و پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «اي فاطمه ! آن را بگير که همسرت، حقّ آن را ادا کرد و خدا با شمشير او، دلاوران قريش را کشت».

 امام علي‏عليه السلام - هنگامي که از جنگ اُحد بازگشت و شمشيرش را به فاطمه‏عليها السلام داد - :

اي فاطمه ! اين شمشير را بگير که نکوهش شده نيست

و من نيز نه ترسو و نه مستحقّ ملامتم.

به جانم سوگند، به خاطر دوستي احمد جنگيدم

و در اطاعت پروردگاري که به بندگانش مهربان است.

و شمشير را در کفم، چون شهاب مي‏جنباندم

با آن، گردن و ستون بدن را در هم مي‏شکستم.

هماره چنين بودم تا که پروردگارم جمعشان را پراکنده کرد

و تا آن که جانِ هر بردبار را شفا بخشيديم.

 المغازي - به نقل از امام علي‏عليه السلام -:چون جنگ اُحد شد و مردمْ حمله کردند، اميّة بن ابي حذيفة بن مغيره رو آورد، در حالي که زره به تن داشت و غرق در آهن و فولاد بود و جز چشمانش ديده نمي‏شد و مي‏گفت: امروز در برابر بدر.

يکي از مسلمانان راه بر او بست؛ امّا اميّه وي را کشت. من آهنگ او کردم و با شمشير، بر کاسه سرش که زير زره و کلاهخود بود، زدم؛ امّا ضربه‏ام کارگر نيفتاد. من کوتاه قد بودم و او با شمشيرش به من ضربه مي‏زد و من با سپر چرمي از خود محافظت مي‏کردم.

پس شمشيرش در سپرم فرو رفت و چون زرهش را بالا زده بود، به او ضربه زدم و پاهايش را قطع کردم و افتاد. به درآوردن شمشيرش از سپرم پرداخت تا آن را درآورد و در حالي که روي زانوانش ايستاده بود، با من مي‏جنگيد تا آن‏که در زير بغلش شکافي ديدم. شمشيرم را در آن فرو کردم. پس کج شد و [افتاد و] مُرد و من از او رو گرداندم.

 الإرشاد - به نقل از سعيد بن مسيّب -:اگر جايگاه علي‏عليه السلام را در جنگ اُحد مي‏ديدي، او را در سمت راست پيامبر خدا مي‏يافتي که با شمشير، از او دفاع مي‏کند و جز او همه پشت کرده بودند

 امام باقرعليه السلام: علي‏عليه السلام در روز اُحُد، شصت زخم برداشت.

 تفسير القمّي - به نقل از ابو واثله شقيق بن سلمه -:صورت و سر و سينه و شکم و دستان و پاهاي علي‏عليه السلام، نود زخم برداشت.

 اُسد الغابة - به نقل از سعيد بن مسيّب -: بي‏گمان در جنگ اُحُد، شانزده ضربه به علي‏عليه السلام رسيد که هر يک، او را به خاک انداخت و جز جبرئيل، او را بلند نمي‏کرد.

 السيرة النبويّة - به نقل از ابن اسحاق -: چون ابو سفيان و همراهانش بازگشتند، ندا داد: وعده ديدار، سال آينده در بدر. پس پيامبر خدا به مردي از اصحابش گفت، بگو: «آري، وعده‏گاه ما و شما باشد».

سپس پيامبر خدا، علي بن ابي طالب‏عليه السلام را فرستاد و فرمود: «در پيِ [اين] گروه، بيرون رو و بنگر که چه تصميمي دارند. اگر اسب‏ها را از خود دور کرده‏اند و بر شترها سوار شده‏اند، قصد مکّه دارند، و اگر بر اسب‏ها سوار شده‏اند و شترها را رانده‏اند، قصد مدينه دارند، و سوگند به آن که جانم در دست اوست، اگر قصد مدينه داشته باشند، به سوي آنها مي‏روم و با آنان مي‏جنگم».

علي‏عليه السلام مي‏گويد: در پيِ آنان بيرون رفتم تا بنگرم که چه مي‏کنند. پس اسب‏ها را از خود دور کردند و بر شتران سوار شدند و به مکّه رو نمودند

 امام علي‏عليه السلام: چون خداي سبحان، آيه «الم - أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَکُواْ أَن يَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ لَا يُفْتَنُونَ الف، لام، ميم - آيا مردم گمان کردند همين که گفتند ايمان آورديم، وانهاده مي‏شوند و امتحان نمي‏شوند؟» را نازل کرد، دانستم که تا پيامبر خدا در ميان ماست، فتنه بر ما در نمي‏آيد.

پس گفتم: اي پيامبر خدا ! اين فتنه‏اي که خداوندْ تو را از آن خبر داده چيست؟ فرمود: «اي علي ! امّت من پس از من، دچار فتنه مي‏شوند».

گفتم: اي پيامبر خدا ! آيا در جنگ اُحد، آن‏جا که برخي از مسلمانانْ شهيد شدند و من نشدم و اين بر من گران آمد، به من نفرمودي: «مژده ده که شهادت در پي توست!»؟ به من فرمود: «آن، همين گونه است. پس آن هنگام، صبرت چگونه است؟». گفتم: اي پيامبر خدا ! اين از جايگاه‏هاي صبر نيست؛ بلکه از جايگاه‏هاي بشارت و شکر است.


برچسب‌ها: علی وجنگ بدر و احد
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:44  توسط محمد دستان  | 

به تسليم کشاندن دشمن در دو جنگ

 

>جنگ بني نضير

>جنگ بني قريظه

 

جنگ بني نضير

 

بني نضير که با مسلمانان پيمان بسته بودند، آهنگ کشتن پيامبرصلي الله عليه وآله کردند. پيامبر خدا که از خيزش‏هاي پنهان آنان پس از جريان اُحد آگاه شده بود، براي بررسي حقيقت، به سوي دژ آنان حرکت کرد و عنوان ظاهري اين حرکت را پرداختِ خون بهاي دو نفر از قبيله بني عامر قرار داد.

آنان در آستان دژ، به ظاهر از پيامبرصلي الله عليه وآله استقبال کردند و چون پيامبر خدا با يارانش در سايه دژ آرميدند، نقشه قتل پيامبرصلي الله عليه وآله را ترسيم کردند و هنوز در مقدمات اجراي آن بودند که پيامبر خدا آگاه شد و بي آن که آنان بفهمند، راه مدينه را پيش گرفت

اکنون آنان پيمان را شکسته بودند. پيامبرصلي الله عليه وآله پيشنهاد کرد که خانه‏هاي خويش را وا نهند و از آن ديار بروند؛ اما آنان خيره‏سري کردند و پيامبرصلي الله عليه وآله هم در ربيع الأوّل سال چهارم هجري آنان را محاصره کرد  و بنا به برخي گزارش‏ها پس از آن‏که ده نفر کشته دادند، با ذلّت از آن ديار رفتند.

 الإرشاد: چون پيامبر خدا به بني نضير رو آورد، آنان را محاصره کرد و خيمه فرماندهي‏اش را در دورترين نقطه دشت متعلّق به بني حُطَمه بر پا کرد و چون شب در رسيد، مردي از بني نضير، تيري به سوي آن [خيمه] پرتاب نمود که به خيمه اصابت کرد. پس پيامبرصلي الله عليه وآله فرمان داد که خيمه‏اش را به دامنه کوه، منتقل کنند و مهاجران و انصار، گِردش را گرفتند.

پس چون تاريکي همه جا را فرا گرفت، امير مؤمنان علي بن ابي طالب‏عليه السلام را نيافتند. مردم گفتند: اي پيامبر خدا ! علي را نمي‏بينيم ؟ فرمود: «گمان دارم که در پيِ اصلاح کار شماست».

طولي نکشيد که علي‏عليه السلام، سر يهودي تيرانداز را که عزورا ناميده مي‏شد، نزد پيامبرصلي الله عليه وآله آورد و آن را پيش حضرت افکند. پيامبرصلي الله عليه وآله به او فرمود: «چگونه اين کار را کردي؟».

گفت: من ديدم که اين خبيث، گستاخ و نترس است. پس به کمينش نشستم و [با خود] گفتم: نکند که جرئت کند و در تاريکي شب، در پيِ غافلگير کردن ما باشد که ديدم با شمشيرِ کشيده و همراه با نُه نفر از ياران يهودي‏اش پيش مي‏آيد. به او حمله کردم و سخت گرفتم تا وي را کشتم و يارانش گريختند و خيلي دور نشده‏اند، و اگر چند نفر با من بفرستي، اميد دارم به آنان دست يابم.

پيامبر خدا ده نفر را با او روانه کرد که در ميان آنان، ابو دجانه سِماک بن خرشه و سهل بن حنيف هم بودند که پيش از آن که [آنان] به دژ پناه برند، به آنان رسيدند و همه آنها را کشتند و سرهايشان را نزد پيامبرصلي الله عليه وآله آوردند. ايشان هم فرمان داد که آنها را در يکي از چاه‏هاي بني حُطَمه بيندازند و آن [اقدامات]، سبب فتح دژهاي بني نضير شد.

 

جنگ بني قريظه

 

در نبرد خندق (احزاب)، توطئه بزرگ مشرکان و يهوديان در هم شکست. در آن نبرد، بني قريظه، پيمان عدم تعرّض به مسلمانان را شکسته و با مشرکان، عليه پيامبرصلي الله عليه وآله همدستي کرده بود

پيامبر خدا فرداي روز فرار مشرکان، عازم در هم شکستن دژ بني قريظه، آخرين لانه فساد يهوديان در کنار مدينه شد.  پيامبر خدا، نماز ظهر را خواند و فرمان بسيج داد و فرمود: «نماز عصر را در منطقه بني قريظه به جا مي‏آوريم».

جلوه شخصيت مولاعليه السلام در اين حرکت نيز چشمگير است، بدين سان که:

1. پرچم بلند اسلام در دستان پرتوان علي‏عليه السلام بود.

2. پيشروان سپاه را علي‏عليه السلام فرماندهي مي‏کرد .

3. بني قريظه، آوازه علي‏عليه السلام را شنيده بودند و چون مولاعليه السلام را ديدند، فرياد مي‏زدند: «قاتلِ عمرو بن عبدِ وُد آمد». ابن هشام مي‏گويد:

سبب تسليم شدن بني قريظه به حکميت سعد بن معاذ، اين بود که علي‏عليه السلام فرياد کشيد: «به خدا سوگند، يا شربتي که حمزه نوشيد مي‏نوشم، و يا دژ آنان را مي‏گشايم!» .

يهوديان به لحاظ پيوستگي و دوستي ديريني که با سعد بن معاذ داشتند، به داوري او - که مي‏پنداشتند به نفع آنان خواهد بود -، گردن نهادند و سعد بن معاذ، حکم کرد که مردان آنها کشته شوند، اموالشان مصادره شود و فرزندانشان اسير گردند.

 الإرشاد: چون احزاب و گروه‏هاي مشرکان پراکنده شدند و از برابر مسلمانان عقب نشيني کردند، پيامبر خدا به قصد بني قريظه، دست به کار شد و امير مؤمنان علي بن ابي طالب‏عليه السلام را با سي نفر از خزرجيان به سوي آنان فرستاد و به او فرمود: «بنگر که آيا بني قريظه دژهاي خود را ترک کرده‏اند؟».

علي‏عليه السلام، چون به نزديک ديوارهايشان رسيد، از آنان دشنام شنيد. پس به سوي پيامبرصلي الله عليه وآله بازگشت و حضرت را باخبر کرد. پيامبر خدا فرمود: «رهايشان کن که خداوند، [ما را] بر آنها چيره مي‏کند. کسي که تو را بر عمرو بن عبد وُد چيره کرد، تنهايت نمي‏گذارد. پس بِايست تا مردم به گِرد تو جمع شوند و تو را مژده باد به ياري الهي که خداوند، مرا از يک ماه پيش‏تر با افکندن ترسي [در دل آنان] ياري داده است».

علي‏عليه السلام مي‏گويد: مردم به گِرد من جمع شدند و حرکت کردم تا به ديوارهايشان نزديک شدم. يهوديان از بالا نگريستند و چون مرا ديدند، يکي از آنان فرياد کشيد: قاتل عمرو به سوي شما آمد. و ديگري گفت: بي‏گمان، قاتل عمرو به شما رو آورد. و برخي از آنها اين را به فرياد به يکديگر مي‏گفتند و خداوند در دل‏هايشان ترس انداخت و شنيدم که رجزخواني چنين مي‏خواند:

علي، عمرو را کشت

علي، پرنده شکاري را شکار کرد.

علي پشت را شکست

علي، کار را استوار ساخت.

علي پرده را دريد.

پس گفتم: سپاس، خداي را که اسلام را چيره ساخت و شرک را در هم کوبيد. آن‏گاه که قصد بني‏قريظه کردم، پيامبرصلي الله عليه وآله به من فرمود: «با برکت خدا حرکت کن که خداوند، سرزمين و خانه‏هايشان را به تو وعده داده است ». پس با يقين به نصرت خداي عز و جل حرکت کردم تا آن‏که پرچم را در ميان دژ فرود آوردم.

السيرة النبويّة - در ذکر گردن نهادن بني قريظه به حکم سعد بن معاذ -:علي بن ابي طالب‏عليه السلام، در حالي که [با گروهش] بني قريظه را محاصره کرده بود، فرياد برآورد: «اي لشکريان ايمان!» و با زبير بن عوّام، پيش آمد و فرمود: «به خدا سوگند، يا آنچه را حمزه نوشيد، مي‏نوشم و يا دژ آنان را مي‏گشايم !».

پس گفتند: اي محمّد ! ما به حکم سعد بن معاذ، گردن مي‏نهيم.

 


برچسب‌ها: جنگ بني نضير
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:37  توسط محمد دستان  | 
 

ضربه سرنوشت ساز در جنگ خندق

 

هنگامي که بني نضير از اطراف مدينه رفتند (گروهي به خيبر و گروهي به شام)، سران آنها به تحريک مشرکان پرداختند و آنان را به هم‏پيماني با يهود و فراهم آوردن سپاه از تمام قبايل و حمله به مدينه با ياري يهوديان ترغيب کردند  وچنين شد که سپاهي بزرگ، متشکّل از ده هزار نفر از تمام مخالفان حکومت نوبنياد پيامبرصلي الله عليه وآله گِرد آمد و راهي مدينه شد  و از اين رو، اين نبرد، عنوان «احزاب» به خود گرفت.

پيامبرصلي الله عليه وآله در چگونگي رويارويي با دشمن، با يارانش به رايزني پرداخت. سلمان پيشنهاد کرد که در ورودي مدينه، «خندق» کَنده شود تا دشمن، زمينگير شود. چنين بود که پيامبرصلي الله عليه وآله به يارانش فرمان کَندن خندق را داد و خود نيز در اين کار، مشارکت نمود.

سپاه دشمن که با غرور و نخوت تمام به سوي مدينه مي‏تاخت، پشت خندق، زمينگير شد و حدود يک ماه ماند و به لحاظ تدارکاتي، سخت در تنگنا قرار گرفت.

روزي عمرو بن عبد ود با تني چند از پيکارجويان و شجاعان پُرآوازه دشمن، از خندق گذشتند  و در مقابل سپاه اسلام قرار گرفته، هماورد طلبيدند. اين درخواست، بارها تکرار شد. آوازه عمرو، همه را ترسانده بود. نَفَس‏ها در سينه حبس بود و کسي فريادهاي مستانه عمرو را پاسخ نمي‏داد. پيامبر خدا فرمود: «فردي به پا خيزد و شرّ او را کم کند».

جز از علي‏عليه السلام، پاسخي بر نمي‏آمد  و چون مولاعليه السلام در برابر عمرو قرار گرفت، پيامبر خدا آن جمله جاودانه را فرمود که:

همه ايمان در برابر همه شرک، ايستاده است .

علي‏عليه السلام، با حمله‏اي برق آسا و پس از نبردي سخت، عمرو را از پاي درآورد و فرياد «اللَّه اکبر» در صحنه نبرد پيچيد و همراهان عمرو پا به فرار نهادند  و سپاه احزاب، با همه هيمنه و شکوهِ خيالي از هم پاشيد.

حضور مولا و نقش والاي وي را در اين نبرد، مي‏توان بدين‏گونه بر شمرد:

1. چون عمرو بن عبد ود و همراهانش از محلّ باريک خندق گذشتند، علي‏عليه السلام با گروهي در آن‏جا مستقر شدند تا مشرکان ديگر نگذرَند .

2. حادثه قتل عمرو بن عبدِ وُد، چنان مهم و سرنوشت ساز بود که

پيامبر خدا فرمود:

مبارزه علي بن ابي طالب با عمرو بن عبدِ وُد در جنگ خندق، از همه اعمال امّتم تا روز قيامت، برتر است.(1)

و در روايت ديگري فرمود:

بي‏گمان، ضربت علي به عمرو در جنگ خندق با عبادت اِنس و جن، برابري مي‏کند.(2)

قهرمان بزرگ عرب، به هنگام کشته شدن با نااميدي، آب دهان به صورت علي‏عليه السلام انداخت و مولا، مخلصانه ايستاد و در کشتن او درنگ کرد تا عملش ذرّه‏اي شائبه غضب نداشته باشد .

3. امام‏عليه السلام پس از کشتن عمرو و فرار همراهانش آنان را تعقيب کرد  و نوفل بن عبد اللَّه را به قتل رساند.

4. علي‏عليه السلام، چون پاي عمرو را قطع کرد و او را از پاي درآورد، خاک خواري و هراس بر لشکر شرک پاشيد و آنان را در فروپاشي و شکست نشاند.

5. علي‏عليه السلام، عمرو بن عبد ود را کشت؛ امّا کريمانه از زره گران‏قيمت او گذشت، که علي‏عليه السلام «شمشير در پي حق مي‏زد» و نه...! اين همه والايي و بزرگي و کرامت از ديده‏ها پنهان نمانْد و حتي خواهر عمرو، آن را ستود.

 تاريخ اليعقوبي: جنگ خندق در سال ششم هجري و پنجاه و پنج ماه پس از ورود پيامبر خدا به مدينه اتّفاق افتاد، پس از آن که قريش به يهود و ديگر قبيله‏ها نماينده مي‏فرستاد تا آنان را به پيکار با پيامبر خدا تحريک کند.

پس گروهي از قريش در جايي به نام سَلْع  گِرد آمدند و سلمان فارسي [به پيامبرصلي الله عليه وآله] پيشنهاد کرد که خندق بکند. [پيامبرصلي الله عليه وآله] کَندن خندق را آغاز کرد و براي هر قبيله، مقدار کندن را معيّن کرد و خود نيز با آنان به کار پرداخت تا از حفر خندق، فارغ شد و براي آن، درهايي قرار داد و بر آنها از هر قبيله يک نفر به عنوان نگهبان گمارد و زبير بن عوّام را بر آنان گمارد و به او فرمان داد که اگر جنگي در گرفت، درگير شود. تعداد مسلمانان، هفتصد نفر بود.

مشرکان رسيدند و خندق برايشان ناشناخته بود و گفتند: عرب، اين را نمي‏شناسد! و پنج روز ماندند. روز پنجم، عمرو بن عبد ود و چهار تن از مشرکان به نام‏هاي: نَوفَل بن عبد اللَّه بن مغيره مخزومي و عِکرمة بن ابي جهل و ضرار بن خطّاب فهري و هُبَيرة بن ابي وهب مخزومي بيرون آمدند.

علي بن ابي طالب‏عليه السلام نيز به سوي عمرو بن عبد ود بيرون آمد و با او مبارزه کرد و وي را کشت و بقيه پراکنده شدند و اسب نوفل بن عبد اللَّه بن مغيره [در خندق افتاد و] او را به زمين زد. پس علي‏عليه السلام خود را به او رساند و وي را کشت .

 السنن الکبري - به نقل از ابن اسحاق -: عمرو بن عبد ود، در جنگ خندق، بيرون آمد و فرياد برآورد: چه کسي به مبارزه درمي‏آيد؟ علي‏عليه السلام در حالي که غرق در آهن و فولاد بود، برخاست و گفت: اي پيامبر خدا، من هماورد اويم. پس پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «او عمرو است. بنشين!».

عمرو ندا داد: آيا مردي نيست؟ و به سرزنش آنان پرداخت و گفت: کجاست آن بهشتي که مي‏پنداريد کشتگان شما به آن وارد مي‏شوند؟ آيا مردي به پيکار من در نمي‏آيد؟ پس علي‏عليه السلام برخاست و گفت: اي پيامبر خدا، من! فرمود: «بنشين!».

سپس عمرو، بار سوم ندا داد و شعري خواند. علي‏عليه السلام برخاست و گفت: اي پيامبر خدا، من ! فرمود: «او عمرو است». علي‏عليه السلام گفت: حتي اگر عمرو باشد.

پس پيامبر خدا به او اجازه داد و علي‏عليه السلام به سوي او رفت و به نزديکش رسيد و شعري خواند. عمرو به او گفت: تو کيستي؟ فرمود: «من علي هستم». گفت: پسر عبد مناف؟ فرمود: «من علي پسر ابو طالبم». گفت: جز تو، اي برادر زاده! کسي از عموهايت به ميدان بيايد که از تو بزرگ‏تر باشد؛ چرا که من خوش ندارم خون تو را بريزم. علي‏عليه السلام فرمود: «اما به خدا سوگند، من بدم نمي‏آيد که خون تو را بريزم».

عمرو، خشمناک شد و [از اسب] فرود آمد و شمشيرش را چون شعله آتش بيرون کشيد و خشمگينانه به علي‏عليه السلام رو آورد و علي‏عليه السلام هم با سپرش از او استقبال کرد. عمرو با شمشير، ضربه‏اي بر او وارد کرد که سپر را دريد و شمشير در آن فرو رفت و به سر علي‏عليه السلام رسيد و آن را زخمي کرد و علي‏عليه السلام هم ضربه‏اي به رگ گردن او زد. پس، افتاد و گرد و غبار برخاست و پيامبر خدا تکبير شنيد. پس دانست که علي‏عليه السلام او را کشته است.

 الإرشاد - به نقل از زهري -: در جنگ احزاب، عمرو بن عبدِ وُد و عِکرَمة بن ابي جهل و هُبَيرة بن ابي وَهْب و نَوفَل بن عبد اللَّه بن مُغَيره و ضرار بن خطّاب، به سوي خندق آمدند و گِرد آن گشتند تا جاي باريکي بيابند و از آن بگذرند تا آن که به جايي رسيدند و اسب‏هايشان را وادار کردند که از آن بجهند.

پس، از خندق عبور کردند و با اسب‏هايشان در ميان خندق و [ناحيه] سَلع، جولان دادند و مسلمانان ايستاده بودند و هيچ کس به سوي آنان نمي‏رفت و عمرو بن عبد ود، هماورد مي‏طلبيد و به مسلمانانْ طعنه مي‏زد و مي‏گفت:

و بي‏گمان، صدايم از اين ندا گرفت:

آيا در ميان شما مبارزي هست؟

و بارها، علي بن ابي طالب‏عليه السلام از ميان مسلمانان برخاست تا با او بجنگد و هر بار، پيامبر خدا فرمان مي‏داد که بنشيند، به انتظار آن که کس ديگري تحرّکي کند، و مسلمانان به خاطر عمرو بن عبد ود و ترس از او و کساني که پشت او بودند، هيچ حرکتي نمي‏نمودند، چنان که گويي پرنده بر سرشان نشسته بود!

پس چون نداي مبارزطلبي عمرو بالا گرفت و امير مؤمنان، مکرّر برخاست، پيامبر خدا به او فرمود: «اي علي ! نزديکم بيا» و او نزديک آمد. پيامبرصلي الله عليه وآله، دستارش را از سر برداشت و بر سر علي‏عليه السلام گذاشت و شمشير خود را به او داد و گفت: «کارت را انجام ده !». سپس فرمود: «خدايا ! او را ياري کن».

علي‏عليه السلام به سوي عمرو روان شد و جابر بن عبد اللَّه انصاري هم با او بود تا ببيند علي‏عليه السلام و عمرو چه مي‏کنند. پس چون امير مؤمنان به عمرو رسيد، به او فرمود: «اي عمرو! تو در جاهليت مي‏گفتي: هيچ کس مرا به سه چيز فرا نمي‏خوانَد، مگر آن که همه يا يکي از آنها را مي‏پذيرم». عمرو گفت: آري.

[امير مؤمنان] فرمود: «پس من تو را به گواهي دادن بر يگانگي خداوند و رسالت محمّدصلي الله عليه وآله و تسليم در برابر پروردگار جهانيان فرا مي‏خوانم». عمرو گفت: اي برادر زاده ! اين را از من مخواه.

امير مؤمنان به او فرمود: «بدان که اگر آن را مي‏پذيرفتي، برايت بهتر بود». سپس فرمود: «پيشنهاد ديگري هم هست». گفت: چيست؟ فرمود: «از همان‏جا که آمده‏اي، بازگرد». گفت: زنان قريش، هيچ‏گاه از اين، سخن نخواهند گفت.

فرمود: «کار ديگري هم هست». گفت: چيست ؟ فرمود: «پياده شوي و با من بجنگي». عمرو خنديد و گفت: اين قبول است و گمان نمي‏بردم که احدي از عرب، آن را از من بخواهد و بي گمان، من خوش ندارم که مرد بزرگواري چون تو را بکشم، در حالي که پدرت مونس من بود. علي‏عليه السلام فرمود: «اما من دوست دارم تو را بکشم. اگر مي‏خواهي، فرود آي».

عمرو، با تأسف از اسب پياده شد و بر صورت آن زد و اسب بازگشت.

جابر مي‏گويد: و ميان آن دو گَرد و غبار برخاست و ديگر آن دو را نديدم و از زير گَرد و غبار، صداي تکبير شنيدم. پس دانستم که علي‏عليه السلام، عمرو را کشته است، و يارانش پراکنده شدند تا آن که با اسب‏هايشان از روي خندق جهيدند.

و مسلمانان، چون تکبير را شنيدند، فوري آمدند تا بنگرند که آن گروه چه مي‏کنند و ديدند که نوفل بن عبد اللَّه در داخل خندق افتاده و اسبش نتوانسته او را به در بَرد. پس شروع به سنگ پراندن به او کردند. نوفل گفت: کشتني زيباتر از اين! يکي از شما پايين آيد تا با او بجنگم.

پس امير مؤمنان پايين آمد و نوفَل او را [با شمشير] زد تا او را کشت و در پي هبيره رفت؛ اما به او نرسيد و [با شمشير] بر کوهه زين اسبش زد و زرهي که بر آن بود، افتاد و عکرمه فرار کرد و ضرار بن خطّاب [نيز] گريخت.

جابر گفت: ماجراي کشته شدن عمرو به دست علي‏عليه السلام، مانند داستان داوود و جالوت است که خداي متعال نقل کرده، آن‏جا که مي‏فرمايد: «فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللَّهِ وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ ؛  پس با اذن خداوند، آنان را پراکنده کردند و داوود، جالوت را کشت».

 المستدرک علي الصحيحين - به نقل از ابن اسحاق -: سپس علي‏عليه السلام [بعد از آن که عمرو را کشت]، به سوي پيامبر خدا آمد، در حالي که چهره‏اش مي‏درخشيد. پس عمر بن خطّاب گفت: چرا زرهش را بر نداشتي؟ عرب، زرهي بهتر از آن ندارد.

علي‏عليه السلام فرمود: «او را زدم. پس با عورتش خود را از من حفظ کرد و از پسر عمويم خجالت کشيدم که وي را [با گرفتن زرهش] بي پوشش کنم».

 مناقب آل أبي طالب: چون علي‏عليه السلام بر عمرو بن عبد ود دست يافت، او را نکشت. پس بر علي‏عليه السلام خرده گرفتند و حذيفه از علي‏عليه السلام دفاع کرد. پيامبر فرمود: «اي حذيفه ! دست نگه‏دار که علي، سبب توقّفش را مي‏گويد».

سپس علي‏عليه السلام او را زد [و کارش را تمام کرد] و چون آمد، پيامبرصلي الله عليه وآله علّت را جويا شد. علي‏عليه السلام فرمود: «به مادرم دشنام داد و به صورتم آب دهان انداخت. پس ترسيدم مبادا با انگيزه نفساني او را بکشم. رهايش کردم تا خشمم فرو نشست. سپس به خاطر خدا او را کشتم».

 الإرشاد - به نقل از ابو الحسن مدائني -: چون علي بن ابي طالب‏عليه السلام عمرو بن عبد ود را کشت، خبر مرگش را براي خواهرش بردند. پس گفت: چه کسي بر او جرئت کرده است؟ گفتند: پسر ابو طالب. گفت: روزگارش را جز به دست همتايي بزرگوار به پايان نبُرد. اشکم خشک مباد اگر بر او بگريم! قهرمانان را کشت و با دلاوران جنگيد و مرگش به دست همتايي بود که بزرگ قومش است. اي بني عامر، من افتخاري برتر از اين نشنيده‏ام!

سپس اين شعر را سرود:

اگر قاتل عمرو غير از قاتل فعلي‏اش بود

تا انتهاي ابديت بر او مي‏گريستم.

امّا قاتل عمرو را عيبي نيست

آن که از قديم، بزرگ شهر خوانده مي‏شده است.

 امام علي‏عليه السلام: من عمرو بن عبد ود را که برابر هزار مرد شمرده مي‏شد، کشتم.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله - هنگام رويارويي امام علي‏عليه السلام و عمرو -:همه ايمان با همه شرک، روياروي گشته است.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: بي گمان، رويارويي علي بن ابي طالب با عمرو بن عبد ود در جنگ خندق، برتر از همه اعمال امّتم تا روز قيامت است.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: ضربه علي به عمرو در جنگ خندق، برابر عبادت اِنس و جِن است.

 المستدرک علي الصحيحين: برخي از احاديث مُسند را از عروة بن زبير و موسي بن عقبه و محمّد بن اسحاق بن يسار در کشته شدن عمرو بن عبد ود نقل کردم تا نزد عالمان با انصاف، ثابت شود که عمرو بن عبد ود را جز امير مؤمنان علي بن ابي طالب‏عليه السلام نکُشت و کسي هم با او شريک نبود، و آنچه مرا به اين جستجوي کامل وا داشت، آن است که برخي خوارج مي‏گويند: محمّد بن مسلمه نيز يک ضربه زد و مقداري از جامه و سلاح عمرو را برگرفت.

به خدا سوگند، اين مطلب از هيچ يک از صحابيان و تابعيان  به ما نرسيده، و چگونه چنين چيزي ممکن است، حال آن که به ما چنين رسيده که علي‏عليه السلام در حضور پيامبر خدا و در پاسخ به خليفه دوم، عمر بن خطّاب، مي‏گويد: «نخواستم پسر عمويم را برهنه کنم. پس جامه و سلاحش را وا نهادم».

 شرح نهج البلاغة - به نقل از ابو بکر بن عيّاش -: علي بن ابي طالب‏عليه السلام، ضربه‏اي زد که در اسلام، ضربه‏اي مبارک‏تر از آن نبود: ضربه‏اش بر عمرو در روز خندق.(3)

.....................................................

1-     المستدرک علی الصحیحین ج 3 ص 34 حدیث 4327

2-     عوالی اللالی ج 4 ص 86 , 102

3-     المستدرک علی الصحیحین ج 3 ص 36 حدیث 4331

 


برچسب‌ها: ضربه علی در خندق
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:28  توسط محمد دستان  | 

 

شجاعت و ادب در حديبيه

 

پيامبر خدا در سال ششم هجرت به قصد عمره، عزم مکّه کرد و تا حُدَيبيّه آمد، و چون قريش از حرکت پيامبرصلي الله عليه وآله آگاه شدند، از مکّه بيرون آمدند و به پيامبر خدا خبر رسيد که قريش، در صدد جلوگيري از ورود ايشان به مکّه هستند.

قريش و پيامبر خدا، هر دو، نمايندگاني براي مذاکره فرستادند و قرار گذاشتند که پيامبرصلي الله عليه وآله آن سال، بازگردد و به مکّه وارد نشود  و صلح‏نامه‏اي بر اين اساس، منعقد کردند و متن صلح‏نامه را علي‏عليه السلام به دست خود نوشت.

 الإرشاد - به نقل از فايد، بنده آزاد شده عبد اللَّه بن سالم -: چون پيامبرخدا براي عمره حديبيه بيرون آمد، در جُحفه فرود آمد؛ ولي آبي در آن نيافت. پس سعد بن مالک را با مشک‏هاي آب فرستاد؛ اما او اندکي دور نشده بود که با مشک‏هاي خالي بازگشت و گفت: اي پيامبر خدا، نمي‏توانم بروم! پاهايم از ترس قوم (مشرکان)، خشک شده است. پيامبرصلي الله عليه وآله به او فرمود: «بنشين!».

سپس مرد ديگري را فرستاد. او نيز با مشک‏ها بيرون آمد و از همان‏جا که شخص اوّل بازگشته بود، بازگشت. پس پيامبرصلي الله عليه وآله به او فرمود: «تو چرا بازگشتي؟». گفت: سوگند به کسي که تو را به حق برانگيخت، از ترس نمي‏توانم بروم!

پس پيامبر خدا امير مؤمنان علي بن ابي طالب را - که درودهاي خدا بر هر دو باد -، فرا خوانْد و سقّايان با او بيرون آمدند؛ ولي ترديد نداشتند که او نيز مانند قبلي‏ها باز مي‏گردد؛ امّا علي‏عليه السلام با مشک‏ها بيرون آمد تا وارد سنگلاخ شد و آب برداشت و شادمان و هلهله کنان به سوي پيامبرصلي الله عليه وآله آمد. پس پيامبرصلي الله عليه وآله تکبير گفت و براي او دعاي خير کرد.

 صحيح البخاري - به نقل از براء بن عازب -: چون پيامبر خدا با اهل حديبيه صلح کرد، علي‏عليه السلام صلح‏نامه‏اي ميان آن دو نوشت و چنين نوشت: «محمّد، پيامبر خدا». مشرکان گفتند: منويس: «محمّد، پيامبر خدا». اگر پيامبر بود که با او نمي‏جنگيديم! پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام فرمود: «آن را محو کن!». علي‏عليه السلام گفت: مرا ياراي محو آن نيست. پس پيامبر خدا آن را با دست خود، محو کرد.

 امام علي‏عليه السلام: من در ماجراي حديبيه، کاتب پيامبر خدا بودم و نوشتم: «اين چيزي است که محمّد، پيامبر خدا و سهيل بن عمرو بر آن مصالحه کردند». سهيل گفت: اگر او را پيامبر خدا مي‏دانستيم که با وي نمي‏جنگيديم. آن را محو کن! گفتم: به خدا سوگند، او پيامبر خداست، اگرچه تو را خوش نيايد! به خدا سوگند، آن را محو نمي‏کنم!». پس پيامبر خدا به من فرمود: «آن را به من نشان بده». نشان دادم و آن را محو کرد.

ر.ک: ج 9، ص 177 (خداوند، دل او را به ايمان آزمود).

جلد 6، ص 240 (سند داوري).


برچسب‌ها: جریان حدیبیه
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:25  توسط محمد دستان  | 

 

تلاش سرنوشت‏ساز در جنگ خيبر

 در ميان نبردهاي پيامبر خدا، نبرد «خيبر» از اهمّيت ويژه‏اي برخوردار است. در اين نبرد، پيامبر خدا يهوديان خيبر را در هم شکست و مرکز اصلي توطئه عليه آيين و حکومت نوبنياد اسلام را متلاشي کرد.

دژهاي يهوديان، در منطقه‏اي حاصلخيز در دويست کيلومتري شمال غربي مدينه - که خيبر نام داشت - قرار گرفته بودند. يهوديان ساکن اين دژها که از آغازين روزهاي گسترش رسالت پيامبر خدا کينه پيامبرصلي الله عليه وآله و مؤمنان به آيين او را به دل گرفته بودند، از هيچ کوششي عليه ايشان باز نمي‏ايستادند و حتي جنگ بزرگ احزاب با پشتيباني نظامي و مالي آنان عليه اسلام شکل گرفت.

بدين سان، آنان دشمنان آشتي ناپذير و توطئه گران بد سرشت اين آيين الهي و پيامبر خدا بودند. پس از صلح حديبيه که پيامبر خدا بر اساس پيمانِ بسته شده در آن، از قريش مطمئن گشت، براي گشودن اين دژها و در هم شکستن مرکز توطئه، راهي خيبر شد. وجود ده هزار رزمجو، دژهاي استوار و ناگشودني، امکانات بسيار درون دژها، کين‏ورزي يهوديان - که آنان را در جنگ عليه پيامبرصلي الله عليه وآله استوارتر مي‏ساخت - و... نشان‏دهنده اهمّيت ويژه اين نبرد است.

مولاعليه السلام در اين نبرد، جلوه‏اي شگفت دارد و نقش آن بزرگوار در اين فتح عظيم، بي‏بديل است:

1. مانند ديگر نبردها، پرچم اسلام در دست‏هاي پُرتوان علي‏عليه السلام است.

2. پس از گشوده شدن بسياري از دژها، دو دژ «وطيح» و «سلالم» که از استوارترين دژها بودند و دو يورش مسلمانان را به فرماندهي ابو بکر و عمر، ناکام گذارده بودند، با فرماندهي علي‏عليه السلام - که تا آن زمان، بيمار بود و توان نبرد نداشت و در آن هنگامه، با دعاي معجزه‏آساي پيامبر خدا به پا خاسته بود -، گشوده شدند و سپاه سرافراز اسلام، آن دژها را که فتحشان به خيال کسي نمي‏آمد، گشودند.

3. حارث، رزم‏آور مغرور يهودي که نعره‏هايش به هنگام نبرد، لرزه بر اندام‏ها مي‏افکند، با ضربت سهمگين علي‏عليه السلام بر خاک افتاد و مرحَب، که کسي توان رويارويي با او را نداشت، با شمشير مولا دو نيم گشت.

4. چون مسلمانان در گشودن دژهاي ياد شده ناکام ماندند و اندک اندک، رعب بر جان‏هاي آنان نشست، پيامبر خدا جمله شکوهمندِ « فردا پرچم را به دست مردي مي‏سپارم که خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند  و حمله کننده‏اي پي در پي است، نه گريزنده»  را درباره مولا فرمود و بدين سان، بر دل‏ها اميد پيروزي نشاند.

5. امام‏عليه السلام درِ دژ «قَموص» را از جا کَند که تکان دادنش تنها از عهده چهل مرد بر مي‏آمد.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله - در روز فتح خيبر -:فردا پرچم را به دست مردي مي‏سپارم که خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند. حمله کننده‏اي پي در پي است، و نه هيچ گاه گريزنده. باز نمي‏گردد تا خداوند به دست او فتح کند.

 امام علي‏عليه السلام - در فتح خيبر -:پيامبر خدا، ابو بکر را فرستاد و او مردم را حرکت داد؛ امّا شکست خورد و به سوي پيامبرصلي الله عليه وآله بازگشت. عمر را فرستاد و او هم با افرادي در هم شکست و به سوي پيامبرصلي الله عليه وآله باز آمد.

پس پيامبر خدا فرمود: «فردا پرچم را به دست مردي مي‏سپارم که خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند. خداوند برايش پيروزي مي‏آورَد و گريزنده نيست». پس به سويم فرستاد و مرا فرا خوانْد.

نزدش رفتم، در حالي که از چشمْ درد، چيزي را نمي‏ديدم. پس آب دهان مبارکش را بر چشمم نهاد و فرمود: «خدايا ! او را از گرما و سرما حفظ کن». پس از آن، گرما و سرما آزارم نداد.

 مجمع الزوائد - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبر خدا، ابو بکر را به خيبر فرستاد. پس با همراهانش شکست خورده بازگشت و چون فردا شد، عمر را فرستاد و او هم در هم شکسته بازگشت، در حالي که او يارانش را بُزدل مي‏خوانْد و يارانش او را.

پس پيامبر خدا فرمود: «فردا پرچم را به دست مردي مي‏سپارم که خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند. باز نمي‏گردد تا خداوند پيروزش کند».

مردم به جنب و جوش در آمدند و پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «علي کجاست؟». پس ديد که چشمانش ناراحت است. آب دهان مبارک را بر چشمانش نهاد و پرچم را به او سپرد. علي‏عليه السلام پرچم را به اهتزاز در آورد و خداوند، پيروزش کرد.

 مسند ابن حنبل - به نقل از ابو سعيد خُدْري -: پيامبر خدا پرچم را گرفت و آن را تکان داد و فرمود: «چه کسي حقّ آن را ادا مي‏کند؟». پس فلاني آمد و گفت: من. فرمود: «کنار برو !». سپس مردي [ديگر] آمد و پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «کنار برو !».

سپس پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «سوگند به آن که آبروي محمّد را نگاه داشته است، آن را به مردي مي‏سپارم که نمي‏گريزد. اي علي! آن را بگير». پس علي‏عليه السلام رفت و پروردگار، خيبر و فدک را بر او گشود و [او] خرما و گوشت آن دو را آورد.

 الطبقات الکبري: در شعبان سال ششم پس از هجرت پيامبر خدا، علي بن ابي طالب‏عليه السلام در «فَدَک»  به بني سعد بن بکر حمله کرد.

[راويان] مي‏گويند: به پيامبر خدا خبر رسيد که گروهي از آنان (بني سعد)، قصد کمک به يهوديان خيبر را دارند. پس علي بن ابي طالب‏عليه السلام را با صد مرد به سوي آنان فرستاد. علي‏عليه السلام شب‏ها راه مي‏رفت و روزها پنهان مي‏شد تا به آبي ميان خيبر و فدک به نام «هَمَج» رسيد، و ميان فدک و مدينه، شش شبْ راه بود.

آنان مردي را در هَمَج يافتند و درباره بني سعد از او پرسيدند. گفت: به شما خبر مي‏دهم، به شرط آن که امانم دهيد. پس امانش دادند و او هم راهنمايي‏شان کرد. پس بر آنان تاختند و پانصد شتر و دو هزار گوسفند را به غنيمت گرفتند و بني سعد، با زنانشان و به رهبري وَبَر بن عُلَيم گريختند.

پس علي‏عليه السلام، شتر بسيار شيردهي به نام «حفذه» را به عنوان سهم پيامبرصلي الله عليه وآله کنار گذاشت و سپس خمس غنيمت را جدا و بقيّه غنيمت‏ها را ميان سپاهيانش قسمت کرد و به مدينه باز آمد، بي آن‏که با کسي درگير شود.

 المغازي - به نقل از يعقوب بن عُتبه -: پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را با صد مرد به عشيره سعد در فدک فرستاد؛ چون به پيامبر خدا خبر رسيده بود که گروهي از آنان، قصد کمک به يهوديان خيبر را دارند.

علي‏عليه السلام شب‏ها راه مي‏رفت و روزها پنهان مي‏شد تا به هَمَج رسيد. پس به جاسوسي برخورد و از او پرسيد: «تو کيستي؟ آيا از گروه بني سعد که پشت سرِ تو هستند، اطّلاعي داري؟». گفت: اطّلاعي ندارم. بر او سخت گرفتند تا اقرار کرد که جاسوس آنهاست و وي را به سوي يهوديان خيبر فرستاده‏اند تا به آنان بگويد که بني سعد، آماده کمک کردن به شما هستند، به شرط آن که مقداري خرما که به ديگران هم داده‏اند، به آنان بدهند.

پس از او پرسيدند: اين گروه، کجا هستند؟ گفت: من آنان را ترک کردم، در حالي که دويست مرد از آنان به رهبري وَبَر بن عُلَيم، گِرد آمده بودند. گفتند: پس ما را به آن‏جا ببر. گفت: به شرط آن که امانم دهيد. گفتند: اگر ما را به آنان و دام‏هايشان راهنمايي کني، تو را امان مي‏دهيم؛ وگرنه، امان نداري. گفت: قبول است. پس آنان را راهنمايي کرد و آن قدر راه برد که به او بدگمان شدند و آنان را از زمين‏هاي بلند و ناهموار، عبور داد و سپس آنان را به دشت همواري رسانْد که با شتران و گوسفندان زيادي مواجه شدند. گفت: اين، شتران و گوسفندان آنهاست.

بر آنها تاختند و شتران و گوسفندان را غنيمت گرفتند. آن جاسوس گفت: رهايم کنيد. گفتند: نه تا آن که از تعقيب، در امان باشيم. و[آن جاسوس]، چوپان‏هاي شتران و گوسفندان را از آنان ترساند و آنان به سوي بني سعد گريختند و آنان را هشدار دادند. پس آنان نيز پراکنده شدند و گريختند.

آن راهنما گفت: براي چه مرا نگه داشته‏ايد ؟ اعراب، پراکنده شده‏اند و چوپان‏ها، آنها را ترسانده‏اند. علي‏عليه السلام فرمود: «ما به اردوگاهشان نرسيده‏ايم». پس [جاسوس]، آنان را به آن‏جا رساند. علي‏عليه السلام کسي را نديد. رهايش کردند و شتران و گوسفندان را [به سوي مدينه] راندند. پانصد شتر و دو هزار گوسفند بود.

 المستدرک علي الصحيحين - به نقل از جابر بن عبد اللَّه -: چون جنگ خيبر شد، پيامبر خدا مردي را فرستاد. پس بُزدلي کرد و محمّد بن مسلمه آمد و گفت: اي پيامبر خدا، مانند امروز، نديده بودم! پيامبر خدا فرمود: «فردا مردي را مي‏فرستم که خدا و پيامبرش را دوست دارد و آنان نيز دوستش دارند، و پشت [به جبهه] نمي‏کند، و خداوند با دستان او فتح مي‏کند».

مردم، سَرَک مي‏کشيدند وعلي‏عليه السلام آن روز، چشمْ درد داشت. پس پيامبر خدا به او فرمود: «حرکت‏کن!». گفت: اي پيامبر خدا! من جايي‏را نمي‏بينم. حضرت ازآب‏دهان مبارکش بر چشمان وي نهاد وفرماندهي را به وي داد و پرچم را به وي سپرد.

 السيرة النبويّة - به نقل از سفيان بن فَروه اسلمي، از سلمة بن عمرو بن اَکوع -:پيامبر خدا، ابو بکر صديق را با پرچم سفيدش به سوي برخي دژهاي خيبر فرستاد. او جنگيد و کوشيد و بدون پيروزي بازگشت. فرداي آن روز، عمر بن خطّاب را فرستاد. او هم جنگيد و کوشيد و بدون پيروزي بازگشت. پس پيامبر خدا فرمود: «فردا، پرچم را به دست مردي مي‏سپارم که خدا و پيامبرش را دوست دارد و خداوند با دست او فتح مي‏کند و گريزان نيست».

پس پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را فرا خواند و چون چشمْ درد داشت، آب دهان مبارکش را بر چشمان او نهاد و سپس فرمود: «اين پرچم را بگير و پيش ببر تا خداوند، پيروزي را نصيب تو کند».

به خدا سوگند، [علي‏عليه السلام] نفس زنان، هَروَله کنان و پرچم به دست، بيرون آمد و ما از پشت سر، دنبالش مي‏کرديم تا آن که پرچم را بر سنگچين پايه قلعه فرود آورد. پس مردي يهودي از بالاي دژ، سر برآورد و پرسيد: تو کيستي؟ فرمود: «من، علي بن ابي طالبم».

يهودي [به قومش] گفت: سوگند به آنچه بر موسي نازل شد، مغلوب شديد! يا جمله‏اي شبيه اين گفت. و علي‏عليه السلام بازنگشت تا آن که خداوند، پيروزي را نصيبش کرد.

 الکامل في التاريخ - به نقل از بريده اَسلَمي -: گاه، پيامبر خدا سردرد مي‏گرفت و يکي دو روز بيرون نمي‏آمد، و چون به خيبر فرود آمد، سردرد گرفت و نزد مردم نيامد.

ابو بکر، پرچم را از پيامبر خدا گرفت و آماده شد و به جنگ سختي پرداخت. سپس بازگشت و عمر، آن را گرفت و جنگ سختي کرد که از پيکار قبلي، سخت‏تر بود. سپس بازگشت و خبر [شکست] را به پيامبر خدا داد. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «آگاه باشيد ! به خدا سوگند، فردا پرچم را به دست مردي مي‏سپارم که خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند و آن‏جا را با قدرت، فتح مي‏کند» و علي‏عليه السلام آن‏جا نبود و به علّت چشمْ درد در مدينه مانده بود.

چون پيامبر خدا چنين فرمود، قريش براي آن، گردن کشيدند. صبحگاهان، علي‏عليه السلام با همان چشمان بسته از درد، بر پشت شترش تا نزديک چادر پيامبر خدا آمد و آن را خوابانْد. پيامبر خدا فرمود: «در چه حالي؟». گفت: پس از شما چشمْ درد گرفتم. فرمود: «نزديک بيا !». نزديک شد و پيامبر خدا آب دهان مبارکش را بر چشمان وي نهاد و علي‏عليه السلام تا پايان زندگي‏اش از دردِ چشم نناليد.

سپس پيامبر خدا پرچم را به او سپرد و علي‏عليه السلام آن را بلند کرد و در حالي که رداي قرمزي بر دوش خود انداخته بود، به سوي خيبر آمد. پس مردي يهودي سر برآورد و پرسيد: تو کيستي؟ فرمود: «من، علي بن ابي طالبم». پس يهودي گفت: اي گروه يهود ! مغلوب شديد.

و مَرحَب، فرمانده قلعه، با کلاهخود يماني بر سر - که چون تخم مرغ، آن را سوراخ کرده بود -، بيرون آمد و مي‏گفت:

خيبر مي‏داند که من مَرحبم

غرق در سلاح و پهلوان و کارآزموده‏ام.

پس علي‏عليه السلام فرمود:

من آنم که مادرم مرا حيدر (شير) ناميد

شما را به سرعت از دم تيغ مي‏گذرانم.

شير بيشه‏ها و سخت نيرومندم.

پس دو ضربه به هم زدند. سپس علي‏عليه السلام پيش‏دستي کرد و چنان ضربه‏اي به او زد که سپر و کلاهخود و سرش را شکافت و به زمين  رسيد و قلعه را فتح کرد.

 صحيح البخاري - به نقل از سهل بن سعد -: پيامبر خدا در جنگ خيبر فرمود: «فردا اين پرچم را به دست مردي مي‏سپارم که خدا با دستان او فتح مي‏کند. خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند».

مردم، شب را در اين گفتگو به سر بردند که پرچم به چه کسي داده مي‏شود و چون صبح شد، نزد پيامبر خدا آمدند و هر کدام اميد داشتند که به او داده شود. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «علي بن ابي طالب کجاست؟». گفته شد: اي پيامبر خدا ! او از چشمْ درد مي‏نالد. فرمود: «کسي را بفرستيد تا او را بياورد».

[چون علي‏عليه السلام را آوردند،] پيامبرصلي الله عليه وآله آب دهان مبارکش را بر چشمانش نهاد و برايش دعا کرد. چنان بهبود يافت که گويي دردي نداشته است.

پيامبرصلي الله عليه وآله پرچم را به او سپرد. علي‏عليه السلام گفت: اي پيامبر خدا ! آيا با آنان بجنگم تا مانند ما [مسلمان] شوند؟ فرمود: «به نرمي و تأنّي برو تا به جايگاه آنان برسي. سپس آنان را به اسلام، دعوت کن و آنان را از حقّ خدا در آن آگاه کن که به خدا سوگند، اگر خداوندْ يک نفر را به دست تو هدايت کند، برايت از شتران سرخ مو بهتر است».

 صحيح مسلم - به نقل از ابو هُرَيره -:پيامبر خدا در جنگ خيبر فرمود: «اين پرچم را به دست مردي مي‏سپارم که خدا و پيامبرش را دوست دارد. خداوند با دستان او پيروزي مي‏آورَد». عمر بن خطّاب گفت: من فرماندهي را جز در آن روز، دوست نداشتم و گردن مي‏کشيدم، به اميد آن که خوانده شوم.

پيامبر خدا، علي بن ابي طالب‏عليه السلام را فرا خواند و پرچم را به او سپرد و گفت: «برو و باز مگرد تا خداوند، پيروزت کند». علي‏عليه السلام اندکي رفت و ايستاد و بي آن‏که رويش را برگردانَد، صدا زد: اي پيامبر خدا ! بر سر چه با مردم بجنگم؟ پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «با آنان بجنگ تا آن که گواهي دهند که خداوند، يکتاست و محمّد، پيامبر خداست. و چون اين گواهي را دادند، جان و مال خود را - جز آن که حقّي در آن باشد - حفظ کرده‏اند و حسابشان با خداست».

 صحيح البخاري - به نقل از سلمه -: علي بن ابي طالب‏عليه السلام در جنگ خيبر به جهت چشمْ درد، از همراهي پيامبرصلي الله عليه وآله بازمانْد. پس [به خود] گفت: من جا بمانم؟! پس [با همان درد] خود را به پيامبرصلي الله عليه وآله رساند.

چون شب فتح در رسيد، پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «فردا اين پرچم را به دست کسي مي‏سپارم (يا اين پرچم را کسي مي‏گيرد) که خدا و پيامبرش او را دوست دارند و خداوند، پيروزش مي‏کند ». پس ما اميد آن را داشتيم؛ ولي گفته شد که اين [شخص]، علي‏عليه السلام است. پرچم را به او سپرد و با دست او فتح شد.

 صحيح مسلم - به نقل از سلمه -:[پيامبرصلي الله عليه وآله] مرا به سوي علي‏عليه السلام که چشمْ درد داشت، فرستاد و فرمود: «پرچم را به مردي مي‏سپارم که خدا و پيامبرش را دوست دارد (يا  خدا و پيامبرش او را دوست دارند)».

نزد علي‏عليه السلام آمدم و چون چشمْ درد داشت، [دست] او را گرفتم و به نزد پيامبر خدا آوردم. حضرت از آب دهان مبارکش بر چشمان او نهاد که بهبود يافت. پرچم را به او سپرد.

مرحب، بيرون آمد و گفت:

خيبر مي‏داند که من مرحبم

غرق در سلاح و پهلوان و کارآزموده‏ام.

پيکارها چون پيش آيند، زبانه مي‏کشند.

پس علي‏عليه السلام فرمود:

من آنم که مادرم مرا حيدر (شير) ناميد

چونان شير بيشه‏ها، دهشتناکم.

آنان را به سرعت از دم تيغ مي‏گذرانم.

پس به سرِ مرحب، ضربه‏اي زد و او را کشت. سپس پيروزي به دست او حاصل شد.

 الاستيعاب: سعد بن ابي وقّاص و سهل بن سعد و ابو هريره و بريده اسلمي و ابو سعيد خُدْري و عبد اللَّه بن عمر و عمران بن حصين و سلمة بن اکوع، همگي يک مضمون را از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل کرده‏اند که در جنگ خيبر فرمود: «فردا اين پرچم را به دست مردي مي‏سپارم که خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و هم او پيامبرش را دوست دارند. گريزنده نيست و خداوند با دستان او فتح مي‏کند». سپس علي‏عليه السلام را فرا خواند و او چشمْ درد داشت. پس، از آب دهان مبارکش بر چشمان او نهاد و پرچم را به او سپرد و خداوند، پيروزش کرد.

و اينها همه روايت‏هايي استوارند.

 الإرشاد - به نقل از عبد الملک بن هشام و محمّد بن اسحاق و ديگر راويان تاريخ -: پيامبر خدا، خيبر را بيست و اندي شب در محاصره داشت و در اين روزها پرچم به دست امير مؤمنان بود. پس چشمْ دردي گرفت که از جنگيدن، ناتوانش کرد.

مسلمانان در جلوي در و کناره‏هاي دژهاي يهوديان با آنها مي‏جنگيدند تا اين‏که يکي از روزها درِ دژ را باز کردند و مرحب، پياده براي جنگ، بيرون آمد و از خندقِ گرداگرد دژ که خود کَنده بودند، گذشت. پس پيامبر خدا، ابو بکر را فراخواند و به او فرمود: «پرچم را بگير !». آن را گرفت و با گروهي از مهاجران کوشيد و کاري از پيش نبرد و بازگشت، در حالي که [او] همراهانش را سرزنش مي‏کرد و همراهانش او را.

فرداي آن روز، عمر پيش آمد و اندکي پيش نرفته، بازگشت و يارانش را بُزدل خواند و يارانش او را بزدل خواندند. پس پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «اين پرچم، به دست آن که بايست مي‏بود، نبود. علي بن ابي طالب را نزدم آوريد». گفته شد: او چشمْ درد دارد. فرمود: «او را به من بنماييد تا مردي را ببينيد که خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش او را دوست دارند. حقّ پرچم را ادا مي‏کند و نمي‏گريزد».

پس دست علي بن ابي طالب‏عليه السلام را گرفتند و پيش ايشان آوردند. پيامبرصلي الله عليه وآله به او فرمود: «از چه ناراحتي، اي علي؟». گفت: چشمْ دردي که با آن، جايي را نمي‏بينم و سردرد نيز دارم. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «بنشين و سرت را بر دامان من بگذار!». علي‏عليه السلام چنان کرد و پيامبرصلي الله عليه وآله برايش دعا کرد و با دستش از آب دهان مبارکش برگرفت و بر چشمان و سر او ماليد.

چشمان علي‏عليه السلام گشوده شد و سرش آرام گرفت. و پيامبرصلي الله عليه وآله در دعايش چنين گفت: «خدايا! او را از گرما و سرما حفظ کن» و پرچم را که سفيد رنگ بود، به او سپرد و فرمود: «پرچم را بگير و آن را پيش ببر که جبرئيل، همراه توست و ياري الهي در پيش رويت، و هراس در دل دشمنان افتاده است، و بدان - اي علي - که آنان در کتابشان ديده‏اند که نام نابو د کننده‏شان "آلِيا"ست. پس هنگامي که آنان را ديدي، بگو: "من علي هستم" و آنان به خذلان دچار مي‏شوند، اگر خدا بخواهد...!».

و در حديث آمده است که چون امير مؤمنان گفت: «من علي بن ابي طالبم»، يکي از عالمان يهود گفت: سوگند به آنچه بر موسي نازل شد که شکست خورديد ! پس چنان ترسي در دلشان افتاد که ديگر نتوانستند دوام بياورند.

 المغازي: نخستين کسي که به سوي مسلمانان بيرون آمد، حارث برادر مرحب بود که با همراهانش هجوم آورد و مسلمانان از هم گسيختند و علي‏عليه السلام استوار مانْد. پس با هم درگير شدند و ميانشان ضربه هايي رد و بدل شد و علي‏عليه السلام او را کشت و ياران حارث به دژ بازگشتند و داخل آن شدند و در را به روي مسلمانان بستند و آنان نيز به موضع خود بازگشتند.

 المغازي: عامر، نمايان شد و به قدري بلند بالا و تنومند بود که پيامبر خدا پرسيد: «آيا پنج ذراع هست؟» و عامر، هماورد مي‏طلبيد و شمشيرش را تکان مي‏داد و دو زره به تن داشت و غرق در آهن و پولاد بود و فرياد مي‏کشيد: چه کسي به مبارزه مي‏آيد؟ امّا مردم از برابر او پا پس کشيدند. پس علي‏عليه السلام به مبارزه‏اش درآمد و چند ضربه بر او زد که هيچ يک کاري نبود تا آن که دو ساق او را زد که به زانو افتاد. پس کارش را تمام کرد و سلاحش را برداشت.

 الإرشاد: چون امير مؤمنان، مرحب را کشت، همراهانش بازگشتند و درِ دژ را به روي علي‏عليه السلام بستند. امير مؤمنان به سوي آن آمد و بدان پرداخت تا آن را گشود و مردم فراواني در کنار خندق مانده و از آن، عبور نکرده بودند. پس امير مؤمنان درِ دژ را برداشت و بر خندق نهاد و آن را پلي ساخت تا مسلمانان از آن گذشتند و بر دژ، مسلّط شدند و به غنيمت‏ها دست يافتند.

پس چون از دژها بازگشتند، امير مؤمنان، آن [در] را با دست راست برگرفت و چندين ذراع پرتاب کرد، درحالي‏که آن در را بيست‏يهودي [با کمک‏هم] مي‏بستند.

 المصنّف - به نقل از جابر بن عبد اللَّه -: علي‏عليه السلام در جنگ خيبر، در را [روي خندق] برد تا مسلمانان بالا رفتند و [دژهاي] خيبر را فتح کردند و در را آزمودند و تا چهل تن نشدند، نتوانستند آن را حرکت دهند.

 مسند ابن حنبل - به نقل از ابو رافع، آزاد شده پيامبر خدا، درباره درگيري خيبر -: چون پيامبر خدا علي‏عليه السلام را با پرچم فرستاد، با وي بيرون آمديم. پس چون به دژْ نزديک شد، ساکنان آن بيرون آمدند و با او به نبرد پرداختند و مردي يهودي، ضربه‏اي به علي‏عليه السلام زد که سپرش را از دستش انداخت. علي‏عليه السلام هم دست بُرد و دري را که در نزديکي دژ بود، برداشت و سپر خود کرد و در دستش بود و مي‏جنگيد تا آن که خدا پيروزش کرد و چون فارغ شد، آن را افکند.

و من، بي‏ترديد، شاهد بودم که با هفت نفر ديگر کوشيديم که در را برگردانيم و نتوانستيم.

 الأمالي - به نقل از عبد اللَّه بن عمرو بن عاص -: چون علي‏عليه السلام به دژ قموص  نزديک شد، يهوديانِ دشمن خدا پيش آمدند و تير و سنگ به او پرتاب کردند. علي‏عليه السلام به آنان يورش بُرد تا آن که به در، نزديک شد. پس پايش را خم کرد و سپس خشمگينانه به [کنار] کنده در نشست و آن را از جا کند و به چهل ذراع پشت سرش پرتاب کرد.

و ما از اين که خداوندْ خيبر را به دست علي‏عليه السلام گشود، تعجّب نکرديم؛ بلکه از کَندن در و پرتاب کردن آن به چهل ذراع پشت سر تعجّب کرديم و چهل مرد کوشيدند آن را حرکت دهند؛ اما نتوانستند. پس، آن را به پيامبرصلي الله عليه وآله اطّلاع دادند. فرمود: «سوگند به کسي که جانم در دست اوست، چهل فرشته، او را در اين کار ياري کردند» .

 الإرشاد - به نقل از ابو عبد اللَّه جدلي -: شنيدم امير مؤمنان مي‏گويد: «چون درِ خيبر را کَندم، آن را سپرم کردم و با يهوديان جنگيدم و چون خدا خوارشان کرد، در را پُلي به سوي دژشان قرار دادم و سپس آن را در خندق افکندم».

شخصي به او گفت: آيا احساس سنگيني هم کردي؟ فرمود: «سنگيني‏اش چون سنگيني سپري بود که در جنگ‏هاي ديگر به دست مي‏گرفتم».

 امام علي‏عليه السلام: به خدا سوگند، کندن درِ خيبر و ويران‏سازي دژ يهود را با توان انساني انجام ندادم؛ بلکه با قدرت الهي بود.

 امام علي‏عليه السلام - در نامه‏اش به سهل بن حنيف -:به خدا سوگند، با نيروي بدني و توان جسمي، درِ خيبر را نکَندم و آن را چهل ذراع پشت سرم نيفکندم؛ بلکه با قدرت ملکوتي و جاني برافروخته از نور الهي، تأييد و تقويت شدم.

 مشارق أنوار اليقين: در آن روز، چون عمر از وي پرسيد: اي ابو الحسن ! دري چنين استوار را از جا کَندي، حال آن‏که سه روز بود که چيزي نخورده بودي. آيا با نيروي بشري آن را از جا کَندي؟ گفت: آن را با نيروي بشري از جا نکندم؛ بلکه با قدرت الهي و جاني که به ديدار پروردگارش مطمئن و خشنود است، کَندم.

 تفسير الفخر الرازي: هرکس که از عالم غيب، آگاهي بيشتري داشته باشد، دلِ نيرومندتر و ناتوانيِ کم‏تري دارد و از اين رو، علي بن ابي طالب - که خدا عزتش را افزون گردانَد - فرمود: «به خدا سوگند، نه با قدرت جسماني، بلکه با قوّت الهي درِ خيبر را از جا کَندم».

علي‏عليه السلام در آن وقت، نظر از عالم اجسام برگرفت و فرشتگان با پرتوهايي از عالم کبريا نورافشاني کردند و روحش قوّت گرفت و به جواهر ارواح ملکوتي همانند شد و انوار عالم قدس و عظمت در او درخشيد. پس ناگزير، چنان قدرتي براي او حاصل آمد و بر کارهايي قادر شد که کسي جز او قدرت آن را نداشت.

و هر بنده‏اي چون بر طاعاتْ مواظبت ورزد، به مقامي مي‏رسد که خداوند مي‏گويد: «من گوش و چشم او هستم». پس چون نور جلال الهي گوش او شود، نزديک و دور را مي‏شنود، و چون آن [نور]، نورِ چشم او گردد، نزديک و دور را مي‏بيند، و چون آن نور، دست او شود، قادر به تصرّف در سخت و آسان و دور و نزديک مي‏شود.

 الإرشاد: چون امير مؤمنان دژ را فتح کرد و مَرحَب را کشت و خداوند، اموال آنان را غنيمت مسلمانان کرد، حسّان بن ثابت، از پيامبر خدا اجازه خواست که شعري بسرايد. پيامبرصلي الله عليه وآله به او فرمود: «بگو» و او چنين سرود:

و علي، چشمْ درد داشت و در پيِ

دوايي براي آن بود و چون درمانگري نجست،

پيامبر خدا با آب دهان مبارکش شفايش داد

پس مبارک باد بهبود يافته و خجسته باد بهبود دهنده!

و فرمود: «امروز، پرچم را به دست دلاوري مي‏سپارم

شجاع و دوستدار و ياريگر پيامبر.

خدايم را دوست دارد و خدا هم او را دوست دارد

با او خداوند، دژهاي ناگشوده را مي‏گشايد».

و به جاي ديگران براي پرچمداري برگزيد

علي را، همو که دست‏يار و برادرش خوانْد.

 تذکرة الخواص: احمد [بن حنبل] در کتاب فضائل الصحابة گفته است که آنان در آن روز، تکبيري از آسمان شنيدند و گوينده‏اي که مي‏سرود:

شمشيري جز ذوالفقار

و جوان‏مردي جز علي نيست.

پس حسّان بن ثابت از پيامبر خدا اجازه خواست که شعري بسرايد. اجازه فرمود، و او سرود:

جبرئيل به آواز بلند، ندا داد

و آوايش واضح نبود

و مسلمانان، حلقه زده بودند

به گِرد پيامبرِ فرستاده:

شمشيري جز ذوالفقار

و جوان‏مردي جز علي نيست.

پس اگر گفته شود: حديث «شمشيري جز ذوالفقار نيست» را ضعيف دانسته‏اند، مي‏گوييم: آنچه ذکر کرده‏اند، مربوط به واقعه‏اي است که در جنگ اُحد اتّفاق افتاده است و ما مي‏گوييم که اين، در جنگ خيبر بوده و احمد بن حنبل هم در فضائل الصحابة اين‏گونه نقل کرده است و سخني در جنگ اُحد نيست، که ابن عبّاس گفت: هنگامي که علي‏عليه السلام طلحة بن ابي طلحه، پرچمدار مشرکان را کُشت، فريادي از آسمان برخاست: «شمشيري جز ذوالفقار نيست».

و گفته‏اند که در سند اين روايت، عيسي بن مهران است که در او خدشه دارند و گفته‏اند شيعه است؛ امّا آنچه مربوط به جنگ خيبر است، هيچ يک از عالمان در آن خدشه نکرده‏اند. همچنين گفته شده که آن، مربوط به جنگ بدر است؛ ولي نظر نخست، صحيح است.

ر. ک: ص 270 (خدايا! گرما و سرما را از او دور کن).

ج 8، ص 131 (خدا و پيامبرش و جبرئيل، از او راضي‏اند).

ج 8، ص 177 (اگر از غلو نمي‏هراسيدم).

ج 8، ص 313 (سعد بن ابي وقّاص).

ج 11، ص 259 (محبوبيّت امام علي نزد خداوند، پيامبر و فرشتگان).


برچسب‌ها: علی وجنگ خیبر
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:22  توسط محمد دستان  | 

 

کوشش در فتح مکه

 

بر اساس «پيمان حديبيّه»، مسلمانان و کفّار نبايد عليه يکديگر تحرّکات نظامي مي‏کردند و يا هم‏پيمانان خود را ضد هم‏پيمانان طرف مقابل به نبرد وامي‏داشتند و يا آنان را در نبرد، ياري مي‏رساندند. قريش با تجهيز «بنو بکر» - که با آنان هم‏پيمان بودند - عليه قبيله «خزاعه» که با مسلمانان هم‏پيمان بودند، و حتي با شرکت شبانه در نبرد عليه آنان، عملاً قرارداد حديبيه را نقض کردند.

پيامبرصلي الله عليه وآله از شهادت مسلماناني که مظلومانه به خاک و خون افتاده بودند و نيز اشعار تأثّرانگيز رئيس قبيله خزاعه، عمرو بن سالم، آگاه شد و ياريخواهي وي را پاسخ گفت و بدين سان، براي فتح مکّه و زدودن آثار شرک از مرکز توحيد - که اکنون ديگر مانعي براي حمله به آن در کار نبود -، راهي مکّه شد.

پيامبر خدا با بيش از ده هزار رزم‏آور، با تدبير نظامي شگفتي، بدون خونريزي بر مکّه چيره گشت. حضور مولاعليه السلام در اين‏پيروزي نيز از چند جهت، چشمگير است:

1. حاطب بن ابي بلتعه، تصميم پيامبرصلي الله عليه وآله (براي فتح مکّه) را در نامه‏اي نگاشت و همراه زني براي قريش فرستاد. پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را فرا خواند و او را با دو تن ديگر براي دستگيري آن زن، گسيل داشت. زن با شدّت تمام، همراه داشتن نامه را تکذيب مي‏کرد و وارسي‏هاي چندين باره آنان نيز گواهي مي‏داد که آن زن، درست مي‏گويد.

امام علي‏عليه السلام به زن فرمود: «پيامبر خدا - که درودهاي خداوند بر او باد - هرگز خلاف نمي‏گويد. نامه را بده، وگرنه به هر قيمتي شده، آن را از تو باز پس مي‏گيرم». زن، تسليم شد و از لابه‏لاي گيسوانش نامه را بيرون آورد و به مولاعليه السلام داد.

2. سعد بن عباده، پرچم اسلام را به دست داشت و فرياد مي‏زد: امروز، روز رزم است.... پيامبر خدا، نداي رحمت و رأفت در داد و فرمود: «امروز روز رحم است ...».  آن‏گاه علي‏عليه السلام را فراخواند تا پرچم را از او بگيرد.

3. پيامبرصلي الله عليه وآله پس از فتح مکّه به همگان امان داد، جز تني چند تيره دل و خيره‏سر که خونشان را مباح شمرد، از جمله، حُوَيرِث، که پيامبرصلي الله عليه وآله را - هنگامي که در مکّه بود -، بسيار اذيت کرده بود و نيز زن آوازه خواني که پيامبر خدا را هجو مي‏کرد. اين دو را علي‏عليه السلام گردن زد.

 تاريخ الطبري - به نقل از عروة بن زبير و ديگران -: چون پيامبر خدا تصميم گرفت به سوي مکّه حرکت کند، حاطب بن ابي بلتعه، نامه‏اي به قريش نوشت و آنان را از تصميم پيامبر خدا براي حرکت به سوي آنان، با خبر کرد و آن را به زني داد ... و مالي برايش معين کرد که در برابر رساندن نامه به او بدهد.

پس آن زن، نامه را در سرش نهاد و کاکل‏هايش را روي آن بافت و سپس بيرون آمد. از آسمان به پيامبر خدا خبر رسيد که حاطب، چه کرده است. پيامبرصلي الله عليه وآله علي بن ابي طالب‏عليه السلام و زبير بن عوّام را فرستاد و فرمود: «زني را که حاطب به وسيله او نامه فرستاده و به قريش از قصد ما هشدار داده است، بيابيد».

آن دو بيرون آمدند تا آن که او را در بوستان ابن ابي احمد يافتند. او را پياده کردند و بارهايش را گشتند؛ ولي چيزي نيافتند. پس علي بن ابي طالب‏عليه السلام به او فرمود: «من سوگند مي‏خورم که نه پيامبر خدا دروغ مي‏گويد و نه ما. يا اين نامه را بيرون آوَر و يا پوششت را مي‏گشاييم».

آن زن، چون جديّت وي را ديد، گفت: کنار برو! چون کنار رفت، موهاي سرش را باز کرد و نامه را بيرون کشيد و به علي‏عليه السلام داد و او هم آن را نزد پيامبر خدا آورد.

 صحيح البخاري - به نقل از عبيداللَّه بن ابي رافع -: شنيدم که علي‏عليه السلام مي‏گويد: پيامبر خدا، من و زبير و مقداد را فرستاد و فرمود: «برويد تا به بوستان خاخ برسيد. در آن‏جا زني در کجاوه شتر نشسته است و نامه‏اي همراه دارد. آن را از وي بگيريد».

 ما به تاخت رفتيم تا به بوستان رسيديم. آن زن را در کجاوه ديديم و به او گفتيم: نامه را بيرون آور! گفت: نامه‏اي همراه من نيست! گفتيم: يا نامه را بيرون آور يا لباس‏هايت را مي‏کَنيم. پس نامه را از لاي گيسوان به هم بافته‏اش بيرون آورد و ما آن را نزد پيامبر خدا آورديم.

 تاريخ الطبري - به نقل از عبد اللَّه بن ابي نجيح -: چون پيامبرصلي الله عليه وآله سپاه خود را از ذي طُوي دسته دسته کرد، به زبير، فرمانده جناح چپ لشکر، فرمان داد که با نفراتش از کُدَي وارد شوند و به سعد بن عباده فرمان داد که با گروه ديگري از کِداء   وارد شوند.

برخي از آگاهان مي‏گويند: سعد، هنگامي که رو به مکّه داشت، گفت: امروز، روز جنگ است. امروز، حرمت، شکسته مي‏شود. يکي از مهاجران، آن را شنيد و گفت: اي پيامبر خدا! آنچه را سعد بن عباده مي‏گويد، بشنو؛ و ما مطمئن نيستيم که حمله‏اي به قريش نداشته باشد! پس پيامبر خدا به علي بن ابي طالب‏عليه السلام فرمود: «به او برس و پرچم را بگير و تو با پرچم، وارد مکّه شو».

 أنساب الأشراف: حُوَيرِث بن نقيذ [از کساني بود که پيامبر خدا در جريان فتح مکّه به کشتن آنها فرمان داد. او]، سخناني بس ناپسند درباره پيامبر خدا مي‏گفت و پيامبرصلي الله عليه وآله را - زماني که حضرت در مکّه بود -، در شعرهايش هجو مي‏کرد و آزار فراوان مي‏داد. او در مکّه مي‏زيست و چون هنگام فتح مکّه از خانه‏اش گريخت، علي بن ابي طالب‏عليه السلام وي را ديد و کشت.

ر. ک: جلد نهم:بخش دهم:فصل يکم:خداوند، دل او را به ايمان آزمود.


برچسب‌ها: کوشش در فتح مکه
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:14  توسط محمد دستان  | 

 

پايداري شگفت‏انگيز در جنگ حنين

 

فتح مکّه دل‏ها را لرزاند و هول و هراس را در جان‏هاي مشرکان افکند. دو قبيله مهم طائف: «هَوازِن» و «ثقيف»، پس از گفتگو و رايزني با برخي قبيله‏هاي ديگر، به اين نتيجه رسيدند که پيش از آن‏که سپاه اسلام به سوي آنان روي آورد، آنان [براي نبرد] به استقبال ارتش اسلام بروند. بدين سبب، سپاهي گران گرد آوردند و به فرماندهي جواني سلحشور و بي‏پروا به نام مالک بن عوف نصري، به سوي سپاه اسلام حرکت کردند.

پيامبرصلي الله عليه وآله با لشکر عظيم دوازده هزار نفري متشکّل از ده هزار تن از يثرب و دو هزار نفر از تازه مسلمانان قريش، به رويارويي با آنان شتافت. عظمت سپاه اسلام، برخي را به غروري کاذب، دچار ساخت و از اين رو، گفتند: «ما هرگز از کمي تعداد، شکست نخواهيم خورد.

مالک، دستور داد که سپاهش در انتهاي دره‏اي که گذرگاهي به سوي منطقه «حنين» بود، در پشت سنگ‏ها و صخره‏ها و در شکاف کوه‏ها و نقاط مرتفع، پنهان شوند و چون سپاه اسلام بدان‏جا رسيد، آن را تيرباران و سنگ‏باران کنند و سپاه اسلام را به هزيمت و شکست بکشانند.

چنين شد و بسياري از سپاه اسلام، پا به فرار نهادند  تا آن‏جا که ابو سفيان از سَرِ استهزا گفت: «مسلمانان تا لب دريا خواهند دويد!».

در اين هنگامه دشوار، تعدادي اندک (حدود ده نفر) در کنار پيامبر خدا ماندند و دفاع از آن بزرگوار را به جان خريدند که علي‏عليه السلام از آنان بود و پروانه وار بر گِرد شمع وجود پيامبر خدا مي‏گشت و کساني را که قصد جان پيامبر خدا را کرده بودند، فراري مي‏داد.

پيامبرصلي الله عليه وآله با ندايي بلند در اوج دشواري‏ها و شکست‏ها فرياد زد:

اي ياران خدا و ياران پيامبرش! من بنده خدا و پيامبر او هستم.

و آن‏گاه، استرش را به سوي دشمن راند. يارانِ همراه آن بزرگوار نيز در کنار وي حرکت کردند و عباس، عموي پيامبر خدا، به فرمان وي با فريادي بلند، مسلمانان را به ياري فراخواند و بدين‏سان، لشکر اسلام، دوباره سامان يافت .

استوارْ گامي و نبرد بي‏امان علي‏عليه السلام در اين جنگ نيز چشمگير است. آن بزرگوار، چهل نفر از هوازن را کشت  که يکي از آنان، ابو جرول، از دلاوران هوازن بود و مرگ او مقدمه فروپاشي سپاه هوازن شد.

پيامبرصلي الله عليه وآله، فراريان را تعقيب کرد و دژ آنان را در طائف، محاصره کرد. در اين محاصره، علي‏عليه السلام با نافع بن غيلان جنگيد و او را از پاي درآورد. چون نافع کشته شد، گروهي از مشرکان فرار کردند و برخي اسلام آوردند.

افزون بر اين، مولاعليه السلام در هنگام محاصره دژ، مأموريت يافت تا بت‏هاي اطراف طائف را نابود کند که اين مأموريت را نيز به گونه‏اي شايسته انجام داد.  شيخ مفيدرحمه الله، درباره حضور مؤثّر مولا در اين نبرد، نوشته است:

به فضيلت‏هاي امير مؤمنان در اين پيکار بنگر و در حقيقت آن، تأمّل و انديشه کن. مي‏يابي که در اين [پيکار]، به همه فضيلت‏ها دست يافت و هيچ کس از امّت در آنها با وي شريک نيست.

اکنون بر اساس وقايع تاريخي و آنچه آورديم، جلوه‏هاي والاي مولا علي‏عليه السلام را در اين نبرد، بدين‏گونه برمي‏شمريم:

1. پرچمداري مهاجران؛

2. حضور شکوهمند در اوج نبرد و در هنگامه هجوم بي‏امان دشمن، و دفع خطر از جان پيامبر خدا در لحظاتي که بسياري گريخته بودند؛

3. کشتن «ابو جرول»، که موجب فروپاشي سپاه هوازن شد؛

4. کشتن چهل نفر از رزم‏آوران هوازن؛

5. فرماندهي گروهي که براي از بين بردن بت‏هاي منطقه بسيج شده بودند؛

6. هماوردي با «شهاب» از قبيله «خَثعَم» که هيچ کس از مسلمانان، هماورد جويي او را در ميدان نبرد، پاسخ نگفت و علي‏عليه السلام او را از پاي درآورد ؛

7. کشتن «نافع» که تسليم شدن بسياري را در پي داشت.

 تاريخ اليعقوبي: در مکّه به پيامبر خدا خبر رسيد که [قبيله] هوازن، گروه‏هاي فراواني را در حُنين، گِرد آورده و سرکرده آنان، مالک بن عوف نصري است و دُرَيد بن صمّه (پيرمردي از بني جشم) هم با اوست که از فکر و نظرش استفاده مي‏کنند و مالک، هوازن را با دارايي‏ها و زنانشان آورده است.

پس پيامبر خدا با سپاه بزرگي که دوازده هزار نفر بودند، به سوي آنان، به راه افتاد. ده هزار تن از آنها ياراني بودند که با آنان مکّه را فتح کرده بود و دو هزار نفر [نيز] از مکّيان بودند که از سرِ رغبت يا به اکراه، مسلمان شده بودند و پيامبر خدا صد زره از صفوان بن اميّه به عنوان عاريه ضمانت شده گرفت. فراواني نفرات، مسلمانان را دچار عُجب کرد و يکي از آنان گفت: «ما به جهت کمي افراد، شکست نمي‏خوريم» و اين گفته، بر پيامبرصلي الله عليه وآله ناپسند آمد.

قبيله هوازن در دره کمين کردند و بر مسلمانان حمله بردند. روزي بس سخت بود و مسلمانان از گِرد پيامبر خدا پراکنده شدند تا آن‏جا که تنها با ده تن - و گفته شده نُه تن - از بني‏هاشم، تنها ماند و آنان علي بن ابي طالب‏عليه السلام، عبّاس بن عبد المطّلب، ابو سفيان بن حارث، نوفل بن حارث، ربيعة بن حارث، عتبه و معتّب (دو پسر ابو لهب)، فضل بن عبّاس و عبد اللَّه بن زبير بن عبد المطّلب بودند، و گفته شده ايمن بن امّ ايمن هم بود.

خداوند عز و جل نازل کرد: «وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنکُمْ شَيًْا وَضَاقَتْ عَلَيْکُمُ الأَْرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُم مُّدْبِرِينَ - ثُمَّ أَنزَلَ اللَّهُ سَکِينَتَهُ‏و عَلَي رَسُولِهِ‏ي وَعَلَي الْمُؤْمِنِينَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا  [خداوند در بسياري دشواري‏ها شما را ياري داد] و از جمله در جنگ حنين، هنگامي که فراواني نيرويتان شما را دچار عُجْب کرد، ولي هيچ سودي براي شما نداشت و زمين با همه گستردگي‏اش بر شما تنگ آمد. سپس [به دشمن] پشت کرديد. پس از آن، خداوند، آرامش خويش را بر پيامبرش و بر مؤمنان فرود آورد و سپاهياني را که شما نديديد، فرو فرستاد».

 تاريخ الإسلام - به نقل از واقدي -: پيامبر خدا در ششم شوّال با دوازده هزار نفر از مکّه حرکت کرد. ابو بکر گفت: امروز به جهت کميِ افراد، مغلوب نمي‏شويم.

روز دهم شوّال به حنين رسيدند و پيامبرصلي الله عليه وآله يارانش را آماده کرد و درفش‏ها و پرچم‏ها را به شايستگانش سپرد و بر استر خويش سوار شد و دو زره و نقاب و کلاهخود به تن کرد.

پس با لشکري از هَوازِن روبه‏رو شدند که نظيرش را در تعداد و نفرات، نديده بودند و آن، در تاريک و روشنِ صبح بود و گروه‏ها از تنگه و از شکاف‏هاي دره بيرون آمدند و به يکباره حمله کردند. پس سواران بني سليم از هم گسيختند و پشت کرده، گريختند و مکّيان و سپس ديگر مردمان، از پي آنان رفتند.

 السيرة النبويّة - به نقل از جابر بن عبد اللَّه -: چون به دره حُنين درآمديم، از يکي از دره‏هاي عميق و صعب العبور تَهامه سرازير شديم و در تاريک و روشن صبح، به سختي پايين رفتيم و دشمن، پيش از ما به دره رسيده بود و در شکاف‏ها و اطراف و اکناف و تنگه‏هايش کمين کرده بود و گِرد آمده، تدارک ديده و آماده بود. به خدا سوگند، در حال سرازير شدن، چيزي جز حمله يکباره گروه‏هاي دشمن، ما را نترساند.

سپاه، باشتابْ عقب نشست، بي آن‏که به يکديگر توجّه کنند. پيامبر خدا به سمت راست رفت و سپس فرمود: «به کجا [مي‏رويد] ؟! اي مردم! به سوي من بياييد. من پيامبر خدايم. من محمّد بن عبد اللَّه‏ام»؛ امّا کسي نيامد و شترها در هم آويختند. مردم گريختند و جز تني چند از مهاجران و انصار و خاندان پيامبرصلي الله عليه وآله، کسي با او نماند و علي بن ابي طالب‏عليه السلام در ميان کساني از خاندانش بود که استوار ماندند

 مسند أبي يعلي - به نقل از جابر -: در روزهاي پيکار هوازن، مرد تنومندي بر شتري سرخ مو سوار بود و در دستش پرچمي سياه‏رنگ داشت و به هرکس مي‏رسيد، او را با آن، زخمي مي‏زد و چون نمي‏رسيد [و کسي از جلويش مي‏گريخت، پرچم را] به پشت سرش مي‏بُرد و با آن، [شخص را] دور مي‏کرد.

پس علي بن ابي طالب‏عليه السلام و مردي از انصار، هر دو آهنگ او کردند. علي‏عليه السلام پاهاي شتر او را قطع کرد و شتر به زمين افتاد و مرد انصاري بر ساق او زد و پايش را از ميان ساقش قطع کرد. پس آن مرد، افتاد و جنگ، مغلوبه شد.

 الإرشاد: مردي از هوازن، سوار بر شتر سرخ مويش پيش آمد. در دستش پرچم سياهي آويخته بر سر نيزه بلندي داشت و پيشاپيش دشمن مي‏آمد و چون به مسلمانان دست مي‏يافت، کار آنها را مي‏ساخت و چون از جلويش مي‏گريختند، پرچم را براي مشرکاني که پشت سرش بودند، مي‏افراشت و آنان به دنبالش مي‏آمدند، و رَجَز مي‏خواند و مي‏گفت:

من ابو جرولم! استوار ايستاده‏ام

تا اين قوم را شکست دهيم يا شکست بخوريم.

پس امير مؤمنان، آهنگ او کرد و ضربتي بر پشت شترش زد و او را به خاک افکند و سپس خودِ او را زد و سخت به زمين انداخت و فرمود:

مردم به هنگام صبح دانستند

که من در جنگ، شکارچي‏ام.

پس مشرکان با کشته شدن ابو جرول - که خداوندْ لعنتش‏کند -، پراکنده شدند.

 الإرشاد: چون امير مؤمنان ابو جرول را کُشت و دشمن با کشته شدن او بي‏ياور شد، مسلمانان، تيغ در ميان آنان نهادند و امير مؤمنان، پيشاپيش آنان مي‏رفت تا آن که چهل تن از آنان را کُشت و پس از آن بود که فرار کردن و به اسارت درآمدن دشمن، آغاز شد.

 مسند أبي يعلي - به نقل از انس -: علي بن ابي طالب‏عليه السلام در جنگ حنين، جنگاورترين مبارز ميدان در پيشاپيش پيامبرصلي الله عليه وآله بود.

 امام صادق‏عليه السلام: علي بن ابي طالب‏عليه السلام با دست خود، چهل نفر را در جنگ حنين کُشت.

 الإرشاد - در ذکر وقايع پس از جنگ حنين -: سپس [پيامبرصلي الله عليه وآله]، خود به سوي طائف حرکت کرد و آنان را چندين روز محاصره کرد... سپس نافع بن غيلان بن معتب با گروهي از قبيله ثقيف، از دژ طائف، بيرون آمدند. امير مؤمنان، او را در دامنه «وَجّ»  ديد و او را کشت و مشرکان همراهش پراکنده شدند و به دل دشمن، هراس افتاد. پس گروهي از آنان بر پيامبرصلي الله عليه وآله درآمدند و مسلمان شدند. و محاصره طائف، ده روز و اندي بود.


برچسب‌ها: رشادتهای امیرالمومنین
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:12  توسط محمد دستان  | 

 

جانشيني پيامبر در جنگ تبوک

تبوک، دورترين نقطه‏اي بود که پيامبرصلي الله عليه وآله در نبردهايش راهي آن شد. تحرّک‏هاي منافقان در آستانه حرکت به سوي تبوک و حوادثي که رخ داده بود، به روشني نشان مي‏داد که منافقان براي ضربه زدن به حکومت نوبنياد پيامبر خدا، در جستجوي فرصت‏اند و اين غيبت طولاني، موقعيت مناسبي براي آنان است.

از اين رو، با آن‏که پيامبرصلي الله عليه وآله، محمّد بن مسلمه را جانشين خود در مدينه قرار داده بود، علي‏عليه السلام را در مدينه گذارد و به او فرمود:

چاره‏اي نيست، جز آن که يا من بمانم يا تو.

و فرمود:

مدينه جز با من يا تو سامان نمي‏يابد.

بدين سان، توطئه منافقان، نقش بر آب شد و حضور علي‏عليه السلام، لرزه بر اندام منافقان و توطئه‏گران افکند و آنان را از اين‏که بتوانند در مدينه حرکتي کنند، مأيوس ساخت. از اين رو، آهنگ ديگري ساز کردند.

تبوک، تنها جنگي بود که علي‏عليه السلام بر اساس تصميم پيامبر خدا و به دليلي که ذکر شد، در آن، شرکت نمي‏جست.  منافقان، شايعه ساختند که علي‏عليه السلام با همه اشتياقِ پيامبر خدا به شرکت او در نبرد، از جنگ و همراهي پيامبرصلي الله عليه وآله تَن زده است.

علي‏عليه السلام به محضر پيامبر خدا شتافت و جريان را با ايشان در ميان گذاشت و پيامبرصلي الله عليه وآله، جمله جاودانه و شکوهمندِ «آيا خشنود نمي‏شوي از اين‏که براي من همچون هارون براي موسي باشي، جز آن که پيامبري پس از من نيست؟» را به علي‏عليه السلام فرمود.

بدين سان، هم توطئه منافقان در نطفه خفه شد و هم يکي از درخشان‏ترين مناقب مولاعليه السلام در پيش‏ديد مردمان رقم خورد.

 الطبقات الکبري - به نقل از براء بن عازب و زيد بن ارقم -: چون جنگ «جَيشُ العُسرة» يا همان «تبوک» پيش آمد، پيامبر خدا به علي بن ابي طالب‏عليه السلام فرمود: «چاره‏اي نيست، جز آن که يا من بمانم يا تو». پس علي را به جاي خود نهاد و چون براي جنگ از مدينه بيرون رفت، برخي مردم گفتند: علي را بر جا ننهاد، مگر به خاطر چيزي که از او ناپسند داشت!

اين گفته به علي‏عليه السلام رسيد. پس در پي پيامبر خدا رفت تا به ايشان رسيد. پيامبرصلي الله عليه وآله به وي فرمود: «چه چيزْ تو را به اين‏جا آورده است؟». علي‏عليه السلام گفت: هيچ چيز، جز آن که شنيدم برخي مي‏گويند از آن رو مرا بر جا نهادي که چيزي را از من ناپسند داشتي.

پيامبر خدا خنديد و فرمود: «اي علي! آيا خشنود نمي‏شوي از اين‏که براي من همچون هارون براي موسي باشي، جز آن که پيامبر نيستي؟». گفت: چرا، اي پيامبر خدا! فرمود: «همانا اين چنين است».

 تاريخ الطبري - به نقل از ابن اسحاق، در بيرون آمدن پيامبرصلي الله عليه وآله براي جنگ تبوک -:پيامبر خدا، علي بن ابي طالب‏عليه السلام را به جاي خود بر خاندانش گمارد و به او فرمان داد که در ميان آنان بمانَد و سباع بن عرفطه از قبيله بني غِفار را به جاي خود بر مدينه گذاشت.

پس منافقان، شايعه ساختند و گفتند: علي را جز از روي سرسنگيني و خوارشمردنش بر جاي ننهاد! چون منافقان اين را گفتند، علي‏عليه السلام سلاحش را برگرفت و بيرون آمد تا در «جرف» به پيامبر خدا رسيد و گفت: اي پيامبر خدا! منافقان پنداشته‏اند که تو با من سرسنگين شده‏اي و مرا به چيزي نگرفته‏اي !

پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «دروغ گفته‏اند؛ بلکه من به خاطر مسائل پشت سرم تو را بر جاي خود نهادم. پس بازگرد و جانشين من در خاندان من و خاندان خودت باش.  اي علي! آيا خشنود نمي‏شوي که تو براي من همچون هارون براي موسي باشي، جز آن که پيامبري پس از من نيست؟».

پس علي‏عليه السلام به مدينه بازگشت و پيامبر خدا به سفرش ادامه داد.

 الإرشاد - در جنگ تبوک -: خداوند - که نامش مبارک و بلند باد -، به پيامبرش وحي کرد که خود او به اين جنگ برود و مردم را براي کوچ به همراهي برانگيزد و او را آگاه ساخت که در آن سفر، نيازي به جنگ ندارد و دچار پيکار با دشمن نمي‏شود و کارها بي‏شمشير، رام او خواهد شد و فرمان خروج، تنها براي آزمودن اصحاب اوست تا فرمانبردار و سرپيچي کننده، از هم جدا شوند و آنچه در نهان دارند، آشکار شود.

پس پيامبرصلي الله عليه وآله از آنان خواست که به سوي سرزمين روم حرکت کنند، در حالي که ميوه‏هايشان رسيده بود و گرما بر آنان سخت گشته بود. از اين رو، بيشتر آنان به جهت سود نقد محصولات، و آزمندي در تأمين و اصلاح زندگي و دلهره از شدّت گرما و دوري راه و برخورد با دشمن، از فرمان حضرت، سر باز زدند.

سپس گروهي از آنان با گران جاني و دشواري به پا خاستند و گروهي هم تخلّف کردند.

چون پيامبر خدا اراده رفتن کرد، امير مؤمنان را به جاي خود در ميان خاندان و فرزندان و همسران و هجرتگاهش (مدينه) گمارد و بدو فرمود: «اي علي! مدينه جز با من يا تو سامان نمي‏يابد»؛ زيرا آن حضرت‏صلي الله عليه وآله از نيّت‏هاي ناپاک اعراب و بسياري از مردم مکّه و اطراف آن - که با آنان جنگيده و خونشان را ريخته بود -، آگاه بود و بيم آن داشت که چون از مدينه دور شود و به سرزمين روم برسد، آنان مدينه را بگيرند و يا حادثه ديگري بيافرينند و تا کسي در مدينه نمي‏بود که جاي او را بگيرد، از جنايت آنان و تباهکاري در هجرتگاهش و وقوع پيشامد ناگوار براي خاندانش و ساکنان مدينه ايمن نبود و مي‏دانست که جز امير مؤمنان، کس ديگري در ترساندن دشمن و حراست از هجرتگاه و پاسداري از ساکنان آن، جاي او را نمي‏گيرد. پس آشکارا او را به جاي خود نهاد و به امامت او پس از خود، تصريح کرد.

و اين در روايات بسياري آمده است که چون منافقان دانستند پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را به جاي خود بر مدينه گمارده است، بر او حسد بردند و ماندن او پس از بيرون رفتن پيامبرصلي الله عليه وآله بر آنان گران آمد و دانستند که شهر با وجود او نگاهباني مي‏شود و دشمن نمي‏تواند در آن طمع کند.

پس اين ناراحتشان کرد؛ چون انتظار داشتند که علي‏عليه السلام با پيامبرصلي الله عليه وآله بيرون برود تا به آرزويشان برسند؛ يعني تباهکاري و به هم زدن اوضاع به هنگام دوري پيامبرصلي الله عليه وآله از مدينه و نبودن نگهباني که از او بترسند و بهراسند. آنان بر راحتي و آسايش او و غنودنش در برِ زن و فرزند، در برابر سختي و مشقت‏هاي سفر و خطر براي کساني که بيرون رفتند، رشک بردند.

پس برايش شايعه ساختند و گفتند: پيامبر خدا او را نه از روي گراميداشت و بزرگداشت و محبّتش، بلکه از روي سرسنگيني، بر جاي نهاده است !

پس با اين شايعه دروغين به او بهتان زدند، مانند قريش که بر پيامبرصلي الله عليه وآله با اوصاف جنون و شاعري و سحر و کهانت، بهتان مي‏زدند، با آن که مي‏دانستند که او اين گونه نيست و بر خلاف آن است. منافقان مدينه نيز مي‏دانستند که امير مؤمنان، نه آن است که آنان شايع کرده‏اند و او از نزديک‏ترين افراد به پيامبرصلي الله عليه وآله و محبوب‏ترين، پُر بهره‏ترين و برترين مردم نزد اوست.

چون شايعه منافقان به امير مؤمنان رسيد، به قصد تکذيب و آشکار کردن رسوايي ايشان، به پيامبرصلي الله عليه وآله ملحق شد و گفت: اي پيامبر خدا ! منافقان مي‏پندارند که تو مرا از روي سرسنگيني و نامهرباني بر جاي نهاده‏اي!

پيامبر خدا به او فرمود: «اي برادر من! به جاي خود بازگرد که مدينه جز با من يا تو سامان نمي‏يابد. تو جانشين من در خاندان و هجرتگاه و قوم من هستي. آيا خشنود نمي‏شوي که براي من همچون هارون براي موسي باشي، جز آن که پيامبري پس از من نيست؟».


برچسب‌ها: جانشین پیامبر
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:10  توسط محمد دستان  | 

 

چند مأموريت مهم

 

>ماموريت شکستن بت‏ها

>ماموريت پرداخت خسارت‏هاي بني جذيمه

>ماموريت به سوي فلس

>ماموريت براي اعلان برائت از مشرکان

>بررسي و تحليل

>ماموريت به سوي يمن

 

ماموريت شکستن بت‏ها

 

 الإرشاد - در ذکر حوادث پس از جنگ حُنَين -: سپس پيامبرصلي الله عليه وآله، خود به سوي طائف حرکت کرد و آنان را چندين روز در محاصره داشت و امير مؤمنان را با گروهي از سواران روانه کرد و به او فرمان داد که هر چه از آثار جاهليّت يافت، نابود کند و هر بتي ديد، بشکند.

پس علي‏عليه السلام بيرون آمد تا به گروه فراواني از سواران قبيله خَثعَم برخورد و مردي از آنان به نام شهاب، در تاريک و روشنايي صبح بيرون آمد و مبارز طلبيد. امير مؤمنان فرمود: «چه کسي به رويارويي‏اش مي‏رود؟». هيچ کس برنخاست.

پس امير مؤمنان خود برخاست که ابو العاص بن ربيع، همسر دختر پيامبر خدا (زينب)، از جا جَست و گفت: اي فرمانده ! [سرانجام،] يکي از ما با او مقابله مي‏کند و نيازي به ميدان رفتن شما نيست؛ امّا علي‏عليه السلام فرمود: «نه. [من مي‏روم]؛ اما اگر کشته شدم، تو فرمانده لشکر باش».

پس امير مؤمنان به مبارزه‏اش درآمد و چنين مي‏خواند:

«بي گمان، بر عهده هر رئيس، اين وظيفه است

يا نيزه‏اش را سيراب کند يا خُرد و کوبيده شود».

پس بر او ضربه‏اي زد و وي را کشت و با سواران همراهش رفت و بت‏ها را شکست و به سوي پيامبر خدا - که طائف را در محاصره داشت - بازگشت. چون پيامبرصلي الله عليه وآله او را ديد، براي پيروزي‏اش تکبير گفت و دستش را گرفت و با او مدّت زيادي در خلوت به نجوا پرداخت.

 

ماموريت پرداخت خسارت‏هاي بني جذيمه

 

پيامبر خدا پس از فتح مکّه، خالد بن وليد را با گروهي براي دعوت قبيله بني جذيمة بن عامر، به سرزمين آنان گسيل داشت. وليد که از آن قبيله، کينه‏اي ديرين به دل داشت، ستمکارانه، تني چند از آنان را کُشت و در اين ماجرا، خسارت‏هايي به آنها وارد شد.

پيامبر خدا از اين جنايت ننگين، بيزاري جست و به علي‏عليه السلام مأموريت داد تا به ميان آنان رفته، خسارت و خون‏بهاي افراد را به طور کامل بپردازد.

علي‏عليه السلام اين مأموريت را در نهايت دقّت به انجام رساند و چون بازگشت، پيامبر خدا کار علي‏عليه السلام را بسي ستود و با جملاتي بلند و ارجمند، بر جايگاه والاي مولا در هدايت امّت و راهنمايي مسلمانان در آينده تأکيد کرد.

 امام باقرعليه السلام: پيامبر خدا، چون مکّه را فتح کرد، خالد بن وليد را به همراه قبيله‏هايي از عرب، مانند سليم بن حصور و مدلج بن مرّه به قصد دعوت - و نه براي جنگ - فرستاد.

آنان بر قبيله بني جذيمة بن عامر بن عبد مناة بن کنانه درآمدند و چون اين قبيله، آنان را ديدند، سلاح برگرفتند؛ اما خالد گفت: سلاح بگذاريد که مردم اسلام آوردند... .

چون سلاح بر زمين گذاشتند، خالد فرمان داد تا آنان را در بند کشند و سپس تيغ در ميانشان نهاد و شماري از آنها را کُشت. چون خبرش به پيامبر خدا رسيد، دستانش را به آسمان بلند کرد و فرمود: «خدايا ! من از آنچه خالد بن وليد کرد، در پيشگاه تو بيزاري مي‏جويم».

سپس پيامبر خدا، علي را - که رضوان خدا بر او باد -، فرا خواند و گفت: «اي علي ! به سوي اين قوم، بيرون رو و در کارشان بنگر و رسوبات جاهلي را زير پا بِنه». پس علي‏عليه السلام بيرون آمد و با مالي که پيامبرصلي الله عليه وآله همراهش کرده بود، نزد آنان آمد و خون‏بها و خسارت‏هاي مالي آنان را پرداخت تا آن‏جا که خسارت کاسه آبخوري سگان را نيز ادا کرد و هيچ خون و مالي نماند، جز آن که جبران نمود و بخشي از مال هم باقي ماند.

علي - رضوان خدا بر او باد -، پس از اتمام کار به آنان فرمود: «آيا خون‏بها يا خسارتي باقي مانده است که به شما پرداخت نشده باشد؟». گفتند: نه. فرمود: «من اين مال باقي‏مانده را نيز از سرِ احتياط و از جانب پيامبرصلي الله عليه وآله به شما مي‏دهم براي چيزهايي که نه او مي‏داند و نه شما». پس کار را به انجام رساند و به سوي پيامبرصلي الله عليه وآله بازگشت و ايشان را باخبر کرد. پس پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «درست و نيکو کردي».

سپس پيامبر خدا برخاست و رو به قبله نمود و ايستاد و دستانش را چنان بالا برد که زير بغل‏هايش ديده مي‏شد و سه بار فرمود: «خدايا ! من از آنچه خالد بن وليد کرده، در پيشگاه تو بيزاري مي‏جويم».

 

ماموريت به سوي فلس

 

فُلُس يا فَلْس، نام بتي در سرزمين نجد بود که قبيله «طَيّ»، آن را عبادت مي‏کردند. (

معجم البلدان: 273:4).

242. الطبقات الکبري: پيامبر خدا، علي بن ابي طالب‏عليه السلام را با صد و پنجاه تن از انصار، سوار بر صد شتر و پنجاه اسب و با پرچمي سياه و درفشي سپيد به سوي فُلُس فرستاد تا آن را منهدم کند.

پس صبحْ هنگام به جايگاه قبيله حاتم هجوم بردند و بت فُلُس را نابو د کردند و با دستاني پُر از اسير و شتر و گوسفند بازگشتند که در ميان اسيران، خواهر عدي بن حاتم نيز بود و عدي خود به شام گريخت.

 

ماموريت براي اعلان برائت از مشرکان

 

آيه‏هاي برائت و اعلام انزجار از شرک و بت پرستي و لزوم پيراستن سرزمين وحي از جلوه‏هاي شرک، يکي از شکوهمندترين فصول تاريخ اسلام است. در هنگامه برگزاري حجّ سال نهم هجري، آيات برائت نازل مي‏شود و ابو بکر مأمور مي‏شود که آن آيات را به ضميمه قطع‏نامه‏اي چهار ماده‏اي در اجتماع عظيم حجگزاران، بر مردم فروخواند.

ابو بکر راهي مکّه شد؛ امّا اندکي نرفته بود که پيک الهي فرا رسيد و چنين ابلاغ کرد:

[پيام را] از جانب تو، جز خودت يا مردي از [خاندان] تو نمي‏رسانَد.

پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را فرا خواند و جريان را باز گفت و مَرکب ويژه خود را در اختيارش نهاد و دستور داد که به سرعت مدينه را ترک کند و آيات را از ابو بکر بگيرد و روز دهم ذي حجّه، در اجتماع عظيم مردم بر آنان بخواند.

چنين شد و يکي ديگر از عظمت‏هاي علي‏عليه السلام رقم خورد و همبَري و همساني مولا با پيامبر خدا در پيش‏ديد عصرها و نسل‏ها نهاده شد .

امام علي‏عليه السلام: چون ده آيه از [سوره] برائت بر پيامبرصلي الله عليه وآله نازل شد، ايشان ابو بکر را فرا خواند و او را با آن آيه‏ها فرستاد تا بر مردم مکّه فرو بخواند. سپس پيامبرصلي الله عليه وآله مرا فرا خواند و فرمود: «به دنبال ابو بکر برو و هر کجا به او رسيدي، نوشته را از او بگير و آن را به سوي مردم مکّه ببر و برايشان بخوان».

پس در جحفه به او رسيدم و نوشته را از او گرفتم و ابو بکر به سوي پيامبرصلي الله عليه وآله بازگشت و گفت: اي پيامبر خدا ! آيا در حقّ من چيزي نازل شده است؟ فرمود: «نه؛ اما جبرئيل نزد من آمد و گفت: [پيام] از جانب تو را، جز خودت يا مردي از [خاندان] تو نمي‏رسانَد».

 مسند ابن حنبل - به نقل از انس بن مالک -: پيامبر خدا، ابو بکر را با [آيه‏هاي] برائت به سوي مردم مکّه فرستاد. سپس او را فرا خواند و علي‏عليه السلام را با آنها فرستاد [و] فرمود: «آنها را جز مردي از خاندانم نمي‏رسانَد» .

 فضائل الصحابة - به نقل از انس بن مالک -: پيامبر خدا، ابو بکر را با [آيه‏هاي] برائت به سوي مردم مکّه فرستاد و چون به ذو الحُلَيفه  رسيد، کسي را به سوي او فرستاد و او را بازگردانْد و فرمود: «آن را جز مردي از خاندانم نمي‏برد». پس علي‏عليه السلام را روانه کرد.

 خصائص أمير المؤمنين - به نقل از زيد بن يثيع درباره امام علي‏عليه السلام -: پيامبر خدا، ابو بکر را به همراه [آيه‏هاي] برائت به سوي مردم مکّه فرستاد. سپس علي‏عليه السلام را در پي او روانه کرد و به او فرمود: «نوشته را بگير و آن را براي مردم مکّه بِبَر».

علي‏عليه السلام گفت: به او رسيدم و نوشته را از وي گرفتم. ابو بکر با دل‏تنگي بازگشت و گفت: اي پيامبر خدا! آيا چيزي درباره من نازل شده است ؟ فرمود: «نه، جز آن که من فرمان يافته‏ام که يا خود، آن را ابلاغ کنم يا مردي از خاندانم»

 مسند ابن حنبل - به نقل از زيد بن يثيع درباره ابو بکر -: پيامبرصلي الله عليه وآله او را با [آيه‏هاي] برائت به سوي مردم مکّه فرستاد: اين‏که هيچ مشرکي پس از اين سال به حج نيايد؛ برهنه‏اي به دور کعبه نچرخد؛ جز انسان مسلمان به بهشت وارد نمي‏شود؛ هر کسي با پيامبر خدا پيماني دارد، فقط تا پايان مدّتش مهلت دارد؛ و خداوند و پيامبرش از مشرکان بيزارند.

پس از سه روز از حرکت ابو بکر، پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام فرمود: «به او برس و ابو بکر را به سوي من بازگردان و خود، آيه‏ها را ابلاغ کن». پس علي‏عليه السلام همان کرد و چون ابو بکر بر پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شد، گريست و گفت: اي پيامبر خدا ! درباره من چيزي رخ داده است ؟ فرمود: «جز نيکي درباره تو رخ نداده است؛ ولي فرمان يافتم که آن را جز من يا مردي از خاندانم ابلاغ نکند».

 المستدرک علي الصحيحين - به نقل از جميع بن عمير ليثي -: نزد عبد اللَّه بن عمر آمدم و درباره علي‏عليه السلام از او پرسيدم. مرا نکوهش کرد و گفت: آيا برايت از علي‏عليه السلام نگويم ؟ اين خانه پيامبر خدا در مسجد است و اين خانه علي‏عليه السلام است. پيامبر خدا، ابو بکر و عمر را با [آيه‏هاي] برائت به سوي مردم مکّه فرستاد. روانه که شدند، سواري را ديدند. گفتند: اين کيست ؟ فرمود: «من علي هستم. اي ابو بکر ! نوشته‏اي را که با توست، بده». گفت: براي چه ؟! فرمود: «به خدا سوگند، جز خير و نيکي نمي‏دانم».

پس علي‏عليه السلام نوشته را گرفت و بُرد و ابو بکر و عمر به مدينه بازگشتند و گفتند: اي پيامبر خدا ! چه چيزي درباره ما [رخ داده] است؟ فرمود: «چيزي جز خير نيست؛ ولي به من گفته شد: چنين باشد که از جانب تو، کسي جز خودت يا مردي از [خاندان] خودت ابلاغ نکند».

 الإرشاد: در ماجراي برائت آمده است که پيامبرصلي الله عليه وآله آن را به ابو بکر داد تا با آن، پيمان با مشرکان را به کنار افکند. پس دور نشده بود که جبرئيل بر پيامبرصلي الله عليه وآله نازل شد و گفت: خداوند بر تو درود مي‏فرستد و مي‏گويد: «از جانب تو، جز تو يا مردي از تو [پيام را] نمي‏رسانَد».

پس پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را خواست و به او فرمود: «بر عَضباء، شتر من، سوار شو و به ابو بکر برس و [آيه‏هاي] برائت را از دست او بگير و آنها را به مکّه برسان و پيمان مشرکان را به پيش خودشان بيفکن و ابو بکر را مخيّر کن که يا در رکاب تو بيايد يا به سوي من بازگردد».

پس امير مؤمنان بر «عَضباء»، شتر پيامبر خدا، سوار شد و رفت تا به ابو بکر رسيد. چون ابو بکر، علي‏عليه السلام را ديد، هراسان شد و به پيشبازش آمد و گفت: اي ابو الحسن! براي چه آمده‏اي ؟ آيا همراه من مي‏آيي يا به منظور ديگري آمده‏اي ؟

امير مؤمنان به او فرمود: «پيامبر خدا به من فرمان داده است که به تو برسم و آيه‏هاي برائت را از تو بگيرم و با آنها، پيمان مشرکان را به پيش خودشان بيفکنم و به من فرمان داده که تو را مخيّر کنم که يا با من بيايي و يا به سوي او بازگردي».

ابو بکر گفت: به سوي او باز مي‏گردم. و به سوي پيامبرصلي الله عليه وآله بازگشت و چون بر او وارد شد، گفت: اي پيامبر خدا ! تو مرا براي کاري شايسته ديدي که بدان، گردن‏ها به سويم کشيده شد و چون به سوي آن رو کردم، مرا از آن بازگرداندي. براي چه ؟ آيا قرآن درباره من نازل شده است ؟

پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «نه؛ امّا جبرئيل امين از سوي خداوند بزرگ بر من فرود آمد و اين‏گونه گفت: "از جانب تو، جز تو يا مردي از خاندانت [پيام را] نمي‏رسانَد" و علي از من است و جز علي از جانب من ابلاغ نمي‏کند».

تاريخ دمشق - به نقل از ابن عبّاس -: در حالي که با عمر بن خطّاب در يکي از کوچه‏هاي مدينه، دست در دست هم مي‏رفتيم، به من گفت: اي ابن عبّاس ! من رفيقت را مظلوم مي‏دانم. گفتم: اي امير مؤمنان ! پس حقّ غصب شده‏اش را به او بازگردان! دستش را از دستم بيرون کشيد و از من دور شد و زير لب زمزمه کرد.

سپس ايستاد تا به او رسيدم. پس به من گفت: اي ابن عبّاس ! جز اين نمي‏بينم که مردم، رفيقت را کوچک شمردند. گفتم: به خدا سوگند، پيامبر خدا او را کوچک نشمرد، آن گاه که او را فرستاد و به او فرمان داد که [آيه‏هاي] برائت را از ابو بکر بگيرد و بر مردم فروبخواند! پس عمر سکوت کرد.

ر. ک: ج8، ص 341 (عمر بن خطّاب).

تاريخ دمشق: 349 - 344:42.

 

بررسي و تحليل

 

علّامه طباطبايي ‏رحمه الله در بررسي و تحليل روايات اعزام امام علي‏عليه السلام براي اعلان برائت از مشرکان مي‏فرمايد:

از روايات فراواني که درباره ماجراي فرستادن علي‏عليه السلام و عزل ابو بکر نقل شده است، به روشني دانسته مي‏شود که سخني که جبرئيل براي پيامبرصلي الله عليه وآله آورد، اين است: «لا يؤدّي عنک إلّا أنت أو رجل منک»،و نيز پاسخ پيامبرصلي الله عليه وآله به ابو بکر که از علّت عزلش پرسيده بود، همان چيزي بود که خداوند سبحانْ وحي کرد يا اين سخن که به همان معناست: «لا يؤدّي عنّي إلّا أنا أو رجل منّي».

و در هر حال، آن سخن، مطلق، فراگير و شامل ابلاغ برائت و يا هر حکم الهي ديگري است که پيامبرصلي الله عليه وآله نياز دارد کسي از جانب او آن را ابلاغ کند و هيچ دليل نقلي يا غير آن وجود ندارد که اين حکم را به ابلاغ برائت اختصاص دهد.

و روشن است که منع از برهنه طواف کردن بر گِرد کعبه و جلوگيري از حج گزاردن مشرکان پس از آن سال و نيز تعيين تکليف پيمان‏هاي مدّت دار و بي‏مدّت، همگي احکام الهي‏اي بودند که درباره آنها آياتي نازل شده بود. پس چه معنايي دارد که ابلاغ برخي از آنها را به ابو بکر و ابلاغ برائت را به ابو هريره مربوط بدانيم (حال يا به تنهايي و يا پس از آن که صداي علي‏عليه السلام گرفت) و او نيز همه آنها را جار بزند تا آن‏جا که صداي او هم بگيرد؟ و اگر اين کار در اين حال براي ابو هريره جايز باشد، چرا براي ابو بکر نباشد؟

آري، برخي از مفسّران (مانند ابن کثير و همگنانش) در اين‏جا وجهي تراشيده‏اند تا مضمون اين روايات را توجيه و سپس تأييد کنند و آن اين است که جمله «لا يؤدّي عنّي إلّا أنا أو رجل منّي»، ويژه ابلاغ برائت است و ديگر احکامي را که علي‏عليه السلام ندا مي‏داد، شامل نمي‏شود و پيامبرصلي الله عليه وآله،از آن رو علي‏عليه السلام را براي ابلاغ آيه‏هاي برائت [که در بردارنده نقض پيمان با مشرکان بود] در ميان حاجيان برگزيد که بنا بر عادت عرب، جز کسي که پيمان را بسته يا مردي از خاندانش، آن را نقض نمي‏کند و رعايت اين عادت جاري عرب، باعث شد تا پيامبرصلي الله عليه وآله ابلاغيه برائت را که در آن نقض پيمان با مشرکان بود، از ابو بکر بگيرد وبه علي‏عليه السلام - که مردي از خاندانش بود - بدهد تا بدين وسيله، سنّت عرب را حفظ کند.

اينان گفته‏اند: و اين، معناي گفته پيامبرصلي الله عليه وآله به ابو بکر است که چون پرسيد: اي پيامبر خدا ! آيا درباره من چيزي نازل شده است ؟ فرمود: «نه؛ ولي از جانب من، جز من يا مردي از خاندان من ابلاغ نمي‏کند». يعني من تو را عزل و علي‏عليه السلام را نصب کردم تا سنّت جاري عرب را حفظ کنم.

اي کاش مي‏دانستم که از کجا مفروض گرفته‏اند سخني که جبرئيل فرود آورد: «إنّه لا يؤدّي عنک إلّا أنت أو رجل منک»، منحصر به ابلاغ نقض پيمان است و معناي ديگري ندارد؛ در حالي که هيچ دليل عقلي و نقلي بر اين انحصار نيست و جمله، آشکارا مي‏فهماند که هر چه ابلاغش بر عهده پيامبر خداست، جايز نيست که جز خود او و يا مردي از خاندانش به ابلاغ آن بپردازد، خواه نقض پيمان با مشرکان باشد - همان گونه که در برائت بود - يا حکم الهي ديگري که رساندن و ابلاغش بر عهده پيامبرصلي الله عليه وآله است و اين، غير از ديگر رسالت‏هاي پيامبرصلي الله عليه وآله است که ابلاغش وظيفه شخص ايشان نيست، مانند نامه‏هايي که به پادشاهان و امّت‏ها و اقوام گوناگون فرستاد و آنان را به اسلام دعوت کرد و يا ديگر نوشته‏هايي که در امور ديني و حکومتي مردم به وسيله افرادي از ميان مسلمانان به سوي آنان مي‏فرستاد.

تفاوت آشکاري ميان اين‏گونه امور، و برائت و احکامي مانند آن است؛ زيرا مضمون آيه‏هاي برائت و احکامي مانند: نهي از برهنه طواف کردن و حج گزاردنِ مشرکانْ پس از آن سال، احکامي الهي بودند که به‏تازگي نازل شده و هنوز تبليغ و بيان نشده و به مخاطبان اصلي، يعني مشرکان مکّه و حاجيان غير مسلمان، نرسيده بودند و رسالت الهي ابلاغ اين گونه احکام، به عهده شخص فرستاده خداست؛ و تنها در مواردي پيامبرصلي الله عليه وآله به اعزام اشخاصي براي تبليغ اکتفا مي‏کرد که از بيان اوّليه آن احکام و ابلاغ به کساني که مي‏توانست به آنها برساند، فارغ شده بود (مانند دعوت به اسلام و احکام و فرمان‏هاي دين) و مي‏گفت: «حاضران به غايبان برسانند».

پيامبرصلي الله عليه وآله چون در ادامه رسالتش به دعوت کساني روي آورد که اطميناني به رسيدن دعوتش به آنان نبود و يا مجرّد رسيدن، اثر نداشت و بايد با ارسال نامه و يا پيک به شأن او توجه و از او دعوت خصوصي مي‏شد، از ارسال پيک يا نامه سود برد، همچنان که در دعوت فرمانروايان انجام شد.

و محقّق منصف بايد در سخن «لايؤدّي عنک إلّا أنت أو رجل منک»، نيک بنگرد؛ زيرا [قيد «از جانب تو» آورده و] گفته است: «ابلاغ نمي‏کند از جانب تو، جز تو» و نگفته است: «ابلاغ نمي‏کند جز تو يا مردي از تو» تا اشتراک در رسالت را برساند و نيز نگفته است: «ابلاغ نمي‏کند از تو مگر از تو» تا رسالت‏هاي ديگري را هم که به هر مؤمن شايسته‏اي مي‏داد، شامل شود؛ زيرا مفاد سخن «لايؤدّي عنک إلّا أنت أو رجل منک» آن است که رسالت‏هايي که به عهده شخص توست، کسي جز تو نمي‏تواند ادا کند، مگر مردي که از [خاندان] تو باشد؛ يعني در آنچه بر عهده توست، مانند ابلاغ اوّليه احکام، جز مردي از [خاندان] تو نمي‏تواند جانشينت گردد.

کاش مي‏دانستم چه چيزي آنان را به اهمال در فهم وحي الهي «لايؤدّي عنک إلّا أنت أو رجل منک» که سخن خداست و جبرئيلْ آن را بر پيامبرصلي الله عليه وآله نازل کرده، کشانده است و گفته‏اند: «سنّت جاري عرب بود که پيمان را نقض نکند، جز همو که پيمان را بسته يا مردي از خاندانش». سنّتي که خبر و اثري از آن در وقايع و جنگ‏هاي آنان نيست، جز همان چيزي که ابن کثير در بحث از آيه‏هاي برائت گفته و به عالمان نسبت داده است.

به علاوه، اگر اين سنّت عربي جاهلي هم وجود داشته است، چه اعتباري در اسلام دارد؟ و چه بهايي نزد پيامبري دارد که هر روز، سنّتي از جاهليت را نسخ و هر از چند گاه، عادت قبيله‏اي را نقض مي‏کرد و اين عادت نيز از اخلاق کريمانه و يا سنّت‏ها و عادت‏هاي سودمند نبود تا نقض نشود؛ بلکه يک سليقه قومي بود و بيشتر به سليقه اشراف مي‏مانست که پيامبرصلي الله عليه وآله در فتح مکّه و کنار کعبه، آن گونه که سيره نويسان مي‏گويند، فرمود: «آگاه باشيد! هر اشرافيگري يا خون و مالي را که ادّعا شود، زير پا نهادم، جز صيانت و نگهداري کعبه و سقايت و آبرساني به حاجيان را».

به علاوه، اگر آن سنّتي عربي و پسنديده بود، آيا پيامبر خدا از آن غفلت داشته است؟ و يا آن را از ياد برده و آيه‏ها را به ابو بکر داده و روانه‏اش کرده است و چون او به سوي مکّه بيرون آمده، به مقصد نرسيده، پيامبرصلي الله عليه وآله آنچه را از ياد برده بود، به ياد آورده است و يا يکي از اصحاب به يادش آورده که چه امر واجبي را بايد رعايت مي‏کرده است، در حالي که پيامبرصلي الله عليه وآله، اسوه والاي مکارم اخلاقي و رعايت دورانديشي و حسن تدبير است؟

و چگونه ممکن است که اين يادآورندگان (تا مدّتي پس از خروج ابو بکر) از اين نکته مهم که به طور عادي از آن غفلت نمي‏شود، غافل مانده‏اند ؟! مانند آن است که بگوييم: جنگجو، سلاحش را فراموش کند!

و آيا به وحي الهي بر پيامبرصلي الله عليه وآله واجب بوده است که اين سنّت عربي را نقض نکند؟ و آيا آن، يکي از احکام شرعي در اين زمينه است و حرام است که حاکم مسلمان، پيماني را به دست غير خود يا کسي از غير خاندانش نقض کند؟

اين حکم، چه معنايي دارد؟ آيا حکمي اخلاقي است که پيامبرصلي الله عليه وآله ناچار بوده آن را رعايت کند؛ زيرا مشرکان، اين نقض را نمي‏پذيرفته‏اند، جز آن که از خود پيامبرصلي الله عليه وآله يا کسي از خاندانش بشنوند؟! و حال آن‏که آن زمان، مسلمانان سيطره داشتند و زمام امور به دست پيامبرصلي الله عليه وآله بود و ابلاغ هم ابلاغ است، به وسيله هر کس که باشد.

يا اين‏که مؤمناني که مخاطب گفته «عَهَدتُّم»  و گفته «وَأَذَ نٌ مِّنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ‏ي إِلَي النَّاسِ»  و گفته «فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِکِينَ»  بودند، اين نقض را به رسميت نمي‏شناختند، جز آن که از پيامبرصلي الله عليه وآله يا کسي از خاندانش بشنوند، حتي اگر آيه‏هاي نقض را از ابو بکر شنيده باشند؟!...

علّامه طباطبايي در ادامه نقدِ سخن رشيد رضا که ابو بکر را امير الحاج و علي‏عليه السلام را مُبلّغ آيه‏هاي برائت و دست‏يار ابو بکر دانسته است، مي‏گويد:

و بحث بيشتر در مسئله امارت حج، تأثيري در فهم معناي گفته «لا يؤدّي عنک إلّا أنت أو رجل منک» ندارد؛ زيرا امير الحاج بودن، خواه براي ابو بکر يا علي‏عليه السلام باشد و دلالت بر فضيلتي داشته يا نداشته باشد، از شئون و حقوق ولايت مطلقه اسلامي است که به حاکم، حقّ دخالت در امور دنيايي جامعه اسلامي و اجراي احکام و شرايع ديني را مي‏دهد؛ اما چنين اختياري را در معارف الهي و امور وحيانيِ نازل شده از آسمان درباره دين، به او نمي‏دهد.

آري، در اختيار پيامبر خداست که روزي ابو بکر را و روزي علي‏عليه السلام را براي سرپرستي حاجيان نصب کند و روزي اسامه را بر ابو بکر و عموم اصحاب، فرماندهي دهد و روزي ابن امّ مکتوم را بر مدينه بگمارد، در حالي که برتر از او در آن شهر هست و پس از فتح مکّه، کسي را امير آن‏جا کند و يا بر يمن و نيز بر امور زکات، کسي را بگمارد و ابو دجانه انصاري يا سباع بن عرفطه غفاري را - بنا به آنچه در نقل ابن هشام آمده است -، در سال حجّة الوداع در مدينه به جاي خود نهد، حال آن که ابو بکر در آن جاست و به حج نيامده است، بنا به آنچه بخاري و مسلم و ابو داوود و نسايي و جز آنها روايت کرده‏اند.

پس مي‏توان گفت که اين نصب‏ها، تنها دلالت بر اين دارند که حضرت، صلاحيت آن شخص را براي تصدّي و اداره امور، باور داشته است.

و امّا وحي آسماني با آن همه معارف و شرايع، نه پيامبر و نه کسي ديگر حقّ تصرّف و دخالت در آن را ندارند و ولايت مطلقه ايشان بر امور جامعه اسلامي، تأثيري در فراگيري و محدوديت يا قبول و نسخ وحي الهي و مانند آن ندارد و سنّت‏هاي قومي و عادت‏هاي جاري، حاکميتي بر سخن خدا ندارند تا لازم آيد که وحي با آنها تطبيق شود يا در اين امور مهم، اقوام و خويشان به جاي انسان بنشينند.

و خلط ميان اين دو باب موجب مي‏شود تا معارف الهي از اوج کمال و شکوه خود به حضيض افکار اجتماعي - که تحت تأثير رسوم و عادت‏ها و اصطلاح‏هاست -، سقوط کند و انسان، حقايق معارف الهي را با افکار عاميانه‏اي که فرا گرفته، تفسير کند و آنچه را اجتماعْ بزرگ مي‏شمارد، بزرگ بشمارد، نه آنچه را خداوندْ بزرگ شمرده است، و آنچه را مردمْ کوچک مي‏شمارند، کوچک بشمارد تا آن‏جا که نويسنده‏اي محترم در معناي کلام وحياني بگويد: آن، عادت عربيِ محترمي است.

 

 

ماموريت به سوي يمن

 

پيامبر خدا پس از فتح مکّه و پيروزي بر قبيله‏هاي اطراف آن در نبرد حنين، به گسترش دعوتش پرداخت و از جمله، معاذ بن جبل را به يمن گسيل داشت. او در حلّ برخي از مسائل درماند و بازگشت. سپس خالد بن وليد را فرستاد؛ ولي او هم کاري از پيش نبرد و پس از شش ماه اقامت، توفيقي به دست نياورد. آن‏گاه پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را فرا خواند و او را همراه نامه‏اي به آن سو فرستاد.

علي‏عليه السلام با بياني رسا و گفتاري مؤثّر، نامه را بر مردم فروخواند و آنان را به توحيد، دعوت کرد. پس قبيله «هَمْدانْ» اسلام آورد. علي‏عليه السلام خبر اسلام آوردن آنان را به پيامبر خدا گزارش داد. پيامبرصلي الله عليه وآله شادمان شد و همدانيان را دعا کرد.

در گزارش‏هاي ديگر از درگيري مولا با قبيله «مَذحِج» سخن رفته است که امام‏عليه السلام به سرزمين آنان درآمد و ايشان را به اسلام، دعوت نمود و چون نپذيرفتند و جنگ را در پيش گرفتند، حضرت با آنان جنگيد و پس از فراري دادن آنان، دوباره به اسلام، دعوتشان کرد و غنايم نبرد را گِرد آورد و به ضميمه صدقات نجران در موسم حج به پيامبرصلي الله عليه وآله ملحق شد.

پيامبرصلي الله عليه وآله، قضاوت در يمن را نيز به عهده علي‏عليه السلام نهاد و براي استواري در آن دعايش کرد.  منابع تاريخي، نمونه‏هايي از اين قضاوت‏ها را گزارش کرده‏اند.

اکنون اين سؤال مي‏تواند چهره نمايد که همه اين وقايع در يک سفر براي علي‏عليه السلام رخ داده است يا در چند سفر ؟ ابن سعد به دو سفر مولا تصريح مي‏کند.  افزون بر اين، چگونگي گزارش‏هاي درگيري با قبيله مَذحِج نيز مستقل‏بودن آن «سريّه» را نشان مي‏دهد.

در متون مرتبط با رفتن مولا به يمن و چگونگي اين مأموريت بزرگ، عظمت‏ها و منقبت‏هايي براي مولاست که مي‏نگريد.

 تاريخ الطبري - به نقل از ابو اسحاق از بَراء بن عازب -: پيامبر خدا، خالد بن وليد را به سوي مردم يمن فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت کند و من در ميان کساني بودم که با او رفتيم. پس شش ماه ماند و مردم به او پاسخ مثبت ندادند. پس پيامبرصلي الله عليه وآله، علي بن ابي طالب‏عليه السلام را فرستاد و به او فرمان داد تا خالد و همراهانش را بازگرداند و اگر کسي از همراهان خالد بن وليد خواست با او بيايد، اجازه دهد.

من از کساني بودم که به دنبال علي‏عليه السلام رفتيم. چون به اوايل يمن رسيديم، به آنان خبر رسيد و همه جمع شدند و علي‏عليه السلام برايمان نماز صبح را خواند و چون فارغ شد، ما را به يک صف کرد و در جلوي ما ايستاد و پس از حمد و ثناي الهي، نامه پيامبر خدا را برايشان خواند. پس قبيله هَمْدان، همگي در يک روز مسلمان شدند.

علي‏عليه السلام اين را به پيامبر خدا نوشت و چون ايشان نامه‏اش را خواند، به سجده افتاد و سپس نشست و فرمود: «سلام بر هَمْدان، سلام بر هَمْدان!». سپس اهل يمن، پي در پي مسلمان شدند.

 الطبقات الکبري: پيامبر خدا، علي‏عليه السلام را به يمن فرستاد و پرچمي براي وي بست و با دست خود، بر سرش عمامه نهاد و فرمود: «پيش رو و باز نگرد. چون بر سرزمينشان فرود آمدي، تا نجنگيده‏اند با آنان مجنگ».

پس علي‏عليه السلام با سيصد سوار، بيرون آمد و آن، نخستين گروه سواري بود که به سرزمين مَذحِج، وارد مي‏شد. پس علي‏عليه السلام يارانش را پراکنده کرد و آنان، اموال و غنايم و زن و فرزند و شتر و گوسفند و مانند آن را آوردند و علي‏عليه السلام، بريدة بن حصيب اسلمي را بر غنيمت‏ها گمارد و او همه آنها را براي علي‏عليه السلام گِرد آورد.

سپس علي‏عليه السلام اجتماع آنان را ديد و به اسلام دعوتشان کرد؛ امّا آنان از پذيرفتن اين دعوت، خودداري ورزيدند و تير و سنگ پرتاب کردند. علي‏عليه السلام هم يارانش را سازماندهي کرد و پرچمش را به مسعود بن سنان سِلمي سپرد و با يارانش بر آنها حمله بُرد و بيست تن از آنان را کشت.

آنان متفرّق و فراري شدند؛ اما علي‏عليه السلام آنان را تعقيب نکرد. سپس آنان را به اسلام دعوت کرد. شتابان، اجابت کردند و چند تن از رؤساي آنان با او بر اسلام، بيعت کردند و گفتند: ما بر قوم پشت سرمان ولايت داريم و اين هم زکات ماست. پس حقّ الهي را از آنها برگير.

علي‏عليه السلام، غنيمت‏ها را گِرد آورد و به پنج بخش قسمت کرد و در يک سهم نوشت: «براي خدا» و بر آن [پنج سهم]، قرعه زد. نخستين سهم، قسمت خمس درآمد و بقيه را بر يارانش قسمت نمود. سپس بازگشت و در مکّه به پيامبرصلي الله عليه وآله ملحق شد که در سال دهم براي حج به آن‏جا آمده بود.

پ امام علي‏عليه السلام: پيامبر خدا مرا به يمن فرستاد و به من فرمود: «اي علي ! با کسي مجنگ تا آن که او را دعوت کني و به خدا قسم، اگر خداوند به دست تو کسي را هدايت کند، برايت از آنچه خورشيد بر آن مي‏تابد، بهتر است و تو بر او ولايت داري، اي علي!».

 امام علي‏عليه السلام: پيامبر خدا مرا به يمن فرستاد. گفتم: اي پيامبرخدا ! مرا به سوي قومي که از من سالمندترند، مي‏فرستي تا ميان آنان قضاوت کنم؟ فرمود: «برو که خداي متعال، زبانت را استوار مي‏دارد و قلبت را راهنمايي مي‏کند»..

 السيرة النبويّة - به نقل از ابو عمرو مدني -: پيامبر خدا، علي بن ابي طالب‏عليه السلام را به يمن فرستاد و خالد بن وليد را نيز با سپاه ديگري اعزام کرد و فرمود: «اگر به هم رسيديد، علي بن ابي طالب فرمانده باشد»

 الإرشاد: عمرو [بن معديکرب] مرتد شد و بازگشت و قومي از بني حارث بن کعب را غارت کرد و به سوي قوم خود رفت. پس پيامبر خدا، علي بن ابي طالب‏عليه السلام را خواست و او را بر مهاجران امارت داد و به سوي بني زبيد فرستاد و خالد بن وليد را با گروهي از اعراب، روانه کرد و به او فرمان داد که به سوي قبيله جعفي برود و چون دو گروه به هم رسيدند، علي بن ابي طالب‏عليه السلام فرمانده باشد.

امير مؤمنان حرکت کرد و خالد بن سعيد بن عاص را بر پيش‏قراولان خود گمارد و خالد بن وليد، ابو موسي اشعري را فرمانده پيش‏قراولان خود کرد.

قبيله جعفي، چون خبر حرکت سپاه را شنيدند، دو دسته شدند: يک دسته به يمن و دسته ديگر به قبيله بني زبيد ملحق شدند و خبر اين به امير مؤمنان رسيد. پس به خالد بن وليد نوشت که هر جا پيک من به تو رسيد، توقّف کن؛ اما خالد نايستاد. پس [علي‏عليه السلام] به خالد بن سعيد نوشت: راه را بر او ببند و نگهش دار. پس خالد [بن سعيد]، راه را بر او بست و وي را نگه داشت تا امير مؤمنان به او رسيد و وي را بر مخالفتش سرزنش کرد.

سپس حرکت کرد تا بني زبيد را در وادي کُشَر[  ديدار کرد و چون بني زبيد او را ديدند، به عمرو گفتند: اي ابو ثور ! چگونه هستي هنگامي که اين جوان قريشي تو را ببيند و از تو خراج بگيرد؟ گفت: اگر مرا ببيند، خواهد دانست.

پس عمرو بيرون آمد و هماورد طلبيد. امير مؤمنان به سويش حرکت کرد که خالد بن سعيد برخاست و به او گفت: اي ابو الحسن! پدر و مادرم فدايت باد! بگذار من با او بجنگم. امير مؤمنان به وي فرمود: «اگر من بر تو حقّ اطاعت دارم، سر جايت بايست». پس ايستاد.

سپس امير مؤمنان به جنگ عمرو آمد و چنان فريادي بر سر او کشيد که گريخت و برادر و پسر برادرش کشته شدند و زنش، رکانة بنت سلامة با چند زن ديگر، اسير شدند و امير مؤمنان بازگشت و خالد بن سعيد را بر بني زبيد گمارد تا زکات‏هاي آنان را بگيرد و به هر يک از فراريان که مسلمان شد و بازگشت، امان دهد.

 


برچسب‌ها: مأموريت مهم امیرالمومنین
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:46  توسط محمد دستان  | 

برخي از دعاهاي پيامبر براي امام

 

>خدايا! براي من ياوري از خاندانم قرار ده؛ علي، برادرم را

>خدايا! قلبش را از علم و فهم و حکمت و نور، آکنده ساز

>خدايا! قلبش را هدايت کن و زبانش را استوار بدار

>خدايا! حق را داير مدار او قرار بده

>خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار، و هر کس دشمنش مي‏دارد، دشمن بدار

>خدايا! هر کس او را ياري مي‏کند، ياري‏اش ده و هر کس وي را وا مي‏نهد، او را وا بنه

>خدايا! او را نصرت ده و با او نصرت بخش

>خدايا! گرما و سرما را از او دور کن

>خدايا! او را شفا بده

>پروردگارا! مرا تنها مگذار

>خدايا! به حق علي، علي را بيامرز

>دعاهاي جامع پيامبر براي امام

 

خدايا! براي من ياوري از خاندانم قرار ده؛ علي، برادرم را

 

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: خدايا! همان گونه که برادرم موسي گفت، مي‏گويم: خدايا! براي من ياوري از خاندانم قرار ده؛ علي برادرم را. پشتم را با او محکم بدار و او را در کارم شريک گردان تا فراوان تسبيحت کنيم و به ذکرت بپردازيم که تو به ما بينايي .

 امام باقرعليه السلام: چون آيه‏هاي «وَ اجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي - هَرُونَ أَخِي - اشْدُدْ بِهِ‏ي أَزْرِي ؛  و براي من ياوري از خاندانم قرار ده - هارون، برادرم را - پشتم را با او محکم بدار» نازل شد، پيامبر خدا روي کوهي بود. پس پروردگارش را خواند و فرمود: «خدايا! پشتم را با برادرم علي محکم بدار» و خداوند، دعايش را اجابت کرد .

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: اي سرور و خداي من ! از تو مي‏خواهم که برايم ياوري از خاندانم قرار دهي که بازويم را بدان قوي کني. پس علي را ياور و برادر من قرار ده و شجاعت را در دل او بنِه و هيبتش را در دل دشمن بيفکن.

ر. ک: ج8، ص 106 (وزير من).

 

خدايا! قلبش را از علم و فهم و حکمت و نور، آکنده ساز

 

 امام علي‏عليه السلام: من شب و روز بر پيامبر خدا وارد مي‏شدم و چون مي‏پرسيدم، پاسخم مي‏داد، و اگر ساکت مي‏ماندم، او آغاز [به سخن] مي‏کرد، و آيه‏اي بر او نازل نشد، جز آن که قرائتش کردم و تفسير و تأويل آن را دانستم.

و او از خدا خواست که هيچ يک از آموخته‏هايش را در حلال و حرام و امر و نهي و طاعت و معصيت، فراموش نکنم و نکردم.

او دستش را بر سينه‏ام نهاد و فرمود: «خدايا! قلبش را از علم و فهم و حکمت و نور، آکَنده ساز». سپس به من فرمود: «پروردگار عز و جل به من خبر داد که دعايم را در حقّ تو اجابت کرد».

 امام علي‏عليه السلام: پيامبر خدا... دستش را بر سينه‏ام مي‏نهاد و سپس مي‏فرمود: «خدايا ! قلبش را از علم و فهم و نور و حلم و حکمت و ايمان، آکَنده ساز و دانايش کن و نادانش مساز و او را حفظ کن و از يادش مبر».

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: خداوند متعال با من درباره علي پيماني بست. پس گفتم: «اي پروردگار ! آن را براي من روشن کن». گفت: بشنو. گفتم: «شنيدم». گفت: بي‏گمان، علي، پرچم هدايت است....

گفتم: «خدايا ! دلش را روشني بخش و بهارش را ايمان قرار ده». پس خداوند گفت: اين را براي او انجام دادم.

 

 

خدايا! قلبش را هدايت کن و زبانش را استوار بدار

 

 امام علي‏عليه السلام: پيامبر خدا مرا به يمن فرستاد. گفتم: اي پيامبر خدا ! مرا در حالي که جوانم، براي قضاوت در ميان آنان مي‏فرستي و من نمي‏دانم قضاوت چيست؟ با دستش بر سينه‏ام زد و سپس فرمود:«خدايا ! قلبش را هدايت کن و زبانش را استوار بدار» و پس از آن، هيچ‏گاه در قضاوت ميان دو نفر به ترديد نيفتادم.

 تاريخ بغداد - به نقل از عمر بن علي از پدرش علي بن ابي طالب‏عليه السلام -: پيامبرصلي الله عليه وآله مرا براي گماردن بر يمن فرا خواند. به او گفتم: اي پيامبر خدا ! من جواني کم سن و سال هستم و از قضاوت آگاهي ندارم.

پيامبر خدا، دو - يا سه - مرتبه بر سينه‏ام زد و هر بار مي‏فرمود: «خدايا ! قلبش را هدايت کن و زبانش را استوار بدار». پس گويي که همه علم نزد من است و قلبم از علم و فقه آکنده شد و در قضاوت ميان دو نفر، ترديد نکردم. المستدرک علي الصحيحين - به نقل از ابن عبّاس -: پيامبرصلي الله عليه وآله، علي‏عليه السلام را به يمن فرستاد و فرمود: «احکام و شرايع دين را به آنها بياموز و ميانشان قضاوت کن». علي‏عليه السلام گفت: من از قضاوت آگاهي ندارم. پس به سينه‏اش زد و فرمود: «خدايا ! او را در قضاوت، هدايت کن».[3] .

 امام علي‏عليه السلام: پيامبرصلي الله عليه وآله برايم دعا کرد و فرمود: «خدايا ! قلبش را هدايت نما و سينه‏اش را گشاده کن و زبانش را استوار بدار و او را از گرما و سرما محافظت فرما».

 

خدايا! حق را داير مدار او قرار بده

 

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: خداوند، علي را بيامرزد ! خدايا! حق را بر مدار او بچرخان، هر جا که بگردد.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: خدايا! حق را بر مدار علي بچرخان، هر جا که بگردد.

ر. ک: ج 8، ص 426 (فخر رازي).

ج 2، ص 225 (علي با حق است).

 

خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار، و هر کس دشمنش مي‏دارد، دشمن بدار

 

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: هر که من مولاي اويم، علي مولاي اوست. خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوست و هر کس او را دشمن مي‏دارد، دشمن بدار.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: اين [علي]، وليّ هر کس است که من مولاي اويم. خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار. خدايا! هر کس او را دشمن مي‏دارد، دشمنش بدار.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله - روز غدير خم -:خدايا ! هر کس من مولاي اويم، علي مولاي اوست. خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار و هر کس او را دشمن مي‏دارد، دشمنش بدار و هر کس وي را ياري مي‏کند، ياري‏اش کن و هر کس او را کمک مي‏کند، کمکش کن.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله - در حَجّة الوداع -:هر کس که خدا و پيامبرش مولاي اويند، اين [علي] مولاي اوست. خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار و هر کس وي را دشمن مي‏دارد، دشمنش بدار. خدايا! با هر کس از مردم که به او محبت دارد، دوست و با هر کس که وي را دشمن مي‏دارد، دشمن باش .

 تاريخ دمشق - به نقل از عمرو ذو مر و سعيد بن وهب و زيد بن يثيع -: شنيديم که علي‏عليه السلام در رُحْبه  مي‏فرمايد: «شما را به خدا سوگند مي‏دهم، هر کس که شنيده پيامبرصلي الله عليه وآله در روز غدير خم چه گفته است، برخيزد».

پس سيزده نفر برخاستند و گواهي دادند که پيامبر خدا فرمود: «آيا من به مؤمنان از خود آنها سزاوارتر نيستم؟». گفتند: آري، اي پيامبر خدا ! پس دست علي‏عليه السلام را گرفت و گفت: «هر کس من مولاي اويم، اين، مولاي اوست. خدايا ! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار و هر کس با وي دشمني مي‏کند، با او دشمني کن، و هر کس که او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار و هر کس از او نفرت دارد، از او نفرت داشته باش. و هر کس او را ياري مي‏کند، ياري‏اش کن، و هر کس او را وا مي‏گذارد، وا بگذارش».

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: خداوند، دشمن کسي است که با علي دشمني ورزد.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: هر کس من مولاي او هستم، علي مولاي اوست. خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار، و هر کس دشمنش مي‏دارد، او را دشمن بدار، و به هر کسْ او را کمک مي‏کند، کمک کن، و هر کس را که ياري‏اش مي‏کند، ياري ده و هر کس را که او را وا مي‏نهد، وا بنه، و دشمنش را وا گذار.

[خدايا!] تو خود براي او و فرزندانش باش، و به نيکي جانشين او در ميانشان شو، و در آنچه به آنان مي‏دهي برکت ده، و آنان را با روح القدس تأييد فرما، و در زمين به هر سو رو کردند، حفظشان کن، و امامت را در ميان آنان قرار ده، و از هر که اطاعتشان کرد، سپاسگزاري کن، و هر کس را که نافرماني‏شان کرد، هلاک گردان که تو نزديک و اجابت کننده‏اي.

ر. ک: ج 2، ص 237 (واقعه غدير).

 

 

خدايا! هر کس او را ياري مي‏کند، ياري‏اش ده و هر کس وي را وا مي‏نهد، او را وا بنه

 

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله - درباره علي‏عليه السلام -: خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار، و هر کس او را دشمن مي‏دارد، دشمنش بدار، و هر کس او را ياري مي‏کند، ياري‏اش ده، و هر کس او را وا مي‏نهد، وي را وا بنه.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: خدايا! هر کس علي را ياري مي‏کند، ياري‏اش ده. خدايا! هر کس علي را گرامي مي‏دارد، گرامي‏اش بدار. خدايا! هرکس علي را وا مي‏نهد، او را وا بنه.

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله: خدايا! علي را ياري کن. خدايا! گرامي بدار آن را که علي را گرامي مي‏دارد. خدايا! هر کس علي را وا مي‏نهد، او را وا بنه. پيامبر خداصلي الله عليه وآله: هر کس من مولاي اويم، علي مولاي اوست. خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار، و هر کس او را دشمن مي‏دارد، دشمنش بدار، و هر کس او را ياري مي‏کند، ياري‏اش ده، و هر کس او را وا مي‏نهد، وي را وا بنه و به هر کس او را کمک مي‏کند، کمک کن.

ر.ک: ج 2، ص 237 (واقعه غدير).

 

 

خدايا! او را نصرت ده و با او نصرت بخش

 

 المعجم الکبير - به نقل از ابن عبّاس -: چون پيامبر خدا پرچم را در جنگ خيبر به علي‏عليه السلام داد، اندکي برايش دعا کرد و فرمود: «خدايا! او را ياري کن و با او عزّت بخش، و بر او مهر بورز، و با او مهر آور، و او را نصرت ده، و با او نصرت بخش. خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوستش بدار، و هر کس با او دشمني مي‏کند، دشمنش بدار».

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله - درباره علي‏عليه السلام در روز غدير خم -: خدايا! ياري‏اش کن، و با او ياري ده، و بر او مهر بورز، و با او مهر آور، و او را نصرت ده، و با او نصرت بخش. خدايا! هر کس او را دوست مي‏دارد، دوست بدار، و هر کس او را دشمن مي‏دارد، دشمن بدار.

 تاريخ دمشق - به نقل از ابو ذر -: از پيامبر خدا درباره علي بن ابي طالب‏عليه السلام سخناني شنيدم که اگر يکي از آنها درباره من بود، برايم از دنيا و همه آنچه در آن است، محبوب‏تر بود. شنيدم پيامبر خدا مي‏فرمايد: «خدايا! او را ياري کن و با او ياري ده. خدايا! او را نصرت ده و برايش نصرت آور که او بنده تو و برادرِ پيامبر توست».

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله - درباره علي‏عليه السلام -: خدايا! با او مهربان باش، و بر او رحمت فرست، و نصرتش بخش، و با او نصرت ده، و ياري‏اش برسان، و با او ياري ده که او بنده تو و سپاهي پيامبر توست.

 

. خدايا! گرما و سرما را از او دور کن

 

 امام علي‏عليه السلام: پيامبرصلي الله عليه وآله براي من دعا کرد تا خداي عز و جل مرا از گرما و سرما حفظ کند.

 سنن ابن ماجة - به نقل از عبد الرحمان بن ابي ليلي -: ابو ليلي، هميشه با علي‏عليه السلام به سر مي‏برد و علي‏عليه السلام، لباس تابستان را در زمستان، و لباس زمستان را در تابستان مي‏پوشيد. به ابو ليلي گفتيم: کاش رازش را از علي‏عليه السلام مي‏پرسيدي!

پس علي‏عليه السلام فرمود: پيامبر خدا در جنگ خيبر در پي‏ام فرستاد و من، چشمْ درد داشتم. گفتم: اي پيامبر خدا ! من چشمْ درد دارم. پس، از آب دهان مبارکش بر چشمم نهاد و سپس فرمود: «خدايا! گرما و سرما را از او دور کن». پس از آن روز، ديگر گرما و سرمايي احساس نکردم.

و پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «مردي را روانه مي‏کنم که خدا و پيامبرش او را دوست دارند و او نيز خدا و پيامبرش را دوست دارد و نمي‏گريزد». پس مردم، گردن کشيدند و پيامبرصلي الله عليه وآله به سوي علي‏عليه السلام فرستاد و پرچم را به او داد

 مسند البزّار - به نقل از ابو ليلي که شب و روز با علي‏عليه السلام به سر مي‏برد -: به علي‏عليه السلام گفتم: مردم در نمي‏يابند که چرا در گرما با لباس سنگين و کلفت بيرون مي‏آيي و در زمستان با دو تکه پارچه! علي‏عليه السلام فرمود: «مگر با ما نبوده‏اي ؟». گفتم: چرا. فرمود: «پيامبر خدا، ابو بکر را فرا خواند و برايش پرچم فرماندهي بست و سپس او را روانه کرد. او مردم را حرکت داد و شکست خورد و عقب نشست.

پيامبرصلي الله عليه وآله پس از وي، عمر را فرا خواند و پرچم برايش بست و او نيز حرکت کرد و شکست خورد و بازگشت. پس پيامبر خدا فرمود: "پرچم را به مردي مي‏سپارم که خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند. خدا پيروزش مي‏کند و گريزنده نيست". پس به سوي من فرستاد و مرا فرا خواند.

نزد او رفتم، در حالي که چشم درد داشتم و جايي را نمي‏ديدم. پس، آب دهان مبارکش را بر چشمم نهاد و فرمود: "خدايا! او را از گرما و سرما حفظ کن" و پس از آن، گرما و سرما مرا آزار نداد».

 الغارات - به نقل از ابو اسحاق سبيعي -: من روز جمعه‏اي بر دوش پدرم بودم و امير مؤمنان علي بن ابي طالب‏عليه السلام خطبه مي‏خواند و در همان حال با آستينش خود را باد مي‏زد. پس گفتم: اي پدر ! امير مؤمنان احساس گرما مي‏کند؟ پدرم گفت: «او احساس گرما و سرما نمي‏کند؛ اما پيراهنش را شسته و هنوز نم دارد و چون پيراهن ديگري ندارد، آن را تکان مي‏دهد [تا خشک شود] »

 

خدايا! او را شفا بده

 

 امام علي‏عليه السلام: بيمار شدم و پيامبرصلي الله عليه وآله بر من وارد شد، در حالي که مي‏گفتم: خدايا! اگر مرگم در رسيده، راحتم کن، و اگر نرسيده، مرا از جا بلند کن و اگر [اين بيماري]، بلا و امتحان است، شکيبايي‏ام ده.

پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «چه گفتي؟». تکرار کردم. پيامبر خدا فرمود: «خدايا! او را شفا بده. او را عافيت بخش !». سپس فرمود: «برخيز !». پس برخاستم و آن بيماري ديگر به سراغ من نيامد.

 امام علي‏عليه السلام: بيمار شدم و پيامبرصلي الله عليه وآله بر من وارد شد، در حالي که مي‏گفتم: خدايا ! اگر اجلم سر رسيده، راحتم کن، و اگر هنوز مانده، مرا شفا بده يا عافيت بخش و اگر بلاست، شکيبايي‏ام ده.

پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «چه گفتي ؟». برايش تکرار کردم. پس با دستش [بر جاي درد] کشيد و سپس فرمود: «خدايا ! او را شفا بده يا عافيت بخش !». پس از آن ديگر به آن درد مبتلا نشدم.

 سنن الترمذي - به نقل از شُعبة بن عمرو بن مُرّه، از عبد اللَّه بن سلمه، از امام علي‏عليه السلام -: بيمار بودم. پيامبر خدا بر من گذشت، در حالي که مي‏گفتم: خدايا! اگر اجلم سر رسيده، راحتم کن، و اگر هنوز نرسيده، مرا از جا بلند کن، و اگر بلاست، شکيبايي‏ام ده.

پيامبر خدا فرمود: «چه گفتي؟». گفته‏ام را تکرار کردم. پيامبرصلي الله عليه وآله پايش را به من زد و فرمود: «خدايا! او را عافيت - يا شفا   - ده». پس ديگر به آن بيماري مبتلا نشدم.

 امام علي‏عليه السلام: شبي تب کردم و تا صبح نخوابيدم. پس پيامبر خدا نيز بيدار مانْد و آن شب را در ميان من و مصلّايش گذراند. مقداري نماز مي‏خوانْد و سپس نزد من مي‏آمد و از احوالم جويا مي‏شد و مرا مي‏نگريست و کارش اين بود تا صبح شد. پس چون نماز صبح را با اصحابش خواند، فرمود: «خدايا! علي را شفا ده و عافيت بخش که شب را به خاطر بيماري او بيدار ماندم».

 اُسد الغابة - به نقل از ابو رافع، درباره هجرت پيامبرصلي الله عليه وآله -: پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام فرمان داد که در مدينه به او برسد. پس علي‏عليه السلام پس از آن‏که خانواده پيامبرصلي الله عليه وآله را بيرون آورد، به دنبال او روان شد. شب‏ها راه مي‏رفت و روزها پنهان مي‏شد تا به مدينه رسيد.

چون خبر ورودش به پيامبرصلي الله عليه وآله رسيد، فرمود: «علي را برايم فرا بخوانيد». گفته شد: اي پيامبر خدا ! نمي‏تواند راه برود. پس پيامبرصلي الله عليه وآله نزد او آمد و چون وي را ديد، دست در گردنش کرد و بر پاهاي وَرَم کرده و خون چکان او گريست. سپس آب دهان مبارکش را در دستانش ريخت و با آن بر دو پاي علي‏عليه السلام کشيد و برايش عافيت خواست. پس علي‏عليه السلام تا پايان عمر از دردِ پا نناليد.

 

پروردگارا! مرا تنها مگذار

 

 پيامبر خداصلي الله عليه وآله - در جنگ احزاب -: «خدايا! در جنگ بدر، عبيدة بن حارث را از من گرفتي و در جنگ احد، حمزة بن عبد المطّلب را و [امروز] اين برادر من علي بن ابي طالب است. "رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَ أَنتَ خَيْرُ الْوَ رِثِينَ ؛ پروردگارا ! مرا تنها مگذار و تو بهترين بازمانده‏اي"».

 شرح نهج البلاغة: چون علي‏عليه السلام با عمرو به مبارزه پرداخت، پيامبر خدا، پيوسته دستانش بالا بود و با چشماني فرو هشته، سر به آسمان داشت و پروردگارش را مي‏خواند و چنين مي‏فرمود: «خدايا! در جنگ بدر عبيده را از من گرفتي و در جنگ احد، حمزه را. پس امروز علي را برايم حفظ فرما. "پروردگارا ! مرا تنها مگذار، هر چند که تو بهترين بازمانده‏اي"»

 سنن الترمذي - به نقل از اُمّ عطيّه -: پيامبرصلي الله عليه وآله، سپاهي فرستاد که علي‏عليه السلام هم در ميان آن بود. شنيدم پيامبرصلي الله عليه وآله در حالي که دستانش را بلند کرده، مي‏فرمايد: «خدايا! مرا از دنيا مبر تا آن که علي را نشانم دهي».

 مروج الذهب: پيامبر خدا پس از آن که جعفر بن ابي طالب طيّار در مؤته  شام شهيد شد، علي‏عليه السلام را هيچ کجا نمي‏فرستاد، مگر آن که مي‏گفت: «پروردگارا ! مرا تنها مگذار و تو بهترين بازمانده‏اي».

 

خدايا! به حق علي، علي را بيامرز

 

 امام علي‏عليه السلام: چيزي را مي‏گويم که پيش از اين به کسي نگفته‏ام. روزي از پيامبرصلي الله عليه وآله خواستم که براي من آمرزش بخواهد. فرمود: «مي‏کنم». پس برخاست و نماز گزارد و چون دستانش را به دعا بلند کرد، گوش فرا دادم، شنيدم که مي‏فرمايد: «خدايا، به حقّ علي نزد تو، علي را بيامرز!».

گفتم: اي پيامبر خدا ! يعني چه؟ فرمود: «آيا نزد خدا کسي گرامي‏تر از تو هست که با او به خدا شفاعت جويم؟!».

 

دعاهاي جامع پيامبر براي امام

 

امام علي‏عليه السلام: يک بار بيمار شدم. پس پيامبر خدا از من عيادت کرد و در حالي که بر پهلو خوابيده بودم، بر من وارد شد و کنارم نشست و مرا با لباسش پوشانيد و چون ضعفم را ديد، برخاست و به مسجد رفت و نماز گزارد و چون نمازش پايان يافت، آمد و لباسش را از روي من برداشت و فرمود: «اي علي! برخيز که بهبود يافتي».

پس برخاستم، گويي که پيش از اين دردي نداشته‏ام؛ و پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «از پروردگارم چيزي نخواستم، جز آن که به من داد و هيچ چيز براي خود نخواستم، مگر آن که مانندش را براي تو خواستم» .

 امام علي‏عليه السلام: به دردي دچار شدم. نزد پيامبرصلي الله عليه وآله آمدم و او مرا در جاي خود نشاند و به نماز ايستاد و گوشه لباسش را رويم انداخت و سپس فرمود: «اي پسر ابو طالب ! بهبود يافتي، و هيچ ناراحتي‏اي نداري. چيزي از خدا نخواستم، مگر آن که مانند آن را براي تو خواستم، و چيزي از خدا نخواستم، مگر آن که به من عطا کرد، جز آن که به من گفته شد: پس از تو پيامبري نيست».

 امام علي‏عليه السلام: در مسجد بر پيامبرصلي الله عليه وآله وارد شدم و او در مصلّاي خود در يکي از اتاق‏هايش بود. پس فرمود: «اي علي ! امشب را در همين جا که مي‏بيني به صبح آوردم. نماز مي‏خواندم و از خدايم درخواست مي‏کردم. چيزي از او نخواستم، جز آن که مانندش را براي تو خواستم و چيزي از خدا نخواستم، مگر که به من عطا کرد، جز آن که به من گفته شد: پيامبري پس از من نيست».

 تاريخ دمشق - به نقل از عبد اللَّه بن حارث -: به علي بن ابي طالب‏عليه السلام گفتم: مرا از بالاترين منزلتت نزد پيامبرصلي الله عليه وآله آگاه کن. گفت: باشد. روزي خوابيده بودم و پيامبرصلي الله عليه وآله نماز مي‏خواند. چون از نمازش فارغ شد، گفت: «اي علي ! هيچ خيري از خداي عز و جل نخواستم، مگر آن که مانندش را براي تو خواستم، و از هيچ شرّي به خدا پناه نبردم، جز آن که براي تو نيز از آن پناه خواستم» .

 کتاب سليم بن قيس - به نقل از مقداد -: پيامبر خدا به علي‏عليه السلام فرمود: «مژده‏ات باد اي برادر من!». کلام پيامبرصلي الله عليه وآله در حالي بود که اصحاب پيرامون پيامبرصلي الله عليه وآله، آن را مي‏شنيدند.

علي‏عليه السلام گفت: خدا به تو بشارت خير دهد، اي پيامبر خدا و مرا فداي تو کند! پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «چيزي از خدا نخواستم، مگر آن که عطايم کرد، و چيزي براي خود نخواستم، جز آن که مانندش را براي تو خواستم. من از خدا خواستم که بين من و تو برادري قرار دهد، پس قرار داد، و از او خواستم که تو را پس از من وليّ هر مؤمني کند، پس کرد، و از او خواستم چون به من لباس نبوّت و رسالت پوشانده، به تو لباس وصايت و شجاعت بپوشاند. پس پوشانْد، و از او خواستم که تو را وصيّ و وارث و گنجينه علم من قرار دهد، پس قرار داد».

 امام علي‏عليه السلام: چون ابو طالب درگذشت، نزد پيامبرصلي الله عليه وآله آمدم و گفتم: عموي پيرت درگذشت. فرمود: «برو و او را [با کفن] بپوشان و کارهاي ديگرش را مکن تا نزد من آيي». پس او را پوشاندم و به نزد پيامبرصلي الله عليه وآله رفتم. فرمود: «برو و خود را شستشو ده و کار ديگري مکن تا نزد من آيي». پس خود را شستم و نزد پيامبرصلي الله عليه وآله رفتم. برايم دعاهايي کرد که در برابر آنها، شتران سرخ مو و سياه مو خوشحالم نمي‏کند

 امام صادق‏عليه السلام: پيامبر خدا چون در قُدَيْد  فرود آمد، به علي‏عليه السلام فرمود: «اي علي ! من از پروردگارم خواستم که ميان من و تو پيوند ولايت ايجاد کند، که چنين کرد؛ و از پروردگارم خواستم که ميان من و تو برادري قرار دهد، که قرار داد؛ و از پروردگارم خواستم که تو را وصيّ من قرار دهد، که قرار داد».

دو مرد قريشي گفتند: به خدا سوگند، نزد ما يک من خرما در مشکي کهنه، محبوب‏تر از چيزي است که محمّد از پروردگارش خواست! چرا از پروردگارش فرشته‏اي نخواست تا او را بر دشمنش ياري دهد يا گنجي که از فقرش رهايي دهد ؟ به خدا سوگند، او از خدا هيچ حق و باطلي نخواسته، مگر آن که اجابتش کرده است.

پس خداوندِ منزّهِ والا نازل کرد: «فَلَعَلَّکَ تَارِکم بَعْضَ مَا يُوحَي إِلَيْکَ وَ ضَآلِقم بِهي صَدْرُکَ ؛  نکند برخي از آنچه را به تو وحي مي‏شود، واگذاري و بدان دل تنگ داري».

 تاريخ دمشق - به نقل از ابن عبّاس -: اسماء بنت عميس به من خبر داد که مدّت زيادي به پيامبرصلي الله عليه وآله چشم دوخته و ديده که او پيوسته و تنها براي علي و فاطمه‏عليهما السلام دعا مي‏کند و کس ديگري را در دعايش شريک آن دو نمي‏کند .

ر. ک: ج 8، ص 163 (از پروردگارم پنج ويژگي براي تو درخواست کردم).


برچسب‌ها: دعاهاي پيامبر براي امام علی
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:43  توسط محمد دستان  | 

 

عروج پيامبر از سينه وصي

 

روزهاي پاياني عمر پيامبر خدا، روزهايي شگفت است و براي علي‏عليه السلام، آکنده از غم، سرشار از درد و مملوّ از رنج، و براي سياستمداران، روزهاي تلاش، چاره‏جويي و کوشش براي رقم‏زدن سياست فردا و فرداها...

پيامبرصلي الله عليه وآله فرمان داد تا سپاهي را براي نبرد با روميان سامان دهند. سپاه، سامان يافت و چهره‏هاي برجسته‏اي در آن حضور يافتند و پيامبرصلي الله عليه وآله خود پرچم را بست و به دست اسامه داد. جوان‏بودن فرمانده، بهانه‏اي به دست سياستمداران داد تا با اعتراض به آن، انگيزه‏هاي اصلي خود را در تأخير حرکت سپاه و سهل‏انگاري در آن، پنهان دارند.

پيامبرصلي الله عليه وآله در بستر بيماري از تب مي‏سوخت. در آن حال و هوا، چون از سهل‏انگاري‏ها آگاهي يافت، از بستر به پا خاست و با تن رنجور، آهنگ مسجد کرد و مسلمانان را از پيامدهاي ناهنجار سستي‏ها آگاهاند و آن‏گاه فرمود:

سپاه اسامه را حرکت دهيد.

امّا سياستبازان، با درنگي که بيش از پانزده روز کشيد، عملاً از اعزام سپاه، جلوگيري کردند.

پيامبر خدا که آخرين لحظات زندگاني را مي‏گذرانْد، زره و پرچم خود را به مولا بخشيد و او را وصيّ خود قرار داد  و در ضمن نجوايي طولاني، علوم بي‏شماري را به امام علي‏عليه السلام انتقال داد و در حالي که آخرين جمله را بر زبان مي‏راند که: «لا، مع الرفيق الأعلي» در آغوش مولا زندگي را بدرود گفت و روح مطهّرش از روي سينه همبَر و همراهش، همگام و مدافع بي‏بديل و رازدار بي‏نظيرش علي‏عليه السلام به سوي «رفيق اعلي» پر کشيد.

اکنون مولاست و انبوه غمِ نشسته بر دل.

علي‏عليه السلام، پيامبر خدا را با چشماني اشکبار و قلبي آکنده از غم با ياري فرشتگان و فضل بن عباس غسل داد  و کفن کرد. سپس چهره پيامبر خدا را گشود و در حالي که سرشک از ديده جاري داشت، با صدايي شکسته در گلو که انبوه انبوه، اندوه و درد و رنج را فرياد مي‏کرد، فرمود:

پدر و مادرم فدايت باد! پاک زيستي و پاکيزه رفتي ...

و بر آن پيکر مطهّر نماز خواند و سپس اصحاب، دسته دسته، بر آن پيکر پاک، نماز گزاردند .

امام علي‏عليه السلام با همکاري اوس بن خولي و فضل بن عبّاس، پيکر مطهّر پيامبر خدا را در همان جا که روح شريفش پر کشيده بود، به خاک سپرد.

 الإرشاد: امير مؤمنان در بيماري پيامبرصلي الله عليه وآله هيچ گاه از او جدا نمي‏شد، جز به ضرورت. [يک بار] چون براي کاري بيرون رفت، پيامبرصلي الله عليه وآله اندکي بهبود يافت و علي‏عليه السلام را نديد. پس در حالي که همسرانش پيرامونش بودند، فرمود: «برادر و همراهم را برايم فرا بخوانيد» و دوباره بي‏حال گشته، ساکت شد.

پس عايشه گفت: ابو بکر را نزدش بياوريد. پس فرا خوانده شد و بر پيامبرصلي الله عليه وآله وارد گشت و بالاي سر حضرت نشست. چون پيامبرصلي الله عليه وآله چشمانش را گشود و او را ديد، از او رو گردانيد و ابو بکر برخاست و گفت: اگر با من کاري داشت، مرا از آن آگاه مي‏کرد.

هنگامي که ابو بکر بيرون رفت، پيامبرصلي الله عليه وآله گفته‏اش را تکرار کرد و فرمود: «برادر و همراهم را برايم فرا بخوانيد». پس حفصه گفت: عمر را برايش فرا بخوانيد. پس فرا خواندند و حاضر شد و چون پيامبرصلي الله عليه وآله او را ديد، از وي نيز رو گردانيد و او هم بازگشت.

سپس پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «برادر و همراهم را برايم فرا بخوانيد». پس امّ سلمه گفت: علي‏عليه السلام را برايش بياوريد که او جز علي‏عليه السلام را نمي‏خواهد. امير مؤمنان فرا خوانده شد و چون به او نزديک شد، پيامبرصلي الله عليه وآله، اشاره‏اي به او کرد. پس علي‏عليه السلام خم شد و پيامبرصلي الله عليه وآله مدت زيادي با او نجوا کرد. سپس برخاست و در کناري نشست تا پيامبرصلي الله عليه وآله به خواب رفت.

مردم به او گفتند: اي ابو الحسن! چه چيزي با تو در ميان نهاد؟ گفت: «هزار باب علم به من آموخت که هر کدامش هزار باب را بر من گشود و مرا به چيزي وصيّت کرد که اگر خدا بخواهد، بدان اقدام مي‏کنم».

سپس پيامبرصلي الله عليه وآله سنگين شد و به حال احتضار افتاد و امير مؤمنان نزدش بود. چون زمان آن رسيد که جان از کالبد شريفش به در رود، به علي‏عليه السلام فرمود: «اي علي! سرم را بر دامنت بگذار که امر الهي رسيد و پس از خروج جانم، آن را به دست گير و به صورت کش. سپس مرا رو به قبله کن[10]  و کار [غسل و کفن] مرا خود به عهده بگير و پيش از همه مردم بر من نماز بگزار و از من جدا مشو تا مرا در گور نهي و از خداي متعال ياري بخواه».

علي‏عليه السلام، سرِ حضرت را به دامن گرفت و پيامبرصلي الله عليه وآله از حال رفت. پس فاطمه‏عليها السلام خود را بر او افکند و به صورتش مي‏نگريست و ناله مي‏زد و مي‏گريست و مي‏گفت:

سپيدرويي که از ابرها با روي او باران طلبيده مي‏شود

فريادرس يتيمان، پناه بيوگان.

پس پيامبرصلي الله عليه وآله چشمانش را گشود و با آواي ضعيفي گفت: «دخترکم ! اين گفته عمويت ابو طالب است. آن را مگو، بلکه بگو: "وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِيْن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَي أَعْقَبِکُمْ ؛  و محمّد، جز پيامبري نيست که پيش از او هم پيامبراني بوده‏اند. آيا اگر او بميرد يا کشته شود، از عقيده خود باز مي‏گرديد؟"».

پس فاطمه‏عليها السلام زماني دراز گريست و پيامبرصلي الله عليه وآله به او اشاره کرد که نزديک آيد. نزديک شد و پيامبرصلي الله عليه وآله رازي را به او گفت که چهره‏اش شکفت.

سپس در حالي‏که دست راست امير مؤمنان در زير چانه حضرت بود، روح پيامبرصلي الله عليه وآله پَر کشيد. پس آن (دست) را بالا آورد و بر صورت خود کشيد. سپس او را رو به قبله نمود و چشمانش را بست و جامه‏اش را به رويش کشيد و به تدبير امور پيامبرصلي الله عليه وآله پرداخت

 کنز العمّال - به نقل از حذيفة بن يمان -: بر پيامبر خدا در بيماري منجر به فوتش وارد شدم و او را ديدم که به علي‏عليه السلام تکيه زده بود. خواستم علي‏عليه السلام را دور کنم و خود به جايش بنشينم. پس گفتم: اي ابو الحسن ! مي‏بينم که امشب خسته شده‏اي. کاش کنار مي‏رفتي تا ياري‏ات مي‏کردم! پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «او را واگذار. او از تو به جايش سزاوارتر است».

 الطبقات الکبري - به نقل از عبد اللَّه بن محمّد بن عمر بن علي بن ابي طالب‏عليه السلام، از پدرش، از جدّش -: پيامبرصلي الله عليه وآله در بيماري‏اش فرمود: «برادرم را برايم فرا بخوانيد». علي‏عليه السلام فراخوانده شد. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «نزديک بيا !».

[علي‏عليه السلام فرمود:] پس نزديک شدم و پيامبرصلي الله عليه وآله بر من تکيه زد و آن قدر به من تکيه داد و با من گفتگو کرد تا آب دهان مبارکش سرازير شد و به من رسيد و سپس سنگين شد و در دامنم فرو افتاد. پس فرياد کشيدم: اي عبّاس، مرا درياب که هلاک شدم!

پس عبّاس آمد و تلاش هر دو اين بود که پيامبرصلي الله عليه وآله را به رو بخوابانند.

 مسند ابن حنبل - به نقل از امّ موسي، از امّ سلمه -: سوگند به آن که به او سوگند مي‏خورم، بي‏گمان، علي‏عليه السلام آخرين هم‏صحبت پيامبرصلي الله عليه وآله بود. هر صبحگاه، پيامبر خدا را عيادت مي‏کرديم و مکرّر مي‏فرمود: «علي آمد؟». گمان مي‏کنم علي‏عليه السلام را در پي کاري فرستاده بود.

پس از آن که آمد، حدس زدم که با او کاري دارد. پس، از اتاق بيرون آمديم و نزديک در نشستيم و من از بقيه به در نزديک‏تر بودم. پس علي‏عليه السلام به روي پيامبرصلي الله عليه وآله خم شد و پيامبرصلي الله عليه وآله با او راز مي‏گفت و نجوا مي‏کرد. سپس پيامبر خدا همان روز قبض روح شد. پس علي‏عليه السلام، آخرين کسي است که با پيامبرصلي الله عليه وآله بوده است.

 الإرشاد: پيامبرصلي الله عليه وآله به علي‏عليه السلام رو کرد و فرمود: «اي برادر من ! آيا وصيّت مرا مي‏پذيري و وعده‏هاي مرا بر آورده مي‏کني و بدهي‏هايم را مي‏پردازي و پس از من به امور خانواده‏ام رسيدگي مي‏کني؟». علي‏عليه السلام گفت: آري،اي پيامبر خدا !

پس فرمود: «نزديک من بيا» و علي‏عليه السلام نزديک شد. او را به خود چسبانْد، سپس انگشترش را از دستش بيرون آورد و به علي‏عليه السلام فرمود: «اين را بگير و به دستت کن».

و شمشير و زره و همه ابزار جنگي‏اش را خواست و به او داد و دستاري را نيز که هنگام مسلّح شدن و به جنگ رفتن به شکم خود مي‏بست، خواست وچون آوردند، آن را به علي‏عليه السلام داد و به او فرمود: «با نام خدا به خانه‏ات برو».

 امام علي‏عليه السلام: پيامبر خدا قبض روح شد در حالي که سرش بر سينه من بود و جانش در کف دستم روان شد و آن را بر صورتم کشيدم و غسل او را عهده‏دار شدم و فرشتگان، ياورم بودند. پس در و ديوار خانه ضجّه مي‏زد، فرشتگاني فرود مي‏آمدند و گروهي ديگر به آسمان مي‏رفتند و همهمه آنان از گوشم جدا نشد که بر او درود مي‏فرستادند تا آن که او را در آرامگاهش به خاک سپرديم .

 امام زين العابدين‏عليه السلام: پيامبر خدا قبض روح شد و سرش در دامان علي‏عليه السلام بود.

 الطبقات الکبري - به نقل از شعبي -: پيامبر خدا وفات يافت و سرش در دامان علي‏عليه السلام بود و علي‏عليه السلام غسلش داد و فضل [بن عباس] نِگَهش داشته بود و اسامه به فضل، آب مي‏رساند.

 الطبقات الکبري - به نقل از ابو غَطَفان -: از ابن عبّاس پرسيدم: آيا ديدي هنگامي که پيامبر خدا جان داد، سرش در دامان کسي باشد؟ گفت: جان داد، در حالي که به سينه علي‏عليه السلام تکيه داده بود.

گفتم: عروه برايم گفته است که عايشه مي‏گويد: پيامبر خدا ميان سينه و گلوي من جان داد. ابن عباس گفت: آيا مي‏فهمي [چه مي‏گويي] ؟! به خدا سوگند، پيامبر خدا جان داد، در حالي که به سينه علي‏عليه السلام تکيه داده بود و او و برادرم فضل بن عبّاس غسلش دادند.

 الطبقات الکبري - به نقل از عبد اللَّه بن حارث -: چون پيامبرصلي الله عليه وآله قبض روح شد، علي‏عليه السلام برخاست و در را محکم بست. پس عبّاس به همراه بني عبد المطّلب آمدند و بر در ايستادند و علي‏عليه السلام مي‏فرمود: «پدر و مادرم فدايت باد ! در زندگي و مرگ، خوش‏بو بودي» و بويي خوش که تاکنون مانندش را نيافته بودند، در هوا پراکنده شده بود.

عبّاس به علي‏عليه السلام گفت: مانند زنان، گريه و زاري مکن و به کار پيامبرصلي الله عليه وآله بپرداز. علي‏عليه السلام فرمود: «فضل را بر من وارد کنيد».

انصار گفتند: شما را به خدا سوگند مي‏دهيم که ما را در [غسل و کفن و نماز] پيامبر خدا بي بهره مگذاريد. و يکي از مردانشان را به نام اوس بن خَولي داخل نمودند و او با يک دستش کوزه‏اي آب مي‏آورد. پس علي‏عليه السلام پيامبرصلي الله عليه وآله را مي‏شست و دستش را زير پيراهن مي‏برد و فضل، لباس را نگه مي‏داشت و مرد انصاري آب مي‏آورد و بر دست علي‏عليه السلام پارچه‏اي بود که دستش را در آن مي‏کرد و به زير پيراهن مي‏بُرد.

 الطبقات الکبري - به نقل از عمر بن علي بن ابي طالب -: چون پيامبر خدا را بر تخت نهادند، علي‏عليه السلام فرمود: «کسي به امامت نماز ميّت نايستد که او خود، امام شما در مرگ و زندگي است!».

پس مردم، دسته دسته وارد مي‏شدند و [فُرادا] صف به صف و بدون امام بر او نماز مي‏خواندند و تکبير مي‏گفتند و علي‏عليه السلام در برابر پيامبر خدا ايستاده بود و مي‏فرمود:

«سلام بر تو، اي پيامبر ! رحمت و برکات خدا بر تو!

خدايا! ما گواهي مي‏دهيم که او آنچه را بر وي نازل شده بود، رسانْد و براي امّتش خيرخواهي کرد و در راه خدا با تمام توان کوشيد تا آن که خدا دينش را عزّت بخشيد و کلمه او کامل شد.

خدايا! ما را از کساني قرار بده که از آنچه بر او نازل کرده‏اي، پيروي مي‏کنند و پس از او ما را استوار بدار و با او گِرد هم آور!».

پس مردم آمين مي‏گفتند تا اين‏که مردان و سپس زنان و پس از آن کودکان، بر حضرت نماز گزاردند.

 تاريخ الطبري - به نقل از ابن اسحاق -: آنان که به قبر پيامبر خدا داخل شدند: علي بن ابي طالب‏عليه السلام و فضل بن عباس و قُثَم بن عبّاس و شُقران، آزاد شده پيامبر خدا، بودند و اوس بن خَولي، علي‏عليه السلام را قسم داد که از پيامبرصلي الله عليه وآله بي بهره‏شان نگذارد. پس علي‏عليه السلام به او فرمود: «پايين بيا». پس با آنان داخل قبر شد.

 الطبقات الکبري - به نقل از ابن جريج، از امام باقرعليه السلام -: پيامبرصلي الله عليه وآله سه غسل داده شد: با آب و سدر، از زير پيراهنْ شستشو شد، با آب چاهي در قُبا به نام «غَرس» که از آنِ سعد بن خَيثمه بود و از آن مي‏نوشيد؛ و علي‏عليه السلام غسلش را به عهده گرفت. عبّاس، آب مي‏ريخت و فضل، نِگَهش داشته بود.

 امام علي‏عليه السلام - از سخنانش هنگامي که به غسل و تجهيز پيامبر خدا مشغول بود -:پدر و مادرم به فدايت باد، اي پيامبر خدا! با مرگ تو، رشته‏اي گسست که با مرگ کس ديگري نگسست؛ رشته خبر گرفتن و خبر دادن و اخبار آسماني.

سوک تو چنان ويژه است که ديگر مصيبت‏ها را تسلّي داد، و چنان گسترده است که همگان را به سوک نشاند؛ و اگر نبود که به شکيبايي فرمان داده‏اي و از بي‏تابي بازداشته‏اي، اشک ديده را بر تو به پايان مي‏برديم.

درد ما، ماندگار و اندوهمان هميشگي، اما در مصيبت تو اندک است؛ ليکن مرگ را نه مي‏توان بازگردانْد و نه مي‏توان راند.

پدر و مادرم به فدايت باد! ما را در پيشگاه پروردگارت ياد کن و در خاطرت نگاه دار!

ر. ک: ج 8، ص 83 (جايگاهش نزد پيامبر).

ج 8، ص 190 (آخرين وداع کننده).

 


برچسب‌ها: لحظه آخر پیامبر
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:38  توسط محمد دستان  | 
 

اللهم صل و سلم  وزد و بارک علی سیدة الجلیلة الجمیلة المعصومة المظلومة الکریمة النبیلة

المکروبة العلیة ذات الاحزان الطویلة فی المدة القلیلة الرضیة الحلیمة العفیفة السلیمة المجهولة

قدرا و المخفیة قبرا المدفونة سرا و المغصوبة جهرا سیدة النساء الانسیة الحوراء امَ الائمةالنقباء

النجباء بنت خیر الانبیاء الطاهرة المطهرة البتول العذراء 

 فاطمة التقیة الزهراء علیها السلام

  

 

صبوری

غم دوری و اشک دیده  و سوز جگرها

سرای بی سر و فراق هم نفس وقامت خم ما 

بازم صبوری ، بازم صیوری

 

خنده غم و داغ دلبرو این فصل غربت

کنج عزلت و حال ماتم و خانه در تب وتا  

بازم صبوری ، بازم صیوری

 

درگه درو میخ بر درو خون روی دیوار

یاس پرپرو روی نیلی و ضرب دست اعدا  

بازم صبوری ، بازم صیوری

 

ضربه در و پهلوی مادر و طفل بی پناهم

منو شورغیرت و دست بسته و تنهای تنها 

بازم صبوری ، بازم صیوری

 

رفتی و حبیبم  میر چون اسیرم منو درد دوری

منو خار در چشم منو چاه غربت منو داغ زهرا 

بازم صبوری ، بازم صیوری

 

 محمد دستان

ایام جانسوز شهادت  اولین شهیده ولایت

 حضرت فاطمه زهرا سلام الله

بر تمام شیعیان تسلیت باد

 

امیرمومنان در واپسین لحظات زندگی حضرت زهرا چون او را مشاهده نمود که قطرات اشک در اطراف دیدگان مبارکش حلقه زده فرمود:

ای بانوی من چرا گریه می کنی؟

بی بی فرمود : به حال تو گریه می کنم که بعد از من با چه حوادثی مواجه خواهی شد

امیرمومنان فرمود : گریه مکن به خدا سوگند این مصائب در راه خداوند در نزد من بسیار ناچیز است

آنگاه حضرت زهرا وصیت فرمود که به شیخین اجازه ندهید در مراسم تجهیزش حضور پیدا کنند و امیرمومنان نیز به وصیتش عمل کرد

 

 

سینه ای کز معرفت گنجینه اسرار بود                   کی  سزاوار فشار آن درو دیوار بود

 

آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهی                 ز کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود

 

گردش گردون دون بین کز جفای سامری                   نقطه پرگار هستی مرکز مسمار بود

 

صورتش نیلی شد از سیلی که چونسیل سیاه      روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود

 


برچسب‌ها: شعر فاطمی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:9  توسط محمد دستان  | 

 

بالا رفتن از شانه‏هاي پيامبر براي شکستن بت‏ها

 

کعبه در هماره تاريخ، جلوه يکتا پرستي بوده است. بدان روزگاران که پيامبر خدا فرمان بعثت يافت و براي هدايت امّت برانگيخته شد، جاهليان از سرِ جهل و کژ انديشي اين خانه توحيد را از بت‏هاي گوناگون آکنده بودند و بدين سان، مرکز توحيد را با اين عمل نابخردانه، به شرک، آلوده بودند.

پيامبرصلي الله عليه وآله به زدودن اين همه زشتي و ناهنجاري همّت ورزيد و علي‏عليه السلام را براي زدودن جلوه‏هاي شرک از خانه توحيد، همراه برد. مولا بر دوش پيامبر خدا برآمد و بُت بزرگِ قريشيان - و به نقلي بت خزاعه - را از فراز خانه توحيد به زمين افکند.

اين فضيلت عظيم (بت شکني بر دوش پيامبر خدا) را در گستره تاريخ، فقط علي‏عليه السلام دارد؛ موهبتي که هيچ‏کس با آن بزرگوار در آن، شريک نيست.

 امام علي‏عليه السلام: همان شبي که پيامبر خدا به من فرمان داد که در بسترش بخوابم و از مکّه هجرت کرد، مرا با خود، نزد بت‏ها برد و فرمود: «بنشين!». پس من کنار کعبه نشستم. سپس پيامبر خدا از شانه‏هاي من بالا رفت و فرمود: «برخيز!». من او را بلند کردم و چون ضعفم را در زير خود ديد، فرمود: «بنشين!». پس نشستم و او را پايين آوردم.

پيامبر خدا براي من نشست و به من فرمود: «اي علي! تو از شانه‏هاي من بالا برو» و من هم بالا رفتم. سپس پيامبر خدا مرا بلند کرد و چنان پنداشتم که اگر بخواهم، به آسمان دست مي‏يابم.

روي کعبه رفتم و پيامبر خدا کنار رفت تا من، بت بزرگ آنان (قريش) را که از مس بود و با ميخ‏هاي آهنين به سقف کعبه محکم شده بود، بيندازم. پس پيامبر خدا به من فرمود: «چاره‏اي برايش بينديش» و من دست به کار شدم و در کارِ آن بودم و پيامبر خدا مي‏فرمود: «دوباره! دوباره!».

پس من پيوسته در کار آن بودم تا موفّق شدم. پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «آن را در هم بکوب» و من آن را در هم کوبيده، شکستم و پايين آمدم.

المستدرک علي‏الصحيحين - به نقل از ابومريم از امام علي‏عليه السلام -: پيامبر خدا، مرا با خود برد تا به کعبه رساند و به من فرمود: «بنشين!». پس من کنار کعبه نشستم و پيامبر خدا از شانه‏هاي من بالا رفت و به من فرمود: «برخيز!». پس برخاستم و چون ضعفم را در زير خود ديد فرمود: «بنشين!». پس پايين آمدم و نشستم.

سپس به من فرمود: «اي علي! از شانه‏هاي من بالا برو». پس من از شانه‏هاي ايشان بالا رفتم و پيامبر خدا مرا بلند کرد. چون مرا بالا برد، چنان پنداشتم که اگر بخواهم، به کرانه آسمان دست مي‏يابم.

پس بر بالاي کعبه رفتم و پيامبر خدا کنار رفت و به من فرمود: «بت بزرگ آنان (بت قريش) را بينداز» و بت از مس بود و با ميخ‏هاي آهنين به سقف کعبه محکم شده بود. پس پيامبر خدا به من فرمود: «چاره‏اي برايش بينديش» و پيوسته به من مي‏گفت: «زود باش! زود باش! "جَآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَطِلُ إِنَّ الْبَطِلَ کَانَ زَهُوقًا؛

حق آمد و باطل رفت که باطل، رفتني است"».

پس من پيوسته در کارِ آن بودم تا موفّق شدم. پس فرمود: «پَرتابش کن!». من پرتابش کردم و شکست و از بالاي کعبه به پايين پريدم و با پيامبرصلي الله عليه وآله به سرعت بازگشتيم و بيم آن داشتيم که کسي از قريش يا غير آنان، ما را ببيند.

و [آن بت]، ديگر بالاي کعبه نرفت.

امام علي‏عليه السلام - خطاب به ابو بکر -: «به خدا سوگندت مي‏دهم، آن که پيامبر خدا او را براي انداختن و شکستن بت کعبه بر دوشش گرفت تا آن‏جا که اگر مي‏خواست به کرانه آسمان دست يابد، دست مي‏يافت، تو بودي يا من؟». ابو بکر گفت: بلکه تو بودي.

 

تحقيق و بررسي

 

نقل‏هاي اين حادثه بس فراوان است. به گفته علّامه عالي‏قدر، عبد الحسين اميني،   پيشوايان حديث و تاريخ، آن را گزارش کرده‏اند، بي‏آن‏که در سندهاي آن خدشه کنند و در نقل آن، ترديد روا دارند. آنچه اندکي کاوش مي‏خواهد و نيازمند تحقيق و تفحّص و روشن سازي است، زمان وقوع حادثه است.

گردآوري و دسته‏بندي انبوه نقل‏ها و گزارش‏هاي بسيار فراوان در اين زمينه، نشان‏دهنده آن است که نقل‏ها چهار گونه‏اند:

1. برخي گزارش‏ها - که بسيار فراوان‏اند -، بدون تصريح بر زمان وقوع حادثه، در پايان نقل آورده‏اند که مولا فرمود:

يکي از بت‏ها را پرتاب کردم که مانند شيشه خُرد شد. سپس فرود آمدم و من و پيامبر خدا از يکديگر سبقت مي‏جستيم تا در خانه‏ها پنهان شويم، مبادا کسي ما را ببيند.

2. گزارش ديگر، گوياي اين است که حادثه در شب خروج پيامبر خدا از مکّه انجام گرفته است.

3. در گزارشي ديگر تصريح شده‏است که پيامبر خدا، همراه امام علي‏عليه السلام از خانه خديجه‏عليها السلام به راه افتاده‏اند و پس از شکستن بت‏ها بازگشته‏اند.

4. نقل آخر تصريح دارد که اين حادثه در جريان فتح مکّه بوده‏است.

سه دسته اوّل گزارش‏ها نشان مي‏دهد که حادثه بايد قبل از هجرت و در اوج خفقان و اختناق مشرکان اتّفاق افتاده باشد و گمان قوي نيز همين را تأييد مي‏کند، اگر چه بعيد نمي‏نمايد که حادثه دو بار اتّفاق افتاده باشد؛ يعني پيامبر خدا در آن هنگامه هول و هراس و در فضاي تاريک قبل از هجرت، اين‏حرکت بزرگ و شرک‏زدا را همراه علي‏عليه السلام انجام دادند و طبيعي مي‏نمايد که مشرکان - که مکّه، مسجد الحرام و کعبه را در اختيار داشتند -، دگربار، بت‏ها را بر جاي نهاده و کعبه را آلوده باشند و آن‏گاه در فتح مکّه، براي آخرين بار، اين حرکت عظيمْ تکرار شده باشد.

برخي از محدّثان و عالمان، اين تعدّد را احتمال داده‏اند. علّامه مجلسي که در جايي از بحار الأنوار، گزارش‏هاي مربوط به فتح مکّه را آورده، در جايي ديگر، به نقل‏هاي ديگر اشاره کرده و نوشته است:

اما اين که شکستن بت‏ها در فتح مکّه بوده باشد، از اين حديث و نيز بيشتر احاديث وارد شده در اين موضوع، استفاده نمي‏شود؛ بلکه صراحت برخي احاديث و ظهور برخي ديگر، گواه وقوع آن پيش از هجرت است. پس مي‏توان با قول به تعدّد واقعه، ميان اخبار، جمع کرد.

احمد بن محمّد بن عليّ بن احمد عاصمي (م 378 ق) از اديبان و عالمان قرن چهارم خراسان، در کتاب ارجمند زين الفتي في شرح سورة «هل أتي» نيز اين احتمال را داده است.


برچسب‌ها: علی بت شکن است
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:51  توسط محمد دستان  |