حضرت زهرا در بستر بيماري

 

حضرت زهرا(س) بيمار شد. اولين کسي که به عيادت آن حضرت آمد اُمّ سَلَمه بود. گفت: اي دختر رسول خدا، شب را چگونه صبح کردي؟ فرمود:

حزن و اندوه قلبم را فرا گرفته، به سبب از دنيا رفتن پيامبر و ستمگري به وصي پيامبر، حجاب علي را هتک کردند [کنايه است از جسارت به حضرت زهرا(س)]؛ همان که امامتش را غصب کردند، بر خلاف آنچه که خدا در قرآن نازل کرده و پيامبر در سنّت خود بيان فرموده بود. سبب اين کار کينه هايي بود که از بدر (از علي) به دل داشتند و انتقام و طلب خون هايي که در اُحد ريخته بود. اين منافقان دشمني علي را در دل هايشان پنهان داشتندو آن گاه که خلافت را گرفتند و به هدف رسيدند، يکباره، ابر اهلِ شقاق بر ما باريدن گرفت و بلا بر ما فرو ريخت. بند کمان ايمان از سينه هاي آنان بُريد و آنچه دل هايشان مي خواست، به سبب غرور دنيا به ما آزار کردند. اينها همه به جهت آن بود که علي پدران آنان را در نبردهاي سخت و در منازل شهادت کشته بود .

 

·       شوق حضرت زهرا به شنيدن صداي اذانِ بلال

·       عيادت زنان مهاجر و انصار از حضرت زهرا

·       عيادت ابوبکر و عمر از حضرت زهرا

·       وصيت حضرت زهرا و دفنِ شبانه آن حضرت

·       وضع مدينه پس از شهادت حضرت زهرا و تحقق پيشگويي هاي آن حضرت

·       بيعت اميرالمؤمنين پس از شهادت حضرت زهرا و دليل آن

 

شوق حضرت زهرا به شنيدن صداي اذانِ بلال

از هنگامي که پيامبر(ص) رحلت کرد بلال نيز خاموشي گزيد و لب به اذان نگشود. روزي حضرت زهرا(س) شوق شنيدن صداي اذان مُؤَذّنِ پدر را کرد. چون اين خبر به بلال رسيد، واذان گفت. حضرت زهرا(س)، در اثر شنيدن صداي اذان بلال، به ياد پدر و روزگار حيات وي افتاد پس ناله اي کرد و به روي زمين افتاد و بيهوش شد. مردم گفتند: بلال، بس کن که دختر پيامبر از دنيا رفت. پنداشتند که حضرت فاطمه(س) از دنيا رفته است. بلال اذان را قطع کرد. وقتي زهرا(س) به هوش آمد از او خواست تا اذان را تمام کند قبول نکرد و گفت: مي ترسم بر شما، از آنچه هنگام شنيدن صداي اذان من بر سر خود مي آوريد. پس آن حضرت، بلال را از اذان گفتن معاف داشت

 

عيادت زنان مهاجر و انصار از حضرت زهرا

آن گاه که حضرت زهرا(س) به بيماري منجر به وفاتش دچار شد، زنان مهاجران و انصار به عيادت وي رفتند و به او گفتند: اي دخترِ پيامبر، با اين بيماري در چه حال هستي؟ حضرت زهرا(س) حمد و ثناي خدا را بجا آورد و صلوات بر پدرش فرستاد، سپس فرمود:

من از دنياي شما سير شده ام؛ از مردان شما کراهت دارم و به دورشان افکنده ام، پس از آنکه آزمايششان کردم.   زشت باد کندي آنها، شکستگي شمشيرشان، سستي نيزه هايشان و تباهي رأيشان. طناب گناهشان را بر گردنشان انداختم و ننگِ کارشان را بر خودشان افکندم

دور باد قوم ستمگر و بريده باد گوش و دماغشان! واي بر ايشان، جانشيني پيامبر را از جايگاهش کندند و از پايگاه رسالت دورش کردند؛ از کوههاي بلند و استوار خاندان پيامبر، از جايگاه پيامبري و از محلّ نزول وحي، از آنان که به امر دنيا و دين عارف اند. همانا اين زياني آشکار است

مگر چه ايرادي به ابوالحسن داشتند؟! آري، خوش نداشتند از علي برندگي شمشيرش را، سخت لگد کوب کردنشان را، به سخت کيفر دادن در کارهايش را، و سخت گيري اش را در راه خدا.

اينها باعث دشمني آنان با علي شد. اگر دوري نمي کردند از بند ريسماني که پيامبر به او سپرده بود، آنان را به نرمي مي راند [يعني حکومتي ملايم مي داشت]، چنان که بيني شترِ حکومت مجروح نمي شد و سوارش به شدّت تکان نمي خورد.

[يعني در همه حال در راحتي بودند.] و آنان را به آبشخوري گوارا وارد مي کرد که آب از دو سوي آن لبريز بود، و درهاي برکات زمين و آسمان بر آنان باز مي شد. [امّا، حال که چنين نشد] خداوند آنان را به آنچه کرده اند مؤاخذه و عِقاب خواهد کرد

پس، پيش بيا و بشنو. اگر زنده بماني، روزگار کارهاي عجيب به تو نشان مي دهد. اگر تعجب کننده اي، از اين پيشامد تعجّب کن. به چه تکيه گاهي تکيه کردند [به ابوبکر] به چه ريسماني دست انداختند! به جاي سرِ حيوان به دم آن چسبيدند [اين مَثَلي عربي است]. بريده باد بيني آن گروهي که گمان مي برند کاري درست کرده اند. هان، ايشان اند فساد کاران، لکن نمي دانند

آيا کسي که به سوي حق هدايت مي کند سزاوار پيروي و تبعيت است يا آن کس که نمي تواند هدايت کند مگر آنکه اول خود هدايت شود؟ پس شما را چه مي شود، چگونه حکم مي کنيد؟ قسم به خدا، اين کار شما آبستن فتنه و فساد شد؛ کمي صبر کنيد تا نتيجه دهد. در اين کاسه شير، شما خون خواهيد دوشيد؛ آنجاست که بازماندگان مي فهمند که گذشتگان چه کردند

آماده فتنه ها باشيد. مژده باد شما را به شمشير کشيده و هرج و مرجي که همه را فرا گيرد و استبدادي از ستمگران که آنچه را داريد از شما خواهند گرفت. آنچه کشتيد، آيندگان [يعني فرزندانتان] درو مي کنند. [حضرت اشاره دارد به آنچه که بعد از آن براي انصار پيش مي آيد.] پس، حسرت و اندوه بر شما باد. به کدامين سو هستيد؟ راه حقّ و رحمت خدا بر شما گم شده است. آيا ما شما را وادار کنيم به رحمت خدا، حال آن که خود از آن کراهت داريد؟

آنچه حضرت زهرا (س) در اينجا پشگوئي فرموده در وقعه حرّه زمان حکومت يزيد واقع شد

زنان مهاجر و انصار آنچه را که حضرت زهرا(س) شنيده بودند براي شوهران خود باز گفتند. پس دسته اي از بزرگان مهاجر و انصار، به عنوان عذر خواهي، به نزد آن حضرت آمدند و گفتند: اي سرور زنان، اگر ابوالحسن پيش از آن که با ما بيعت و پيمان خود را با ابوبکر استوار کنيم اين نکته را به ما گوشزد مي کرد، هرگز ما او را رها نمي کرديم و به ديگري روي نمي آورديم. حضرت زهرا(س) فرمود:

اِلَيکم عَنّي، فَلا عُذْرَ بَعْدَ تَعْذيرِکم وَ لا اَمْرَ بَعْد تَقْصيرِکم. يعني: دور شويد از من، که ديگر، بعد از عذر خواهي هاي غير صادقانه، عذري باقي نمانده است و بعد از اين تقصير [و گناه] شما، امري وجود ندارد.(يعني بعد از آنکه کوتاهي کرديد و علي(ع) را خانه نشين نموديد و به اهل بيت پيامبر(ص) جسارت روا داشتيد و مأمور ابوبکر، به اتّکاي بيعت شما، براي سوزندان خانه دختر رسول خدا آتش آورد و... ديگر کار از کار گذشته است و عذري پذيرفته نيست و دوره ظلم و تباهي آغاز گشته است.)

 

عيادت ابوبکر و عمر از حضرت زهرا

وقتي حال حضرت زهرا(س) رو به وخامت گذارد و بيماري اش شدّت گرفت، ابوبکر و عمر خواستند که سابقه خوبي براي خود درست کنند و بگويند که به ديدن زهرا(س) رفتيم و، در آخر، با هم صلح کرديم و حضرت از ما گذشت. لذا حضرت امير(ع) تقاضا کردند که براي آن دو از حضرت زهرا(س) اجازه بگيرد تا بيايند به احوالپرسي وي.

حضرت زهرا(س) ميل نداشت. حضرت امير(ع) اصرار کرد. زهرا(س) فرمود: خانه، خانه شماست و بانوي [خانه] هم، بانوي شماست  ابوبکر و عمر آمدند. حضرت زهرا(س) روي به ديوار و پشت به آنها کرد. گفتند: آمده ايم که رضاي شما را حاصل کنيم، حضرت(س) فرمود: من با شما حرف نمي زنم مگر که قول بدهيد که آنچه را که مي گويم، اگر راست است، به راستي آن شهادت بدهيد. قبول کردند. حضرت زهرا(س) فرمود: يادتان مي آيد که پيامبر(ص) فرمود: رضاي فاطمه، رضاي خداوند است، و خداوند به سبب غضب فاطمه، غضب مي فرمايد؟گفتند: بلي، حضرت(س) فرمود: خدايا، شاهد باش که من بر اين دو نفر غضبناکم! و از اين دو راضي نيستم .

ابوبکر، چون هميشه، تظاهر به گريستن کرد. عمر او را سرزنش کرد و سپس برخاستند و رفتند. اين آخرين کاري بود که آن دو انجام دادند

 

وصيت حضرت زهرا و دفنِ شبانه آن حضرت

حضرت زهرا(س) فرمود: وصيت مي کنم که ابوبکر و عمر بر من نماز نخوانند و بر جنازه من حاضر نشوند، و جنازه من شبانه دفن شود[1] .

حضرت علي(ع) به وصيت حضرت زهرا(س) عمل کرد[2]  و او را در خانه خودش دفن کرد[3] .

سپس در بقيع چند صورت قبر ساخت و بر آنها آب پاشيد تا مانند قبر تازه به نظر آيند[4] ، مرحوم ثقه الاسلام کليني مي نويسد: - چون فاطمه (س) در گذشت، اميرالمؤمنين (ع) او را پنهان به خاک سپرد و آثار قبر او را از ميان برد. سپس رو به مزارِ پيغمبر (ص) کرد و گفت: اي پيامبر خدا، از من و از دخترت، که به ديدن تو آمده و در کنار تو به زير خاک خفته است، بر تو درود باد... مرگِ زهرا ضربتي بود که دلم را خسته و اندوهم را پيوسته کرد، و چه زود جمع ما را به پريشاني کشاند. شکايت خود را به خدا مي برم و دخترت را به تو مي سپارم. به زودي به تو خواهد گفت که امّتت، پس از تو، با وي چه ستم ها کردند. آنچه خواهي از او بجو و هر چه خواهي بدو بگو، تا سرّ دل بر تو بگشايد و خوني که خورده است بيرون آيد و خدا، که بهترين داور است، ميانِ او و ستمکاران داوري نمايد... خدا گواه است که دخترت پنهاني به خاک مي رود. هنوز روزي چند از مرگ تو نگذشته و نام تو از زبان ها نرفته که حقّ او را بردند و ميراثِ او را خوردند. دردِ دل را با تو در ميان مي گذارم و دل را به ياد تو خوش مي دارم، که درود خدا بر تو باد و سلام و رضوان خدا بر فاطمه[5] .

صبح که شد، اهل مدينه با خبر شدند که دختر پيامبر را شبانه دفن کرده اند. گمان کردند که قبر حضرت زهرا(س) در بقيع است.

[عمر و يارانش] آمدند و گفتند: زنها را مي آوريم و اين قبرها را مي شکافيم تا ببينيم جسدِ زهرا در کجاست، و بر آن نماز مي خوانيم. حضرت امير(ع)، غضبناک، به بقيع آمد و فرمود: چنانچه کسي از شما به اين قبرها دست بزند، زمين را از خونش رنگين مي کنم. آنان نيز، چون حضرت علي(ع) را در آن حال ديدند، آنجا را ترک کردند[6] .

اَصبَغ بن نُباتَه، از اميرالمؤمنين سؤال کرد که چرا شبانگاه حضرت زهرا(س) را به خاک سپردند؟ حضرت علي(ع) فرمود:

انّها کانَتْ ساخِطَه عَلي قَومٍ کرهَتْ حُضورَهم جنازَتَها وَ حَرامٌ عَلي مَنْ يتَولاّهُمْ اَنْ يصلِّي عَلي اَحَدٍ مِنْ وُلْدِها[7] .

چون حضرت زهرا(س) از آن قوم خشمگين بود، حضور آنان را بر جنازه اش خوش نداشت؛ و هر کس که از آن قوم پيروي کند، حرام است که بر کسي از فرزندان زهرا(س) نماز بگزارد.

آري، پنهان داشتن قبر دختر پيامبر(ص) ناخشنودي او را از کساني چند نشان مي دهد و پيداست که او مي خواسته است، با اين کار، ديگران نيز از اين ناخشنودي آگاه شوند.

 .............................................................................

1-   بحارالانوار ج 43 ص 159.182.183

2-   صحیح بخاری ج5 ص 77

3-   مناقب ابن شهرآشوب ج 2 ص 362

4-   بحارالانوار ج 43 ص.183

5-   اصول کافی ج 1 ص 459.458

6-    بحارالانوار ج 43 ص.172.171

7-   بحارالانوار ج 43 ص.183

 

 

وضع مدينه پس از شهادت حضرت زهرا و تحقق پيشگويي هاي آن حضرت

بعد از شهادت حضرت زهرا(س)، دستگاه خلافت، براي مقابله با آنان که در خارج از مدينه باابوبکر بيعت نکرده بودند و گروهي از ايشان نيز از قبايل مرتّد بودند، سپاهياني فرستاد. در آن لشکرکشيهايي کسي از انصار را سرکرده سپاه قرار ندادند و دستگاه حکومت، يکسره، قريشي شد قريش را در همه چيز بر غير قريش مقدّم مي داشتند. در شهرهايي که فتح کردند، اُمراي لشکر و واليان شهرها را همه از قريش گماشتند .

بدين سبب، انصار فقير شدند و عقب افتادند تاجايي که نان شب نداشتند. اينکه در سيره حضرت سجّاد(ع) و حضرت باقر(ع) و حضرت صادق(ع) مي خوانيم که شبانه به در خانه فقراي مدينه مي رفتند و به آنان نان و پول مي رساندند، آن فقرا فرزندان همان انصار بودند.

مُعَلَّي بن خُنَيس يکي از اصحاب امام صادق(ع) مي گويد: امام را ديدم که در شب تاريک از خانه بيرون آمد و بر دوش خود باري داشت. گفتم: اي پسر رسول خدا، اجازه دهيد به شما کمک کنم. فرمود: اين بار را بايد خود بردارم. و به راه افتاد. من هم به دنبال آن حضرت رفتم. چيزي از آن بار بر زمين افتاد.

حضرت خم شد و گفت: خدايا اين را به دستم برسان. آن را پيدا کرد و در توبره اي که بر دوشش بود انداخت و به سقيفه بني ساعده  رفت و بالاي سر هر يک از آنان که خوابيده بودند دو قرصه نان گذاشت. وقتي که باز مي گشت، مُعَلَّي بن خُنَيس از آن حضرت پرسيد: اي پسر رسول خدا، آيا اينان حقّ (امامت) را مي شناسند؟ فرمود: اگر اينان حق رإ مي دانستند، ما نمک سائيده خانه مان را هم با آنان قسمت مي کرديم؛ نه، اينها حق را نمي شناسند .

حضرت سجاد(ع) نيز غذا به درِ خانه ها مي برد. اهل آن خانه ها در کنارِ درِ خانه هايشان در انتظار آن کس که شب به آنجا مي آمد مي ايستادند و غذا را از وي مي گرفتند. در وقتِ غسل دادن پيکر آن حضرت، ديدند که پشت وي پينه بسته است. از حضرت باقر(ع) علّت را پرسيدند. فرمود: از بارهايي است که شبها بر دوش مي کشيد[5]  چون حضرت سجّاد(ع) وفات کرد کمک هايي که شبانه به مردم مي شد قطع گرديد. در آن هنگام بود که دريافتند آن کسي که به درِ خانه هايشان غذا مي آورد حضرت سجاد(ع) بوده است

تمام اين فقرا از انصار بودند. امّا قريش، صاحبان ثروت و جاه و کنيزان و در عيش و طرب بودند. عبدالرّحمن بن عوف وقتي که مُرد (در زمان عثمان) طلاهايش را آوردند تا عثمان در ميان وارثان او قسمت کند. آنقدر طلا در مجلس خلافت به روي هم انباشته شد که فاصله بين دو طرف مجلس را پُر کرد و دو طرف مجلس همديگر را نمي ديدند!.

اينها از مواردي بود که حضرت زهرا(س) به زنان انصار پيشگويي فرمود که کارشان به اينجا مي رسد. کارشان به بالاتر از آن هم رسيد. وقتي که لشکر يزيد در وقعَه حَرَّه آمدند به مدينه و قتل عام کردند، يزيد دستور داده بود که لشکريان، سه روز، آنچه مي خواهند بکنند

انصار را قتل عام کردند، به طوري که در مسجد پيامبر(ص) خون به راه افتادند؛ آنچه در خانه هابود به يغما بردند؛ هزار دختر بي شوهر بعد از اين واقعه باردار شدند

 

بيعت اميرالمؤمنين پس از شهادت حضرت زهرا و دليل آن

بيعتِ صحيح آن است که از سرِ اختيار و با رضايت باشد، والاّ بيعت نيست و تنها دست به دست ماليدني است و، به عبارتي، بيعتي است ظاهري. همچنان که اگر خريد و فروش بر مبناي اختيار و رضايت فروشنده انجام شود،بيعتحقّق مي يابد، والاّ ظلم و غصب است. لذا بيعت اميرالمؤمنين (ع) نيز، که پس از شش ماه از سر اکراه و فقط به جهت حفظ اسلام و بدون هيچ رضايتي انجام گرفت، تنها بيعتي ظاهري و دست به دست ماليدني بود و بس. اين روايت هم که ائمّه (ع) فرموده اندهيچ يک از ما نيست مگر که بيعت طاغيي در گردن اوست، مگر امام زمان (عج)نيز به همين معناست؛ يعني حقيقتاً بيعتي انجام نشده، تنها بيعتي ظاهري و دست به دست زدني انجام گرفته است و بس.

در صحيح بخاري، حديثي را زُهْري از عايشه نقل مي کند که در آن از ماجراي بين فاطمه(س) و ابوبکر درباره ميراث رسول خدا(ص) سخن رفته است و عايشه در پايان آن مي گويد: فاطمه از ابوبکر روي بگردانيد و تا زنده بود با او سخن نگفت. او شش ماه پس از وفات رسول خدا(ص) زنده بود و چون از دنيا رفت، همسرش علي(ع) بر او نماز خواند و به خاکش سپرد و ابوبکر را خبر نکرد. فاطمه(س) مايه افتخار و احترام علي(ع) بود. تا فاطمه(س) زنده بود، علي(ع) در ميان مردم احترام داشت و چون از دنيا رفت، مردم از او رويگردان شدند.

دراينجاکسي از زُهْري پرسيد: علي درا ين شش ماه با ابوبکر بيعت نکرد؟

زهري گفت: نه او، نه هيچ يک از افراد بني هاشم؛ مگر هنگامي که علي(ع) با ابوبکر بيعت کرد.[1] .

در خارج از مدينه گروهي با بيعت باابوبکر مخالف بودند. يک دسته، وقتي خبر وفات پيامبر(ص) را شنيدند، از اسلام بيرون شدند که آنان را در تاريخ مُرتَدّين مي خوانند. مهمترين آنها، مُسَيلَمَه در يمامَه بود که ادّعاي پيامبري مي کرد. در نزديک يمن چهل هزار نفر آماده حمله به مدينه شدند، که اگر مي آمدند، مدينه را نابود مي کردند. يعني مسأله عظيم تر از جنگ خندق بود. زيرا در خندق ده هزار نفر آماده بودند، ولي اينها چهل هزار نفر بودند؛ اگر حمله مي آوردند و مدينه را فتح مي کردند، از اسلام هيچ اثري باقي نمي ماند، حتي قبر پيامبر(ص) را هم ويران مي کردند. لذا عثمان آمد به خدمت حضرت امير(ع) و عرض کرد: اي پسر عمو، تا وقتي که تو بيعت نکني، کسي به جنگ با اين دشمنان بيرون نخواهد شد و... آنقدر از اين مطالب زمزمه کرد تا آن حضرت(ع) را به نزد ابوبکر برد و علي(ع) با او بيعت کرد. پس از بيعت علي(ع) با ابوبکر، مسلمانان خوشحال شدند و کمر به جنگ با مُرتَدّين بستند و از هر سو، سپاه به حرکت در آمد. [2] .

در نهج البلاغه[3]  نيز آمده است که آن حضرت فرمود:

فَاَمْسَکتُ يدي َ حَتّي رَأيتُ راجِعَه النّاس قد رَجَعَتْ عَنِ الاِسلامِ يدعُونَ اِلي مَحْقِ دينِ محمّدٍ(ص) فخَشِيتُ اِنْ لَمْ اَنْصُرِ الاِسلامَ وَ اَهلَهُ اَنْ اَري فيه ثَلْماً أوَ هَدْماً تَکونُ المَصيبه بِهِ عَلَيَّ اَعظَمَ مِنْ فَوتِ وِلايتکم   الَّتي إنَّما هِي متَاعُ أَيامٍ قَلائِلَ يزُولُ مَنْها ماکانَ کما يزُولُ السَّرابُ أوَکما يتَقشَّعُ السّحَابُ، فنَهَضْتُ في تِلک الأحداثِ، حَتّي زاغَ الباطِلُ وَ زَهَقَ وَاطمأنّ الدِّينُ وَتَنَهْنَهَ

پس دست نگه داشتم بيعت نکردم، در حالي که يقين داشتم که، همانا در ميان مردم، من به مقام محمّد (ص) سزاوار ترم از کساني که حکومت را بعد از او به دست گرفتند. پس در اين حال درنگ کردم تا آن زمان که خدا بخواهد. تا که ديدم گروهي از مردمي که مرتدّ شده اند و از اسلام برگشته اند، دعوت به نابودي دين خدا و آيين پيامبر (ص) مي کنند. پس ترسيدم که اگر اسلام و مسلمانان را ياري نکنم، در اسلام رخنه و ويرانيي ببينم که مصائب حاصل از اين دو، بسيار عظيم تر باشد بر من تا از دست دادن سرپرستي و حکومت بر کارهاي شما: حکومتي که کالايي چند روزه بيش نيست و آنچه از آن حاصل مي شود از ميان مي رود، مانند سراب يا ابري که پراکنده گردد. پس، در اين هنگام، خود با پاي خويش، به نزد ابوبکر رفتم و با او بيعت کردم و در هنگامه اين پيشامدها قيام کردم تا که باطل نابود شد و کلمه اللّه [اسلام]، همچنان که برتر بود، باقي ماند، هر چند که کافران ناخوشدل باشند.

 ......................................................................................

1-   صحیح مسلم ج 1 ص 72

2-   انساب الاشراف بلاذری ج 1 ص 578

3-   شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید کتاب الرسائل رسائل 62 ص 130

 

 

 

 


برچسب‌ها: شهادت حضرت زهرا
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:49  توسط محمد دستان  |