|
ظلم و ستم به خاندان رسالت، پس از رحلت پيامبرعظيم الشان اسلام صلي الله عليه و آله و سلم، از رويدادهاي مسلم تاريخ اسلام است که نميتوان درباره آن شک و ترديد نمود، محدثان و تاريخ نگاران با تمام محدوديتها و فشارها حقايق را به گونهاي بازگو کرده و از آن حوادث تلخ و دردآور، ياد نمودهاند. شريف مرتضي (355- 436) مينويسد: «در آغاز کار، محدثان و تاريخ نويسان اهل سنت آنچه را در اين مورد ميشنيدند به صورت کامل نقل ميکردند، ولي چه بسا بر اشکالاتي در برخي از چيزهايي که نقل مينمودند واقف گشتند پس از نقل آنها خودداري کردند». [1] . چه بي مهري بالاتر از اين که امام اميرمومنان عليهالسلام را به صورت بسيار زننده براي بيعت به مسجد بردند و اميرمومنان در پاسخ نامه معاويه [2] که در آن به اين موضوع اشاره کرده بود، چنين مينويسد: «گفتي که من بسان شتر سرکش براي بيعت سوق داده شدم. به خدا سوگند، خواستي از من انتقاد کني ولي در واقع امر ستودي و خواستي رسوايم کني اما خود را رسوا کردي. هرگز بر مسلماني ايراد نيست که مظلوم واقع شود.» [3] . بنابراين، هر نوع شک و ترديد در اين مسائل جز فريب وجدان و اغفال ناآگاهان، چيز ديگري نيست. اخيرا در يکي از مجلات، مقالهاي پيرامون زندگي حضرت زهرا عليهاالسلام به عنوان «از ولادت تا افسانهي شهادت» منتشر گرديده و نويسنده سعي نموده بود تا حقايق تاريخي را انکار ورزد و شهادت سرور زنان جهان را به وسيلهي عاملات خلافت، افسانه پندارد. خوشبختانه- پس از انتشار آن- از طرف برخي از موسسات، پاسخ بسيار متقن و روشن- ولي موجز- به آن داده شد، در نتيجه مشت نويسنده باز شد، ولي در اين رساله، مدارک بيشتري ارائه شده و موضوع، حالت تواتر به خود گرفته است. با اين همه ما نيز معترفيم که در اين رساله نيز اجمال، جاي تفصيل را گرفته و تشريح حوادث تلخ و جانسوز پس از سقيفه در خور کتابي گسترده است و هرگز در يک يا دو مقاله نميگنجد.
.................................... 1ـ الشافی 3/241. تحقیق سید عبدالزهرا حسینی .تلخیص الشافی 3ـ76 2ـ متن نامه معاویه .ابن ابی الحدید در شرح خود ج 15 ص 186 3ـ نهج البلاغه – صبحی صالح نامه 28
حرمت خانهي حضرت زهرا از ديدگاه قرآن و سنت محدثان، يادآور ميشوند وقتي آيهي مبارکه (فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أن تُرْفَعَ وَيُذْکَرَ فِيهَا اسْمُهُ...) ( نور 36) بر پيامبر فرود آمد، پيامبر آيه را در مسجد تلاوت کرد. در اين هنگام شخصي برخاست و گفت: اي رسول گرامي، مقصود از اين بيوت با اين برجستگي چيست؟ پيامبر فرمود: خانههاي پيامبران. در اين موقع ابوبکر برخاست، در حالي که به خانهي علي و فاطمه عليهاالسلام اشاره ميکرد، گفت: آيا اين خانه از همان خانهها است؟ پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در پاسخ گفت: بلي از برجستهترين آنها است. [1] . پيامبر گرامي صلي الله عليه و آله و سلم مدت نه ماه هر روز پنج مرتبه، وقت هر نماز به در خانهي دخترش ميآمد، بر او و همسر عزيزش سلام ميکرد و اين آيه را ميخواند: (... إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَکُمْ تَطْهِيرًا) ( حزاب 33) [2] «خداوند فقط ميخواهد پليدي و گناه را از شما اهلبيت دور کند و کاملا شما را پاک سازد». پيداست خانهاي که مرکز نور الهي بوده و خدا به ترفيع آن امر کرده است، از احترام بسيار بالايي برخوردار ميباشد. خانهاي که اصحاب کسا را در بر ميگيرد و خدا از آن با جلالت و عظمت ياد ميکند، بايد مورد احترام قاطبهي مسلمانان باشد. اکنون بايد ديد پس از درگذشت پيامبر، تا چه اندازه حرمت اين خانه ملحوظ گشت؟ ............................................ 1ـ الدرالمنثور 6/203 – تفسیر سوره نور . روح المعانی 18/174 2ـ الدر المنثور 6/606
هتک حرمت خانهي حضرت زهرا با اين سفارشهاي موکد، متاسفانه برخي، حرمت خانهي آن حضرت را ناديده گرفته و به هتک آن پرداختند و اين فاجعهاي نيست که بتوان بر آن پرده افکند. ما، در اين مورد، نصوصي را از کتب اهل سنت نقل مينماييم تا روشن شود که مسالهي هتک حرمت خانهي زهرا و رويدادهاي بعدي، يک واقعيت مسلم است نه يک افسانه. و با اينکه درعصر خلفا سانسور فوقالعادهاي نسبت به نگارش فضايل اهلبيت و مثالب اصحاب اعمال ميشد، ولي به حکم اينکه «حقيقت شيء، نگهبان آن است» اين حقيقت تاريخي تا حدي به طور زنده در کتابهاي تاريخي و حديثي محفوظ مانده است. ضمنا در نقل مدارک، ترتيب زماني نگارش آنها را در نظر ميگيريم تا به نويسندگان عصر حاضر برسيم.
تصميم بر هتک حرمت با اسامي شخصيتهايي که تصميم شيخين بر هتک حرمت خانه حضرت زهرا عليهاالسلام را نقل کردهاند آشنا ميشويم: 1. ابن ابيشيبه در «المصنف». 2. بلاذري در «انساب الاشراف». 3. ابن قتيبه در «الامامه و السياسه». 4. طبري در تاريخ خود. 5. ابن عبد ربه در «العقد الفريد». 6. ابن عبدالبر در «الاستيعاب». 7. ابوالفداء در «المختصر في اخبار البشر». 8. نويري در «نهايه الارب في فنون الادب». 9. سيوطي در «مسند فاطمه». 10. متقي هندي در «کنز العمال». 11. دهلوي در «ازاله الخفاء». 12. محمد حافظ ابراهيم در «قصيده عمريه». 13. محمد رضا کحاله در کتاب «اعلام النساء».
ابن ابيشيبه و کتاب المصنف ابوبکر بن ابيشيبه (159- 235) مولف کتاب المصنف، به سند صحيح چنين نقل ميکند: «انه حين بويع لابي بکر بعد رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم کان علي و الزبير يدخلان علي فاطمه بنت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم فيشاورونها و يرتجعون في امرهم. فلما بلغ ذلک عمر بن الخطاب خرج حتي دخل علي فاطمه، فقال: يا بنت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم و الله ما من احد احب الينا من ابيک و ما من احد احب الينا بعد ابيک منک، و ايم الله ما ذاک بما نعي ان اجتمع هولاء النفر عندک، ان امرتهم ان يحرق عليهم البيت. قال: فما خرج عمر جاءوها، فقالت: تعلمون ان عمر قد جاءني، و قد حلف بالله لئن عدتم ليحرقن عليکم البيت، و ايم الله ليمضين لما حلف عليه». «هنگامي که مردم با ابيبکر بيعت کردند، علي و زبير در خانه فاطمه با او به گفتگو و رايزني ميپرداختند. زماني که اين مطلب به گوش عمر بن خطاب رسيد، به خانه فاطمه آمد و گفت: اي دختر رسول خدا! به خدا قسم محبوبترين فرد نزد ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود شما، ولي به خدا سوگند اين محبت، مانع از آن نيست که اگر اين افراد در خانه تو جمع شدند دستور دهم خانه را بر سر آنها به آتش بکشند. اين جمله را گفت و بيرون رفت. وقتي علي و زبير به خانه بازگشتند دخت گرامي عليهاالسلام به علي عليهالسلام و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد کرد که اگر تجمع شما در اين خانه تکرار شود خانه را بر سر شماها خواهد سوزاند. به خدا سوگند! او آنچه را که قسم خورده انجام ميدهد. يادآور شديم که گزارش فوق در کتاب «المصنف» با سندي صحيح نقل شده است، اينک به بررسي سند حديث از ديدگاه رجاليان اهل سنت ميپردازيم تا ميزان اعتبار تاريخي آن معلوم گردد: بررسي سند روايت المصنف در اعتبار شخص مولف (يعني ابن ابيشيبه) همين بس که ذهبي، دانشمند رجالي اهل سنت (متوفاي 748) دربارهي او ميگويد: «عبدالله بن محمد بن ابيشيبه، حافظ بزرگ و حجت است. احمد بن حنبل و بخاري و ابوالقاسم بغوي از او نقل روايت کرده و گروهي او را توثيق کردهاند... ابن شيبه از کساني است که از پل عبور کرده و در منتهاي وثاقت است». [1] . و دربارهي راويان، گزارشي نيز يادآور ميشويم که ابن ابيشيبه حديث را با سند ياد شده در زير نقل ميکند: حدثنا محمد بن بشر، حدثنا عبدالله عمر، حدثنا زيد بن اسلم، عن ابيه اسلم. اينک بررسي وثاقت اين گروه: الف) محمد بن بشر: ابن حجر عسقلاني ميگويد: «ابن معين او را توثيق نموده، ابوداوود او را حافظترين محدثان کوفه شمرده و ابن حبان او را جز ثقات نام برده است. نسائي و ابن قانع به توثيق او پرداختهاند و همچنين...». [2] . ب) عبيد الله بن عمر بن حفص بن عاصم بن عمر بن الخطاب يکي از فقهاي هفتگانه مدينه است که در سال 147 در گذشته است. ابن حجر عسقلاني ميگويد: «نسائي او را ثقه و ضابط معرفي کرده و ابن معين و ابن زرعه و حاتم نيز او را از ثقات شمردهاند. ابن ميمونه وي را از سادات مدينه و اشراف قريش ميشرمد و برترين فرد از نظر علم و عبادت و حفظ و اتقان حديث بود». [3] . ج) زيد بن اسلم عدوي، فقيه مدينه است که گروهي مانند احمد و ابوزرعه و نسائي به وثاقت او تصريح کرده و يعقوب بن شيبه او را اهل فقه و دانش و مفسر قرآن وثقه دانسته و در سال 136 در گذشته است. [4] . د) اسلم عدوي: وي بخشي از زمان پيامبر را درک کرده و از ابوبکر و عمر و عثمان و ابن عمر و معاذ بن جبل و ابيعبيده و حفصه نقل روايت ميکند. عجلي و ابوزرعه او را از ثقات شمردهاند. اسلم در سال 80 و در سن 114 سالگي در گذشته است. [5] . ما در معرفي اين افراد به فشرده گويي پرداختيم و به منظور اختصار، از نقل کلمات ديگر رجاليان و محدثان که حاکي از تعريف و توصيف آنهاست، خود داري کرديم. ............................................. 1ـ میزان الا عتدال 2/490 شماره 454 2ـ تهذیب التهذیب 9/74 شماره 90 3ـ تهذیب التهذیب 7/40 شماره 71 4ـ تهذیب التهذیب 3/396 شماره 728 5ـ تهذیب التهذیب 1/266 شماره 501
بلاذري و کتاب انساب الأشراف احمد بن يحيي جابر بغدادي بلاذري (متوفاي 270) نويسنده معروف و صاحب تاريخ بزرگ، رويداد تاريخي فوق را در کتاب «انساب الاشراف» به گونهي زير نقل ميکند: «انّ أبابکر أرسل إلي عليّ يريد البيعة، فلم يبايع. فجاء عمر و معه فتيلة. فتلقته فاطمةُ علي الباب، فقالت فاطمة: يا ابن الخطاب! أتراک محرّقاً عليّ بابي؟ قال: نعم، و ذلک أقوي فيما جاء به أبوک...». [1] . «ابوبکر به دنبال علي (عليهالسلام) فرستاد تا بيعت کند، ولي علي (عليه السلام) از بيعت با او امتناع ورزيد. سپس عمر همراه با فتيله (آتشزا) حرکت کرد و با فاطمه در مقابل در خانه رو به رو شد. فاطمه گفت: اي فرزند خطاب! آيا در صدد سوزاندن خانه من هستي؟ عمر گفت! بلي، اين کار کمک به چيزي است که پدرت براي آن مبعوث شده است!». با متن و ترجمهي حديث آشنا شديم، اکنون به بررسي سند آن ميپردازيم. بلاذري اين رويدادد تاريخي را با چنين سندي نقل ميکند: مدائني، از مسلمه بن محارب، از سليمان التيمي و از ابن عون. .............................................. 1ـ انساب الا شراف 1/586 ط دارمعارف قاهره
بررسي سند تاريخ دربارهي اعتبار بلاذري از ديدگاه اهل سنت همين بس که ذهبي در کتاب تذکره الحافظ وي را با القاب: حافظ، اخباري و علامه ميستايد [1] و در کتاب سير اعلام النبلاء او را چنين توصيف ميکند: علامه، اذيب، نويسنده. [2] . ابن کثير در کتاب «البدايه و النهايه» از ابن عساکر نقل ميکند که: «بلا ذري، نويسنده و داراي کتابهاي خوبي است» [3] بنابراين نبايد دربارهي بلا ذري شک و ترديد کرد. اکنون به بررسي راويان گزارش ياد شده ميپردازيم: الف) علي بن محمد معروف به ابوالحسن مدائني (متوفاي 234): يحيي بن حسين دربارهي او ميگويد: ثقه، ثقه، ثقه. [4] . ب) مسلمه بن محارب: بخاري در تاريخ کبير از مسلمه نام برده و از او روايت ميکند [5] و سکوت بخاري، از نظر دانشمندان نشانه وثاقت اوست. [6] . ج) سلمان بن طرخان تيمي (منسوب به قبيلهي تيم از طريق ولاء): وي از شخصيتهايي مانند انس بن مالک، طاووس و غيره نقل کرده و سعيد دربارهي او ميگويد: من راستگوتر از سلمان تيمي نديدم. ابن معين و نسائي، سليمان را ثقه دانستهاند. عجلي او را تابعي ثقه و از نيکان اهل بصره ميشمرده و ابن سعد ميگويد: او ثقه و کثير الحديث است. ابن حبان نيز او را از ثقات شمرده و ميگويد: از عابدان اهل بصره و از صالحان است. او ثقه و در نقل حديث کاملا ضابط ميباشد. [7] . د) ابن عون: عبدالله بن عون بصري (متوفاي 151) از رجال صحاح ششگانه است که از ثمامه بن عبدالله بن انس و گروهي ديگر نقل روايت ميکند. ابن سعد در طبقات مينويسد: او فردي ثقه و گرايشهاي عثماني داشته، متقي و پرهيزگار بوده است. نسائي در کُني او را ثقه و مامون ميداند. ابن حبان او را از ثقات شمرده، ابن ابيشيبه او را ثقه و کتاب او را صحيح دانسته است و همچنين.... [8] . تا اينجا بررسي سند به پايان رسيد. اين دو سند صحيح تاريخي، به وضوح حاکي از آن است که بعد از درگذشت پيامبر گروهي که در راس آنان شيخين قرار داشتهاند تصميم به هتک حرمت خانهي زهرا عليهاالسلام گرفتهاند، اما اين که افراد مزبور، به نيت خود جامهي عمل نيز پوشانيدهاند يا نه؟ اين مطلب را بايد از بررسي مدارک بخش آينده به دست آورد. .......................................... 1ـ تذکره الحافظ 3ـ92 شماره 860 2ـ سير اعلام النبلاء 13/162 شماره 96 3ـ البدايه و النهايه 11/65 حوادث سال 279 4ـ میزان الاعتدال 3/153 شماره 5921 5ـ تاریخ بخاری 7/387 شماره 1685 6ـ در این مورد به کتاب تعجیل المنفعه ص 219ـ 223 و 254 مراجعه شود
ابن قتيبه و الامامه و السياسه مورخ شهير عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينوري (212- 276) از پيشوايان ادب و از نويسندگان پر کار حوزه تاريخ و ادب اسلامي است، مولف کتاب تاويل مختلف الحديث و ادب الکاتب و غيره. [1] وي در کتاب «الامامه و السياسه» چنين مينويسد: «انّ أبابکر رضي اللَّه عنه تفقد قوماً تخلّفوا عن بيعته عند علي کرم اللَّه وجهه فبعث إليهم عمر فجاء فناداهم و هم في دار علي، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب و قال: و الّذي نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لا حرقنّها علي من فيها، فقيل له: يا أباحفص انّ فيها فاطمة فقال: و إن». [2] . «ابوبکر از کساني که از بيعت با او سر برتافته و در خانه علي گرد آمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد. او به در خانه علي آمد وآنان را صدا زد که بيرون بيايند ولي آنان از خروج از خانه امتناع ورزيدند. در اين موقع، عمر هيزم طلبيد و گفت: به خدايي که جان عمر در دست اوست بيرون بياييد والا خانه را بر سرتان آتش ميزنم. مردي به عمر گفت: اي اباحفص (کنيهي عمر) در اين خانه فاطمه دخت پيامبر است، او گفت: باشد!». ابن قتيبه دنبال داستان را سوزناکتر و دردناکتر نوشته است: «ثمّ قال عمر، فمشي معه جماعه، حتي أتوا باب فاطمة، فذقّوا الباب، فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلي صوتها: يا أبتِ يا رسولاللَّه! ماذا لقينا بعدک من ابن الخطاب و ابن أبيقحافة. فلما سمع القوم صوتها و بکائها انصرفوا باکين و کادت قلوبهم تتصدع و اکبادهم تنفطر و بقي عمر و معه قوم فأخرجوا علياً، فمضوا به إلي أبيبکر، فقالوا له: بايِع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذاً و اللَّه الّذي لا إله إلّا هو نضرب نقک...». [3] . «عمر همراه گروهي به در خانه فاطمه آمدند در خانه را زدند، هنگامي که فاطمه صداي آنها را شنيد، با صداي بلند گفت: اي رسول خدا! پس از تو چه مصيبتهايي به ما از فرزند خطاب و ابيقحافه رسيد؟! وقتي مردم که همراه عمر بودند صداي زهرا را شنيدند گريهکنان برگشتند، ولي عمر با گروهي باقي ماند و علي را از خانه بيرون کشيدند و نزد ابيبکر بردند و به او گفتند، بيعت کن. علي گفت: اگر بيعت نکنم چه ميشود؟، گفتند: به خدايي که جز او خدايي نيست گردنت را ميزنيم!!...» .............................................. 1ـ الاعلام4/137 2ـ الامامه و السياسه ص 12 چاپ المکتبه التجاریه الکبری مصر 3ـ الامامه و السياسه ص 13 چاپ المکتبه التجاریه الکبری مصر
طبري و تاريخ او محمد بن جرير طبري (متوفاي 310)، فقيه و تاريخ نگار برجسته اهل سنت در تاريخ خود، رويداد فجيع هتک حرمت به خانهي ويح را چنين بيان ميکند: «أتي عمر بن الخطاب منزل عليّ وفيه طلحة و الزبير و رجال من المهاجرين، فقال واللَّه لاُحرقنّ عليکم أو لتخرُجُنّ إلي البيعة، فخرج عليه الزبيرُ مُصلِتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه». [1] . «عمر بن خطاب به در خانهي علي آمد، در حالي که گروهي از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وي رو به آنان کرد و گفت: به خدا سوگند! خانه را به آتش ميکشم مگر اين که براي بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد در حالي که شمشيري بر دست داشت، ناگهان پاي او لغزيد و شمشير از دست او بر زمين افتاد. در اين موقع ديگران بر او هجوم آورده و شمشير را از دست او گرفتند». اين صحنهي تاريخي، حاکي از آن است که اخذ بيعت براي خليفهي اول، با تهديد و ارعاب صورت گرفته و آزادي و انتخابي در کار نبوده است حال، آيا اين نوع بيعت ارزشي دارد يا نه؟ خواننده بايد در آن داوري نمايد. اکنون سند اين رويداد را بررسي ميکنيم تا براي افرادي که در صحت اين رويدادها به علت پيشداوري شک و ترديد ميکنند، مجال هيچگونه شک و ترديدي باقي نماند. ........................................... 1ـ تاریخ طبری 2/ 443 چاپ بیروت
بررسي سند تاريخ طبري طبري، رويداد فوق را با سند ياد شده در زير چنين نقل ميکند: حدثنا ابن حميد، قال: حدثنا جرير عن مغيره، عن زياد بن کليب. به لحاظ معيارهاي مقبول علم رجال اهل سنت، در امانت و صداقت و وثاقت طبري سخني نيست. ذهبي دربارهي او ميگويد: «الامام الجليل، المفسر، صاحب التصانيف الباهره، ثقه صادق». [1] . «پيشواي بزرگ، مفسر قرآن، ابوجعفر نويسنده کتابهاي درخشان، ثقه و مورد اعتماد و راستگو». اکنون ببينيم وضع راويان اين رويداد چگونه است. الف) ابن حميد يعني محمد بن حميد بن حيان ابوعبدالله رازي (متوفاي 248) يحيي بن معين ميگويد: «او وارد بغداد شد، من و احمد بن حنبل از او اخذ حديث نموديم و در او جز نيکي نديديم». عبدالله بن احمد (فرزند احمد بن حنبل) از قول پدرش ميگويد: «تا ابن حميد زنده بود شهر ري مرکز دانش بود» [2] و نيز عبدالله ميگويد: احمد بن حنبل او را ميستود. و اگر برخي به تضعيف او پرداخته مسلما از نظر قواعد حديثي، قول معدل مقدم بر جارح است. ب) جرير بن عبدالحميد بن قرط الضبي، ابوعبدالله الرازي، القاضي (متوفاي سال 188 ه). از راويان صحاح است. نسائي و احمد بن عبدالله عجلي او را توثيق کردهاند. [3] . ج) مغيره بن مقسم ضبي، کوفه فقيه (متوفاي 136 ه). ابوبکر بن عياش ميگويد: «من فقيهتر از مغيره سراغ ندارم». عجلي ميگويد: «مغيره فقيه ثقه بود و گرايش عثماني داشت. نسائي نيز او را توثيق کرده است». [4] . د) زياد بن کليب تميمي معروف به ابومعشر کوفي (متوفاي 119 ه). وي از رجال صحيح مسلم و ابوداوود و ترمذي و نسائي است. عجلي و نسائي و ابن حبان همگي او را توثيق کردهاند. [5] . با راويان رويدادي که طبري در تاريخ خود نقل کرده آشنا شديم. طبعا رويدادي را که شخصيتهايي مانند ابن ابيشيبه، بلا ذري و طبري با اسانيد صحيح آن را نقل کردهاند، از اعتبار خاصي در تاريخ برخوردار است. اينک به ديگر متون مهم تاريخي که فاجعهي فوق را گزارش کردهاند توجه کنيد: .......................................... 1ـ میزان الاعتدال 3/498 شماره 7306 2ـ تهذیب التهذیب 9/128 ـ 131 شماره 180 3ـ تهذیب التهذیب 2/75ـ 76 شماره 116 4- تهذیب التهذیب 10/270 شماره 482 5ـ میزان الاعتدال2/92 شماره 2959 ـ تهذیب التهذیب 3/382 شماره 698
ابن عبد ربه و العقد الفريد شهاب الدين احمد معروف به «ابن عبد ربه اندلسي» مولف کتاب «العقد الفريد» (متوفاي 463 ه) در کتاب مزبور بحثي مشروح دربارهي تاريخ سقيفه انجام داده و با اشاره به کساني که از بيعت ابيبکر تخلف جستهاند چنين مينويسد: «فأمّا علي و العباس و الزبير فقعدوا في بيت فاطمة حتي بعث إليهم أبوبکر عمر بن الخطاب ليُخرجهم من بيت فاطمة و قال له: إن أبوا فقاتلهم، فأقبل بقبس من نار علي أن يُضرم عليهم الدار، فلقيته فاطمة فقالت: يا ابن الخطاب أجئت لتحرق دارنا؟! قال: نعم، أو تدخلوا فيما دخلت فيه الأُمّة». [1] . «علي و عباس و زبير در خانهي فاطمه نشسته بودند تا اين که ابوبکر، عمر بن خطاب را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بيرون کند و به او گفت: اگر بيرون نيامدند با آنان نبرد کن. عمر بن خطاب با مقداري آتش به سوي خانهي فاطمه رهسپار شد تا خانه را به آتش بکشد. در اين هنگام فاطمه با او روبهرو شد و گفت: اي فرزند خطاب! آمدهاي خانهي ما را بسوزاني؟! او در پاسخ گفت: بلي، مگر اين که شما نيز آن کنيد که امت کردند (با ابوبکر بيعت کنيد)». ................................................ 1ـ العقد الفريد 4/ 260 چاپ مکتبه هلال
ابن عبدالبر و کتاب الاستيعاب یوسف بن عبداللَّه معروف به «ابن عبدالبرّ» (368- 463) مولف کتاب «الاستيعاب»، از بزرگان علم حديث، فقيه، مورخ و آگاه از انساب است. او در الاستيعاب، بخش مربوط به شرح حال ابوبکر، تحت عنوان «عبداللَّه بن ابيقحافه» حادثهي يورش به خانه زهرا را چنين نقل ميکند: «انّ عليّاً و الزبير کانا حين بويع لأبيبکر يدخلان علي فاطمة فيشاورانها و يتراجعان في أمرهم، فبلغ ذلک عمر، فدخل عليها عمر، فقال: يا بنت رسولاللَّه، ما کان من الخلق أحد أحبّ إلينا من أبيک، و ما أحد أحبّ إلينا بعده منک، و لقد بلغني انّ هؤلاء النفر يدخلون عليک، و لئن بلغني لأفعلنّ و لأفعلنّ. ثمّ خرج و جاءوها، فقالت لهم: انّ عمر قد جاءني و حلف لئن عدتم ليفعلنّ، و أيم اللَّه ليفينّ بها»... [1] . «علي و زبير هنگامي که با ابوبکر بيعت ميشد، به خانه فاطمه رفت و آمد کرده و با او در اين زمينه به مشورت ميپرداختند. چون خبر رفت و آمد آنان به گوش عمر رسيد، نزد فاطمه آمد و گفت: اي دختر رسول خدا! کسي محبوبتر از پدر تو براي ما نيست، همچنان که پس از رسول خدا، تو از ديگران نزد ما محبوبتري. به من خبر رسيده که آنان به خانه شما وارد ميشوند. اگر بار ديگر چنين خبري به من برسد، چنين و چنان خواهم کرد! سپس خانه را ترک گفت و پس از رفتن او علي و زبير وارد خانه شدند، فاطمه به آنان گفت: عمر نزد من آمد و قسم خورد که اگر اين کار تکرار شود چنين ميکنم. به خدا سوگند او به قسم خود عمل ميکند». ............................................ 1ـ استيعاب2/975 تحقیق علی محمد بجاوی قاهره
ابيالفداء و کتاب المختصر في اخبار البشر اسماعيل بن علي معروف به ابيالفداء (متوفاي 732) در کتاب معروف خود به نام «المخصتر في اخبار البشر»، گزارشي نزديک به آنچه ابن عبد ربه در «عقد الفريد» آورده است، نقل کرده و ميگويد: «ثمّ إن أبابکر بعث عمر بن الخطاب إلي علي و من معه ليخرجهم من بيت فاطمة رضي اللَّه عنها، و قال: إن أبوا عليک فقاتِلهم، فاقبل عمر بشيء من نار علي أن يضرم الدار فلقيته فاطمة رضي اللَّه عنها، و قالت: إلي أين يا ابن الخطاب، أجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم، أو تدخلوا فيما دخل فيه الاُمّه، فخرج علي حتّي أتي أبابکرفبايعه کذا نقله القاضي جمال الدين بن واصل و أسنده إلي ابن عبد ربّه المغربي». [1] . از آنجا که ترجمه تقريبي اين بخش به هنگام نقل مطلب از عقد الفريد گذشت [2] ، نياز به ترجمه مجدد نيست. در اعتبار کلامي ابيالفدا همين بس که ذهبي ميگويد: او دوستدار فضيلت و اهل آن بود و براي او محاسن زيادي هست. [3] . ...................................................... 1ـ المختصر فی اخبار البشر 1/156 ط دار المعرفه بیروت 2ـ عقد الفرید 4/260 چاپ مکتبه هلال 3ـ الدرر الکامنه نگارش ابن حجر 1/379
نويري و نهاية الارب في فنون الأدب احمد بن عبدالوهاب قرشي معروف به نويري (677- 733) شاعر و اديب معروف مصري مولف کتاب «نهايه الارب في فنون الادب» است که زرکلي در الاعلام [1] آن را ستوده و از قول فازيليف ميگويد: حقايقي در اين کتاب از مورخان ديرينه نقل شده است که کتابهاي آنان به دست ما نرسيده است، مانند «ابن الرقيق»، «ابن رشيق» و «ابن شداد». نويري در کتاب ياد شده، رويداد خانهي زهرا عليهاالسلام را چنين نقل ميکند: «روي أبوعمر بن عبدالبر، بسنده عن زيد بن أسلم، عن أبيه: ان عليّاً والزبير کانا حين بويع لأبيبکر، يدخلان علي فاطمة، يشاورانها في أمرهم، فبلغ ذلک عمر، فدخل عليها، فقال: يا بنت رسولاللَّه ما کان من الخلق أحد أحبّ إلينا من أبيک و ما أحد أحبّ إلينا بعده منک، و قد بلغني انّ هؤلاء النفر يدخلون عليک و لئن بلغني لأفلعنّ و لأفعلنّ! ثمّ خرج و جاءوها، فقالت لهم: إنّ عمر قد جائني و حلف إن عدتم ليفعلنّ و أيم اللَّه ليفينّ». [2] . چون ترجمهي اين بخش در روايت ابن عبدالبر گذشت [3] ، نياز به ترجمه مجدد نيست. ........................................ 1ـ الاعلام 1/165 2ـ نهاية الارب في فنون الأدب 19/ 40 نگارش نویری چاپ قاهره 1395 (ه) 3ـ استيعاب3/975 تحقیق علی محمد بجاوی قاهره
سيوطي و مسند فاطمه جلال الدين سيوطي (متوفاي سال 911)، دانشمند ذوفنون و سخت کوش قرن نهم، در کتاب «مسند فاطمه» رويداد خانه دخت گرامي پيامبر را چنين نقل ميکند: «عن أسلم انّه حين بويع لأبيبکر بعد رسولاللَّه صَلَّي اللَّهُ عَليْهَ وَ اله وَ سَلَمَ کان علي و الزبير يدخلون علي فاطمة بنت رسولاللَّه صَلَّي اللَّهُ عَليْهَ وَ اله وَ سَلَمَ و يشاورونها و يرجعون في أمرهم، فلما بلغ ذلک عمر بن الخطاب خرج حتي دخل علي فاطمة، فقال: يا بنت رسولاللَّه، واللَّه ما من الخلق أحد أحب إليّ من أبيک و ما من أحد أحبّ إلينا بعد أبيک منک، و أيم اللَّه ما ذاک بمانعي إن اجتمع هؤلاء النفر عندک أن أمرتهم أن يحرق عليهم الباب، فلما خرج عليهم عمر جاءوا، قالت: تعلمون أنّ عمر قد جاءني و قد حلف باللَّه لئن عدتم ليحرقنّ عليکم الباب، و أيم اللَّه ليمضينّ لما حلف عليه». [1] . از آنجا که سيوطي اين حديث را از مصنف ابن ابيشيبه گرفته است و گفتار ابن ابيشيبه [2] را نيز قبلا ترجمه کرديم، نياز به ترجمه نيست. ................................................... 1ـ مسند فاطمه .سیوطی ص 36 چاپ موسسه کتب ثقافیه بیروت 2ـ مصنف ابن ابيشيبه 8/ 572
متقي هندي و کنزالعمال علي بن حسام الدين معروف بن متّقي هندي (متوفاي 975) در کتاب ارزشمند خود «کنز العمال» [1] رويداد خانه فاطمه را به نحوي که ابن ابيشيبه در «المصنَّف» نوشته نقل کرده است، بنابراين، نيازي به نقل عبارت و ترجمه آن نيست. ......................................... 1ـ کنز العمال 5/651 شماره 14138 ط موسسه الرساله بیروت
دهلوي و ازالة الخفاء ولي اللَّه بن مولوي عبدالرحيم دهلوي هندي حنفي (1114- 1176) در کتاب «ازالة الخفاء» (که به زبان فارسي نوشته) دربارهي حوادث ايام سقيفه چنين مينويسد: «در همين ايام مشکلي ديگر که فوق جميع مشکلات توان شمرد پيش آمد و آن اين بود که: زبير و جمعي از بني هاشم در خانه حضرت فاطمه رضي الله تعالي عنها جمع شده، در باب نقض خلافت، مشورتها به کار ميبردند و حضرت شيخين آن را به تدبيري که بايستي بر هم زدند». [1] . سپس نصّ تاريخ را که زيد بن اسلم از پدرش نقل کرده و ما قبلا آن را از «مصنَّف» ابن أبيشبيه نقل کرديم، يادآور ميشود. ........................................... 1ـ ازالة الخفاء 2/29 ناشر اکیدمی ط لاهور
محمد حافظ ابراهيم و قصيده عمريه محمد حافظ ابراهيم (1287- 1351) شاعر مصري که به «شاعر نيل» شهرت دارد، ديواني دارد که در ده جلد چاپ شده است. او در قصيده خود تحت عنوان عمر و علي، يکي از افتخارات عمر را اين دانسته است که در خانهي علي آمد و گفت: اگر بيرون نياييد و با ابيبکر بيعت نکنيد خانه را به آتش ميکشم و لو دختر پيامبر در آنجا باشد! جالب آن است که محمد حافظ ابراهيم، قصيدهي خويش را در يک جلسهي بزرگ قرائت کرد و حضار نه تنها بر او خرده نگرفتند بلکه مدال افتخار نيز به او دادند. سه بيت اين قصيده، مورد نظر و استشهاد ماست: و قَولةٍ لعَليٍّ قالَها عُمَرُ أکرِم بسامِعِها أعظِمْ بمُلقيها حرقتُ دارَک لا أبقِي عليک بها إن لم تُبايع و بنتُ المصطفي فيها ما کان غيرُ أبيحَفْصٍ يَفُوُه بها أمامَ فارِسِ عدنانٍ و حامِيها [1] . «و گفتاري که عمر آن را به علي عليهالسلام گفت به چه شنوندهي بزرگواري و چه گويندهي مهمّي؟!». «به او گفت: اگر بيعت نکني، خانهات را به آتش ميکشم و احدي را در آن باقي نميگذارم هر چند دختر پيامبر مصطفي در آن باشد». «جز ابوحفص (عمر) کسي جرأت گفتن چنين سخني را در برابر شهسوار عدنان و مدافع وي نداشت». ............................................ 1- دیوان محمد حافظ ابراهیم 1/82
عمر رضا کحاله و کتاب أعلام النساء عمر رضا کحّاله، محقق معاصر و مؤلف کتاب ارزشمند «أعلام النساء»، در شرح زندگي دخت گرامي پيامبر مينويسد: «و تفقد أبوبکر قوماً تخلفوا عن بيعته عند علي بن أبيطالب کالعباس و الزبير و سعد بن عبادة فقعدوا في بيت فاطمة. فبعث أبوبکر إليهم عمر بن الخطاب فجاءهم عمر فناداهم و هم في دار فاطمة فأبوا أن يخرجوا. فدعا بالحطب و قال: والّذي نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لا حرقنّها علي من فيها. فقيل له: يا أباحفص إنّ فيها فاطمة، فقال: و إن... ثمّ وقفت فاطمةُ علي بابها فقالت: لا عهد لي بقوم حضروا أسوأ محضر منکم ترکتم رسولاللَّه صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ اله جنازة بين أيدينا و قطعتم أمرکم بينکم لم تستأمرونا و لم تردوا لنا حقاً». [1] . پاراگراف نخست از اين نقل در گذشته ترجمه شد، اينک به ترجمهي پاراگراف دوم ميپردازيم: «دخت پيامبر در آستانهي خانه ايستاد و گفت: من گروهي بدتر از شما نميشناسم، جنازه رسول خدا را بر زمين گذاردهايد و کار رياست را بين خود تقسيم کردهايد، بي آن که با ما مشورت کنيد و حق ما را به ما برگردانيد». تا اينجا بخشي از گزارش تاريخ که در آن، به تصميم شيخين مبني بر هتک حرمت خانهي فاطمه عليهاالسلام تصريح شده است، پايان پذيرفت. اکنون به بخش ديگر از گزارش آن رويداد دردناک تاريخي که حاکي از جامهي عمل پوشاندن افراد مزبور به اين نيت جسورانه است، ميپردازيم. ..................................... 1- أعلام النساء 4/ 114
يورش به خانهي وحي در بخش پيشين، سخنان آن گروه از مورخان و محدثان که فقط به سوء نيت خليفه و ياران او اشاره کردند، نقل شد.اينها گروهي بودهاند که نخواستهاند ويا نتوانستهاند دنبال فاجعه را به طورروشن منعکس کنند،مع الوصف، به اصل فاجعه يعني يورش به خانه و... اشاره نموده و تا حدي نقاب از چهرهي حقيقت برافکندهاند. اينک به مدارک تاريخي دال بر يورش و هتک حرمت عملي خانهي فاطمه عليهاالسلام، ميپردازيم و در نقل مصادر، غالبا ترتيب زماني را در نظر ميگيريم. اسامي کساني که يورش به خانه وحي را تصريح کردهاند:
14. ابوعبيد در «الاموال». 15. ابن سعد در «الطبقات الکبري». 16. طبراني در «المعجم الکبير». 17. ابن عبد ربه در «العقد الفريد». 18. نظام به نقل «الوافي بالوفيات». 19. مبرد در «الکامل». 20. مسعودي در «مروج الذهب». 21. ابن ابيدارم به نقل «ميزان الاعتدال». 22. محمد بن مکرم در «مختصر تاريخ دمشق». 23. ابن ابيالحديد در «شرح نهج البلاغه». 24. جويني در «فرائد المسطين». 25. شمس الدين ذهبي در «تاريخ الاسلام». 26. علي بن ابيبکر هيثمي در «لسان الميزان». 28. متقي هندي در «کنز العمال». 29. عبدالفتاح عبدالمقصود در «الامام علي». 30. احتجاج به فعل خليفه.
ابوعبيد و کتاب الاموال ابوعبيد قاسم بن سلام (متوفاي 224) در کتاب نفيس خود به نام «الاموال» که مورد اعتماد فقيهان بزرگ مسلمان قرار دارد، به طور مستند از عبدالرحمان بن عوف نقل ميکند که ميگويد: در بيماري ابوبکر، براي عيادتش، وارد خانهي او شدم. او پس از گفتگوي زياد، به من گفت: آرزو ميکنم کاش سه چيز را که انجام دادهام انجام نداده بودم همچنان که آرزو ميکنم کاش سه چيز را که انجام ندادهام انجام ميدادم. همچنين آرزو ميکنم سه چيز را از پيامبر سوال ميکردم. اما آن سه چيزي که انجام دادهام و آرزو ميکنم اي کاش انجام نميدادم عبارتند از: 1. «وددت أنّي لم أکشف بيت فاطمة و ترکته وان اُغلِقَ علي الحرب». [1] . «کاش، پردهي حرمت خانهي فاطمه را پاره نميکردم و آن را به حال خود وا ميگذاشتم، هر چند براي جنگ بسته شده بود». ابوعبيد هنگامي که به اينجا ميرسد به جاي جمله: «لم اکشف بيت فاطمه و ترکته...» ميگويد: کذا و کذا. و اضافه ميکند که من مايل به ذکر آن نيستم. ولي اگر «ابوعبيد» روي تعصب مذهبي يا علت ديگر از نقل حقيقت سر بر تافته، خوشبختانه محققان کتاب «الاموال» در پاورقي توضيح دادهاند که: جملههاي حذف شدهي فوق، در کتاب «ميزان الاعتدال» (به نحوي که بيان گرديد) وارد شده است و افزون بر آن، طبراني در معجم خود، ابن عبد ربه در عقد الفريد و افراد ديگر در جاهاي ديگر، عبارت حذف شده را آوردهاند. .............................................. 1ـ الاموال ص 195 چاپ نشر کلیات ازهریه الاموال ص 174 چاپ بیروت ونیز ابن عبدربه در عقد الفرید 4/268 جمله های حذف را نقل کرده چنانچه خواهد آمد
محمد بن سعد و کتاب الطبقات الکبري محمد بن سعد (متوفاي 229) معروف به کاتب واقديدر اثر ارزشمند خود که صحابه و تابعان را به شيوه خاصي طبقه بندي کرده در باب دختران پيامبر، زندگاني دخت گرامي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فاطمهي زهرا عليها السلام را به صورت روائي آورده، آنگاه چنين مينويسد: ابوبکر آگاه که فاطمه بيمار شد در خانه فاطمه عليهاالسلام آمد و اجازه خواست تا از او عيادت کند، علي عليهالسلام استجازه ابوبکر را به فاطمه عليها السلام رسانيد. فاطمه عليهاالسلام فرمود: اختيار با شماست، علي عليهالسلام اذن داد. آنگاه مينويسد: «فدخل عليها واعتذر إليها و کلّمها فرضيت عنه». [1] . «بر زهرا وارد شد و معذرت خواهي کرد و با او سخن گفت و او را از خود راضي ساخت». البته ابن سعد روي محدوديتي که داشت، نتوانست روشنتر از اين بنويسد، مگر ابوبکر که چه ستمي بر زهرا روا داشته بود که سرانجام از او رضايت ميطلبد و معذرت خواهي ميکند. .............................................. 1ـ الطبقات الکبري8/27 ط دار صادر
طبراني و المعجم الکبير ابوالقاسم سليمان بن احمد طبراني (260- 360) شخصيتي است که ذهبي در «ميزان الاعتدال» در حق او مينويسد: حافظ و ثبت. [1] مولف کتاب «المعجم الکبير»- که کرارا چاپ شده است- آنجا که دربارهي ابيبکر و خطبهها و وفات او سخن ميگويد يادآور ميشود: ابيبکر به هنگام مرگ، آرزو کرد: کاش سه چيز را انجام نميدادم. کاش سه چيز را انجام ميدادم. کاش سه چيز را از رسول خدا سوال ميکردم. سپس، دربارهي آن سه چيزي که ابوبکر آرزو ميکرد کاش آن را انجام نميدادم، چنين ميگويد: «فأمّا الثلاث اللاتي وددت أني لم أفعلهنّ، فوددت انّي لم أکن کشفت بيت فاطمة و ترکته». [2] . «آن سه چيزي که آرزو ميکنم کاش انجام نميدادم چنين بود: آرزو ميکنم حرمت خانهي فاطمه را زير پا نمينهادم و آن را به حال خود واگذار ميکردم». ............................................ 1ـ ميزان الاعتدال2/195 2ـ المعجم الکبير طبراني 1/62 شماره حدیث 43 تحقیق حمدی المجید سلفی
ابن عبد ربه و العقد الفريد ابن عبد ربه اندلسي مولف کتاب «العقد الفريد» (متوفاي 463 ه) در کتاب خود از عبدالرحمن بن عوف نقل ميکند که ميگويد: در بيماري ابيبکر بر او وارد شدم تا از او عبادت کنم، او گفت: آرزو ميکنم کاش سه چيز را انجام نميدادم و يکي از آن سه چيز اين است: «وددت انّي لم أکشف بيت فاطمة عن شيء وإن کانوا اغلقوه علي الحرب». [1] . «کاش در خانهي فاطمه را باز نميکردم هر چند آنان براي نبرد در خانه بسته بودند». اسامي و عبارتهاي شخصيتهايي که اين بخش از گفتار خليفه را نقل کردهاند، بعد خواهيم آورد. ....................................... 1ـ العقد الفريد 4/268 چاپ مکتبه الهلال
سخن نظام در کتاب الوافي بالوفيات ابراهيم بن سيار نظام معتزلي (160- 231) از ادبا و دانشمندان مشهور است که به علت زيبايي کلامش در نظم و نثر، به «نظّام» معروف شده است. در کتابهاي متعددي از نظّام، با اشاره به حضور خليفه ثاني نزد در خانهي فاطمه عليهاالسلام، چنين آمده است: «انّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتي ألقت المحسن من بطنها». [1] . «عمر در روز اخذ بيعت براي ابيبکر بر شکم فاطمه زد، در نتيجه، فرزندي که وي در رحم داشت و نام آن را محسن نهاده بود سقط شد». ..................................... 1ـ الوافي بالوفيات 6/17 شماره 2444 ملل ونحل شهرستانی 1/57 چاپ دارالمعرفه بیروت ( در ترجمه نظام به کتاب بحوث فی الملل و النحل 3/248-255 مراجعه شود)
مبرد و کتاب کامل محمد بن يزيد بن عبدالأکبر بغدادي (210- 285) اديب و نويسنده معروف اهل سنت- که آثار گران سنگي از او به يادگار مانده است - در کتاب «الکامل» خود، داستان آرزوهاي خليفهي اول را به نقل از عبدالرحمان بن عوف آورده و يادآور ميشود: «وددت أني لم أکن کشفت عن بيت فاطمة و ترکته ولو أغلق علي الحرب». [1] . «آرزو ميکردم اي کاش بيت فاطمه را هتک حرمت نميکردم و آن را رها مينمودم هر چند براي جنگ بسته شده باشد». ..................................... 1ـ شرح نهج البلاغه 2/47 چاپ مصر
مسعودي و مروج الذهب ابوالفرج مسعودي (متوفاي 345) در مروج الذهب مينويسد: ابوبکر در حال احتضار چنين گفت: من سه چيز انجام دادم و آرزو داشتم که کاش آنها را انجام نميدادم، يکي از آن سه چيز اين بود که: «فوددت انّي لم أکن فتشت بيت فاطمة و ذکر في ذلک کلاماً کثيراً». [1] . «آرزو ميکردم کاش حرمت خانهي زهرا را زير پا نمينهادم و در اين مورد سخن زيادي گفت». مسعودي، با اينکه نسبت به اهلبيت پيامبر، گرايشهاي سالمي دارد، ولي باز به ملاحظاتي که بر آگاهان به تاريخ پوشيده نيست، از بازگويي سخن خليفه خود داري کرده و با کنايه رد شده است و تنها به اين اکتفا نموده که خليفه سخن زيادي در اين مورد گفت. حالا اين سخن زياد چه بوده است خدا ميداند؟! ..................................... 1ـ مروج الذهب 2/301 چاپ داراندلس بیروت
ابن أبيدارم و کتاب ميزان الاعتدال احمد بن محمد معروف به ابن ابيدارم، محدّث کوفي (متوفاي 357)، کسي است که محمد بن أحمد بن حماد کوفي دربارهي او ميگويد: «کان مستقيم الأمر عامة دهره؛ او در سراسر عمر خود، پويندهي راه راست بود». ذهبي نيز مينويسد: «کان موصوفاً بالحفظ و المعرفة إلّا انّه يترفض». [1] . «او به حافظ و معرفت حديث شهرت دارد، نقطه ضعفش اين است که به تشيع ميل داشته است». اصولاً جاي تاسف است که علاقه به اهلبيت، يکي از نقاط ضعف محدثان شمرده شود. به هر روي، ابن ابيدارم نقل ميکند که در محضر او اين خبر خوانده ميشود: «انّ عمر رفس فاطمة حتي أسقطت بمحسن». «عمر لگدي بر فاطمه زد، در نتيجه او فرزندي که در رحم به نام محسن داشت سقط کرد». [2] . ........................................... 1ـ سیر اعلام النبلاء 15/577 شماره ترجمه 349 2ـ ميزان الاعتدال 1/139
محمد بن مکرم و مختصر تاريخ دمشق علي بن حسن بن هبة الله معروف به ابن عساکر دمشقي (متوفاي 571) کتابي در تاريخ دمشق تأليف نموده که اخيراً در هشتاد جلد منتشر شده است، سپس اين موسوعه را محمد بن مکرم معروف به ابن منظور (630- 711) تلخيص کرده، او نيز داستان ديدار عبدالرحمان را با ابيبکر يادآور شده و چنين ميگويد، ابوبکر گفت: «لا آسي علي شيء من الدنيا إلّا علي ثلاث فعلتُهنَّ وددت أنّي لو ترکتهنَّ... وددت أنّي لم أکن کشفتُ بيت فاطمة عن شيء مع انّهم اغلقوه علي الحرب». [1] . «من بر چيزي از امور دنيا تأسف نخوردم مگر بر سه چيز که انجام دادم و دوست داشتم انجام نميدادم... دوست داشتم خانهي فاطمه را هتک حرمت نميکردم هر چند ساکنان خانه آن را براي جنگ ببندند». ............................................ 1ـ مختصر تاريخ دمشق 13/122 چاپ دارالفکر سال 1989
ابن ابيالحديد و شرح نهجالبلاغه عبدالحميد بن هبه الله مدائني معتزلي (متوفاي 655) مورخ و نويسندهي تواناي جهان اسلام و مؤلف شرح نهجالبلاغه در بيست جلد، سرگذشت يورش به خانهي زهرا عليهاالسلام را در موارد مختلف کتاب خويش يادآور شده است، هر چند در جايي هتک حرمت مزبور را صحيح دانسته و آن را گناه کبيره نميشمارد؛ زيرا به رغم او، عمر حق داشت افرادي را که از بيعت سرباز ميزند تهديد کند! البته اين نظريهي گروهي از معتزله است و اختصاص به ابن ابيالحديد ندارد. [1] . در موردي ميگويد: «برخي از حوادثي که شيعه نقل کرده ميپذيرم نه تمام آنچه را که آنان نقل کردهاند». [2] . در مورد سوم ميگويد: «پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم خون هبار بن اسود را حلال شمرد، زيرا او کسي بود که با نيزه به کجاوهي دختر پيامبر (زينب) زد و او فرزند خود را سقط کرد». ابن ابيالحديد ميگويد: اين داستان را براي استادم، نقيب ابوجعفر، نقل کردم، او روايت را تصديق کرد، سپس به او گفتم اجازه ميدهي من اين تاريخ را که: «فاطمه از ترس، محسن خود را سقط کرد و اگر پيامبر زنده بود خون سکي را که سبب سقط جنين او شده بود، حلال ميشمرد» را از شما نقل کنم؟ استاد در پاسخ گفت: «از من نقل نکن، همچنين خلاف آن را نيز از من نقل نکن، من در اين مساله نظر قاطع ندارم، چون روايات در اين زمينه اختلاف دارند». [3] . .......................................... 1ـ شرح نهجالبلاغه16/272 مغنی قاضی عبد الجبار1/337 2- شرح نهجالبلاغه 17/168 3ـ شرح نهجالبلاغه 14/192
جويني و کتاب فرائد السمطين ابراهيم بن محمد بن المويد معروف به جويني (متوفاي 722) از مشايخ ذهبي است [1] ، ذهبي در حق استادش جويني چنين ميگويد: امام، محدث يگانه، فخرالاسلام، صدر الدين. جويني در کتاب «فرائد السمطين» به طور مستن از ابن عباس نقل ميکند که او گفته: روزي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نشسته بود، حسن بن علي بر او وارد شد، ديدگان پيامبر که بر حسن افتاد اشک آلود شد. سپس حسين بن علي بر آن حضرت وارد شد، مجددا پيامبر گريست. در پي آن دو، فاطمه و علي عليهماالسلام بر پيامبر وارد شدند، اشک پيامبر با ديدن آن دو نيز جاري شد، وقتي از پيامبر علت گريه بر فاطمه عليهاالسلام را پرسيدند، فرمود: «انّي لما رأيتها ذکرتُ ما يصنع بها بعدي کأنّي بها وقد دخل الذُّلّ بيتها وانتهکت حرمتُها و غصب حقّها و منعت ارثها و کُسر جنبها و اسقطت جنينها، و هي تنادي يا محمّداه فلا تجاب و تستغيث فلا تغاث». [2] . «زماني که فاطمه را ديدم به ياد صحنهاي افتادم که پس از من براي او رخ خواهد داد. گويا ميبينم ذلت وارد خانهي او شده، حرمتش پايمال گشته، حقش غصب شده، از ارث خود ممنوع گشته، پهلوي او شکسته شده و فرزندي را که در رحم دارد سقط شده در حالي که پيوسته فرياد ميزند: يا محمداه! ولي کسي به او پاسخ نميدهد، استغاثه ميکند، اما کسي به به فريادش نميرسد». ........................................... 1ـ معجم شیوخ الذهبی 125 شماره 165 2ـ فرائد السمطین 2/34 چاپ بیروت
شمس الدين ذهبي و تاريخ الاسلام شمس الدين محمد بن احمد ذهبي (متوفاي 748) در کتاب تاريخ الاسلام در تاريخ زندگي ابوبکر چنين مينويسد: عبدالرحمان بن عوف در بيماري ابوبکر بر او وارد شد و بر وي سلام کرد، پس از گفتگويي، ابوبکر به او چنين گفت: «امّا انّي لا آسي علي شيء، إلّا علي ثلاث فعلتهنّ، و ثلاث لم أفعلهنّ، و ثلاث ودِدْتُ انّي سألت رسولاللَّه صَلَّي اللَّهُ عَلَيْه وَ اله وَ سَلَمَ عنهنّ: ودِدْتُ انّي لم أکن کشفتُ بيت فاطمة و ترکتُه وإن أُغلق علي الحرب». [1] . «من بر چيزي تاسف نميخورم مگر بر سه چيز که انجام دادم و سه چيزي که انجام ندادم و سه چيزي که کاش از رسول خدا ميپرسيدم. دوست داشتم خانهي فاطمه را هتک حرمت نميکردم هر چند براي جنگ بسته شود...». ........................................... 1ـ تاريخ الاسلام چاپ دارالکتاب العربی تحقیق دکتر ترمدی ج 3 ص 117 - 118
علي بن ابيبکر هيثمي و مجمع الزوائد نور الدين علي بن ابيبکر هيثمي (متوفاي 807) مولف کتاب «مجمع الزوائد و منبع الفوائد»، وي در باب «کراهه الولايه» چنين مينويسد: عبدالرحمان بن عوف در بيماري ابوبکر از او عيادت کرد پس از گفتگوهايي، وي چنين گفت: «امّا انّي لا آسي علي شيء إلّا علي ثلاث فعلتهن وَدِدْت انّي لم أفعلهنّ، و ثلاث لم أفعلهنّ ودِدْتُ أنّي فعلتهنّ، و ثلاث ودِدْتُ انّي سألت رسولاللَّه صَلَّي اللَّهُ عَلَيْه وَ اله وَ سَلَمَ عنهنّ، فأمّا الثلاث الّتي وددت انّي لم أفعلهن فوددت انّي لم أکن کشفت بيت فاطمة و ترکته و إن أغلق علي الحرب». [1] . «من بر چيزي تاسف نخوردم مگر بر سه چيز که انجام دادم و دوست داشتم انجام نميدادم. و سه چيزي که انجام ندادم و دوست داشتم انجام ميدادم، دوست داشتم سه چيز را از رسول خدا ميپرسيدم، آن سه چيز را که انجام دادم و دوست داشتم انجام نميدادم اين که: خانه فاطمه را به حال خود ترک نموده و هتک حرمت او نميکردم هر چند براي جنگ بسته شده باشد». ........................................... 1ـ مجمع الزوائد و منبع الفوائد 5/ 202-203 چاپ سوم سال 1402 ابن حجر عسقلاني و لسان الميزان احمد بن علي بن حجر عسقلاني (متوفاي 852) در کتاب «لسان الميزان» در شرح حال علوان و علي، داستان عيادت عبدالرحمان بن عوف را از ابيبکر مينويسد، او در موضوعات سه گانهاي که انجام داده و آرزو ميکرد که اي کاش انجام نميدادم، چنين مينويسد: «انّي لا آسي علي شيء إلّا علي ثلاث وددت انّي لم أفعلهنّ وددت انّي لم أکشف بيت فاطمة و ترکته و إن أغلق علي الحرب». [1] . «من بر چيزي تاسف نخوردم مگر بر سه چيزي که انجام دادم و دوست داشتم که انجام نميدادم، يکي از آنها هتک حرمت خانه فاطمه که کاش به حال خود وا ميگذاشتم هر چند براي جنگ بسته شده باشد». ............................................. 1ـ لسان الميزان 4/189 چاپ حیدر آباد دکن 13330 ه
متقي هندي و کنز العمال علاء الدين علي متقي هندي (متوفاي 975) در دائره المعارف حديثي خود به نام «کنز العمال»، حديث عبدالرحمان بن عوف را به طور مفصل نقل کرده و آرزوهاي خليفه را در مورد نه گانه به روشني بيان کرده است. از جمله آن که ميگويد: يکي از سه چيزي که آرزو ميکردم کاش انجام نميدادم، اين است که: «وددت انّي لم أکن أکشفُ بيتَ فاطمةَ و ترکتُه و إن کانوا قد غلّقوه علي الحرب». [1] . «کاش حرمت خانهي فاطمه را زير پا نمينهادم، هر چند آنان براي جنگ خانه را بسته بودند». ........................................... 1ـ کنز العمال 5/631 حدیث شماره 14113
عبدالفتاح عبدالمقصود و کتاب الإمام علي اين دانشمند خبير و شهير مصري، داستان در دربار هجوم به خانهي وحي را در دو مورد از کتاب خود آورده است که ما به نقل يکي از آنها بسنده ميکنيم: «إنّ عمر قال: و الّذي نفسي بيده، ليَخرجنَّ أو لأحرقنّها علي من فيها...! قالت له طائفة خافت اللَّه و رعت الرسول في عقبه: يا أباحفص، إنّ فيها فاطمة...! فصاح لا يبالي: و إن...!» واقترب وقرع الباب، ثم ضربه و اقتحمه... و بدا له عليّ... ورنّ حينذاک صوت الزهراء عند مدخل الدار... فإن هي إلّا رنة استغاثة أطلقتها: يا أبت رسولاللَّه... تستعدي بها الراقد بقربها في رضوان ربّه علي عسف صاحبه، حتّي تبدّل العاتي المدل غير إهابه، فتبدّد علي الأثر جبروته، و ذاب عنفه و عنفوانه، وودّ من خزي لو يخرَّ صعقاً تبتلعه مواطئ قدميه ارتداد هدبه إليه.... و عند ما نکص الجمع، و راح يفرّ کنوافر الظباء المفزوعة أمام صيحة الزهراء، کان عليّ يقلّب عينيه من حسرة و قد غاض حلمه، وقل همّه، و تقبضت أصابع يمينه علي مقبض سيفه کهمّ من غيظه أن تغوص فيه...». [1] . «قسم به کسي که جان عمر در دست اوست، بيرون بياييد والا خانه را بر سر ساکنانش به آتش ميکشم! گروهي که از خدا ميترسيدند و حرمت پيامبر را در نسل او نگه ميداشتند، گفتند: اي اباحفص! فاطمه در اين خانه است. و او بي پروا فرياد زد: باشد! عمر نزديک آمد و در زد، سپس با مشت و لگد به در کوبيد تا به زور وارد شود. علي عليهالسلام پيدا شد. صداي نالهي زهرا در آستانهي خانه بلند شد. آن صدا، طنين استغاثهاي بود که دختر پيامبر سر داده و ميگفت: پدر! اي رسول خدا... ميخواست از دست ظلم يکي از اصحابش او را که در نزديکي وي در رضوان پروردگارش خفته بود، برگرداند، تا سرکش گردن فراز بي پروا را به جاي خود نشاند و جبروتش را زايل سازد و شدت عمل و سختگيرش را نابود کند و آرزو ميکرد قبل از اين که چشمش به وي بيفتد، صاعقهاي نازل شده او را در مييابد. وقتي جمعيت برگشت و عمر ميخواست همچون آهوان رميده، از برابر صيحهي زهرا فرار کند، علي از شدت تاثير و حسرت با گلويي بغض گرفته و اندوهي گران، چشمش را در ميان آنان ميگردانيد و انگشتان خود را بر قبضهي شمشير فشار ميداد و ميخواست از شدت خشم در آن فرورود...». ........................................... 1ـ عبدالفتاح عبدالمقصود در علی ابی طالب 4/274- 277 ونیز 1/192-193 احتجاج فيه فعل خليفه موضوع گردآوري هيزم و آتش براي سوزاندن بيت فاطمه در صدر اسلام از مسلمات تاريخ بود، افراد ديگري که خود در زمان قدرت و حکمروايي خويش مصدر چنين کارهايي بودهاند با استناد به عمل خليفه، کار خود را توجيه ميکردند. اينک دو مورد را در اينجا يادآور ميشويم: 1. عبدالله بن زبير براي اخذ بيعت از بني هاشم و در راس آنان علي بن الحسين عليهماالسلام جمع مزبور را تهديد به قتل و سوزاندن کرد و بدين منظور همگان را در نقطهاي گرد آورده و تهديد کرد که اگر بيعت نکنيد همگي طعمه آتش خواهيد شد. سرانجام بني هاشم با کمکهاي بي دريغ مختار ثقفي از حبس آزاد شدند، زيرا ابن زبير از قوه و قدرت مختار آگاه بود. بعدها که آبها از آسياب افتاد و عبدالله بن زبير به دست حجاج بن يوسف ثقفي کشته شد، مردم برادر عبدالله، عروه بن زبير را نکوهش ميکردند و ميگفتند: برادرت چه تصميم غير صحيحي گرفته بود، زيراميخواست همهي بني هاشم را که در شعب ابيطالب جمع کرده بود بسوزاند. او در پاسخ گفت: هدف او از اين کار، توحيد کلمه بود. او ميخواست ميان مسلمانان اختلاف راه پيدا نکند و همگي در اطاعت يک نفر قرار گرفته و سخن آنان باشد. همچنان که عمر بن خطاب اين کار را با بني هاشم انجام داد، آنگاه که از بيعت ابيبکر سرباز زدند، او در کنار خانهي آنان هيزم آماده کرد و خانه را بر سر آنان آتش زد. [1] . 2. مورد ديگر را علامه حلي در کتاب «نهج البلاغه و کشف الصدق» از بلاذري نقل کرده که متن آن چنين است: «لمّا قتل الحسين کتب عبداللَّه بن عمر إلي يزيد بن معاوية: أمّا بعد، فقد عظمت الرزيّة و جلّت المصيبة، و حدث في الإسلام حدث عظيم، و لا يوم کيوم قتل الحسين. فکتب إليه يزيد: أمّا بعد، يا أحمق، فإنّا جئنا إلي بيوت مجدَّدة، و فرش ممهّدة و وسادة منضَّدة، فقاتلنا عنها، فإن يکن الحقّ لنا فعن حقّنا قاتلنا، و إن کان الحقّ لغيرنا، فأبوک أوّل من سنَّ هذا و استأثر بالحقّ علي أهله.» [2] . «هنگامي که حسين بن علي به شهادت رسيد، عبدالله بن عمر به يزيد به معاويه چنين نامه نوشت: مصيبت بزرگي رخ داده و در اسلام حادثهي بزرگي انجام گرفته و روزي مانند روز قتل حيسن نيست. يزيد در پاسخ او نوشت: اي ابله! ما به خانههاي نو و فرشهاي گسترده و پشتيهاي چيده وارد شدم و در راه آن نبرد کرديم، اگر حق با ما باشد به حق نبرد کردهايم و اگر حق از آن غير ما باشد، پدر تو نخستين کسي بود که اين سنت را رواج داد و حق را از صاحبان آن برگرفت!». ............................................... 2ـ نهج الحق وکشف الصدق ص 356
بخش پــايــاني در تأييد گزارشهاي فوق، بايستي به ديدگاه و قضاوت منفي دخت گرامي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم نسبت به خلفا، اشاره کرد که در مآخذ مهم حديثي و تاريخي منعکس است و براي نمونه به دو مورد از آنها اشاره ميکنيم: 1.بخاري در جاي جاي صحيح خود، از خشم فاطمه نسبت به خليفهي نخستين سخن ميگويد. در کتاب خمس ميگويد: «فغضبتْ فاطمةُ بنتُ رسولاللَّه فهجرتْ أبابکر فلم تزل مهاجرتُه حتي تُوفِّيَتْ». [1] . «فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بر ابيبکر خشمگين شد و او را ترک گفت و اين متارکه تا روزي که درگذشت ادامه داشت». در کتاب فرائض مينويسد: «فهجرته فاطمةُ فلم تکلّمه حتّي ماتت». [2] . «فاطمه، ابيبکر را ترک گفت و تا روزي که درگذشت با او سخن نگفت». در کتاب مغازي در باب غزوهي خيبر ميگويد: «فَأَبي أبوبکر أنْ يَدْفَعَ إلي فاطِمَةَ مِنها شَيْئاً فَوَجَدَتْ فاطمةُ عَلي أبيبکر في ذلک فَهَجَرتْهُ فَلم تُکَلِّمْه حتَّي تُوُفِّيَتْ». [3] . «ابوبکر ابا ورزيد از آنچه که پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم (به تعبير او) به ارث نهاده چيزي به فاطمه بدهد از اين جهت فاطمه از ابوبکر، ناراحت و خشمگين شد و تا روزي که در گذشت با او سخن نگفت». مجموع اين روايات حاکي است که: آن کس که خشنودي و خشم او مايهي خشنودي و خشم خداست، نسبت به خليفه خشمگين بوده و تا پايان عمر خويش بر اين حالت باقي بوده است. 2. از سخنان اميرمومنان عليهالسلام در کنار قبر پنهان دخت گرامي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم کاملا مظلوميت زهرا عليهاالسلام آشکار ميگردد. آنجا که در کنار تربت پاک همسرش خطاب به رسول خدا اين چنين عقدهي دل ميگشايد: «ستُنبّئک ابنتُک بتضافُر أُمّتک علي هضمها، فأحفِها السّؤال و استخبِرها الحال؛ هذا و لم يطل العهدُ و لم يخلُ منک الذّکرُ». [4] . «به زودي دخترت تو را آگاه ساخت که امت تو چگونه در ستم کردن به وي اجتماع کرده بودند. سرگذشت وي را از او بي پرده بپرس و او را سوال پيچ کن (تا ماجرا را براي تو شرح دهد). اين چنين شد در حالي که هنوز با زمان حيات تو چندان فاصلهاي زياد نيست و يادت فراموش نگرديده است». 3. مراسم دفن زهرا عليهاالسلام شبانه [5] و بدون خبر کردن ديگران برگزار شد. در حالي که جا داشت مراسم تشييع و دفن يگانه دختر پيامبر و محبوبترين و نزديک ترين کس او، توسط عامهي مسلمين با شکوهي در خور برگزار گردد و صحابي و انصار، بخشي از حق عظيم پيامبر بر خويش را با احترام شايسته به پيکر دختر گرامي وي، ادا کنند. مگر پيامبر، چند فرزند بي واسطه داشت؟! اما چنين نشد و مولاي متقيان علي عليهالسلام، پيکر عزيز خويش را در دل شب و در نقطهاي نامعلوم، به خاک سپرد. هنوز هم قبر فاطمه پنهان است و افراد ناوارد، قبر فاطمه بنت اسد را قبر فاطمه دختر رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم ميانگارند. خود اين عمل- کفن و دفن محرمانهي زهرا- نوعي اعتراض مدبرانه به دژ خويي مهاجمان به خانهي وحي بود که ميتواند براي آیندگان معنا دار باشد ................................................... 1ـ صحیح البخاری باب فرض الخمس 4/ 78 چاپ مکتبه عبدالحمید احمد الحنفی 2ـ صحیح البخاری کتاب الفرائض باب نقل النبی (ص) لا نورث ما ترکنا صدقه 8/149 3ـ صحیح البخاری باب غزوه خیبر 4ـ نهج البلاغه خطبه 202 5ـ دفن حضرت زهراء درنیمه شب بدون خبر کردن دیگران از مسلمات تاریخ است.
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:44  توسط محمد دستان
|
آیا استدلالی وجود دارد که جانشیینان پیامبر دوازده نفرند؟ برای اثبات این ادعا نکات زیر حا ئز اهمییت است نص صریح پیامبربر تعداد امامان و جانشینان بعد از خودش
حديث عدد امامان رسول خدا(ص) خبر داده است که اماماني که بعد از او مي آيند، دوازده نفرند. اين موضوعي است که صاحبان کتب صحيح و مسند که نامشان در زير مي آيد، از آن حضرت روايت کرده اند: الف) مسلم در صحيح خود از جابر بن سمره روايت کند که گفت: شنيدم رسول خدا(ص) مي فرمود: «اين دين هميشه، تا قيام قيامت و تا هنگامي که دوازده نفر خليفه بر سر شما باشند، استوار و برپاست. اين خلفا همگي از قريش اند.» در روايت ديگري آمده است: «هميشه کار مردم روبه راه است...» در دو روايت ديگر آمده است: «تا آنکه دوازده خليفه بيايند...» در سنن ابو داود آمده است: «تا آنکه دوازده نفر خليفه بر سر شما باشند.» در حديث ديگري است که فرمودند: «تا پايان دوازده نفر .» و در صحيح بخاري گويد: از پيامبر(ص) شنيدم که مي فرمود: «دوازده نفر امير و فرمانده اند.» راوي گويد: پيامبر(ص) پس از آن سخناني فرمود که من نفهميدم، پدرم گفت: فرمود: «همگي آنان از قريش اند.» در روايت ديگري مي گويد: سپس رسول خدا(ص) سخناني فرمود که بر من پوشيده ماند، از پدرم پرسيدم: رسول خدا(ص) چه فرمود؟ پدرم گفت: فرمود: همگي آنان از قريش اند در روايت ديگري است که فرمود: «دشمني کساني که با آنان دشمني کنند، زياني به ايشان نمي رساند.» ب) در روايت ديگري است که رسول خدا فرمود: «لا تَزالُ هذِهِ الاُمّه مُستقيماً أمرها، ظاهره عَلي عَدوّها، حتّي يُمضي مِنهُم إثناعَشَرَ خَليفه کُلُّهُم مِن قُريش، ثمِّ يَکون المَرج أو الهَرَج.» کار اين امت هميشه به سامان است و پيوسته بر دشمنانشان پيروزند تا آنگاه که دوازده نفر خليفه، همگي از قريش، در گذرند. پس از آن فساد و خرابي يا فتنه و آشوب خواهد بود. ج) در روايت ديگري آمده است که فرمود: «اين امت دوازده نفر قيم دارد که هر کس آنان را ياري نکند، زياني به ايشان نرساند، همگي آنان از قريش اند.» د) در روايت ديگري فرمود: «کار اين مردم تا هنگامي که دوازده مرد بر آنان ولايت داشته باشند، همواره در جريان است.» هـ) از قول انس روايت کنند که آن حضرت فرمود: «اين دين تا دوازده نفر از قريش باشند، به هيچ روي نابود نگردد؛ و چون از دنيا بروند، زمين نيز، اهل خود را فرو مي برد.» و) در روايت ديگري فرمود: «کار اين امّت، تا هنگامي که همه آن دوازده نفر قيام کنند، هميشه قرين پيروزي است. آنان همگي از قريش اند.». ز) احمد بن حنبل و حاکم و ديگران از مسروق روايت کنند که گفت: شبي نزد عبداللَّه بن مسعود نشسته بوديم و او قرآن به ما مي آموخت که مردي پرسيد: اي ابا عبدالرحمان! آيا از رسول خدا پرسيديد چه تعداد از اين امت به خلافت مي رسند؟ عبداللَّه گفت: از هنگامي که به عراق آمده ام، هيچ کس پيش از تو، چنين سؤالي از من نکرده است. بعد گفت: ما اين موضوع را [از رسول خدا(ص)] پرسيديم و آن حضرت فرمود: «آنان دوازده نفرند، به تعداد نقباي بني اسرائيل.». ح) در روايت ديگري ابن مسعود گويد: رسول خدا(ص) فرمود: «خلفاي بعد از من به تعداد اصحاب موسي هستند.» ابن اثير گويد: همانند اين از عبداللَّه بن عمر و حذيفه و ابن عباس نيز، روايت شده است مؤلف گويد: نمي دانم مقصود ابن کثير از روايت ابن عباس، همان است که حاکم حسکاني از ابن عباس روايت کرده يا غير آن است. روايات گذشته صريحاً مي گويد: «عدد واليان دوازده نفر و همگي از قريش اند.» و امام علي(ع) در سخن خود مقصود از «قريش» را در اين روايات بيان کرده و مي فرمايد: «همه امامان از قريش اند و در اين تيره از هاشم [اهل البيت(ع)] جايگزين شده اند، [ولايت] براي غير آنان روا نيست و واليان جز ايشان شايسته [ولايت] نباشند.» و نيز فرمود: اللّهمَّ بلي لا تَخلُوا الأَرضَ مِن قائمٍ للَّهِ بِحُجّه إمّا ظاهراً مشهوراً أو خائِفاً مَغموراً لِئَلّا تَبطُلَ حُجَجُ اللَّهِ و بَيِّناتِهِ... خداوندا! آري، زمين هرگز از قيام کننده به حق براي خدا خالي نخواهد شد، [اين امام قائم،] يا پيروز است و نمايان و يا خائف است و پنهان، تا حجتهاي خدا و نشانه هاي روشن الهي نابود نگردد.
امامان دوازده گانه در تورات ابن کثير گويد: در توراتي که در دست اهل کتاب است موضوعي آمده که معناي آن چنين است: «خداوند متعال ابراهيم(ع) را به وجود اسماعيل(ع) بشارت داد و فرمود: اسماعيل را زيادتي بخشم و نسل او را گسترده گردانم و در بين آنان دوازده نفر از بزرگان و فرزانگان قرار دهم.» و گويد: «ابن تيميه گويد: اينان که به وجودشان بشارت داده شده، همان است که در حديث جابر بن سمره آمده و مقرر گرديده تا در ميان امت پراکنده باشند و اينکه قيامت برپا نگردد مگر آنکه موجود شده باشند، و بسياري از يهودياني که به اسلام مشرف شده اند، اشتباه کرده و پنداشته اند آنان همان کساني اند که فرقه رافضه [شيعيان دوازده امامي] به سوي آنان دعوت کرده و از ايشان پيروي مي کنند.». مؤلف گويد: بشارت مورد اشاره در «سفر پيدايش» تورات امروزين، باب [17، شماره 18 - 20] اصل عبري چنين است: قي ليشماعيل بيرختي أوتو قي هفريتي أوتو قي هربيتي بمئود شنيم عسار نسيئيم يوليد قي نتتيف لگوي گدول.» ترجمه: اسماعيل را مبارک ساخته و جداً او را بهره مند و پربار و کثير و گسترده گردانم، دوازده عدد امام از او پديد آيد و او را به امت بزرگ و عظيمي تبديل خواهم کرد. اين بخش از تورات اشاره به آن دارد که، مبارکي و پرباري و کثرت افراد تنها در نسل اسماعيل(ع) است. واژه «شنيم عسار» يعني: دوازده نفر، که لفظ «عسار» در اعداد ترکيبي که معدود آن مذکر باشد، مي آيد و معدود در اينجا «نسيئيم» و مذکر است و با اضافه شدن «يم» در آخر آن معناي جمع مي دهد. مفرد آن «ناسي» يعني: امام و پيشوا و رئيس است. و اما سخن خداوند به ابراهيم(ع) در همان بخش نيز، يعني عبارت «في نتنيف لگوي گدول»، واژه «في نتنيف» مرکب است از «في» که حرف عطف است، و «ناتن»که فعل است و به معناي: قرار مي دهم، و «يف»که ضمير است و در آخر فعل آمده به اسماعيل(ع) باز مي گردد، يعني: او را [چنين]قرار مي دهم. و اما لفظ «گوي» به معناي امت و مردم است، و «گدول» به معناي «کبير و عظيم» و تمام جمله يعني: «او را امت کبير و بزرگي گردانم.» از مجموع اين فقره روشن مي گردد که مقصود از «کثرت و برکت» در نسل اسماعيل(ع) دقيقاً؛ رسول خدا محمد(ص) و اهل بيت آن حضرت(ع) مي باشند، و آنانند که دنباله و امتداد نسل اسماعيل(ع) هستند. زيرا، خداوند متعال به ابراهيم(ع) فرمود: از سرزمين نمرود خارج شده و به شام برود. آن حضرت نيز، همراه با همسرش ساره و لوط به فرمان خدا هجرت کردند و در سرزمين فلسطين فرود آمدند. خداوند متعال ثروت ابراهيم(ع) را بسيار فزوني بخشيد. ابراهيم گفت: «خداوندا من با اين مال بدون اولاد چه کنم؟» خداي متعال به او وحي کرد: «من فرزندان تو را به قدري کثير و بسيار گردانم که به تعداد ستارگان باشند.» در آن زمان هاجر کنيزک ساره بود و او را به ابراهيم(ع) بخشيد، هاجر از ابراهيم(ع) باردار شد و اسماعيل(ع) را براي او به دنيا آورد. سن ابراهيم(ع) در آن حال 86 سال بود. قرآن کريم در ضمن دعاي ابراهيم(ع) و درخواست او از خداي متعال، به اين حقيقت روشن اشاره کرده و مي فرمايد: ابراهيم گفت: ربَّنا إنّي أَسکَنتُ مِن ذُرّيّتي بِوادٍ غَير ذي زَرعٍ عِندَ بَيْتک المُحرّم ربَّنا لِيُقيموا الصَّلاه فَاجْعَل أَفئِده مِنَ النّاس تَهوي إليهم وَ ارْزُقهم مِن الثَّمراتِ لَعلَّهم يَشکرون؛پروردگارا! من برخي از ذريه خود را در بياباني خشک، در کنار خانه محترم تو جاي دادم تا نماز را به پاي دارند. پروردگارا! دلهائي از مردمان را به سوي آنان بگردان و آنان را از ثمرات روزي ده باشد که سپاس گويند. اين آيه کريمه تأکيد مي کند که ابراهيم(ع) برخي از ذريه و نسل خود را که اسماعيل و فرزندان متولد او در مکه بودند، در کنار خانه خدا جاي داد و از خداي متعال درخواست کرد تا رحمت و هدايت بشر در طول تاريخ را بر عهده ذريه و فرزندان او قرار دهد، خداوند نيز دعوتش را پذيرفته و آن را در نسل او، محمد(ص) و دوازده امام(ع) قرار داده است. امام باقر(ع) در اين باره فرموده است: نَحنُ بَقيّه تِلکَ العِتره وَ کانَت دَعوه ابراهيم لَنا؛ ماييم بقيه آن [ذريه و] عترت و دعاي ابراهيم(ع) براي ما بود.
فشرده احاديث گذشته خلاصه آنچه که گذشت و نتيجه آن، اين مي شود که: «تعداد امامان در اين امت دوازده نفر پي در پي هستند، و پس از دوازدهمين امام، عمر اين دنيا پايان مي گيرد.» در حديث اول آمده بود: «اين دين تا قيام قيامت و تا هنگامي که دوازده خليفه بر سر شما باشند، استوار و برپا خواهد بود....» اين حديث، مدت بر پا بودن اين دين را تعيين، و آن را به برپايي قيامت محدود ساخته و تعداد امامان اين امت را دوازده نفر دانسته است. در حديث پنجم آمده بود: «اين دين پيوسته تا زماني که دوازده نفر از قريش موجود باشند استوار و برپاست، و هنگامي که درگذرند، زمين اهل خود را فرو مي برد.» اين حديث نيز، وجود و بقاي دين را تا پايان عمر امامان دوازده گانه تأييد کرده و پايان عمر آنان را پايان دنيا مي داند. در حديث هشتم نيز، عدد امامان(ع) را تنها دوازده نفر دانسته و فرموده: «خلفاي پس از من به تعداد اصحاب موسي هستند.» اين حديث دلالت بر آن دارد که بعد از رسول خدا(ص) به جز خلفاي دوازده گانه، خليفه ديگري نخواهد بود. الفاظ اين روايات که با صراحت مي گويند: «عدد خلفا تنها دوازده نفر است و بعد از آنان هرج و مرج و نابودي زمين و برپائي قيامت است» ديگر الفاظي را که چنين صراحتي از آنها دانسته نمي شود، بيان و تبيين مي کند. بنابراين، لازم است عمر يکي از امامان دوازده گانه، بر خلاف عمر عادي انسانها، طولاني و خارق العاده باشد. چنانکه اکنون واقع شده و دوازدهمين امام از «ائمه اثني عشر»و اوصياي رسول خدا(ص) بدين گونه است. حيرت علما در تفسير اين حديث دانشمندان مکتب خلفا در بيان مقصود از «امامان دوازده گانه» که در اين روايت آمده است، دچار حيرت و زحمت شده و ديدگاههاي متفاوتي ارائه داده اند. ابن عربي شارح سنن ترمذي گويد: ما اميران بعد از رسول خدا(ص) را که برشمرديم ديديم: ابوبکر، عمر، عثمان، علي، حسن و معاويه، يزيد، معاويه بن يزيد، مروان، عبدالملک مروان، وليد، سليمان، عمربن عبدالعزيز، يزيد بن عبدالملک، مروان بن محمد بن مروان، سفاح و... هستند. او پس از آن بيست و هفت نفر از خلفاي عباسي تا عصر خود را برشمرده و گويد: «اگر از مجموع آنها «دوازده نفر» را به صورت ظاهر شماره کنيم آخرين آنها سليمان بن عبدالملک است، و اگر به معناي واقعي خليفه نظر داشته باشيم، تنها پنج نفر براي ما باقي مي ماند: خلفاي چهارگانه و عمر بن عبدالعزيز. بنابراين، من معنايي براي اين حديث نمي يابم.» . قاضي عياش در جواب اين سخن که مي گويد: بيش از اين تعداد [دوازده نفر] به ولايت رسيدند، گفته است: «اين اعتراضي نادرست است. زيرا پيامبر(ص) نفرموده است تنها دوازده نفر به ولايت مي رسند. البته اين تعداد به ولايت رسيده اند و اين مطلب از اضافه شدن بر تعداد آنهامنع نمي کند سيوطي در جواب آن سخني را نقل کرده که گويد: «مراد حديث، وجود «دوازده نفر خليفه» در طول دوران اسلام تا قيامت است که عامل بر حق باشند، اگرچه پي در پي نباشند.» در فتح الباري گويد: «يقيناً از اين تعداد [دوازده نفر] خلفاي چهارگانه درگذشته اند، و بقيه نيز، به ناچار بايد تا پيش از برپايي قيامت، تکميل گردد. » ابن جوزي گويد: «بنابراين، آنجا که فرموده: «سپس فتنه و آشوب خواهد بود»، مراد فتنه هاي پيش از برپايي قيامت مانند: خروج دجال و بعد آن مي باشد.» سيوطي گويد: «از اين «دوازده نفر» خلفاي چهارگانه و حسن و معاويه و عبداللَّه بن زبير و عمر بن عبدالعزيز، اين هشت نفر، روي کار آمده اند و احتمال اينکه مهدي عباسي را هم به آنان اضافه کنيم - که او در بين عباسيان همانند عمربن عبدالعزيز در ميان امويان است - و نيز، طاهر عباسي را به خاطر عدالت خواهي اش، باز هم دو نفر باقي و مورد انتظار است که يکي از آنان مهدي آل محمد(ص) از اهل البيت خواهد بود.» و نيز، گفته شده: «مراد حديث آن است که، آن «دوازده نفر» در دوران عزت خلافت و قوت اسلام و استواري امور آن باشند، از کساني که در زمان وي، اسلام عزيز گشته و همه مسلمانان پيرامون او گرد آيند.» بيهقي گويد: «اين تعداد [دوازده نفر] تا زمان وليد بن يزيد بن عبدالملک روي کار آمدند، سپس فتنه و آشوب بزرگ برپا شد و پس از آن حکومت عباسيان غالب آمد، و اينکه بر عدد مذکور مي افزايند بدان خاطر است که صفت مورد اشاره در حديث را رها کرده و يا کساني را که بعد از فتنه مذکور آمده اند از آنان شمرده اند.». و نيز گفته اند: «کساني که امت بر آنان اجتماع کرده اند: خلفاي ثلاثه و سپس علي تا زمان حکميت در صفين که معاويه را در آن روز خليفه ناميدند. سپس با صلح حسن بر معاويه اجتماع کردند و پس از او بر پسرش يزيد. حسين هم که پيش از رسيدن به خلافت کشته شد. با مرگ يزيد اختلاف کردند تا آنکه پس از کشته شدن ابن زبير، بر عبدالملک مروان اجتماع نمودند و سپس بر فرزندان چهارگانه او: وليد و سليمان و يزيد و هشام که در اين جمع عمر بن عبدالعزيز ميان سليمان و يزيد فاصله شد و دوازدهمين آنان وليد بن يزيد بن عبدالملک بود که مردم پس از هشام بر او اجتماع کردند و او چهار سال حکومت کرد.» بنابراين، خلافت اين دوازده نفر به خاطر اجتماع مسلمانان بر آنها صحيح است، و پيامبر(ص) مسلمانان را به خلافت و جانشيني اينان از خودش - در حمل و انتقال اسلام به مردم - بشارت داده است! ابن حجر درباره اين توجيه گويد: «اين بهترين توجيه است.» و ابن کثير گويد: «راهي را که بيهقي پيموده و عده اي با وي موافقت کرده اند، يعني اينکه، مراد حديث خلفاي پي در پي تا زمان وليد بن عبدالملک فاسق مي باشد، وليدي که در گذشته در مذمت او سخن گفتيم، راهي غيرمقبول است. زيرا، خلفاي مورد اشاره تا زمان اين وليد، بيش از «دوازده نفرند، دليل آن، اين است که: خلافت ابوبکر و عمر و عثمان و علي مسلم است... پس از آنان حسن بن علي است چنانکه واقع شد و علي او را وصي خود قرار داد و مردم عراق با او بيعت کردند... تا آنکه او و معاويه صلح کردند. سپس پسر معاويه يزيد و بعد، پسر يزيد معاويه بن يزيد و سپس مروان بن حکم و بعد پسرش عبدالملک مروان و وليد بن عبدالملک، سپس سليمان بن عبدالملک، و بعد عمر بن عبدالعزيز و پس از وي يزيد بن عبدالملک و بعد هشام بن عبدالملک، که جمع آنها پانزده نفر مي شود و سپس وليد بن يزيد بن عبدالملک، و اگر حکومت ابن زبير پيش از عبدالملک را نيز به حساب آوريم، مي شوند شانزده نفر، و با اين حساب، يزيد بن معاويه جزء آن دوازده نفر شده و عمر بن عبدالعزيز که همه پيشوايان بر مدح و سپاس او متفق القولند، و او را از خلفاي راشدين به شمار آورده و همه مردم بر عدالت او اتفاق نظر دارند، و دوران او از بهترين دورانها بوده و حتي شيعيان نيز بدان اعتراف دارند، از جمع «دوازده نفر» خارج مي گردد. و اگر بگويد: من تنها کساني را به حساب مي آورم که امت بر آنان اجتماع کرده باشند، لازمه اش آن است که علي بن ابي طالب و فرزندش به حساب نيايند، زيرا همه مردم بر آن دو اجتماع نکردند، دليلش آنکه مردم شام، همگي، از بيعت با او سر باز زدند.» و نيز گويد: «برخي توجيه کنندگان، معاويه و پسرش يزيد و نوه اش معاويه بن يزيد را به شمار آورده، و زمان مروان و ابن زبير را قيد نکرده اند، زيرا امت بر هيچ يک از آنها اجتماع نکرده اند.» بنابر اين ديدگاه نيز، مي گوييم: «در اين مسلک خلفاي سه گانه سپس معاويه و بعد يزيد و سپس عبدالملک و بعد وليد بن سليمان و سپس عمر بن عبدالعزيز و بعد يزيد و بعد هشام به شمار آيند که جمعاً ده نفرند و بعد از آنها وليد بن يزيد بن عبدالملک فاسق است که لازمه اين ديدگاه نيز، اخراج علي و پسرش حسن خواهد بود، و اين دقيقاً بر خلاف آني است که امامان اهل سنت و بلکه شيعه بر آن تصريح کرده اند.» ابن جوزي در کتاب کشف المشکل در جواب از اين توجيهات دو وجه ديگر را نقل کرده که گويند: اول - «پيامبر(ص) در حديث خويش اشاره به حوادث بعد از خود و اصحاب خود ندارند، و چون حکم اصحاب با حکم آن حضرت پيوسته و مرتبط است، نتيجه مي گيريم که خبر از حکومتهاي واقع شده پس از صحابه است و چنان مي نمايد که با بيان خود اشاره به عدد خلفاي بني اميه دارد، و گويا سخن آن حضرت: «لا يزال الدين» يعني: ولايت تا آنجا که دوازده خليفه به حکومت رسند، سپس اوضاع به حالت ديگري، بدتر از حال اول، برمي گردد. با اين حساب، اولين خليفه بني اميه يزيد بن معاويه و آخرينشان مروان حمار است که تعدادشان «سيزده نفر» مي باشد، و عثمان و معاويه و ابن زبير به شمار نيايند، زيرا آنها از صحابه اند و اگر مروان بن حکم را نيز - به دليل اختلاف در صحابي بودن يا مغلوبيتش در برابر عبداللَّه بن زبير و اجتماع مردم بر عبدالله - از جمع مذکور خارج کنيم، «عدد دوازده» راست مي آيد، و پس از خروج خلافت از دست بني اميه نيز، فتنه هاي عظيم و خونريزيهاي بسيار واقع شد تا آنکه دولت بني عباس مستقر گرديد و اوضاع از آنچه بر آن بود، کاملاً متغير و دگرگون شد.» ابن حجر در فتح الباري اين استدلال را مردود دانسته است. دوم - ابن جوزي «وجه دوم» را از جزوه اي که ابوالحسين بن منادي درباره مهدي گرد آورده نقل کرده که گويد: «ممکن است اين موضوع مربوط به بعد از مهدي اي باشد که در آخر الزمان خروج مي کند. زيرا، من در کتاب دانيال ديده ام که: «هنگامي که مهدي وفات کند، پنج تن از نوادگان سبط اکبر به حکومت مي رسند، سپس پنج تن از نوادگان سبط اصغر، پس از آن آخرينشان مردي از سبط اکبر را وصي خود مي کند، بعد از او پسرش به حکومت مي رسد و بدين ترتيب «دوازده نفر» حاکم مي شوند که هر يک از آنان امام و مهدي هستند. گويد: در روايات ديگري است «... پس از او دوازده نفر مرد: شش تن از اولاد حسن، و پنج تن از اولاد حسين، و يک نفر از غير ايشان به حکومت مي رسند و چون فرد اخير مي ميرد فساد عالم گير مي شود.» ابن حجر در صواعق خود بر اين حديث حاشيه زده و گويد: «اين روايت، يقيناً روايتي واهي است و اعتمادي بر آن نيست!» گروه ديگري گويند: «ظن غالب آن است که آن حضرت عليه الصلاه و السلام، در اين حديث، از عجايب بعد از خود خبر داده، فتنه هايي که مردم را در يک زمان متفرق کرده و تحت فرمان «دوازده» امير مي کشاند و اگر غير اين را اراده کرده بود مي فرمود: «دوازده اميرند که چنين مي کنند» و چون چنين وصفي براي آنها بيان نکرده اينگونه مي فهميم که اينان در زمان واحد خواهند بود...» . گفته اند در قرن پنجم هجري تنها در «اندلس» واقعه اي رخ داد که شش نفر همگي خود را «خليفه» مي ناميدند. اضافه بر آنها، حاکم مصر، خليفه عباسي بغداد و ديگر مدعيان خلافت، از علويان و خوارج نيز، مدعي خلافت بودند. ابن حجر درباره اين توجيه گويد: «اين سخن کسي است که به چيزي از طرق حديث - جز آنچه که به نحو فشرده در بخاري آمده - آگاهي نداشته است.» و نيز گويد: «وجود آنان در زمان واحد، عين پراکندگي و افتراق است و نمي تواند مراد حديث باشد.». مؤلف گويد: بدين گونه، علماي مکتب خلفا در تفسير روايات گذشته، به ديدگاه واحدي نرسيدند. علاوه بر آن، از آوردن رواياتي که رسول خدا(ص) اسامي آن دوازده نفر را بيان فرموده نيز، اغماض و اهمال کرده اند. زيرا، با سياست حاکم بر مکتب خلفا در طي قرون متمادي در تخالف و تضاد بوده است. اين روايات را محدثان مکتب اهل البيت(ع) در تأليفات خود با اسنادي که به نيکان صحابه مي رسد، از رسول خدا(ص) روايت کرده اند و ما در بخش آينده به آوردن اندکي از آنها که هر دو گروه در کتب خود آورده اند، بسنده مي کنيم.
اسامي دوازده نفر در مکتب خلفا الف) امام جويني از عبداللَّه بن عباس روايت کند که گفت: رسول خدا(ص) فرمود: أَنا سَيّدُ النَّبييّن وَ عليّ بنِ أَبي طالب سَيّدُ الوَصييّن، وَ إنَّ أَوصِيائي بَعدي إثنا عَشَرَ، أوَّلُهم عليّ بنِ أبي طالب وَ آخِرُهُم المَهديّ؛ من آقاي پيامبران و علي بن ابي طالب آقاي اوصياست، همانا اوصيايم پس از من «دوازده» نفرند، اوّلينشان علي بن ابي طالب و آخرينشان مهدي است. ب) امام جويني باز هم به سند خود از ابن عباس روايت کند که گفت: رسول خدا(ص) فرمود: «همانا خلفاي من و اوصيايم و حجتهاي خدا بر مردم پس از من «دوازده» نفرند، اولينشان برادرم و آخرينشان فرزندم خواهد بود. گفته شد: اي رسول خدا! برادر شما کيست؟ فرمود: علي بن ابي طالب. گفته شد: فرزند شما کيست؟ فرمود: «مهدي است. کسي که زمين را پر از عدل و داد مي کند همان گونه که از ظلم و ستم انباشته شده است. قسم به آنکه مرا بشارتگر و بيم دهنده بر حق فرستاده، اگر از دنيا باقي نماند مگر يک روز، خداوند اين روز را آنقدر طولاني کند تا فرزند من مهدي در آن خروج کند و روح خدا عيسي بن مريم فرود آيد و در پس او نماز بگزارد و زمين از نور پروردگارش روشن گردد، و فرمانروائي اش مشرق و مغرب را فرا گيرد.»
ج)جويني باز هم به سند خود روايت کند که راوي گفت:شنيدم رسول خدا مي فرمود: أَنَاوَعَليّ وَالحَسن وَالحُسين وَتِسعه مِنْ وُلْدِالحُسين مُطهَّرُون مَعصُومون. من و علي و حسن و حسين و نه نفر از فرزندان حسين پاکيزگان ومعصومانيم. سياست حاکم بر مکتب خلفا در طي قرون بر آن بود که امثال اينگونه احاديث را از دسترس ابناي امت اسلامي به دور داشته و بر آنها پرده پوشاند و راستي را که بخش عظيم پيروان اين مکتب در اين راه، جهاد شاياني کردند، و ما نمونه هايي از آن را در بحث و بررسي از اقدامات مکتب خلفا با نصوص سنت رسول اللَّه(ص) که مخالف ديدگاهشان بود در معالم المدرستين آورديم و چون در اين بحث مجالي براي آوردن آن احاديث نداريم، تنها رواياتي را مي آوريم که به معرفي امامان دوازده گانه پرداخته است. رواياتي از رسول خدا(ص) که در آنها متواتراً به اسامي ايشان اشاره و تصريح شده است.
معرفي امامان دوازده گانه بعد از رسول خدا امام اول: اميرالمؤمنين علي(ع)، پدرش ابوطالب بن عبدالمطلب بن هاشم و مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم. کنيت آن حضرت: ابولحسن و الحسين، ابو تراب. لقب آن حضرت: وصي، اميرالمؤمنين. تولد آن حضرت: در سال سي ام پس از «عام الفيل» در بيت اللَّه الحرام، کعبه به دنيا آمد. وفات آن حضرت: در سال چهلم هجري به دست عبدالرحمن بن ملجم، - يکي از خوارج - به شهادت رسيد و در بيرون کوفه، نجف اشرف، دفن گرديد. امام دوم: حسن بن علي بن ابي طالب(ع). مادرش فاطمه زهرا(ع) دخت گرامي رسول خدا(ص). کنيه آن حضرت: ابو محمد. لقب آن حضرت: سبط اکبر، مجتبي. ولادت آن حضرت: در نيمه رمضان سال سوم هجري در مدينه به دنيا آمد. وفات آن حضرت: در بيست و پنجم ربيع الاول سال پنجاهم هجري به شهادت رسيده و در بقيع، در مدينه منوره دفن گرديد. امام سوم: حسين بن علي بن ابي طالب(ع). مادرش فاطمه زهرا(ع) دخت گرامي رسول خدا(ص). کنيت: ابو عبداللَّه. لقب: سبط، شهيد کربلا. ولادت: سوم شعبان سال چهارم هجري در مدينه. وفات: در دهم محرم سال 61 هجري به همراه اهل بيت و يارانش در کربلا به دست يزيديان به شهادت رسيد. مزار آن حضرت نيز، هم اکنون در کربلا يکي از شهرهاي عراق است . امام چهارم: علي بن الحسين(ع). مادرش غزاله يا شاه زنان. کنيت: ابوالحسن. لقب: زين العابدين، سجاد. تولد: در سال 33 يا 37 يا 38 هجري در مدينه. وفات: در سال 94 هجري به شهادت رسيده و در بقيع جنب عمويش امام حسن(ع) دفن گرديد. امام پنجم: محمد بن علي(ع). مادرش ام عبداللَّه دخت امام حسن بن علي(ع). کنيت: ابو جعفر. لقب: باقر. ولادت: در سال 57 هجري در مدينه. وفات: در سال 117 هجري در مدينه به شهادت رسيده و در بقيع در کنار پدرش زين العابدين(ع) دفن گرديد. امام ششم: جعفربن محمد(ع). مادرش ام فروه دخت قاسم بن محمد بن ابي بکر. کنيت: ابو عبداللَّه. لقب: صادق. ولادت: در سال 73 هجري در مدينه. وفات: در سال 148 هجري به شهادت رسيده و در بقيع در جنب پدرش امام باقر(ع) دفن گرديد . امام هفتم: موسي بن جعفر(ع). مادرش حميده. کنيت: ابوالحسن. لقب: کاظم. ولادت: در سال 128 هجري در مدينه. وفات:در سال 183 هجري در زندان خليفه هارون الرشيد در بغداد به شهادت رسيد و در قبرستان قريش بخش غربي بغداد امروزين، معروف به شهر کاظميه دفن گرديد . امام هشتم: علي بن موسي(ع). مادر: خيزران. کنيت: ابوالحسن. لقب: رضا. ولادت: در سال 153 هجري در مدينه منوره. وفات: در سال203 ه به شهادت رسيده و در طوس خراسان [مشهد] مدفون است. امام نهم: محمد بن علي(ع). مادر: سکينه. کنيت: ابو عبداللَّه. لقب: جواد. ولادت: در سال 195 هجري در مدينه منوره. وفات: در سال 220 هجري در بغداد به شهادت رسيد و در کنار جدش موسي بن جعفر(ع) دفن گرديد. امام دهم: علي بن محمد(ع). مادر: سمانه مغربيه. کنيت: ابوالحسن عسکري. لقب: هادي. ولادت: در سال 214 هجري در مدينه منوره. وفات: در سال 254 هجري به شهادت رسيد و در شهر سامراي عراق دفن گرديد. امام يازدهم: حسن بن علي(ع). مادر: ام ولد به نام سوسن. کنيت: ابو محمد. لقب: عسکري. ولادت: در سال 231 هجري در سامرا. وفات: در سال 260 هجري به شهادت رسيده و در سامرا دفن گرديد . امام دوازدهم: حضرت حجت بن الحسن - عجل اللَّه فرجه. مادر: ام ولد به نام نرجس يا صيقل. کنيت: ابو عبداللَّه، ابوالقاسم. لقب: قائم، منتظر، خلف، مهدي، صاحب الزمان. ولادت: در سال 255 هجري در سامرا. آن حضرت آخرين امام از «ائمه دوازده گانه» است که تاکنون زنده است. تا هرگاه خدا بخواهد - به فرمان خدا - قيام کرده و جهان را پر از عدل و داد نمايد. تذکر و توضيحي مهم! در يکي از روايات گذشته آمده بود: «... دوازده نفر خليفه از آنان در مي گذرد و پس از آن فتنه و آشوب مي گردد.» و در ديگري آمده بود: «اين دين همواره - تا زماني که دوازده نفر از قريش باقي باشند - استوار و برپاست، و هرگاه از دنيا بروند زمين اهل خود را فرو مي برد.» اين دو عبارت دلالت بر آن دارند که بعد از دوازدهمين امام از امامان پس از رسول خدا(ص)، عمر اين عالم پايان مي يابد. بنابراين، لازم است عمر يکي از اين دوازده نفر تا نهايت اين دنيا به طول انجامد، و اين چيزي است که اکنون با طول عمر وصي دوازدهم، مهدي آل محمد(ص)، محمد بن الحسن العسکري(ع) به وقوع پيوسته است. زيرا، مجموعه آن روايات تنها بر امامان دوازده گانه مذکور صادق بوده و بر غير ايشان راست نيايد.
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر ۱۳۹۰ساعت 19:58  توسط محمد دستان
|
بررسي روايات معارض اهل سنت
1- ضرورت تحقيق در احاديث 2- بررسي حديث «اصحابي کالنجوم» 3- بررسي احاديث فضايل خلفا 4- بررسي حديث «عشره مبشره» 5- بررسي حديث «اقتداي به شيخين» 6- بررسي حديث «سنت خلفا» 7- بررسي ادله خلافت ابوبکر 8- نهج البلاغه و مدح خلفا
1- ضرورت تحقيق در احاديث سنت در لغت به معناي راه و طريق است. و در اصطلاح عبارت است از قول يا فعل يا تقرير معصوم از پيامبر يا امام. سنت پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله دومين حجّت و منبع استنباط و درک معارف الهي بعد از قرآن کريم است. منبعي که به نصّ قرآن از مقام عصمت و طهارت از هر عيب و نقصي برخوردار است.امت اسلامي اتفاق کردهاند بر اينکه سنت نبوي دوّمين منبع بعد از قرآن براي بهرهبرداري از معارف ديني است، بلکه مطابق روايات اهل بيت عصمت و طهارتعليهم السلام، آنچه مردم تا روز قيامت به آن احتياج دارند در قرآن و سنت وجود دارد. امام باقرعليه السلام فرمود: «انّ اللَّه تبارک و تعالي لم يدع شيئاً تحتاج اليه الامّة الاّ انزله في کتابه و بيّنه لرسوله و جعل لکلّ شيئ حدّاً، و جعل عليه دليلاً، و جعل علي من تعدّي ذلک الحدّ حدّاً»؛ «همانا خداوند تبارک و تعالي اموري را که امت به آن احتياج دارد رها نکرده، بلکه آنها را در کتابش نازل فرمود و براي رسولش بيان کرده است. و براي هر چيزي حدّي قرار داده و بر آن حد راهنمايي معيّن نموده. و براي کسي که از آن حدّ تجاوز و تعدّي کند حدّي معين کرده است.» و از امام صادقعليه السلام وارد شده که فرمود: «ما من شيء الا فيه کتاب أو سنة»؛ «هيچ چيزي نيست جز آنکه در مورد آن قرآن يا سنت حکمي بيان داشته است.»
گرچه بعد از وفات پيامبرصلي الله عليه وآله به جهت مقابله مدرسه خلفا با کتابت و نقل و تدوين حديث، جلوي رونق آن گرفته شد ولي مطابق روايات فريقين پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله و اهل بيت معصوم او اهتمام فراواني به تدوين و کتابت حديث داشتهاند. ابوداوود در «سنن» از عبداللَّه بن عمر نقل ميکند: من هر چه را که از رسول خداصلي الله عليه وآله ميشنيدم مينوشتم تا آنها را حفظ کنم، قريش مرا از اين کار نهي کرد. آنان به من گفتند: آيا تو هر چه را از رسول خداصلي الله عليه وآله ميشنوي مينويسي؟ در حالي که او بشري است که در حال غضب و رضا سخن ميگويد؟ من از کتابت حديث رسول خدا دست برداشتم، تا اينکه اين مطلب را با رسول خداصلي الله عليه وآله در ميان گذاردم. پيامبرصلي الله عليه وآله با انگشت خود به دهانش اشاره کرد و فرمود: «اکتب فوالّذي نفسي بيده ما يخرج منه الاّ حقّ»؛«بنويس، قسم به کسي که جانم به دست اوست از اين زبان به جز حق خارج نميشود.» ترمذي در سننش از ابوهريره نقل ميکند که گفت: مردي بود از انصار که در کنار پيامبر مينشست و سخنان پيامبر را با اعجاب تمام گوش ميداد ولي آنها را حفظ نميکرد. از اين مشکل به نزد رسول خداصلي الله عليه وآله شکايت آورد و عرض کرد: اي رسول خدا! من از شما حديث ميشنوم به حدّي که مرا به اعجاب وا ميدارد ولي آنها را حفظ نميکنم؟! حضرت فرمود: «استعن بيمينک»؛ «به دست راستت کمک بگير.» با دستش اشاره به خط کرد. امام باقرعليه السلام به حمران بن اعين فرمود: «انّ في هذا البيت صحيفة طولها سبعون ذراعاً بخطّ عليّعليه السلام و املاء رسول اللَّهصلي الله عليه وآله، لو ولّينا الناس لحکمنا بما انزل اللَّه لن نعدو ما فيها»؛ «همانا در اين اتاق صحيفهاي است با طول هفتاد ذراع با خطّ عليعليه السلام و انشاي رسول خداصلي الله عليه وآله، اگر ما متولّي امور مردم شويم به آنچه خداوند نازل کرده حکم خواهيم کرد و از آنچه در آن آمده تجاوز نميکنيم.»
بعد از آنکه جايگاه و منزلت حديث بعد از قرآن مشخص شد، به اين نکته اشاره ميکنيم که اين اهميّت و جايگاه براي سنت واقعي است از قول يا فعل يا تقرير پيامبرصلي الله عليه وآله نه هر آنچه که به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت داده شده و از او نقل شده است بدون آنکه از صحّت و سقم آن اطّلاع پيدا کنيم. آري، مطابق رأي و نظر برخي، سنت نبوي فوق بازنگري است، و نکته قابل توجه اين است که حديث و خبر غير از سنت است، حديث حاکي از سنت است. هدف از بازنگري در حديث رسيدن به سنت واقعي و صحيح است، نه آنکه برخي از متعصّبين ميگويند که هدف بازنگران نابودي حديث است. لذا از ابوحنيفه نقل شده که ميگفت: «اکذّب هولاء و لايکون تکذيبي لهولاء و ردّي عليهم تکذيباً للنبيّصلي الله عليه وآله، انّما يکون التکذيب لقول النبيّصلي الله عليه وآله ان يقول الرجل: أنا مکذّب لقول نبي اللَّهصلي الله عليه وآله. فامّا اذا قال الرّجل: انا مؤمن لکلّ شيي تکلّم به النبيّ، غير أنّ النبي لايتکلّم بالجور ولايخالف القرآن، فانّ هذا القول منه هو التصديق بالنبيّ و بالقرآن و تنزيه له من الخلاف علي القرآن، ولو خالف النبيّ القرآن و تقوّل علي اللَّه بغير الحقّ لم يدعه اللَّه حتّي يأخذه باليمين و يقطع منه الوتين»؛«من اين راويان را تکذيب ميکنم و هدف از تکذيب و ردّ من نسبت به آنان تکذيب پيامبرصلي الله عليه وآله نيست. آن هنگامي انسان قول پيامبرصلي الله عليه وآله را تکذيب کرده است که بگويد: من تکذيب کننده گفتار پيامبرم، امّا اگر کسي بگويد: من به هر چه پيامبرصلي الله عليه وآله فرموده ايمان ميآورم جز آنکه ميدانم که پيامبرصلي الله عليه وآله سخن به جور نميگويد، و با قرآن مخالفت نميکند، اين گونه سخن در حقيقت تصديق پيامبرصلي الله عليه وآله و قرآن بوده و تنزيه او از مخالفت با قرآن است. اگر پيامبرصلي الله عليه وآله با قرآن مخالفت کند و بر خداوند چيزي به غير از حق نسبت دهد خدا او را رها نکرده تا اينکه او را با دست قدرتش گرفته و رگ قلب او را قطع خواهدکرد.»
دانشمندان براي ضرورت بازنگري در احاديث جهات متعددي ذکر کردهاند که از آن جمله عبارت است از:
رواج نسبت دروغ به رسول خدا
در زمان رسول خداصلي الله عليه وآله و نيز بعد از آن نسبت دروغ به رسول خداصلي الله عليه وآله چنان رواج پيدا کرد که پيامبرصلي الله عليه وآله مطابق حديثي فرمود: «من تعمّد عليّ کذباً فليتبوّأ مقعده من النار»؛ «هر کس به طور عمد بر من دروغ ببندد جايگاهش از آتش خواهدبود.» لذا مشاهده ميکنيم که «بخاري» احاديثش را از ششصد هزار حديث برگرفته است. ابوداوود در سننش چهار هزار و هشتصد حديث آورده و آنها را از ميان پانصد هزار حديث انتخاب نموده است. مسلم در صحيحش چهارهزار حديث با حذف مکرّرات آورده و آنان را از سيصد هزار حديث انتخاب نموده است. احمد بن حنبل در مسندش حدود سي هزار حديث آورده و آنها را از هفتصد هزار حديث انتخاب کرده است. و گفته شده که او يک ميليون حديث را حفظ بوده است. نتيجه اينکه: نسبت دروغ به رسول خداصلي الله عليه وآله يکي از اسباب ضرورت بازنگري در احاديث است، حتي احاديثي که در صحاح و مسانيد و سنن آمده؛ زيرا روايات اين مجاميع به نظر صاحبان آنها صحيح السند بوده است؛ در حالي که احتمال کذب و باطل نيز در آنها داده ميشود. فرصت دادن به احبار و راهبان با پياده شدن سياست منع نقل و تدوين و کتابت حديث، اسلام و مسلمين از ناحيه آن مبتلا به خسارات عظيم و جبران ناپذيري شد که از آن جمله ايجاد زمينه مناسب براي احبار و رهبان از يهود و نصارا به جهت تحريف اسلام بود. آنان با اهداف خاص اسلام را انتخاب کرده و منشأ انحرافاتي در جامعه اسلامي شدند. شهرستاني ميگويد: «مشبّهه اخباري دروغين را وضع کرده و به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت دادند که بيشتر آنها برگرفته از يهود بود...». ابن خلدون در بحث تفسير نقلي و اينکه منقولات در اين باب مشتمل بر روايات باطل و مردود است ميگويد: «سبب اين مشکل آن بود که عرب اهل کتاب و علم نبود، بلکه بدوي بودن و بيسوادي بر آنان غالب بود. و لذا هر گاه که اشتياق به معارفي؛ از قبيل اسباب خلقت و ابتداي آن و اسرار وجود پيدا ميکردند از اهل کتاب قبل از خود سؤال ميکردند يعني اهل تورات از يهود و متابعان دين آنان از نصارا... همانند کعب الاحبار و وهب بن منبه و عبداللَّه بن سلام و امثال اين افراد، لذا تفاسير از منقولات اين افراد پر شد... و مفسران در مثل اين روايات تساهل کرده و کتب تفسيري خود را از آنها پر نمودند در حالي که اصل آنها از اهل تورات گرفته شده بود...». تجارت با حديث در تاريخ اسلام کساني معروف به جعل و وضع حديث بودهاند که هدف آنان از نشر اين احاديث طمع در دنيا و تجارت با آن احاديث بوده است. ابن الجوزي نقل ميکند: نزد مهدي عباسي ده نفر از محدّثين را آوردند که از جمله آنان غياث بن ابراهيم بود. مهدي عباسي کبوتربازي را دوست ميداشت. به قياس گفت: براي من حديث نقل کن. او حديث ابوهريره را برايش تلاوت نمود که مسابقه تنها در پياده روي يا اسب سواري يا نيزه پراني نيست. آنگاه غياث به جهت خوشنودي مهدي عباسي کبوتربازي را نيز اضافه کرد. لذا مهدي دستور داد تا ده هزار درهم به او جايزه دهند... ابن ابي الحديد از استاد خود ابوجعفر نقل ميکند که روايت شده معاويه به سمرة بن جندب صد هزار درهم داد تا روايت کند اين آيه در مذمّت علي بن ابي طالب نازل شده است: «وَمِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَيُشْهِدُ اللَّهَ عَلي ما في قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ - وَإِذا تَوَلَّي سَعي فِي الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيها وَيُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ»؛«و از مردم، کساني هستند که گفتار آنان، در زندگي دنيا مايه اعجاب تو ميشود و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه ميگيرند. [اين در حالي است که]آنان، سرسختترين دشمنانند. [نشانه آن، اين است که] هنگامي که روي برميگردانند [و از نزد تو خارج ميشوند]، در راه فساد در زمين، کوشش ميکنند، و زراعتها و چهارپايان را نابود ميسازند. [با اينکه ميدانند] خدا فساد را دوست نميدارد.» و اينکه آيه دوم در شأن ابن ملجم نازل شده است: «وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ»؛ «بعضي از مردم [با ايمان و فداکار، همچون عليعليه السلام در ليلة المبيت به هنگام خفتن در جايگاه پيغمبرصلي الله عليه وآله]، جان خود را به خاطر خشنودي خدا ميفروشند.» او قبول نکرد. معاويه پيشنهاد دويست هزار درهم را به او داد. باز قبول نکرد. پيشنهاد سيصد هزار درهم را به او داد، باز قبول نکرد، تا اينکه پيشنهاد چهارصد هزار درهم را به او داد، قبول کرد و اين روايت را جعل نمود. ابن جوزي از اسحاق بن ابراهيم حنظلي نقل کرد که گفت: «از پيامبرصلي الله عليه وآله در فضيلت معاويه هيچ گونه حديثي صحيح نيست». جعل حديث در ياري مذهب برخي نيز در تأييد دين يا مذهب خود و تشويق مردم به آن و تثبيت قلوب آنان رواياتي را جعل کرده و به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت دادهاند. قرطبي ميگويد: «به رواياتي دروغين و اخباري باطل در فضيلت سورههاي قرآن و فضيلت برخي از اعمال که برخي جعل کرده التفاتي نيست، کاري که جماعت بسياري آن را مرتکب شدند...». بالاتر از اين، برخي احاديثي را در مدح امامان مذهب خود جعل کرده و به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت دادهاند، همانند آنچه درباره ابوحنيفه نقل شده است. و نيز پيروان هر مذهب فقهي احاديثي را در مدح امام خود جعل کرده و به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت دادهاند
تنها راه صحيح نزد اهل سنت براي بازنگري و تصحيح حديث بررسي آن در پرتو سندهاي حديث است، که در صورت صحّت سند و دارا بودن ضوابط صحّت مورد استقبال آنان قرار گرفته و آنها را به صحّت متّصف ميسازند. ولي در قبول خبر تنها اکتفا بر صحّت سند آن کافي نيست، بلکه وراي آن احتياج به امر ديگري است که همان عدم شذوذ در خبر است. و به تعبير ديگر: لازم است که خبر مشتمل بر اشکالي در متن نيز نباشد. احمد بن حنبل از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «اذا سمعتم الحديث عنّي تعرفه قلوبکم و تلين له اشعارکم و ابشارکم و ترون انّه منکم قريب، فانا اولاکم به، و اذا سمعتم الحديث انّي تنکره قلوبکم و تنفر منه اشعارکم و ابشارکم و ترون انّه منکم بعيد، فانا ابعدکم منه»؛ «هر گاه حديثي از من شنيديد که قلوب شما به آن معرفت ميکند و با عقل شما انس دارد و سبب بشاشت شما ميشود، و مشاهده ميکنيد که آن حديث به شما نزديک است، پس من سزاوارتر به آن هستم. و هر گاه حديثي را از من شنيديد که قلوب شما آن را انکار ميکند و عقول شما از آن نفرت دارد و از آن شاد نميشود، و از خود آن را دور ميبينيد، پس من از شما نسبت به آن دورترم.» لذا به جا است تا حديث را با ميزانهايي ديگر غير از سند آن نيز مورد نقد و بررسي قرار دهيم تا به واقع حديث رهنمون شويم. اينک به برخي از راهکارها در اين زمينه اشاره ميکنيم:
عرض حديث بر قرآن عرض حديث بر سنت متواتر عرض حديث بر عقل قطعي عرض حديث بر تاريخ صحيح عرض حديث بر اتفاق امت
عرض حديث بر قرآن
قرآن کريم اوّلين مرجع و منبع براي مسلمانان در مجال عقيده و احکام است. قرآن خودش را چنين معرفي ميکند: «وَنَزَّلْنا عَلَيْکَ الْکِتابَ تِبْياناً لِکُلِّ شَيْءٍ»؛ «ما کتاب [قرآن] را بر تو نازل کرديم در حالي که روشن کننده هر چيزي است.» بدين جهت، قرآن ميزان حقّ و باطل درباره مسائلي است که به عقيده و شريعت از راه روايات نسبت داده ميشود، لذا بايد حديث را با قرآن سنجيد. فخر رازي از پيامبرصلي الله عليه وآله نقل کرده که فرمود: «اذا روي لکم عنّي حديث فاعرضوه علي کتاب اللَّه، فانّ وافقه فاقبلوه والّا فردّوه»؛ «هر گاه از من حديثي به نظر شما رسيد آن را بر کتاب خدا عرضه کنيد اگر آن را موافق با کتاب خدا يافتيد قبول کنيد وگرنه آن را رد نماييد.» ايّوب بن حر ميگويد: از امام صادقعليه السلام شنيدم که ميفرمود: «کلّ شيء مردود الي الکتاب و السنة، و کلّ شيء لايوافق کتاب اللَّه فهو زخرف»؛ «هر چيزي به کتاب و سنت باز ميگردد. و هر چيزي که با کتاب خدا موافق نباشد باطل است.» مقصود از عرض حديث بر قرآن احراز عدم مخالفت حديث با قرآن است، نه اينکه به طور حتم بايد آيهاي موافق با حديث در قرآن وجود داشته باشد. از باب نمونه: مسلم در صحيح خود از عمر بن خطّاب نقل کرده که پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «الميّت يعذّب في قبره بما نيح عليه»؛ «مرده با نوحهسرايي اهلش بر او عذاب ميشود.» مفاد اين روايت با قرآن سازگاري ندارد؛ زيرا خداوند متعال ميفرمايد: «وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري»؛«و هيچ گنهکاري گناه ديگري را متحمّل نميشود.»
عرض حديث بر سنت متواتر
سنت متواتر همانند قرآن کريم قطعي است، لذا سنت متواتر نيز ميتواند همانند قرآن مرجع و معيار تمييز حق از باطل باشد. لذا در روايت ايّوب بن حرّ خوانديم که امام صادقعليه السلام فرمود: «هر چيزي بايد به کتاب و سنت بازگردد». و نيز در روايت عمر بن حنظله از امام صادقعليه السلام آمده است که درباره دو خبر متعارض فرمود: «... ينظر الي ما وافق حکمه الکتاب و السنة فيؤخذ به»؛«... نظر ميشود به آن حديثي که حکمش با حکم کتاب و سنت موافق است و به آن اخذ ميشود.»
عرض حديث بر عقل قطعي
عقل در اسلام از جايگاه ويژه و رفيعي برخوردار است، و مقصود به آن احکامي است که تمام عقلا با قطع نظر از نزاعها و تعصّبات و پيش فرضها بر آن اتفاق دارند، نظير حکم عقل به اينکه هر پديدهاي احتياج به علّت دارد، و دور و تسلسل باطل است، و عدل حسن و ظلم قبيح است. اينها احکام عقليهاي است که سنگ آسياب عقيده و شريعت بر آن دور ميزند، و اگر کسي آنها را منکر شود حتي نميتواند وجود خدا را ثابت کند. خداوند متعال ميفرمايد: «فَبَشِّرْ عِبادِ - الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَأُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛ «پس بندگان مرا بشارت ده. همان کساني که سخنان را ميشنوند و از نيکوترين آنها پيروي ميکنند، آنان کساني هستند که خدا هدايتشان کرده و آنها خردمندانند.» و نيز در قرآن تشويق به تعقّل و تفکّر نموده است. از اينجا استفاده ميشود که منطق عقل حجّت قطعي بين خداوند سبحان و بندگان او است. و لذا ميتواند مقياس ديگري براي تمييز حق از باطل باشد.
عرض حديث بر تاريخ صحيح
مقصود از تاريخ صحيح قضايايي است که بزرگان مسلمين و سيرهنويسان و مورّخين بر آن اتفاق داشته و آنها را يکي از معيارهاي تمييز بين خبر صحيح از باطل دانستهاند. از باب نمونه: از قضاياي مسلّم تاريخي اين است که پيامبرصلي الله عليه وآله دو بار بين خود و حضرت عليعليه السلام عقد اخوّت بست و نيز اجازه داد که تنها درب خانه حضرت به روي مسجد باز باشد، لذا روايات ديگر که اين دو امتياز را براي ابوبکر نيز ثابت کرده مردود بوده و يا بايد آن را توجيه نمود. عرض حديث بر اتفاق امت اگر امت بر مطلبي اتفاق کردند دليل قطعي بر حقّانيت آن است، و اين راه و منهجي است که شيعه و عامه بر آن اتفاق دارند، گرچه شيعيان، اعتبار اتفاق و اجماع امت را به اعتبار کشف از قول معصوم ميدانند. بر اين اساس، اگر حديثي مخالف با اتفاق امت بود از اعتبار ساقط بوده و محکوم به جعل و وضع است. از باب نمونه: طحاوي به سندش از انس نقل کرده که گفت: از آسمان برف باريد. ابوطلحه به ما گفت: براي ما از اين برف بياور. آنگاه در حالي که روزهدار در ماه رمضان بود از آن بخورد. من به او گفتم: آيا در حالي که روزه داري از آن ميخوري؟ گفت: اين برفي است که از آسمان فرود آمده و ما با آن شکمهاي خود را پاک ميکنيم، و آن طعام يا آشاميدني نيست! انس ميگويد: من نزد رسول خداصلي الله عليه وآله آمدم و اين مطلب را به او خبر دادم. حضرت فرمود: آن را از عمويت بگير و قبول کن». در حالي که اين روايت با اتفاق و اجماع امت مخالفت دارد که مطلق اکل و شرب مبطل روزه است. و لذا ميتوان حکم به وضع و جعل اين حديث نمود. و لذا سيوطي آن را در احاديث جعلي برشمرده است.
برخي از علماي اهل سنت گمان ميکنند شيعه معتقد به تمام رواياتي است که در مصادر حديثيش آمده است، و لذا با اين گمان و خيال در صدد برآمده تا به جهت وجود برخي روايات در مصادر شيعه که از حيث متن به نحوي مشکل دارد بر شيعه و تراث حديثي او ايراد وارد کنند؛ در حالي که علماي شيعه هرگز چنين اعتقادي را راجع به کتابهاي حديثي خود ندارند، آنان حتي در رابطه با کتب اربعه حديثي خود چنين ادّعايي را ندارند تا چه رسد به کتابهايي در مرتبه پايينتر که هيچ کسي ادّعا نکرده تمام روايات آن صحيحالسند و از حيث متن صحيح و مطابق با واقع است. جالب آن است که خود مؤلّفان اين کتابها نيز چنين ادّعايي را نداشتهاند. از باب مثال: مرحوم علامه مجلسي درباره احاديثي که در موسوعه خود به نام «بحارالأنوار» آورده ميفرمايد: «اعلم انّ الغلوّ في النبيّ و الأئمةعليهم السلام انّما يکون بالقول بألوهيّتهم او بکونهم شرکاء للَّه في العبودية او في الخلق و الرزق او انّ اللَّه تعالي حلّ فيهم او اتّحد بهم، او انّهم يعلمون الغيب بغير وحي او الهام من اللَّه تعالي او بالقول في الأئمةعليهم السلام انّهم کانوا أنبياء او القول بتناسخ ارواحهم بعضهم الي بعض، او القول بانّ معرفتهم تغني عن جميع الطاعات و لاتکليف معها بترک المعاصي. و القول بکلّ منها الحاد و کفر و خروج عن الدين کما دلّت عليه الأدلّة العقلية و الآيات و الأخبار السالفة و غيرها، و قد عرفت انّ الأئمةعليهم السلام تبرّؤوا منهم و حکموا بکفرهم و أمروا بقتلهم، و ان قرع سمعک شيء من الأخبار الموهمة لشيء من ذلک فهي امّا مأوّلة او هي من مفتريات الغلاة»؛ «بدان که غلوّ در پيامبران و امامانعليهم السلام به آن است که معتقد به الوهيت يا شرکت آنان در عبوديت يا در خلق و رزق شويم. يا اينکه بگوييم: خداوند متعال در آنان حلول کرده يا با آنان متّحد شده است. يا اينکه آنان علم غيب را بدون وحي يا الهامي از خداوند متعال ميدانند. يا اينکه درباره امامان بگوييم: آنان پيامبرند، يا قائل به تناسخ ارواح آنان بعضي در بعضي ديگر شويم. يا معتقد شويم که معرفت آنان ما را از جميع طاعات بينياز ميکند و لذا با معرفت آنان تکليفي به ترک معاصي نيست. و اعتقاد به تمام اين موارد کفر و خروج از دين است، آن گونه که ادله عقليه و آيات و اخبار پيشين و ديگر روايات بر آن دلالت دارد. و تو فهميدي که امامانعليهم السلام از آنان تبرّي جسته و به کفرشان حکم کرده و به کشتنشان فرمان دادهاند. و هر گاه به گوشت چيزي از اين نوع اخبار که موهم چيزي از اين مطالب است خورد، آنها را يا بايد تأويل کني و يا اينکه آنها را از افترائات غلات بداني.» حال با اين توصيف چگونه ميتوان بر علماي شيعه به جهت وجود روايات غلو يا ديگر رواياتي که با عقل قطعي يا قرآن يا سنت متواتر يا... مخالف است ايراد گرفت و بر آنان هجوم برد. اين اشکال بر علماي اهل سنت وارد است که اسم صحاح را بر شش کتاب حديثي خود گذاشتهاند، خصوصاً دو کتاب از آن شش کتاب را که تالي تلو قرآن در صحّت ميدانند و از آن به صحيحين يعني صحيح بخاري و صحيح مسلم تعبير ميکنند. اين اشکال به آنان وارد است که با وجود چنين اعتقادي به اين دو کتاب چرا اين گونه احاديث در آن آمده و شما به آن اعتقاد داريد؟!
همانگونه که اشاره شد اهل سنت ديدگاه خاصي نسبت به صحاح خود خصوصاً صحيح بخاري و صحيح مسلم دارند، اينک برخي از عبارات آنها را درباره اين دو کتاب خصوصاً صحيح بخاري ذکر ميکنيم: 1 - چلبي ميگويد: «کتابهايي که در علم حديث تصنيف شده بيش از حدّ شمارش است، جز آنکه سلف و خلف اتفاق کردهاند بر اينکه صحيحترين کتاب بعد از کتاب خداي سبحان و متعال صحيح بخاري و سپس صحيح مسلم است». 2 - محمّد بن يوسف شافعي ميگويد: «... کتاب صحيح بخاري و صحيح مسلم صحيحترين کتاب بعد از کتاب خداي عزيز است». 3 - ذهبي ميگويد: «و امّا جامع صحيح بخاري، جليلترين کتاب و برترين کتابي است که بعد از کتاب خداوند عزّوجلّ نوشته شده است». 4 - ابوعلي نيشابوري ميگويد: «در زير آسمان صحيحتر از کتاب «مسلم» نيست». 5 - نووي مينويسد: «همانا صحيحترين کتاب بعد از قرآن صحيح بخاري و صحيح مسلم است، و کتاب بخاري صحيحتر و پرفايدهتر است...». او نيز در مقدمه شرح خود بر صحيح مسلم مينويسد: «علما اتفاق کردهاند بر اينکه صحيحترين کتاب بعد از قرآن عزيز صحيح بخاري و صحيح مسلم است. و امت اين دو کتاب را تلقي به قبول کرده است». 6 - قسطلاني ميگويد: «امت اتفاق کرده بر اينکه اين دو کتاب تلقّي به قبول شده است...». 7 - ابن حجر هيتمي مکّي مينويسد: «صحيح بخاري و صحيح مسلم به اجماع بزرگان صحيحترين کتاب بعد از قرآن است».غلو و مدح زياد درباره اين دو کتاب را به حدّي رساندهاند که حتي خوابهايي را نقل کرده و در تأييد اين دو کتاب مطالبي را به پيامبرصلي الله عليه وآله نسبت ميدهند. حال با وجود اين حد اعتبار براي اين دو کتاب اگر مطلبي مخالف با عقل است، بايد بر آن اعتراض نمود، نه کتب حديثي شيعه که چنين غلوّي را علماي شيعه درباره هيچ يک از کتابهاي حديثي خود ندارند
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:48  توسط محمد دستان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:47  توسط محمد دستان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:45  توسط محمد دستان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:44  توسط محمد دستان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:42  توسط محمد دستان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:38  توسط محمد دستان
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:36  توسط محمد دستان
|
امامت عامه در احاديث
1- احاديث و راه کار وحدت از روايات نبوي استفاده ميشود که تمسّک به کتاب و عترت معصوم پيامبرعليهم السلام است که ميتواند انسان را از تفرقه دور ساخته و به خدا نزديک کند. خداوند سبحان ميفرمايد: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا»؛ «و همگي به ريسمان خدا، چنگ زنيد، و پراکنده نشويد.» و از حديث ثقلين استفاده ميشود که قرآن و عترت به عنوان دو ريسمان خدا ميتوانند انسان را از گمراهي و ضلالت نجات داده و به حقّ و حقيقت و لقاي الهي رهنمون سازند. ترمذي به سند خود از جابر بن عبداللَّه نقل ميکند که گفت: در حجة الوداع روز عرفه رسول خداصلي الله عليه وآله را ديدم که بر شتري سوار بود و خطبه ميخواند. شنيدم که حضرت ميفرمود: «اي مردم! در ميان شما چيزي ميگذارم که اگر به آن تمسّک کنيد هرگز گمراه نميشويد: کتاب خدا و عترتم را». کتاب خدا و عترت معصوم پيامبرعليهم السلام هر دو ريسمان هدايت به سوي خداوند سبحانند. يکي به عنوان قرآن صامت (قرآن) و ديگري به عنوان قرآن ناطق (اهل بيتعليهم السلام) و بر امّت اسلامي است که با تمسّک به آن دو، خود را از ضلالت و گمراهي رهانيده و به هدايت الهي رهنمون سازند. و لذا در برخي از روايات تعبير «ما إن اعتصمتم بهما» به کار رفته و در برخي ديگر به جاي «ثقلين» از تعبير «حبلين» استفاده شده است تا با آيه شريفه «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ» هماهنگ شود. 2- احاديث و حقيقت امامت با مراجعه به روايات نيز پي ميبريم که براي امامت، معناي جامع و کاملي است که مرجعيت ديني و سياسي از شؤونات آن به حساب ميآيد. 1 - در حديث معروفي که شيعه و سني آن را نقل کردهاند پيامبرصلي الله عليه وآله فرموده است: «من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة جاهلية»؛ «هر کس بميرد و پيشواي زمان خود را نشناسد مرده است از نوع مردن زمان جاهليت.» اين تعبير خيلي شديد است؛ زيرا در زمان جاهليت مردم مشرک بودند و حتّي توحيد و نبوّت نداشتند. روشن است که امامت به معناي ولايت معنوي، ميتواند از اصول دين باشد و عدم شناخت آن باعث مردن به نوع جاهلي گردد. 2 - در سيره ابن هشام آمده است: «بنيعامر بن صعصعه خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله رسيدند، حضرت آنان را به سوي خدا دعوت نمود و نبوّت خود را بر آنان عرضه کرد... در اين هنگام يک نفر از آن جماعت (بحيرة بن فراس) به پيامبرصلي الله عليه وآله عرض کرد: به من بگو! اگر ما با تو بر اسلام بيعت کرديم و خداوند تو را بر مخالفانت غلبه داد، آيا ما در خلافت بعد از تو سهمي داريم؟ آن حضرت فرمود: امر خلافت به دست خدا است، هر کجا که بخواهد قرار ميدهد. در اين هنگام بحيره به پيامبرصلي الله عليه وآله عرض کرد: آيا ما جان خود را براي دفاع از تو بدهيم ولي هنگامي که خداوند تو را بر دشمنانت غلبه داد خلافت به غير ما برسد؟ ما احتياجي به اسلام تو نداريم» 3 - امام رضاعليه السلام به عبدالعزيز بن مسلم فرمود: «مردم مگر مقام و منزلت امامت در ميان امّت را ميدانند تا روا باشد که انتخاب آن به اختيار ايشان واگذار شود؟ همانا امامت، قدرش والاتر و شأنش بزرگتر و منزلتش عاليتر و مکانش رفيعتر و عمقش ژرفتر از آن است که مردم با عقل خود به آن برسند يا با آراي خود آن را دريابند و يا به انتخاب خويش امامي را منصوب کنند؟ همانا امامت مقامي است که خداي - عزّ وجلّ - بعد از رتبه نبوّت و خلّت در مرتبه سوم به ابراهيمعليه السلام اختصاص داد و به آن فضيلت، مشرّفش ساخت و نامش را بلند و استوار نمود و فرمود: «همانا من تو را امام مردم قراردادم». ابراهيم خليلعليه السلام از نهايت شادي به خداوند عرض کرد: «از فرزندان من هم؟» او فرمود: «پيمان و فرمان من به ستمکاران نميرسد...». همانا امامت، خلافت خدا و خلافت رسول خداصلي الله عليه وآله و مقام اميرالمؤمنينعليه السلام و ميراث حسن و حسينعليهما السلام است. همانا امامت، زمام دين و مايه نظام مسلمانان و صلاح دنيا و عزّت مؤمنان است. همانا امامت، ريشه با نموّ اسلام و شاخه بلند آن است. کامل شدن نماز، روزه، حجّ، جهاد و بسيار شدن غنيمت و صدقات به آن است. امام، مانند خورشيد طالع است که نورش عالم را فرا گيرد و خودش در افق است به نحوي که دستها و ديدگان به آن نرسد. امام، ماه تابان، چراغ فروزان، نور درخشان و ستاره راهنما در شدّت تاريکيها است. امام، آب گواراي زمان تشنگي، رهبري به سوي هدايت و نجاتبخش از هلاکت است. امام، آتش روي تپّه (رهنماي گمشدگان)، گرما دِه سرمازدگان و رهنماي مهلکهها است. هر که از او جدا گردد هلاک شود. امام، ابري بارنده، باراني شتابنده، خورشيدي فروزنده، سقفي سايه دهنده، چشمهاي جوشنده و برکه و گلستان است. امام، از گناهان پاک و از عيبها برکنار است. به دانش مخصوص و به خويشتنداري نشانهدار است. موجب نظام دين و عزّت مسلمين و باعث خشم منافقان و هلاکت کافران است. پس کيست که بتواند امام را بشناسد و يا انتخاب امام براي او ممکن باشد؟ هيهات! هيهات! در اينجا خردها گم گشته، خويشتنداريها بيراهه رفته است. عقلها سرگردان، ديدهها بينور، بزرگان کوچک، حکيمان متحيّر، خردمندان کوتاهفکر، خطيبان درمانده، شاعران وامانده، اديبان ناتوان، و سخندانان درماندهاند که بتوانند يکي از شؤون و فضايل امام را توصيف کنند و آنان همگي به عجز و ناتواني معترفند. چگونه ميتوان تمام اوصاف و حقيقت امام را بيان کرد، يا مطلبي از امر او فهميد و جايگزيني که کار او را انجام دهد برايش پيدا کرد؟! ممکن نيست، چگونه و از کجا؟ در صورتي که او از دست ياران و وصف کنندگان اوج گرفته و مقام ستاره در آسمان را دارد، او کجا و انتخاب بشر کجا؟ او کجا و خرد بشر کجا؟ او کجا و مانندي براي او کجا؟». ۳- احاديث و وجوب امامت رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «هر کس بميرد در حالي که امام زمان خود را نشناخته باشد، به مرگ جاهليّت از دنيا رفته است». به همين مضمون در کتابهاي اهل سنّت نيز روايات فراواني آمده است. سعدالدين تفتازاني در «شرح مقاصد» و ملاّ علي قاري در «شرح فقه اکبر» و خواجه نصيرالدين طوسي در «تلخيص المحصّل» به اين حديث بر وجوب امامت تمسّک کردهاند. کيفيت استدلال به اين حديث آن است که: چنين حکم قطعياي مستلزم آن است که زمان هيچگاه خالي از امام نباشد. امام رضاعليه السلام فرمود: «... انّ الامامة زمام الدين ونظام المسلمين وصلاح الدين وعزّ المؤمنين...»؛ «... همانا امامت، زمام دين و نظام مسلمين و صلاح دنيا و عزت مؤمنين است.» حضرت عليعليه السلام ميفرمايد: «اللّهمّ بلي لا تخلو الأرض من قائم للَّه بحجّة إمّا ظاهراً مشهوراً أو خائفاً مغموراً»؛ «بار خدايا! آري زمين تهي نماند از کسي که حجّت برپاي خداست، يا پايدار و شناخته است و يا ترسان و پنهان از ديدههاست.» 4- احاديث و اصولي بودن امامت 1 - در حديث مستفيضي که از شيعه و سني رسيده پيامبرصلي الله عليه وآله ميفرمايد: «من مات ولم يعرف إمام زمانه مات ميتة الجاهلية»؛ «هر کس بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.» از اين حديث استفاده ميشود که معرفت امام، حقيقتي است که اگر حاصل گردد دين انسان ثابت شده وگرنه دين او دين جاهليت خواهد بود. حال با اين تعبيرات چگونه ميتوان گفت که امامت از فروع دين يا اصول مذهب است؟ فخر رازي در خبري از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل ميکند که فرمود: «هر کس بميرد و امام زمان خويش را نشناسد بايد بميرد؛ خواه به دين يهوديت و خواه به دين نصرانيت». که اين نشانه اهميّت اصل امامت است. 2 - حاکم نيشابوري به سند خود از حنش کناني نقل ميکند که شنيدم از ابوذر در حالي که دست خود را به درب کعبه گرفته بود، فرمود: «اي مردم! هر کس مرا ميشناسد من همانم که مرا ميشناسيد و هر کس که مرا انکار ميکند من ابوذرم، از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيدم که ميفرمود: «مثل اهل بيتم مثل کشتي نوح است، هر کس بر آن وار شود نجات يافته و هر کس از آن تخلّف کند غرق شده است». اين حديث دلالت دارد بر اينکه هر کس قائل به امامت اهل بيتعليهم السلام نبوده و آنان را پيشوا ومقتداي خود نداند و در دين به آنها اقتدا نکند اهل ضلالت بوده و هلاک خواهد شد. 3 - از برخي روايات صحاح از اهل سنّت استفاده ميشود که جماعت بسياري از صحابه بعد از رحلت پيامبرصلي الله عليه وآله به قهقري بازگشته و مرتد شدند، و با تأمّل در تاريخ بعد از وفات پيامبرصلي الله عليه وآله پي ميبريم که سببي براي ارتداد آنان جز اعراض از امر خلافت عليعليه السلام و شکستن حرمت ولايت آن حضرت نبوده است. بخاري به سند خود از ابوهريره نقل ميکند که رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «روز قيامت گروهي از اصحابم را بر من وارد ميکنند، آنگاه آنان را از نزديک شدن به حوض کوثر باز ميدارند. به خدا عرض ميکنم: بار پروردگارا! اينان اصحاب منند. خداوند در جواب ميفرمايد: نميداني که بعد از تو چه کردند، آنان به قهقري باز گشته و مرتد شدند» . و ميدانيم که اين گونه تعبيرات تنها با اين سازگاري دارد که امامت از اصول دين به حساب آيد. 4 - در حديثي امام رضاعليه السلام به عبدالعزيز بن مسلم ميفرمايد: «مگر مردم مقام و منزلت امامت را در ميان امت ميدانند تا روا باشد که به اختيار و انتخاب ايشان واگذار شود؟ همانا امامت، قدرش والاتر، و شأنش بزرگتر، و منزلتش عاليتر، و مکانش رفيعتر، و عمقش ژرفتر از آن است که مردم با عقل خود به آن برسند، يا با آراي خود آن را دريابند، و يا به انتخاب خويش امامي را منصوب کنند. همانا امامت، مقامي است که خداي - عزّ وجلّ - بعد از رتبه نبوّت و خلّت، در مرتبه سوم به ابراهيم اختصاص داد و به آن فضيلت مشرّفش ساخت، و نامش را بلند و استوار نمود و فرمود: «همانا من تو را امام مردم قراردادم». ابراهيم خليلعليه السلام از نهايت شادي به خداوند عرض کرد: «از فرزندان من هم؟» فرمود: «پيمان و فرمان من به ستمگران نميرسد». پس کيست که بتواند امام را بشناسد و يا انتخاب امام براي او ممکن باشد؟ هيهات! هيهات! در اينجا خردها گم گشته، خويشتنداريها بيراهه رفته، عقلها سرگردان، ديدهها بينور، بزرگان کوچک، حکيمان متحيّر، خردمندان کوتاهفکر، خطيبان درمانده، شاعران وامانده، اديبان ناتوان، و سخن دانان درماندهاند که بتوانند يکي از شؤون و فضايل امام را توصيف کنند. و آنان همگي به عجز و ناتواني خود معترفند. چگونه ميتوان تمام اوصاف و حقيقت امام را بيان کرد، يا مطلبي از امر او را فهميد، و جايگزيني که کار او را انجام دهد پيداکرد؟! ممکن نيست، چگونه و از کجا؟ در صورتي که او از دست ياران و وصفکنندگان اوج گرفته، و مقام ستاره در آسمان را دارد، او کجا و انتخاب بشر کجا؟ او کجا و خرد بشر کجا؟ او کجا و مانندي براي او کجا؟...» . 5- احاديث و نص بر امام 1 - سيوطي به سندش از ابن زيد نقل کرده: «هنگامي که خداوند آتش را خلق کرد ملائکه ضجّه شديدي کشيدند و عرض کردند: پروردگار ما! چرا آتش را خلق کردي؟ خداوند فرمود: براي کسي از مخلوقاتم خلق کردم که مرا معصيت کند. در آن هنگام کسي جز ملائکه خلق نشده بود. ملائکه عرض کردند: اي پروردگار ما! آيا ممکن است زماني بر ما بيايد که تو را معصيت کنيم؟ خداوند فرمود: هرگز. ولي من اراده کردهام تا در روي زمين مخلوقاتي را بيافرينم و بر آنها خليفه و جانشين قرار دهم، مخلوقاتي که خونريزي کرده و در روي زمين فساد خواهند نمود...». 2 - ابن هشام نقل ميکند: جماعتي از قبيله «بنيعامر بن صعصعه خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله رسيدند. حضرت آنان را به خداوند متعال دعوت و خود را بر آنان عرضه نمود. شخصي از آنان به نام «بحيرة بن فراس» به رسول خداصلي الله عليه وآله عرض کرد: به من بگو اگر ما با تو بر اسلام بيعت کنيم، آنگاه که بر دشمنانت غلبه کردي، آيا ما بعد از تو حقّي در امر خلافت داريم؟ حضرت فرمود: امر امامت و خلافت و جانشيني من به دست خداست و هر جا که صلاح بداند قرار ميدهد. او در جواب پيامبرصلي الله عليه وآله عرض کرد: آيا ما گلوهاي خود را هدف تير و نيزهها قرار دهيم تا شما به پيروزي برسي، ولي در خلافت و جانشيني تو سهمي نداشته باشيم؟ ما اين چنين ديني را نميپذيريم...» . 3 - ابن کثير نيز به سند خود نقل ميکند که قبيله «کنده» به خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله شرفياب شده، عرض کردند: اگر تو بر دشمنانت ظفر يافتي ما را در خلافت و جانشيني بعد از خود سهيم ميگرداني؟ حضرت فرمود: ملک و سلطنت و حکومت براي خداوند است، هر کجا که صلاح بداند آن را قرار ميدهد. آنان نيز به رسول خداصلي الله عليه وآله عرض کردند: ما را به ديني که آوردهاي حاجتي نيست. 4 - همو نقل ميکند که «عامر بن طفيل» و «اربد بن قيس» در مدينه خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله رسيدند، عامر بن طفيل عرض کرد: اي محمّد! اگر من اسلام آورم چه امتيازي برايم قرار خواهي داد؟ حضرت فرمود: هر امتيازي که مسلمانان دارند، به تو نيز خواهم داد. عامر گفت: آيا امر خلافت و جانشيني بعد از خود را به من وا ميگذاري؟ پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: امر امامت براي تو و قومت نخواهد بود 6- احاديث و رأي اکثريت روايات نيز همانند آيات قرآن اکثريّت را ميزان حقّانيت نميشمارد، بلکه حق و حقيقت را تأييد ميکند گرچه پيروان آن اندک باشند. اينک به برخي از اين روايات اشاره ميکنيم: 1 - بخاري و ديگران به سند صحيح از پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله نقل ميکنند که فرمود: «در آن زمان که در کنار حوض کوثر ايستادهام ناگهان گروهي را ميآورند، بعد از آنکه آنان را شناختم - که اصحاب منند - شخصي بين من و آنان ظاهر ميگردد و امر به حرکت آنان ميکند. من ميگويم: به کجا ميروند؟ در جواب ميگويد: به خدا سوگند! به طرف جهنّم. ميگويم: چه کردهاند؟ ميگويد: آنان بعد از تو مرتد شده و به افکار جاهليّت بازگشتند... آنگاه پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: من نميبينم که نجات يابند مگر عده کمي از آنان». 2 - ابوايوب انصاري ميگويد: شنيدم از پيامبرصلي الله عليه وآله که به عمّار ياسر فرمود: «گروه ظالم تو را خواهند کشت، در حالي که تو بر حقّي و حقّ با توست. اي عمّار! اگر عليعليه السلام را ديدي که به سويي ميرود و بقيه مردم به جانب ديگر، تو با عليعليه السلام باش و مردم را رها کن، زيرا او کسي است که تو را هرگز به گمراهي هدايت نميکند و از هدايت خارج نميگرداند». 3 - پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله فرمود: «هيچ امّتي بعد از پيامبر خود اختلاف نميکند، مگر آنکه اهل باطلش بر اهل حق غلبه خواهد کرد» 4 - امام حسينعليه السلام فرمود: «مردم بنده دنيا هستند و دين از زبان آنان تجاوز نميکند، به دور دين ميگردند مادامي که معيشتشان تأمين گردد، ولي هنگامي که به بلا امتحان گردند دين داران کم ميشوند».. ابن مسعود ميفرمايد: «هيچ گاه نبايد يکي از شما "إمَّعه" باشد؛ يعني اينکه بگويد: من با مردم هستم. انسان بايد خودش را آماده پذيرش حقّ و حقيقت و ايمان کند، ولو همه مردم کافر شوند». زيرا خداوند متعال در موارد متعددي از کتابش اکثريت را مذمّت کرده است؛ آنجا که ميفرمايد: «وَإِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوکَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ»؛ «اگر از بيشتر کساني که در روي زمين هستند اطاعت کني، تو را از راه خدا گمراه ميکنند؛ (زيرا) آنها تنها از گمان پيروي مينمايند، و تخمين و حدس (واهي) ميزنند». «وَما أَکْثَرُ النّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ»؛ «و بيشتر مردم، هر چند اصرار داشته باشي، ايمان نميآورند!» «وَقَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّکُورُ»؛ «ولي عده کمي از بندگان من شکرگزارند!» و «وَإِنَّ کَثيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغي بَعْضُهُمْ عَلي بَعْضٍ إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَقَليلٌ ما هُمْ»؛ «و بسياري از شريکان (و دوستان) به يکديگر ستم ميکنند، مگر کساني که ايمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند؛ امّا عدّه آنان کم است!» 7- احاديث و بيعت از جمله مباحث فقهي و کلامي اينکه آيا بيعت مردم با شخصي به عنوان حاکم اسلامي، و يا بيعت اهل حلّ و عقد و يا حتّي بيعت دو يا يک نفر با شخصي، به حکومت آن شخص مشروعيت ميبخشد يا اينکه مشروعيت حکومت هر شخص، از آنجا که حاکميت و حکومت بالاصاله از براي خداست، بايد از جانب خداوند - باواسطه يا بدون واسطه - ثابت شود و بيعت مردم در حقيقت التزامي عملي از جانب آنان بوده و تعهدي است بر گوش دادن به سخنان حاکم و اطاعت کردن از دستوراتش و اين بيعت، عهدي است که ثمره و فايدهاش تنها براي بيعت کننده است؟ اهل سنت قول اوّل، و شيعه اماميه قول دوم را برگزيدهاند. اکنون به بررسي اين موضوع ميپردازيم.
>بيعت در لغت >بيعت در اصطلاح >اقسام بيعت >دلايل حديثي اهل سنت
1 - خليل بن احمد فراهيدي ميگويد: «بيعت دست به دست هم دادن بر ايجاب بيع و معامله است، همچنين به معناي دست به دست هم دادن براي اطاعت نيز به کار ميرود . 2 - فيومي نيز دقيقاً همان معناي خليل بن احمد را در مورد بيعت ذکر کرده است. 3 - راغب اصفهاني ميگويد: «"بايع السلطان؛ با سلطان بيعت کرد" يعني اينکه فرد به ازاي خدماتي که سلطان انجام ميدهد، پيروي و اطاعت از وي را ميپذيرد...». 4 - ابناثير ميگويد: «بيعت عبارت است از معاقده و معاهده». روشن شد که بيعت و بيع، افزون بر آنکه از يک ريشه و مادهاند، داراي معناي نزديک به هم هستند. لغويين در سرّ ارتباط معنوي آن ميگويند: «اصل اين واژه (ب،ي،ع) دلالت بر معاقده و مبادله مال به مال دارد و بيعت نيز چون در حقيقت نوعي مبادله و معامله است، از همين ريشه گرفته شده است». ابن اثير در ادامه معناي بيعت ميافزايد: «گويا هريک از آن دو (مبايعان) آنچه در اختيار دارند، به طرف مقابل ميفروشند...».
ابن خلدون ميگويد: «بيعت، پيمان بستن براي فرمانبري و اطاعت است. بيعتکننده با امير خويش پيمان ميبندد که در امور مربوط به خود و مسلمانان، تسليم نظر وي باشد و در هيچ چيز از امور مزبور با او به ستيز برنخيزد و تکاليفي که بر عهده وي ميگذارد و وي را به انجام دادن آن مکلّف ميسازد اطاعت کند، خواه آن تکاليف موافق ميل او باشد يا مخالف آن».
بيعت را ميتوان به سه نوع تقسيم کرد: بيعت دعوت يا متابعت اولين بيعت در تاريخ اسلام بيعت عقبه اولي است. در اين بيعت، پيامبرصلي الله عليه وآله با دوازده نفر - که يکي از آنان زن بود - بيعت کرد، تا قومشان را به اسلام دعوت کنند و از بيعتکنندگان، بر جهاد بيعت نگرفت، بلکه بيعت تنها براي دعوت بود. بيعت بر جهاد همانند بيعت عقبه دوّم که پيامبرصلي الله عليه وآله با 72 مرد و دو زن بيعت کرد؛ تا با دشمنان پيامبرصلي الله عليه وآله و اسلام مقابله کنند. همچنين بيعت رضوان (بيعت شجره) نيز جزو اين دسته است. بيعت ولايت و امامت مسلمانان در غدير خم با اميرالمؤمنينعليه السلام بيعت کردند که او بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله خليفه مسلمين است. اين در حقيقت بيعت مردم است به اطاعت، به رغم اينکه ولايت اميرالمؤمنينعليه السلام از جانب خداوند منصوص بوده و مشروعيتش را از جانب خداوند کسب کرده است، نه اينکه بيعت به ولايت و حکومت آن حضرت مشروعيت بخشد.
اهل سنت بر مدعاي خود در مشروعيّت بخشيدن بيعت به حکومت به دلايلي تمسک کردهاند که اينک به يکايک آنها پرداخته و سپس به آنها پاسخ ميگوييم.
گاهي ميگويند: در طول تاريخ اسلامي از پيامبر اسلامصلي الله عليه وآله گرفته تا امام علي بن ابيطالبعليه السلام، امام حسنعليه السلام، حضرت مسلمعليه السلام، امام رضاعليه السلام، بيعت مردم با امام مهديعليه السلام در عصر ظهور و بيعت مردم با خلفا همگي دليل بر آن است که بيعت يکي از اسباب مشروعيّت بخشيدن به حکم و حکومت است وگرنه بيعت با آنها بيفايده خواهد بود.
برخي نيز به کلامي از اميرالمؤمنينعليه السلام در «نهج البلاغه» استدلال ميکنند که خطاب به معاويه فرمود: «انّه بايعني القوم الذين بايعوا ابابکر وعمر وعثمان علي ما بايعوهم عليه...» «همانا با من بيعت نمودند مردمي که با ابوبکر و عمر و عثمان بيعت کردند، بر آنچه با آنها بيعت کردند...».
برخي نيز به رواياتي تمسک کردهاند که اهل سنت به مضمونهاي مختلف از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل کردهاند، که حضرت فرمود: «من مات وليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهلية؛ «هر کس بميرد و بر گردنش بيعت امام و خليفهاي نباشد، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است.» پاسخ 1 - با ملاحظه دقيق در معناي «بيعت» پي ميبريم که اين لفظ از اسباب اوليه براي حصول ملکيّت، همانند حيازت و ابتکار و ارث نيست، بلکه فرع ملکيّتي در رتبه سابق است و در مورد بيعت نيز اينچنين است. 2 - از رواياتي که از رسول خداصلي الله عليه وآله رسيده، استفاده ميشود که امامت و مُلک و حکومت امري الهي است که زمام آن بالاصاله به مردم واگذار نشده است؛ همانگونه که پيامبرصلي الله عليه وآله به «بحيرة بن فراس» از قبيله «بنيعامر بن صعصعه» فرمود: «امر خلافت و ملک به دست خداست، هر کسي که بخواهد ميدهد». 3 - از آيات بيعت، استفاده ميشود که مؤمنان با پيامبرصلي الله عليه وآله در اموري بيعت کردند که امر آن به دست خودشان بود، نه اينکه بر حاکميت و ولايت رسول خداصلي الله عليه وآله با او بيعت کرده باشند. در حقيقت از آن جهت با پيامبرصلي الله عليه وآله بيعت بر نصرت و ياري او کردند که بر آنان از جانب خداوند ولايت داشت. 4 - در جاي خود به اثبات رساندهايم که حقّ سلطه از آن خداوند متعال است و اين حقّ را تنها از راه نصّ به کسي همانند پيامبر و امامان معصومينش واگذار کرده است و هيچ دليلي وجود ندارد که اين حقّ را از راه ديگري، همچون بيعت، شورا و عهد و راههاي ديگر به مردم تفويض کرده باشد. 5 - با مراجعه تاريخي به بيعتهاي پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله پي خواهيم برد که همه آنها در راستاي التزام عملي به گوش فرا دادن به دستورهاي پيامبرصلي الله عليه وآله و عملکردن به آنها و اطاعت از او بوده است. چه در بيعت عقبه اول يا دوم يا بدر و ديگر بيعتها. عبادة بن صامت ميگويد: «ما با رسول خداصلي الله عليه وآله بيعت کرديم که در هر حال به حرفهاي او گوش فرا داده، در امر خلافت با او نزاع نکنيم، هميشه حق به زبان جاري نماييم و هرگز از سرزنشِ ملامتکننده خوف به خود راه ندهيم». امّعطيه ميگويد: «با رسول خداصلي الله عليه وآله بيعت کرديم، آن حضرت براي ما اين آيه را قرائت فرمود: «أَنْ لا يُشْرِکْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً...» جرير بن عبداللَّه ميگويد: «با رسول خداصلي الله عليه وآله بيعت کردم که به حرفهايش گوش فراداده و از دستوراتش اطاعت کنم». 6 - يکي از شروط مهم در امامت، عصمت است؛ همانگونه که از آيات قرآن همانند آيه «ابتلاء» استفاده ميشود. عصمت حقيقتي است در وجود برخي از افراد که غير از خداوند کسي ديگر از آن اطلاع ندارد؛ از همينرو تنها راه تعيين امام نصّ است نه چيز ديگر. 7 - بحث از سبب قرار گرفتن بيعت در حکومت و مشروعيت دادن به آن، بيفايده است، زيرا بر فرض ممکن که بيعت سبب مشروعيت حکومت باشد، اين در صورتي است که نصّ بر وجود شخصي معين بر امامت و خلافت نباشد، در غير اين صورت راه ديگر را پيمودن از مصاديق بارز اجتهاد در مقابل نصّ است که بطلانش از اوضح واضحات ميباشد. 8 - در مورد کلام اميرالمؤمنينعليه السلام در «نهج البلاغه» ميگوييم: مخاطب اميرالمؤمنين در اين کلام، معاوية بن ابوسفيان است، کسي که به نظريه نصّ اعتقادي ندارد، ولي سيره خلفاي قبل از اميرالمؤمنينعليه السلام را در ظاهر قبول دارد، لذا حضرتعليه السلام از باب اينکه با دشمن در مقام بحث و مناظره، گاهي به اعتقادهاي خودش استدلال ميشود، با معاويه از همين راه استفاده ميکند و در حقيقت ميفرمايد: «اگر تو معتقد به بيعت هستي و ميگويي که بيعت به حکومت مشروعيت ميدهد، مگر من کسي نيستم که مردم با من بيعت کردهاند...؟». 9 - نسبت به حديث: «من مات ولم يکن في عنقه بيعة...» نيز همان جواب سابق را ميدهيم به اين نحو که به قرينه آيات و روايات، بيعتِ با امام عادل و معصوم بر سمع و طاعت است، نه اينکه اين بيعت به حکومت حاکم مشروعيت ميبخشد. 8- احاديث و شورا آيا نفس شورا به حکومتِ شخصي که از آن طريق انتخاب ميشود، مشروعيت و اعتبار ميبخشد يا بايد امام و حاکم اسلامي از جانب خداوند منصوب گرديده و پيامبرش به مردم ابلاغ نمايد؟ اهل سنت براي شورا اعتبار خاصّي قائل بوده و ميگويند: حکومت کسي که از راه شورا و مشورتِ تعدادي از اهل حلّ و عقد به دست آمده مشروعيّت پيدا کرده، خليفه و جانشين رسول خداصلي الله عليه وآله و حاکم اسلامي خواهد بود. در مقابل، شيعه اماميه اين نظريه را قبول ندارد و معتقد است امام بايد از جانب خداوند منصوب گردد. و در عصر غيبت وظيفه علما، تنها تطبيق معيارهاي رهبري بر شخص لايق است، که اين معيارها توسط پيامبرصلي الله عليه وآله و امام منصوب از جانب خداوند متعال بيان شده است. ادله حديثي اهل سنت اينک به بررسي و نقد ادله حديثي اهل سنّت بر مشروعيت شورا براي خلافت ميپردازيم:
>استدلال به حديث «أنتم أعلم بامور دنياکم» >استدلال به روايت سيوطي >استدلال به مشورتهاي پيامبر >حديث «اقتدا» >حديث «سنت خلفا» >استدلال به روايات مشاوره >استدلال به کلماتي از ائمه
برخي از اهل سنت براي اثبات مدعاي خود در نظام شورايي، به حديثي تمسک کردهاند که مضمونش اين است که پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «شما به امور دنياي خود آگاهتريد». ميگويند: حديث عام است و شامل همه امور دنيوي، از جمله تعيين خلافت به شورا نيز ميشود. پاسخ: 1 - اين حديث سند معتبري ندارد. 2 - مورد حديث امور جزئي دنيوي است، که از پيامبرصلي الله عليه وآله سؤال شده، و حضرت، مردم را به متخصّصان خودشان ارجاع دادهاند، لذا ربطي به امر امامت و خلافت امّت که سعادت و شقاوت جامعه به آن وابسته است، ندارد.
سيوطي در در المنثور به سند خود از امام علي بن ابيطالبعليه السلام نقل ميکند: به رسول خداصلي الله عليه وآله عرض کردم: اگر امري بعد از شما حادث شد که قرآن بر آن نازل نشده و مطلبي از جانب شما درباره آن نرسيده، چه بايد کرد؟ پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: متديّنين امّت را جمع کنيد، سپس آن موضوع را به شورا بگذاريد، و به رأي يک نفر اکتفا نکنيد». پاسخ: 1 - اين حديث نيز سند معتبري ندارد. از اين رو ابن عبدالبر ميگويد: اين حديث، اصلي براي او نيست. دارقطني ميگويد: اين حديث صحيح نيست. خطيب ميگويد: اين حديث از مالک ثابت نشده است. 2 - حديث به اين نکته اشاره دارد که حکم هر امري که در قرآن و سنت نيست آن را به شورا بگذاريد، حال چه کسي ميگويد که حکم امامت در قرآن و سنت نيامده است؟ مگر نه اين است که آيات و روايات زيادي وجود دارد که امر خلافت و حکومت را امري الهي ميداند و به همين جهت خدا و رسول اوصلي الله عليه وآله، جانشينان پيامبر را تا روز قيامت که دوازده نفرند، مشخص کرده است.
برخي نيز براي اعتبار و حجيت شورا به مشورتهاي پيامبرصلي الله عليه وآله با اصحابش در امور مختلف استدلال کردهاند. پاسخ: 1 - عمده مشورتهاي پيامبرصلي الله عليه وآله در جنگها بوده است، ابوهريره ميگويد: «کسي را مانند پيامبرصلي الله عليه وآله نديدم که اينقدر با اصحابش مشورت کند و مشورتهاي او تنها در امور جنگ بود». 2 - در مواردي نيز مشاهده ميشود که پيامبرصلي الله عليه وآله با اصحابش مشورت نمود، ولي در عين حال با آنان مخالفت کرده است، همانند مشورت در صلح حديبيه، و امارت و فرماندهي زيد بن اسامه در جنگ موته و فرماندهي اسامة بن زيد در اواخر حيات پيامبرصلي الله عليه وآله. 3 - يکي از اهداف مشورتهاي پيامبرصلي الله عليه وآله با مردم و اصحاب خود، استخراج و بيرون ريختن نيتها و باطن افراد بوده است تا روشن شود چه کسي در مقابل دستورات پيامبرصلي الله عليه وآله تسليم محض و چه کسي زبون، ترسو و مردّد در هدف و دين خود است.
برخي به حديث «اقتدا» براي اعتبار و مشروعيت بخشيدن به حکم و حکومت از طريق شورا استدلال ميکنند زيرا طبق نقل اهل سنت، رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «اقتدوا بالذين من بعدي ابيبکر و عمر»؛ «بعد از من به ابوبکر و عمر اقتدا نماييد.» و از آنجا که عمر خلافت بعد از خود را به شورا محوّل کرد، پس نظام شورايي مشروعيت دارد. پاسخ: 1 - تمام سندهاي اين حديث به عبدالملک بن عمير بازميگردد که ضعيف، کثيرالغلط، و مضطرب الحديث است. او کسي بود که سر عبداللَّه بن يقطر يا قيس بن مسهر صيداوي - فرستاده امام حسينعليه السلام به کوفه - را از تن جدا کرد. 2 - ترمذي بعد از نقل حديث، تصريح به غرابت آن ميکند و ميگويد: تنها از طريق يحيي بن سلمة بن کهيل به حديث دست يافتم، که ضعيف است. 3 - سندهاي ديگر آن نيز از جهات مختلف اشکال دارند. 4 - گروه زيادي از علماي اهل سنت اين حديث را با تعبيرات گوناگون همچون: موضوع، باطل، غيرصحيح و منکر، تضعيف نمودهاند. از قبيل: ابوحاتم رازي، ابوعيسي ترمذي، ابوبکر بزار، ابوجعفر عقيلي، ابوبکر نقاش، دارقطني، ابنحزم اندلسي، برهانالدين فرقاني، شمسالدين ذهبي، نورالدين هيثمي، ابنحجر عسقلاني، شيخالاسلام هروي، عبدالرؤف مناوي و ابن درويش حوت که هر کدام در کتابهاي خود، آن را تضعيف کردهاند. 5 - ابوبکر و عمر در بسياري از مسايل با يکديگر اختلاف داشتند، پس نميتوان گفت که پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله به اقتدا و پيروي از آن دو امر کرده باشد. 6 - با مراجعه به تاريخِ خليفه اول و دوم درمييابيم که آن دو نسبت به بسياري از مسايل جاهل و ناآگاه بودهاند، و بعيد است که پيامبرصلي الله عليه وآله امر به اطاعت و پيروي از آندو نموده باشد. 7 - ظاهر اين حديث دلالت بر عصمت عمر و ابوبکر دارد، در حالي که هيچ کس چنين ادعايي نکرده است.
اهل سنت از عرباض بن ساريه نقل کردهاند، که پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «بر شما باد به سنت من و سنت خلفاي راشدين هدايت شده بعد از من». ممکن است برخي به اين حديث بر نظام شورايي تمسّک کنند، به اين بيان که از جمله سنت برخي از خلفا برپاکردن نظام شورايي است، همانند کاري که عمر بن خطاب انجام داد. پاسخ: 1 - اين حديث با واقعيتهاي خارجي سازگاري ندارد؛ زيرا ابوبکر، عمر، عثمان و امام عليعليه السلام در بسياري از مسائل با يکديگر اختلاف فاحش داشتند، و امکان ندارد که پيامبرصلي الله عليه وآله سنت همه آنان را، بدون استثنا براي ما حجت کرده باشد. 2 - اين حديث با تمام سندهايش به عرباض بن ساريه بازميگردد، در حالي که پيامبرصلي الله عليه وآله اين حديث را - طبق متن آن - در مسجد مدينه و در ملأ عام ايراد کرده است. چرا تنها يک نفر آن را روايت کرده است، اين، دليل بر ضعف روايت است. 3 - حديث مزبور تنها در شام رواج يافته است و اکثر راويان آن نيز از اهالي حمصاند، که بنابر نقل «معجم البلدان» از ياران معاويه و دشمنان اهل بيت ميباشند. 4 - بر فرض صحت حديث از حيث سند، ميتوان آن را بر دوازده امام از ذريه پيامبرصلي الله عليه وآله منطبق نمود، همانگونه که قندوزي در «ينابيع المودّه» آنان را از بنيهاشم برشمرده است.
عدهاي نيز به رواياتي استدلال کردهاند که مشورت با مردم را تشويق کرده است و آن را تعميم داده، در امر خلافت نيز جاري کردهاند، اينک به برخي از روايات اشاره ميکنيم: 1 - ترمذي از رسول خداصلي الله عليه وآله نقل ميکند که فرمود: «هر گاه بهترينهاي شما امير شما و بينيازهاي شما اهل جود و امورتان با مشورت بود، روي زمين بر شما از زيرزمين بهتر است». 2 - رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «با عاقل مشورت کنيد و او را نافرماني نکنيد که پشيمان ميشويد». 3 - ابن ابيالحديد از امام عليعليه السلام نقل ميکند که آن حضرت خطاب به طلحه و زبير فرمود: «اگر مسئلهاي پديد آيد که بيان آن در قرآن نبود و برهان و استدلالش نيز در سنت وجود نداشت با شما مشورت خواهم کرد». پاسخ: 1 - روايات شورا دلالت بر استحباب و ترغيب مشورت در اموري دارد که مربوط به خود مردم است، در حالي که امامت و خلافت، امري الهي است. 2 - بر فرض که روايات استشاره به شورا اعتبار و مشروعيّت بخشد، ولي اين، در جايي است که نصّي در بين نباشد، در حالي که نصوص قرآني و روايي بر امامت و خلافت اهل بيت معصومينعليهم السلام تأکيد دارند. 3 - نسبت به حديث اوّل، پيامبرصلي الله عليه وآله دو عنوان ذکر کرده است يکي: «امراءکم» و ديگري: «امورکم»، و مورد هر کدام با يکديگر فرق ميکند، در نتيجه تعيين اميران از مورد مشورت خارج است. 4 - نسبت به کلام امام عليعليه السلام و خطاب او به طلحه و زبير ميگوييم: اين کلام، مخالف نظر اهل سنت است، زيرا حضرتعليه السلام ميفرمايد: اگر مسئلهاي حادث شد که حکم آن در کتاب و سنت نيست، با شما مشورت ميکنم، امّا از کجا که حکم مسئله خلافت و امامت در کتاب و سنت نيامده باشد، مگر نه اين است که هم کبراي برهان از کتاب و سنت استفاده ميشود که امامت و خلافت امر الهي است و دليلي بر تفويض آن به شورا نيست. و هم صغراي آن و تا زماني که تصريح بر خليفه پيامبرصلي الله عليه وآله از جانب خدا و رسول وجود دارد، کسي حق ندارد در مقابل آن اجتهاد کرده و امر خلافت را به شورا واگذار کند.
برخي نيز براي مشروعيّت بخشيدن به حکومت شورايي، به کلماتي از اهل بيتعليهم السلام استدلال کردهاند: 1 - اميرالمؤمنينعليه السلام ميفرمايد: «... وانّما الشوري للمهاجرين والأنصار فإن اجتمعوا علي رجل وسمّوه اماماً کان ذلک للَّه رضي»؛ «همانا شورا براي مهاجرين و انصار است، اگر بر کسي توافق کرده و او را به امامت انتخاب نمودند رضايت خداوند در آن است.» 2 - مجلسيرحمه الله در کيفيت مصالحه امام حسنعليه السلام مينويسد: «حضرت با او [معاويه]مصالحه کرد به اين شرط که امر مسلمين را به او واگذارد و در ميان مردم به کتاب خدا، سنت رسول و سيره خلفاي صالح عمل کند و حق ندارد که بر احدي بعد از خود عهد خلافت نمايد، بلکه بايد آن را به شوراي مسلمين واگذارد». 3 - امام رضاعليه السلام فرمود: «هر کس به رأي خود عملکند، و باعث ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان گردد و امر خلافت امّت را غصب نموده و بدون مشورت متولّي امور مسلمانان گردد، او را بکشيد». پاسخ: 1 - قاعده «الزام طرف مقابل به چيزي که ملتزم به آن است»، شرط نميکند که استدلال کننده خود نيز آن را قبول داشته باشد، بلکه صحّت دليل نزد مقابل و خصم کافي است. و استدلال امام عليعليه السلام از اين قبيل است، گواه مطلب اينکه: بنابر نقل صحيح بخاري، امام عليعليه السلام تا هنگامي که فاطمه زهراعليها السلام زنده بود با وجود شورا با ابوبکر بيعت نکرد. 2 - اگر حضرت اميرعليه السلام براي شورا مشروعيت قائل بود، چرا در مدت خانهنشينياش اينهمه در جلسات و موقعيتهاي مختلف براي حقانيت خود، به حديث غدير و ثقلين استدلال مينمود؟ 3 - اگر شورا اعتبار داشت چرا امام عليعليه السلام در موقعيتهاي مناسب اظهار مظلوميت نموده و ديگران را غاصب حقّ خود معرّفي ميکرد؟ الف) امام عليعليه السلام بعد از واقعه سقيفه - رو به قبر پيامبرصلي الله عليه وآله - فرمود: «کجاست جعفر؛ امروز براي من جعفري نيست، کجاست حمزه؛ امروز براي من حمزهاي نيست». ب) امام عليعليه السلام بعد از واقعه سقيفه به مسجد آمد و خطاب به ابوبکر فرمود: «امور را بر ما فاسد کردي، با ما مشورت نکردي و رعايت حقّ ما را ننمودي». ج) و نيز اينگونه به خداوند شکوه ميکند: «بار خدايا! من از قريش و کساني که به آنها کمک کردند، به تو شکايت ميکنم، زيرا آنان رَحِم مرا قطع کردند، ظرف مرا واژگون نمودند و بر منازعه بر حقّي که من اولي بر آن بودم، اتفاق نمودند». د) حضرتعليه السلام در خطبه معروف شقشقيه ميفرمايد: «آگاه باشيد! به خدا سوگند ابابکر جامه خلافت بر تن کرد، در حالي که ميدانست جايگاه من نسبت به حکومت چون جايگاه محور آسياب بر سنگ آسياب است، که دور آن حرکت ميکند». ه) امام عليعليه السلام هنگام حرکت به سوي بصره فرمود: «خداوند متعال بعد از آنکه رسولش را به سوي خود فرا خواند، قريش بر ما پيشي گرفت و ما را از حقّي که سزاوار آن بوديم، محروم ساخت، لکن من صبر را بهتر از اختلاف مسلمانان و ريخته شدن خون آنان ديدم، زيرا مردم تازه به اسلام گرويده بودند». و) حضرت اميرعليه السلام در جواب برخي از اصحاب که گفته بودند: چرا طلحه و زبير را تعقيب نميکني؟ فرمود: «به خدا سوگند! من از زمان وفات پيامبرصلي الله عليه وآله تا به حال از حقّ خود محروم بودم». ز) برخي از اصحاب به امام عليعليه السلام گفتند: تو به امر خلافت حريص هستي. حضرت در جواب فرمود: «به خدا سوگند! شما با اينکه از پيامبر دورتريد، حريصتر ميباشيد اما من شايستهتر و نزديکتر به پيامبرم. همانا من تنها حق خود را مطالبه ميکنم که شما بين من و آن حايل شديد و دست رد بر سينهام زديد». ح) و نيز فرمود: «بعد از وفات پيامبرصلي الله عليه وآله با مشاهده بيوفايي ياران، به اطراف خود نگاه کردم ياوري جز اهل بيت خود نديدم، پس به مرگ آنان رضايت ندادم. چشم پر از خار و خاشاک را ناچار فرو بستم و با گلويي که استخوان شکسته در آن گير کرده بود جام تلخ حوادث را نوشيدم و خشم خود را فرو خوردم و بر نوشيدن جام تلخ از گياه حنظل شکيبايي نمودم». ط) حضرتعليه السلام در جايي ديگر ميفرمايد: «مردم! کجا ميرويد؟ چرا از حق منحرف ميشويد؟ پرچمهاي حق برافراشته و نشانههاي آن آشکار است، با اينکه چراغهاي هدايت روشنگر راهاند. چون گمراهان به کجا ميرويد؟ چرا سرگردانيد؟ در حالي که عترت پيامبر شما در ميان شماست، آنها زمامداران حق و يقيناند؛ پيشوايان دين و زبانهاي راستي و راستگويانند، پس بايد در بهترين منازل قرآن جايشان دهيد و همانند تشنگاني که به سوي آب شتابانند، به سويشان هجوم ببريد». 4 - روايت امام رضاعليه السلام ظاهر آن مربوط به کسي است که قيام به زور و عنف کرده تا حکومت امام عادل را غصب کند و خود بر تخت خلافت بنشيند، اين شخص بايد کشته شود، زيرا مصداق خروج بر امام عادل است، همان عملي که معاويه با امام عليعليه السلام در ايام حکومتش انجام داد. 5 - نسبت به روايت اوّل ميگوييم: در برخي از نسخههاي نهج البلاغه «کان ذلک رضيً» آمده است، بدون اسم جلاله. که در اين صورت دلالت بر رضايت الهي بر شورا ندارد. 9- احاديث و اجماع شيعه اماميه معتقد است تنها راه اثبات امامت و خلافت برمردم از راه نصّ و از جانب خداوند متعال و ابلاغ رسولصلي الله عليه وآله يا امام منصوص و منصوب قبل است و با اجماع مسلمين بر خلافت و زعامت کسي، خلافت او مشروعيت نمييابد. در مقابل، اهل سنت از آنجا که در مقابل عمل انجام شدهاي قرار گرفتهاند، که همان خلافت ابوبکر است. از اين رو در صدد توجيه عمل انجام شده برآمده و ميکوشند مشروعيت آن را به هر نحوي که ممکن است، ثابت کنند. به همين جهت گاهي به اجماع امت تمسک ميکنند و آن را دليل مستقلي بر مشروعيت حکومت ميدانند.
ديدگاههاي اهل سنت درباره اجماع
تفتازاني در «شرح مقاصد» در بحث امامت ميگويد: «امام به حق بعد از رسول خداصلي الله عليه وآله نزد ما و معتزله و اکثر فرقهها ابوبکر است، ولي نزد شيعه علي است. دليل ما وجوهي است: وجه اوّل - که عمده همين است - اجماع اهل حلّ و عقد بر خلافت اوست».ابن تيميه ميگويد: «اگر عمر بن خطاب و گروه همراه او با ابوبکر بر سر خلافت بيعت کرده بودند ولي بقيه صحابه از بيعت با ابوبکر سرباز ميزدند، هرگز او امام مسلمين نميشد، او آن وقت امام مسلمانان شد که جمهور صحابه با او بيعت کردند».
دليل حديثي اهل سنت
متکلمان در بحث امامت، فقيهان و اصوليين نيز در بحث حجيّت اجماع به حديث «لا تجتمع امّتي علي ضلالة»؛ «امّت من بر گمراهي اجتماع نميکنند.»، بر حجيت و اعتبار اجماع تمسک کردهاند و اينکه اجماع امّت بر اشتباه نميرود و اگر در يک امري امّت اتفاق کرد، آن امر بر حق است، پس خلافت ابوبکر نيز به جهت اجماع امت بر حق است. لکن اين حديث و احاديث ديگر به اين مضمون با تمام طرق و سندهايش ضعيف است؛ زيرا: الف) ابن ماجه اين حديث را در سنن خود با سندي نقل کرده که در آن ابوخلف اعمي است، که به تصريح هيثمي در «مجمع الزوائد» ضعيف است. و ذهبي در «ميزان الاعتدال» ميگويد: «يحيي بن معين او را تکذيب کرده است». ابوحاتم ميگويد: او منکر الحديث است و در حديث قوي نيست». ب) ترمذي نيز آن را نقل کرده، ولي در سند آن سليمان بن سفيان مدني است، که نزد همه رجاليها ضعيف است. ج) ابوداود نيز اين حديث را نقل کرده، ولي در سندش محمّد بن عوف طائي است که ذهبي او را مجهول الحال ميداند. و نيز ابن زرعه در سند آن وجود دارد که ابوحاتم او را تضعيف کرده است. همچنين محمّد بن عوف به طريق وجاده نقل ميکند که اکثر اهل سنت نقل حديث به نحو وجاده را قبول ندارند و تنها با قرائت از استاد حديث را ميپذيرند. و ديگر اينکه در سند آن شريح از ابومالک اشعري نقل ميکند که او را درک نکرده است و از اين رو حديث از حيث سند مرسل و - در نتيجه - ضعيف است. د) احمد بن حنبل نيز آن را در مسند خود با سندي آورده که در آن ابن عياس حميري است و ذهبي نقل ميکند: او مجهول است. و نيز در سند آن بختري بن عبيد است که ابوحاتم او را تضعيف نموده است. و ابونعيم حافظ ميگويد: او از پدرش احاديث جعلي نقل ميکند. ابن عدي ميگويد: او از پدرش بيست حديث نقل کرده که عموم آنها منکرند. ه) همچنين حاکم نيشابوري در «المستدرک علي الصحيحين» آنرا با هفت سند نقل کرده است که همه آنها به معتمد بن سليمان باز ميگردند. ولي در آخر، حاکم عبارتي را نقل ميکند که از آن استفاده ميشود که او در صحت اسناد اين روايت ترديد داشته است. و اشکال ديگر اينکه در سند حديث، سليمان بن سفيان مدني وجود دارد که ابن معين ميگويد: او ثقه نيست. ابن المديني ميگويد: او احاديث منکره روايت کرده است. و ابوحاتم ميگويد: او ضعيف الحديث است و از افراد مورد اطمينان احاديثِ منکر روايت ميکند. دولابي و نسائي ميگويند: ثقه نيست. و دارقطني او را ضعيف شمرده است.... و) اين حديث را شيخ صدوقرحمه الله نيز در کتاب خصال نقل کرده است، ولي در سند آن افراد مجهولي وجود دارد که قابل اعتماد نيستند. وانگهي ممکن است که استدلال امامعليه السلام به حديث «لا يجتمع امّتي علي ضلال»، از باب جدل، و ردّ بر خليفه طبق اعتقادات خود او باشد، زيرا آنان براي اجتماع امّت اعتبار خاصي قائلند. و نيز اين حديث را ابن شعبه در کتاب «تحف العقول»از رساله امام هاديعليه السلام نقل کرده است ولي رساله امام هاديعليه السلام مرسل بوده و براي آن سندي نيست. و نيز اين حديث را طبرسي در احتجاج و مجلسي در «بحارالأنوار» بدون سند نقل کردهاند.
10- نقد و بررسي اشکالات نظريه نص و تعيين
از روايات بسياري استفاده ميشود که امامت و ولايت و خلافت رسول خداصلي الله عليه وآله به نصب الهي و تعيين اوست: ابن هشام نقل ميکند: «بني عامر بن صعصعه خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله رسيدند. حضرت آنان را به خداوند متعال دعوت نمود و نيز خود بر آنان عرضه کرد. شخصي از آنان به نام «بحيرة بن فراس» به رسول خداصلي الله عليه وآله عرض کرد: به من بگو: اگر ما با تو بر اسلام بيعت کنيم، آنگاه تو بر دشمنانت غلبه کردي، آيا ما بعد از تو حقّي در امر خلافت داريم؟ حضرت فرمود: امر امامت و خلافت و جانشيني من به دست خداست و هر جا که صلاح بداند قرار ميدهد. او در جواب پيامبرصلي الله عليه وآله عرض کرد: آيا ما گلوهاي خود را هدف تير و نيزهها قرار دهيم تا شما به پيروزي برسي، ولي در خلافت و جانشيني تو سهمي نداشته باشيم؟ ما اين چنين ديني را نميپذيريم...». ابن کثير نيز به سند خود نقل ميکند که قبيله «کنده» به خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله شرفياب شده، عرض کردند: اگر تو بر دشمنانت ظفر يافتي ما را در خلافت و جانشيني بعد از خود سهيم ميگرداني؟ حضرت فرمود: ملک و سلطنت و حکومت براي خداوند است، هر کجا که صلاح بداند آن را قرار ميدهد. آنان نيز به رسول خداصلي الله عليه وآله عرض کردند: ما را به ديني که آوردهاي حاجتي نيست. همو نقل ميکند که «عامر بن طفيل» و «اربد بن قيس» به مدينه خدمت رسول خداصلي الله عليه وآله رسيدند، عامر بن طفيل عرض کرد: اي محمّد! اگر من اسلام آورم چه امتيازي برايم قرار خواهي داد؟ حضرت فرمود: هر امتيازي که مسلمانان دارند، به تو نيز خواهم داد. عامر گفت: آيا امر خلافت و جانشيني بعد از خود را به من وا ميگذاري؟ پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: امر امامت براي تو و قومت نخواهد بود اينک به بررسي برخي از شبهات در اين مورد ميپردازيم:
اشکال 01 سيد شريف مرتضي نقل ميکند که عباس بن عبدالمطلّب هنگام مريضي پيامبرصلي الله عليه وآله خطاب به اميرالمؤمنينعليه السلام کرده و از او خواست که از حضرت سؤال کند قائم به امر او بعد از خلافت کيست؟ اگر امر آن به دست ماست آن را بيان کند و اگر امرش براي غير ما است براي ما وصيّ و جانشين انتخاب نمايد پاسخ: اولاً: با مراجعه به کتاب «الشافي» پي ميبريم که ناقل اين روايت در حقيقت قاضي عبدالجبار معتزلي است که از جبائي نقل کرده و سيد مرتضي آن را در کتاب خود آورده است. ثانياً: اين روايت خبر واحد غير قطعي است، و لذا نميتواند با ادلهاي که ذکر شده و خواهد شد مقابله داشته باشد. چه ادلّهاي قطعي که دلالت بر ضرورت نصّ به طور کلّي دارد و چه ادلهاي خاص که بر امامت حضرت عليعليه السلام دلالت دارد. ثالثاً: روايت فوق بر فرض صحّت، دلالت بر عدم وجود نصّ ندارد؛ زيرا عباس از پيامبرصلي الله عليه وآله سؤال ميکند که امر امامت به دست کيست؟ و پيامبر نيز وصيّت براي حضرت عليعليه السلام را انکار نکرده است. رابعاً: عباس همانند بقيه از اين مطلب باخبر بوده که پيامبرصلي الله عليه وآله حضرت عليعليه السلام را از جانب خداوند برگزيده است، ولي سؤال او از اين امر اين است که آيا امامت و وصايت او و اينکه امر امامت و ولايت امر به دست خدا است استمرار دارد يا خير؟ خامساً: عباس عموي پيامبر چندان شخصيتي نبوده که جهل او سبب تضعيف مسئله وصايت حضرت اميرالمؤمنينعليه السلام شود.
اشکال 02 از اميرمؤمنانعليه السلام روايت شده که فرمود: «بر رسول خداصلي الله عليه وآله داخل شديم هنگامي که بدنش سنگين شده بود. عرض کرديم: اي رسول خداصلي الله عليه وآله!... کسي را خليفه براي ما قرار بده. حضرت فرمود: خير؛ زيرا ميترسم در آن اختلاف کنيد همانگونه که بني اسرائيل در مورد هارون اختلاف کردند. و ليکن اگر خداوند در قلوب شما خير مشاهده کند برايتان اختيار خواهد کرد». پاسخ: اولاً: سيد مرتضيرحمه الله اين روايت را از قاضي عبدالجبار معتزلي نقل کرده و به آن جواب داده است. ثانياً: اين روايت شاذ است و با رواياتي که دلالت بر نصّ متواتر بر حضرت اميرمؤمنانعليه السلام دارد مخالف است.
اشکال 03 کلينيرحمه الله از امام صادقعليه السلام نقل کرده، آن هنگام که وفات رسول خداصلي الله عليه وآله فرا رسيد پيامبرصلي الله عليه وآله عباس بن عبدالمطلّب و اميرالمؤمنينعليه السلام را دعوت کرد و به عباس فرمود: اي عموي محمّد!... آيا تو ميراث محمّد را به دست ميگيري و دِين او را قضا ميکني و به وعده او وفا مينمايي؟ عباس قبول نکرد و عرض کرد: اي رسول خداصلي الله عليه وآله! پدر و مادرم به فداي تو، من مردي با سنّ بالا و کثير العيالم... حضرت بار ديگر اين سؤال و خواسته را تکرار کرد ولي عباس در خواست پيامبرصلي الله عليه وآله را رد نمود. حضرت فرمود: آگاه باش! من اين مقام را به کسي ميدهم که حقّش را ادا خواهد کرد. آنگاه فرمود: اي علي! اي برادر محمّد! آيا به وعدههاي محمّد عمل کرده و دينش را قضا نموده و تراث او را قبض خواهي کرد؟ حضرت عرض کرد: آري، پدرو مادرم به فداي شما باد.. پاسخ: اولاً: اين حديث به جهت وجود سهل بن زياد و محمّد بن وليد در سند آن ضعيف است. ثانياً: با مراجعه و مطالعه ذيل حديث پي ميبريم که اين وصيّت که در اين حديث آمده، تنها در امور شخصي حضرت رسول خداصلي الله عليه وآله بوده است؛ زيرا در آن آمده است که پيامبرصلي الله عليه وآله انگشتر خود را درآورده و کلاه و پرچم و پيراهن و وسايل شخصي ديگر خود را آورده و به دست حضرت عليعليه السلام سپرد. ثالثاً: وصايت شخصي اختصاص به اين ندارد که تنها هنگام وفات موصي بر او وصيّت نمايد. در مورد حضرت عليعليه السلام پيامبرصلي الله عليه وآله در طول 23 سال بعثت خود به وصايت و امامت او تذکّر داده است، و ما در جاي خود به طور تفصيل به آن اشاره کردهايم. رابعاً: پيامبرصلي الله عليه وآله چند روز قبل از وفاتش اراده کرد تا وصيّت خودش را نسبت به حضرت عليعليه السلام مکتوب دارد، ولي عمر بن خطّاب و طرفدارانش از اين کار جلوگيري کردند. خامساً: وصيّت پيامبرصلي الله عليه وآله به حضرت عليعليه السلام در امور اخلاقي يا شخصي به معناي عدم وجود وصيّت در امور ديني و خلافت مسلمين نيست، و با يکديگر منافاتي ندارد، و قابل جمع است.
اشکال 04 از اميرالمؤمنينعليه السلام نقل شده که رسول خداصلي الله عليه وآله قبل از وفاتش به او وصيّت به امور اخلاقي و روحي کرده و در مورد وقف و صدقات نيز به او سفارش نمود. برخي اين وصيّت را دليل بر عدم وصايت به خلافت و جانشيني حضرت در مورد امر امامت مردم دانستهاند. پاسخ: اولاً: وصيّت به امور اخلاقي يا شخصي مربوط به وقف و صدقات، به معناي عدم وصيّت در امور ديگر نيست، و با وصايت حضرت اميرالمؤمنينعليه السلام در رابطه با جانشيني پيامبر در مورد زعامت ديني مسلمين منافاتي ندارد، که از ادله ديگر هم به دست ميآيد. ثانياً: گرچه اين حديث دلالت بر وصيّت پيامبر به حضرت عليعليه السلام در آخر عمر ايشان دارد ولي قبل از آن نيز وصيتي نسبت به خلافت و جانشيني وي داشته است و لازم نيست که اين وصيّت حتماً در آخر عمر انسان باشد. اشکال 05 گفته شده: اگر نظريه امامت الهي و نصّ و تعيين صحيح بود، پس چرا امام سجادعليه السلام در خطبه مشهورش در شام به آنها اشاره نکرده است؟ چرا نفرمود: من امام واجب الاطاعة بعد از امام حسينعليه السلام هستم؟ و بلکه تنها به فضايل اهل بيت و به ويژه حضرت عليعليه السلام اکتفا کرده است؟ پاسخ: اوّلاً: امام سجادعليه السلام در خطبه مشهورش در مسجد شام به فضايل علمي و عملي اهل بيتعليهم السلام که از جانب خداوند متعال به آنان داده شده اشاره کرده است، امري که منشأ عصمت عملي و علمي است و دلالت بر مرجعيّت و امامت مردم دارد. ثانياً: حضرت سجادعليه السلام در خطبه خود اشاره به امامت آبا و اجداد خود کرده است، آنجا که ميفرمايد: «اي فرزند معاويه و هند و صخره! دائماً نبوت و امارت براي پدران و اجداد من بوده، قبل از آنکه تو متولّد شوي».
اشکال 06 گفته شده: چرا امام سجادعليه السلام با يزيد بن معاويه بعد از واقعه حرّه بيعت کرده و رهبري شيعه را رها نمود؟ و با کسي جز خواص اصحاب خود ملاقات نمينمود، و در نهايت رو به عبادت آورده و معارف اندکي از او منتشر شد... پاسخ: اوّلاً: به عهده گرفتن هر مسؤوليتي، شرايط خاص و ويژه سياسي را ميطلبد که در آن زمان فراهم نبوده است. ثانياً: در مصادر متعددي به احتجاج امام سجادعليه السلام با عمويش محمّد بن حنفيه در مسئله امامت خود اشاره شده است. خُصيبي در «الهداية الکبري» به سندش از امام صادقعليه السلام نقل کرده که فرمود: «... در يکي از سالها که مردم به حجّ مشرّف شده بودند، علي بن الحسينعليه السلام و محمّد حنفيه نيز در آن حجّ حاضر بودند. مردم در مقابل حجر(الاسود) ايستادند. علي بن الحسينعليه السلام فرمود: اي عمو! سنّ تو از من بيشتر است، حجر را قسم بده تا تو را جواب داده و امرت را بيان کند. محمّد بن حنفيه نزديک شده و ايستاد و در مقام ابراهيم نماز به جاي آورد و گفت: اي حجر! تو را به حرمت خداوند و حرمت رسولش قسم ميدهم و به حقّ هر مؤمن و مؤمنه اگر تو ميداني که من حجت بر مردم و بر علي بن الحسين ميباشم به نطق درآيي و اين مطلب را ابراز کني. حجرالاسود جوابي نداد. محمّد بن حنفيه عرض کرد: پيش حجر بيا اي فرزندم! حضرت نزديک آمد و نماز به جاي آورد و به کلامي مخفي سخن گفت که کسي آن را نفهميد، آنگاه فرمود: اي حجر! تو را به حرمت خداوند و حرمت پيامبرش و حرمت اميرالمؤمنين و حرمت فاطمه و حرمت حسن و حسين (صلوات اللَّه عليهم اجمعين) ميخوانم که اگر ميداني که من حجت بر عمويم محمّد بن حنفيه و بر جميع خلق از اهل آسمانها و زمينها هستم، به اين مطلب نطق کني و براي ما و عموم مردم تبيين نمايي. حجر در اين هنگام به زبان عربي آشکار به سخن درآمد و فرمود: اي محمّد! به فرزند اميرالمؤمنين گوش فرا ده و اطاعت از علي بن الحسين کن؛ زيرا او حجت خدا بر تو و بر جميع خلق خدا از اوّلين و آخرين از اهل آسمانها و زمينها است. محمّد بن حنفيه عرض کرد: بار خدايا! من شهادت ميدهم که شنيدم و اطاعت نمودم و اين امر را به امام و حجّتم و حجت خدا بر من و بر خلقت علي بن الحسين تسليم نمودم. در اين هنگام بود که بيشتر شيعياني که قائل به امامت محمّد بن حنفيه بودند به آن حضرت ايمان آوردند...». ثالثاً: نه تنها شيعه به امامت حضرت اعتقاد داشته، بلکه علماي اهل سنت نيز به قابليت امامت و خلافت او اعتراف نمودهاند. ذهبي ميگويد: «او داراي جلالت عجيب بود و به خدا سوگند که او سزاوار چنين مقامي بود. او به جهت شرف و بزرگواري و علم و کمال عقل، اهليت براي امامت عظمي را داشت. رابعاً: امام زين العابدينعليه السلام از راه عبادت و دعا، پايه و اساسي را براي تربيت امت اسلامي بر مبناي ارزشهاي روحي و اخلاقي بنيان نهاد که در آن زمان اثر خود را در جامعه گذاشت. جامعهاي که به جهت شدت اختناق سياسي راهي جز اين نداشت.
اشکال 07 ابن عساکر نقل کرده که به حسن بن علي که بزرگ طالبيين و وليّ صدقه جدّش بود، گفته شد: آيا رسول خداصلي الله عليه وآله نفرمود: «من کنت مولاه فعليّ مولاه»؟ او گفت: آري، و ليکن - به خدا سوگند - رسول خدا به آن، قصد امامت و سلطنت نکرده است، و اگر چنين قصدي داشت براي مردم روشن مينمود. و نيز فرزندش عبداللَّه ميگفت: «در امر خلافت براي ما مقامي نيست که براي ديگران نباشد. و در هيچ کس از اهل بيت، امام واجب الاطاعه از جانب خدا نبوده است. او امامت اميرالمؤمنين را که از جانب خدا باشد را نفي نموده است. پاسخ: اولاً: درباره سادات بني الحسنعليهم السلام معروف آن است که قيامشان تحت شعار ولايت و امامت براي آل محمّدصلي الله عليه وآله بوده است؛ همانگونه که در مورد نفس زکيّه و صاحب فخّ و ديگر سادات حسني رسيده است. ثانياً: با وجود اين همه روايات در مورد ولايت و امامت اميرالمؤمنينعليه السلام و اهل بيت عصمت و طهارت، چگونه ميتوان انکار امامت و ولايت آنان را نمود. ثالثاً: چگونه ممکن است که اجتماع عظيم مردم در صحراي غدير و تاجگذاري براي امام عليعليه السلام و بيعت با او را انکار کرده و امامت آن حضرت را نفي کرد؟ رابعاً: بر فرض ثبوت اين دو خبر، برداشت شخصي دو نفر غير معصوم دليل بر حجيّت حرف آنها نيست، ممکن است که از روي غرضورزي اين حرفها را زده باشند.
اشکال 08 گفته شده که عباس بن عبدالمطلّب بر بيعت با حضرت عليعليه السلام و همراه کردن ابوسفيان با خود، و اينکه با اين عمل هيچ کس از قريش با تو مخالفت نخواهند کرد و مردم نيز به تبع قريشند اصرار داشت، ولي در عين حال حضرت اين پيشنهاد را رد کرد برخي اين پيشنهاد از جانب عباس را دليل بر عدم وجود نصّ بر حضرت عليعليه السلام دانستهاند؛ زيرا کسي که بر او نصّ شده، احتياج به بيعت در امامتش نيست. و ديگر اينکه چرا حضرت عليعليه السلام پيشنهاد او را رد کرده است؟ پاسخ: اولاً: اگر دعوت عباس از اميرالمؤمنينعليه السلام به بيعت دلالت بر بطلان نصّ دارد بايد دعوت پيامبرصلي الله عليه وآله از انصار براي بيعت با خود در «عقبه» و دعوت از مهاجران و انصار زير درخت رضوان براي بيعت با خود نيز دليل بر اين نکته باشد که نبوت و ولايت حضرت با اختيار مردم ثابت شده و به نصّ و اختيار الهي نيست وگرنه چه احتياجي به بيعت مردم دارد؟ ثانياً: اين گونه بيعتها به جهت مشروعيت دادن به حکومت و خلافت و امامت است، بلکه در حقيقت بيعت و التزام عملي از مردم به اطاعت و فرمانبرداري بعد از تعيين و نصب الهي بر شخص معصوم است. ثالثاً: حضرت اميرالمؤمنينعليه السلام به بيعت پنهانکاري اعتقادي ندارد، مردم بايد به سراغ او آمده و وظيفه دارند که حقّ و حقيقت و صاحب آن را طلب نمايند و زمام حکومت خود را به آنان واگذار نمايند. رابعاً: از آنجا که حضرت عليعليه السلام معتقد به نصب الهي است و براي او نيز اين نصب ثابت شده و از طرفي نيز مشغول کفن و دفن پيامبرصلي الله عليه وآله است، لذا ضرورتي ندارد که به طرح عباس گوش فرا دهد، بلکه اين وظيفه مردم است که آگاهانه حق را انتخاب کنند، گرچه حضرت وظيفه داشت که حق را براي آنان تبيين کند و خودش را به آنان معرفي نمايد که اين کار را نيز انجام داد. خامساً: کسي که به مسائل سياسي آگاهي داشته باشد ميداند که ابوسفيان اگر در ابتدا از حضرت عليعليه السلام ميخواست پشتيباني کند، اهداف خاصي داشته است، او از آنجا که با انتخاب ابوبکر مخالف بود قصد داشت تا حضرت عليعليه السلام را بر حقّش تحريک کند تا ابوبکر را از خلافت ساقط نمايد و بر اختلافات بيفزايد. شاهد اين نيت شوم آن است که بعد از به خلافت رسيدن ابوبکر، ابوسفيان آمد و رو به حضرت عليعليه السلام کرد و گفت: اي بني عبدمناف! آيا شما راضي ميشويد که بني تيم والي بر شما گردند؟ اي علي! دستانت را بده تا با تو بيعت کنم و از آنجا که حضرت نيت شوم او را ميدانست و نميخواست که خود را فداي آن کند آن را نپذيرفت.
اشکال 09 گفته شده: اگر حديث غدير واضحترين و قويترين نصّ بر امامت حضرت عليعليه السلام است، چرا قدماي از شيعه؛ همچون شريف مرتضي آن را نصّ خفي براي خلافت دانسته است؟ زيرا او ميگويد: «ما ادّعاي علم ضروري در نصّ براي خود يا مخالفين خود نميکنيم، و کسي از اصحاب خود را نميشناسيم که چنين ادّعايي داشته باشد». پاسخ: اولاً: ادّعاي اينکه سيد مرتضي حديث غدير را نصّ خفي دانسته ادّعايي باطل است و هرگز با مراجعه به کتاب «الشافي» چنين مطلبي استفاده نميشود. سيدمرتضيرحمه الله نصوص قولي که دلالت بر امامت حضرت عليعليه السلام دارد را بر دو قسم کرده است: 1 - نصوصي که شنوندگان، آن را از رسول خداصلي الله عليه وآله شنيده و مراد به آن را از حضرت به وضوح و ضرورت فهميدهاند؛ گرچه ما الآن مراد و ثبوت آن را با استدلال ميفهميم. اين گونه نصوص در ظاهر و لفظش صراحت در امامت و خلافت داشته و معروف به نصّ جليّ است؛ مثل قول پيامبرصلي الله عليه وآله که فرمود: «سلّموا علي عليّ بامرة المومنين»؛ «بر علي به عنوان اميرالمؤمنين سلام دهيد.» يا آنکه ميفرمايد: «هذا خليفتي فيکم من بعدي فاسمعوا له و اطيعوا «اين - عليعليه السلام - خليفه من در ميان شما بعد از من است، پس به دستوراتش گوش فراداده و او را اطاعت کنيد. 2 - قسم ديگري از نصوص حضرت است که ما قطع نداريم شنوندگان از حضرت رسولصلي الله عليه وآله از آنها به طور ضرورت علم به نصّ فهميده باشند، و امتناعي ندارد که آنان با استدلال از راه اعتبار دلالت لفظ از آنها امامت را فهميدهاند... و ما نيز علم به ثبوت و مقصود به آن را تنها از راه استدلال ميفهميم؛ مثل قول پيامبرصلي الله عليه وآله در خطاب به حضرت عليعليه السلام که فرمود: «انت منّي بمنزلة هارون من موسي الاّ انّه لانبيّ بعدي». يا حديث «من کنت مولاه فعليّ مولاه». اين قسم از نصّ را اصحاب ما نصّ خفي ميدانند».از اين بيان استفاده ميشود که مقصود سيد مرتضيرحمه الله از نصّ خفي چيست، و هرگز مراد او از اين تعبير، تشکيک در دلالت حديث غدير و ديگر احاديث بر امامت حضرت عليعليه السلام نبوده است. به تعبير ديگر: مقصود سيد مرتضيرحمه الله از اين عبارت آن است که علم به نصّ بر امامت حضرت عليعليه السلام و خلافت او از جانب پيامبرصلي الله عليه وآله براي ما با استدلال حاصل ميشود، گرچه براي شنوندگان، برخي از اين نصوص در عصر پيامبرصلي الله عليه وآله بديهي و ضروري بوده است. ثانياً: سيد مرتضيرحمه الله بحث مفصّلي حدود 66 صفحه درباره صحّت سند و دلالت حديث غدير بر وصايت و امامت حضرت عليعليه السلام داشته است، حال با وجود اين چگونه ميتوان نسبت تشکيک را به او داد. ثالثاً: او در جايي ديگر ميگويد: «ما استدلال بر ثبوت نصّ بر اميرالمومنينعليه السلام را به اخباري نمودهايم که بر صحّت آن اجماع بوده و اتفاق بر آن است، گرچه در تأويل آن اختلاف است. و بيان نموديم که اين روايات نصّ بر امامت بدون هيچ احتمال و اشکال است؛ همانند قول پيامبرصلي الله عليه وآله «انت منّي بمنزلة هارون من موسي»، و همانند: «من کنت مولاه فعليّ مولاه»، و ديگر روايات».[6] . ملاحظه ميکنيم که سيد مرتضيرحمه الله حديث غدير را از نصوصات امامت ميداند که هيچ اشکال و احتمالي در آن نيست. پس ادّعاي اينکه ايشان معتقد بوده که حديث غدير نصّ خفي و غير واضح بر خلافت است، تهمتي بيش نيست.
اشکال 10 گفته شده: صحابه از حديث غدير و ديگر احاديث، معناي نصّ و تعيين بر خلافت را نفهميدهاند، و لذا راه شورا را دنبال کرده و با ابوبکر به عنوان خليفه رسول خداصلي الله عليه وآله بيعت کردند. و اين به نوبه خود دلالت دارد که نصوص مربوط به حضرت واضحتر نبوده است!! پاسخ: اولاً: عموم صحابه در روز غدير از بيانات حضرت و رفتار او نسبت به اميرالمؤمنينعليه السلام معناي امامت و خلافت را فهميدند و لذا همگي با آن حضرت بيعت کرده و به او تهنيت گفتند، که از آن جمله ابوبکر و عمر است. اين موضوع را در بحث از حديث غدير خم اشاره کرده و روشن نموديم. ثانياً: با مراجعه به تاريخ پي ميبريم که برخي از صحابه از حديث معناي نصّ و تعيين الهي به معناي خلافت و امامت را فهميدهاند، و لذا در اشعار و خطبههاي خود به آن اشاره نمودهاند. اين موضوع را نيز در جاي خود؛ همچون حديث غدير و احاديث وصايت به آن اشاره کردهايم. ثالثاً: در جاي خود به طور مبسوط به علّت اعراض صحابه از حضرت عليعليه السلام بعد از وفات رسول خداعليه السلام اشاره کردهايم و بيان داشتيم که چگونه گروهي با سياست تزوير و تطميع و تهديد، خلافت مسلمين را به انحراف کشانده و مردم را به سوي خود کشاندند.
11- احاديث و برتري امام 1 - پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله فرمود: «هر کس شخصي را بر ده نفر بگمارد، در حالي که ميداند در ميان آن ده نفر برتر از او وجود دارد، خدا و رسول و جماعتي از مسلمين را فريب داده است». 2 - احمد بن حنبل، به سند خود از ابن عباس، روايت کرده که هر کس فردي را سرپرست جماعتي قرار دهد در حالي که ميداند در ميان آنان کسي وجود دارد که بيشتر مورد رضاي خداوند است، به خدا و رسول او و مؤمنين خيانت کرده است. 3 - باقلاني در حديثي از پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله نقل ميکند که فرمود: «افضل مردم بايد امامت را بر عهده گيرند».
12- احاديث و علم غيب يکي از مسائل اختلافي بين مذاهب اسلامي، علم غيب پيامبر و امام و اولياي الهي به موضوعات و احکام است. برخي از محققان به آياتي نظر کردهاند که علم غيب را محصور به خداوند نموده و به آيات مخصّص توجهي نکردهاند، و کسي که آن را براي غير خدا اثبات کرده به غلو متهم کردهاند. برخي ديگر با جمع بين آيات به علم غيب پيامبر در تمام زمينهها پي بردهاند، ولي علم غيب را براي امام ثابت نميدانند. جا دارد که اين موضوع را مورد بحث قرار دهيم تا حقيقت علم غيب و اينکه چه نوع غيبي مورد نظر است و بر چه افرادي قابل اثبات است روشن گردد.
ديدگاه شيعه
شيعه اماميه معتقد است امامت منصب جانشيني رسول خداصلي الله عليه وآله در امر هدايت بشر - غير از وحي - است، لذا امام نيز بايد تمام خصوصيات پيامبر مانند عصمت، علم لدني، کمالات و فضايل و دوري از صفات ناپسند را داشته باشد. شيعه اماميه ميگويد: از آنجا که امام مبيّن و تطبيق دهنده و حافظ شريعت است، لذا بايد از گناه و سهو و نسيان و اشتباه معصوم باشد. علاوه بر اين بايد عالم به حقيقت شريعت و نيز هر چه را که امت در جهت کمال به آن محتاج است باشد؛ همانطوري که بايد کاملترين شخص در زمينه صفات کمال باشد، تا مردم تسليم محض او شوند. احاديث از طرق شيعه 1 - امام باقرعليه السلام فرمود: «در وجود عليعليه السلام سنت هزار پيامبر است. آنگاه فرمود: علمي که بر آدم نازل گشت بالا نرفت، علم هيچ کسي با مرگ نابود نگرديد. بلکه علم به ارث گذارده ميشود و زمين هرگز بدون عالم باقي نميماند». 2 - عبدالأعلي بن أعين ميگويد: از امام صادقعليه السلام شنيدم که ميفرمود: «من از اولاد رسول خدايم، به کتاب خدا علم دارم، کتابي که در آن اشاره به پيدايش خلق و آنچه تا روز قيامت اتفاق خواهد افتاد شده است. در آن کتاب خبر آسمان و زمين و بهشت و آتش جهنم و خبر آنچه هست ميباشد. من به اين امور همانگونه که به کف دست نگاه ميکنم، آگاهم. خداوند ميفرمايد: در اين قرآن بيان هر چيزي است». 3 - امام صادقعليه السلام به ابوبصير فرمود: «اي ابابصير ما اهل بيتي هستيم که علم خوابها و بلاها و نسبها و وصيتها و فصل خطاب به ما داده شده است. شيعيانِ خود را ميشناسيم. همانگونه که هر مردي اهل بيت خود را ميشناسد». 4 - امام صادقعليه السلام فرمود: «همانا امام هر گاه بخواهد که بداند تعليم داده ميشود». 5 - سيف تمار ميگويد: من با جماعتي از شيعه نزد امام صادقعليه السلام در کنار حِجر بوديم، حضرت فرمود: جاسوسي بر ما نظاره ميکند. ما نگاه به راست و چپ کرديم ولي کسي را نديديم. عرض کرديم جاسوسي وجود ندارد. حضرت فرمود: قسم به پروردگار کعبه وپروردگار اين بنا - سه بار تکرار کرد - اگر من بين موسي و خضر بودم ميگفتم که از آن دو نفر داناترم، و نيز خبر ميدادم به چيزي که آن دو نميدانستند؛ زيرا موسي و خضرعليهما السلام تنها از علم گذشته آگاه بودند، نه از علم آينده و حال تا روز قيامت، و ما اين دو را از پيامبرصلي الله عليه وآله به ارث بردهايم».
احاديث از طرق عامه
1 - مسلم و ديگران از حذيفه نقل کردهاند که گفت: پيامبرصلي الله عليه وآله به من علم گذشته و آينده تا روز قيامت را آموخت 2 - احمد بن حنبل از ابن ادريس نقل ميکند که گفت: از حذيفة بن يمان شنيدم که ميفرمود: به خدا سوگند همانا من داناترين مردم به هر فتنهاي هستم که تا روز قيامت اتفاق خواهد افتاد. 3 - ابن النجّار ميگويد: روزي شيخ ابومحمّد عبداللَّه جبايي (متوفي 605) سخن از اخلاص و عُجب به ميان آورد در حالي که من در مجلس او حاضر بودم، در نفسم اين سؤال خطور کرد: که راه خلاصي از عجب چيست؟ فوراً شيخ به من توجه کرده و فرمود: هر گاه همه اشيا را از خدا ديدي و اينکه او تو را موفق به خير کرده و... آنگاه از عُجب رهانيده شدهاي. خبرهاي غيبي امام علي
با نگاهي گذرا به «نهج البلاغه» به خبرهايي غيبي از امام عليعليه السلام پي ميبريم. اينک به برخي از آنها اشاره ميکنيم: 1 - امام عليعليه السلام در بصره بعد از پايان جنگ به ناکثين فرمود: «کأنّي بمسجدکم کجؤجؤ سفينة قد بعث اللَّه عليها العذاب من فوقها و من تحتها و غرق من في ضمنها»؛«گويا مسجد شما چون سينه کشتي است که به امر خدا زير و زبر آن در عذاب است و هر که در آن است غرق در آب.» ميدانيم که بصره دو بار غرق شد، يک بار در عصر حکومت قادر باللَّه، و بار ديگر در عصر حکومت قائم بامراللَّه، و تنها مسجد جامع آن طبق خبر اميرالمؤمنينعليه السلام باقي ماند. 2 - و نيز درباره فتنه تاتار و لشکريانش و هجوم آنان به بلاد مسلمين فرمود: «و کانّي أراهم قوماً کان وجوههم المجان المطرقة، يلبسون السرق و الديباج، يعتقبون الخيل العتاق، و يکون هناک استمرار قتل، حتّي يعيش المجروح علي المقتول، و يکون المفلت أقلّ من المأسور»؛«گويا آنان را ميبينم که چهرههايشان چون سپرهاي تو بر تو است. حرير و ديبا پوشند و اسبهاي برگزيده نگاه دارند. آنجا کشتار چنان سخت شود که خسته بر کشته راه رود و گريخته از اسير کمتر باشد.» 3 - و نيز درباره حکومت بنياميه و زوال آن هنگام اوج فساد در روي زمين ميفرمايد: «أقسم ثمّ أقسم لتنخمنّها من بعدي کما تلفظ النخامة ثمّ لا تذوقها و لا تطعم بطعمها أبداً ما کرّ الجديدان»؛«سوگند ميخورم و سوگند ميخورم که فرزندان اميه پس از من اين خلافت را رها سازند، چنان که خلط سينه را بيرون اندازند و از آن پس، چند شب و روز از پي هم آيد مزه آن را نچشند...». 4 - و نيز خبر از تسلط معاويه بر عراق و مجبور کردن اهل آن بر سبّ او داده ميفرمايد: «أما انّه سيظهر عليکم بعدي رجل رحب البلعوم، مندحق البطن، يأکل ما يجد، و يطلب ما لا يجد، فاقتلوه، ألا وإنّه سيأمرکم بسبّي و البرائة منّي أمّا السبّ فسبّوني، فإنّه لي زکاة و لکم النجاة، و أمّا البرائة فلاتتبرأوا منّي؛ فإنّي ولدت علي الفطرة، و سبقت إلي الايمان و الهجرة»؛«همانا پس از من مردي بر شما چيره شود که گلويي گشاده دارد و شکمي فراخ و برون افتاده. بخورد هر چه يابد و بجويد آنچه نيابد. او را بکشيد. او شما را فرمان دهد تا مرا دشنام دهيد و از من بيزاري جوييد. اما دشنام؛ پس مرا دشنام دهيد که براي من زکات است و براي شما نجات. امّا بيزاري؛ از من بيزاري مجوييد که من بر فطرت مسلماني زادم و در ايمان و هجرت از همه پيش افتادم.»
13- احاديث و اطاعت از پيشواي ستمگر يکي از مسايل مورد اختلاف بين اهل سنت و شيعه اماميه، اطاعت از امام و حاکم جائر و فاسق و ظالم است؛ آيا اگر خليفه فاسق بود يا فاسق شد از خلافت عزل ميشود؟ و آيا ميتوان بر ضدّ او قيام کرد يا خير؟ اجماع اهل سنت بر اين است که سلطان با فسق از خلافت عزل نميشود، لذا نميتوان با او مخالفت نمود و عليه او قيام کرد، تنها ميتوان او را موعظه و نصيحت نمود. در مقابل، شيعه اماميه، به تبع اهل بيتعليه السلام، اطاعت از حاکم ستمگر و فاسق را نه تنها واجب نميداند بلکه حرام ميداند.
فتاواي اهل سنت 1 - نووي ميگويد: «اهل سنت اجماع نمودهاند که سلطان و خليفه با فسق از خلافت عزل نميشود...». 2 - قاضي عياض ميگويد: «جماهير اهل سنت از فقيهان، محدّثان و متکلمان معتقدند که سلطان با فسق، ظلم و تعطيل حقوق از خلافت عزل نميشود».ادله حديثي اهل سنت علماي اهل سنت در حرمت خروج بر امام جائر و وجوب اطاعت از او، به رواياتي تمسک کردهاند که از طريق خودشان نقل شده است، اينک به برخي از آنها اشاره ميکنيم: 1 - مسلم در صحيح از حذيفه نقل ميکند که پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله فرمود: «بعد از من اماماني به حکومت ميرسند که به هدايت من هدايت نميشوند و به سنّت من عمل نميکنند و زود است که قيام کند در ميان آنان مرداني که قلبهايشان همانند قلبهاي شياطين است در بدن انسان. حذيفه ميگويد: عرض کردم چه کنم اي رسول خدا اگر چنين موقعيّتي را درک نمودم؟ فرمود: گوش فرا ميدهي و اطاعت ميکني اگر چه به کمر تو بکوبد و مال تو را به زور بگيرد؛ تو گوش به فرمان او بده و او را اطاعت کن». 2 - و نيز از ابن عباس نقل ميکند که رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «هر کس از امام خود چيزي ببيند که موجب کراهت او شود بايد صبر کند، زيرا کسي که از جماعت جدا شود، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است». 3 - در روايتي ديگر از پيامبر اکرمصلي الله عليه وآله نقل ميکند که فرمود: «به طور قطع هر کس بر سلطان خود به اندازه يک وجب خروج کند به مرگ جاهليت از دنيا رفته است». پاسخ: اين نظريّه که اطاعت از خليفه و سلطان واجب است هر چند فاسق و ظالم باشد و خروج بر او نيز حرام است؛ از جهاتي اشکال دارد که به برخي از آنها اشاره ميکنيم:
مخالفت با صريح آيات از آيات استفاده ميشود که امامت و خلافت حقّ انسان فاسق و جائر نيست و نبايد از او اطاعت کرد: الف) «وَإِذْ ابْتَلَي إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛«به ياد آر هنگامي که خداوند ابراهيم را به اموري چند امتحان فرمود و همه را به جاي آورد خدا بدو گفت: من تو را به پيشوايي خلق برگزيدم. ابراهيم عرض کرد: اين پيشوايي را به فرزندان من نيز عطا خواهي فرمود؟ فرمود عهد من هرگز به ستمکاران نخواهد رسيد.» ب) «...أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَي الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَي فَمَا لَکُمْ کَيْفَ تَحْکُمُونَ»؛«آيا آنکه خلق را به راه حق رهبري ميکند سزاوارتر به پيروي است يا آنکه نميکند مگر آنکه خود هدايت شود پس شما مشرکان را چه شده و چگونه چنين قضاوت باطل براي بتها ميکنيد؟». از اين آيه استفاده ميشود کسي که هدايت به حق نميکند سزاوار اطاعت و متابعت نيست. ج) برخي از آيات عقوبت خضوع و ميل به ستمگران را آتش جهنم قرار داده، ميفرمايد: «وَلَا تَرْکَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمْ النَّارُ»؛ «و شما مؤمنان هرگز نبايد با ظالمان همدست و دوست شويد وگرنه آتش کيفر آنان شما را خواهد گرفت.» د) و نيز حاکمي را که حکم به ما أنزل اللَّه نکند کافر دانسته، ميفرمايد: «... وَمَنْ لَمْ يَحْکُمْ بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُوْلَئِکَ هُمْ الْکَافِرُونَ»؛ «و هر کس به خلاف آنچه خدا فرستاده حکم کند چنين کس از کافران خواهد بود.» و ميدانيم که اطاعت از کافر جايز نيست.
مخالفت با ادله حرمت اطاعت اهل معصيت آيات بسياري در قرآن به طور مطلق و عموم - به نحوي که مانع از تخصيص و تقييد است - از اطاعت اهل معصيت و گناه هر کس که باشد نهي ميکند هر چند خليفه و سلطان و امام باشد. 1 - خداوند متعال ميفرمايد: «فَلَا تُطِعْ الْمُکَذِّبِينَ»؛ «پيروي مکن دروغگويان را.» 2 - «وَلَا تُطِعْ کُلَّ حَلاَّفٍ مَهِينٍ»؛ «و تو هرگز اطاعت مکن احدي از منافقان پست را که دايم سوگند ميخورند.» 3 - «وَلَا تُطِعْ الْکَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ»؛ «و تو هرگز اطاعت مکن کافران و منافقان را.» 4 - «وَلَا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَالَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَلَا يُصْلِحُونَ»؛ «و از رفتار رؤساي مسرف و ستمگر که در زمين فساد ميکنند و به اصلاح حال مردم نميپردازند، پيروي نکنيد.» 5 - «فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ کَفُوراً»؛ «بر طاعت حکم پروردگار شکيبا باش و از مردم بدکار کفر پيشه اطاعت مکن.» 6 - «وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً»؛ «و هرگز آنان که ما دلهايشان را از ياد خود غافل کردهايم و تابع هواي نفس خود شدند و به تبهکاري پرداختند، متابعت مکن.» 7 - «يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يَا لَيْتَنَا أَطَعْنَا اللَّهَ وَأَطَعْنَا الرَّسُولا - وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَ - رَبَّنَا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنْ الْعَذَابِ وَالْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِيراً»؛ «در آن روز صورتهايشان در آتش دگرگون ميشود و ميگويند اي کاش ما خدا و رسول را اطاعت ميکرديم. و گويند: اي خدا ما از بزرگان و پيشوايان خود اطاعت کرديم و ما را به گمراهي کشيدند. اي خدا عذاب آنان را سخت و مضاعف ساز و به لعن و غضب شديد گرفتارشان ساز.» 8 - «وَلَا تَرْکَنُوا إِلَي الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمْ النَّارُ»؛ «و شما مؤمنان هرگز نبايد با ظالمان همدست و دوست شويد وگرنه آتش کيفر آنان شما را خواهد گرفت.»
مخالف با روايات اهل سنت اين نظريه مخالف با روايات ديگري است که در مصادر حديثي اهل سنّت وارد شده است که مردم را از اطاعت خليفه جائر و فاسق نهي ميکند. و ما ميدانيم که: اوّلاً: روايات را بايد به کتاب خدا عرضه کرد؛ اگر با آن مخالف بود بايد بر ديوار زد. و مي دانيم که روايات وجوب اطاعت از جائر با آيات قرآن مخالف است، لذا مورد قبول نميباشد. ثانياً: رواياتِ وجوب اطاعت از جائر، با روايات حرمت اطاعت از جائر تعارض دارد و طبق قانون باب تعارض، مرجع، کتاب خداست و به آن دسته رواياتي عمل ميشود که موافق با کتاب خداوند است که همان رواياتي است که نهي از اطاعت جائر دارد. ثالثاً: بر فرض استقرار تعارض و عدم رجوع به قرآن، حداقل بايد حکم به تساقط شود و با تساقط، به عمومات قرآني رجوع ميکنيم که نهي از اطاعت جائر دارد. اينک به برخي از رواياتي که در مصادر حديثي اهل سنت آمده و نهي از اطاعت حاکم جائر و فاسق نموده، اشاره ميکنيم: الف) رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «چرخ آسياب اسلام زود است که به حرکت در آيد. هر جا که قرآن دور ميزند شما نيز به دور او بگرديد. خواهد آمد که سلطان و قرآن به جنگ يکديگر برآمده و از يکديگر جدا شوند. به طور قطع زود است که بر شما پادشاهان حکمراني کنند، که بر خود به نوعي حکم ميکنند و بر ديگران به نوعي ديگر. اگر از آنان اطاعت کنيد شما را گمراه ميکنند. واگر نافرماني کنيد شما را به قتل ميرساند. گفتند: اي رسول خدا! اگر آن زمان را درک کرديم چه کنيم؟ فرمود: همانند اصحاب عيسي باشيد که با قيچي، بدن آنان تکه تکه ميشد و بر دار ميرفتند ولي اطاعت از جائر نميکردند. مردن در راه اطاعت بهتر است از زندگاني در معصيت». ب) عبداللَّه بن عمر ميگويد: رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «بر مرد مسلمان است که گوش فرا داده و اطاعت کند در آنچه دوست داشته يا کراهت دارد، مگر آنکه امر به معصيت شود که در اين صورت اطاعت جايز نيست». ج) عبداللَّه بن مسعود ميگويد: رسول خداصلي الله عليه وآله فرمود: «زود است که بعد از من مرداني متولّي امور شما گردند که سنت را خاموش و عمل به بدعت کنند و نماز را از اوقاتش تأخير اندازند. عرض کردم: اي رسول خدا! اگر آن زمان را درک کردم چه کنم؟ فرمود: از من سؤال ميکني اي فرزند امّعبد که چه کني؟ کسي که خدا را معصيت ميکند، اطاعت ندارد». مخالف با احاديث اهل بيت الف) سيوطي در درّ المنثور در تفسير آيه شريفه: «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» از امام علي بن ابيطالبعليه السلام نقل ميکند که فرمود: «اطاعت تنها در معروف و کارهاي نيک است». ب) طبري و ديگران از امام حسينصلي الله عليه وآله نقل کردهاند که آن حضرتعليه السلام در راه خود به طرف کوفه در منزل «بيضه» فرمود: «اي مردم! رسول خدا فرمود: هر کس که سلطان ظالمي را ببيند که حلال خدا را حرام کرده، عهد خدا را شکسته، با سنت رسول خداصلي الله عليه وآله مخالفت نموده، در بين بندگان خدا به گناه و ظلم رفتار مي کند؛ آنگاه به فعل و قول او اعتراض نکند و در صدد تغيير وضع موجود نباشد، بر خداوند است که او را در آن جايگاهي که بايد برود، ببرد يعني او را داخل جهنم کند». ج) طبري و ديگران نقل کردهاند که حسين بن عليعليه السلام در جواب نامه اهل کوفه چنين مرقوم داشت: «به جان خودم نيست امام مگر کسي که به کتاب خدا عمل کرده و به قسط و عدل متمسک باشد، حق را ادا کرده و نفس خود را براي خداوند حبس نمايد». د) و باز طبري و ديگران نقل کردهاند که حسين بن عليعليه السلام خطاب به وليد فرمود: «اي امير! ما اهل بيت نبوت و جايگاه رسالت و محلّ آمد و شد ملائکه و محلّ نزول وحيايم. تنها به وسيله ما فتح و ختم مينمايد. يزيد مردي است شارب الخمر، کشنده جان محترم، به طور علني فسق و فجور انجام ميدهد و کسي همانند من با او بيعت نميکند». امام حسينعليه السلام کسي است که به نصّ آيه تطهير معصوم ميباشد. رسول خداصلي الله عليه وآله در حق او فرمود: «حسن و حسين دو آقاي جوانان اهل بهشتاند».و نيز فرمود: «حسين از من است و من نيز از حسين». و نيز فرمود: «بهترين مردان شما علي بن ابيطالب و بهترين جوانان شما حسن و حسين و بهترين زنان شما فاطمه، دختر محمّد است» ابن عباس ميگويد: پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود: «شبي که به معراج رفتم بر درِ بهشت ديدم نوشته بود: «لا إله إلّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علي حبّ (حبيب) اللَّه، الحسن والحسين صفوة اللَّه، فاطمة أمَة اللَّه (خيرة اللَّه)، علي باغضهم لعنة اللَّه»؛«خدايي بهجز او نيست. محمد فرستاده اوست. علي محبوب اوست. حسن و حسين برگزيده خدايند، فاطمه کنيز خداست. لعنت خدا بر هر کسي باد که بغض آنان را در دل داشته باشد.»
1۴- احاديث و امامت کودک با مراجعه به تاريخ و روايات پي ميبريم اماماني که در سنين کودکي به امامت رسيدند از قابليتهاي ويژهاي برخوردار بودهاند که از جانب خداوند به آنان عنايت شده بود و لذا شکي در امامت آنان نبوده است. شبلنجي مينويسد: «چون مأمون از خراسان به بغداد آمد، نامهاي خدمت امام محمّد تقيعليه السلام نوشت و با عزت و احترام تمام آن جناب را طلبيد. چون آن حضرت به بغداد تشريف آورد، پيش از آنکه مأمون او را ملاقات کند، روزي مأمون به قصد شکار عازم صحرا شد. در بين راه به جمعي از کودکان رسيد که ايستاده بودند. چون آنان ابهّت مأمون را مشاهده کردند، پراکنده شدند، جز آن حضرت که از جاي خود حرکت نفرمود و با نهايت وقار در جاي خود ايستاد، تا آنکه مأمون نزديک شد و از مشاهده آثار متانت و وقار او متعجّب گرديد. عنان کشيد و پرسيد: اي کودک! چرا مانند کودکان ديگر از سر راه دور نشدي؟ حضرتعليه السلام فرمود: اي خليفه! راه تنگ نبود که بر تو گشاده کنم، و جرم و خطايي هم نداشتم که از تو بگريزم و گمان ندارم تو کسي را بدون جرم مجازات کني. مأمون از شنيدن اين سخنان سخت متعجب شد و از مشاهده حسن و جمال او، دل از دست داد و پرسيد: اي کودک! نام تو چيست؟ فرمود: پسر علي بن موسي الرضاعليه السلام هستم. مأمون چون نسبش را شنيد، بر پدرش درود و رحمت فرستاد و روانه صحرا شد. چون به صحرا رسيد نظرش به مرغي افتاد. باز شکاري به سوي او فرستاد، آن باز مدّتي ناپديد شد. چون از آسمان برگشت، ماهي کوچکي در منقار داشت که هنوز نيمهجاني داشت. مأمون از مشاهده آن در شگفت شد و ماهي را در دست خود گرفته، به شهر بازگشت. چون به همان جايي رسيد که هنگام رفتن، حضرت جوادعليه السلام را ديده بود، کودکان پراکنده شدند، ولي حضرتعليه السلام از جاي خود حرکت نفرمود. مأمون گفت: اي محمّد! اين چيست که در دست دارم؟ حضرتعليه السلام فرمود: حق تعالي دريايي چند خلق کرده است که ابر از آن درياها بلند ميشود و ماهيان ريز با ابر بالا ميروند، و بازهاي پادشاهان آن را شکار ميکنند و پادشاهان آن را در دست ميگيرند و سلاله نبوت را با آن امتحان ميکنند. مأمون از مشاهده اين معجزه، شگفتزده شد و گفت: حقّا که تويي فرزند رضاعليه السلام. و سپس آن حضرت را به جهت فضل، علم و کمال و عقل، نزد خود نگاه داشت». 2 - ابن حجر هيتمي و ديگران نقل کردهاند: «مأمون ميخواست دختر خود را به حضرت جوادعليه السلام تزويج کند، بنيعباس، از شنيدن اين قضيه، به صدا درآمده، به او گفتند: خلافت هماکنون در دست بنيعباس است، چرا ميخواهي آن را به بنيهاشم منتقل کني؟ مأمون در جواب گفت: علت آن، کثرت علم و فضل اين کودک است. آنان جواب دادند: او کودکي خردسال است و هنوز اکتساب علم و کمال نکرده است. اگر صبر کني که کامل شود و بعداً با او وصلت نمايي، بهتر است. مأمون گفت: شما ايشان را نميشناسيد. علم ايشان از جانب خداوند است و کوچک و بزرگ آنان از ديگران افضلاند. اگر ميخواهيد اين امر بر شما ثابت شود، علما را جمع کنيد و با او مباحثه نماييد. عباسيان قبول نموده، اتفاق کردند که يحيي بن اکثم، قاضي القضات آن عصر، با او بحث کند. از اينرو در يک روز معين، در مجلس مأمون حاضر شدند و يحيي بن اکثم، مسائلي را از حضرت جوادعليه السلام پرسيد، و آن حضرتعليه السلام به بهترين وجه به آنها پاسخ داد. سپس مأمون از امامعليه السلام خواست که يحيي بن اکثم را امتحان نموده، از او سؤال کند. حضرتعليه السلام به او فرمود: از تو سؤال کنم؟ يحيي در جواب عرض کرد: اختيار با شما است. اگر جواب آن را بدانم ميدهم وگرنه از محضر شما استفاده ميکنم. امام جوادعليه السلام پرسيد: نظر تو چيست درباره مردي که در اول روز، به زني به حرام نگاه کرد و در وسط روز نگاهش به آن زن حلال گشت. هنگام ظهر، نظر بر او حرام شد و در وقت عشا، دوباره بر او حلال گشت، نصف شب باز زن بر او حرام شد و هنگام صبح نگاه به آن زن بر او حلال گشت. سرّ اين قضيه چيست و چرا آن زن اينگونه بر او حلال و حرام شده است؟ يحيي بن اکثم در جواب عرض کرد: به خدا سوگند که از اين مسئله اطلاعي ندارم و اگر شما صلاح ميدانيد جواب آن را بفرماييد. امام جوادعليه السلام فرمود: آن زن کنيز کسي بود. در اول روز مردي اجنبي به او نگاه کرد که نظر او حرام بود. آن مرد در نيمه روز آن کنيز را از صاحبش خريد و از اين طريق کنيز را بر خود حلال کرد. هنگام ظهر آن زن را آزاد کرد، لذا بر او حرام شد. در وقت عصر با او ازدواج نمود و او را بر خود حلال گرداند. و غروب او را ظِهار کرد و زن بر او حرام شد. هنگام عشا، کفاره ظهار پرداخت و دوباره او را بر خود حلال کرد. نيمه شب آن زن را يکطلاقه کرده و او را بر خود حرام نمود، ولي هنگام صبح به آن زن رجوع کرده و دوباره آن زن بر او حلال شد. هنگامي که سخنان امام جوادعليه السلام به پايان رسيد، مأمون رو به عباسيان کرد و گفت: آيا به آنچه که انکار ميکرديد رسيديد؟ سپس دخترش را به عقد امام جوادعليه السلام درآورد».
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 1:53  توسط محمد دستان
|
چرا شيعيان در اذان و اقامه شهادت به ولايت علي(ع) مي گويند؟ آيا دلائل روائي يا قرآني وجود دارد؟ پاسخ پيرامون سؤال شما توجه به نکات ذيل حائز اهميت است: نکته اول در رواياتي چند آمده است که شهادت ثالثه و آوردن نام علي (ع) بعد از لا اله الا الله و محمدا رسول الله با خلقت آسمانها و زمين عرش و کرسي و... توأم بوده است. الف- امام صادق(ع) فرموده است که: خداوند تعالي بعد از خلقت آسمانها و زمين امر فرمود که منادي به اين سه شهادت ندا دهد.[1] . ب- در حديثي ديگر آن امام همام(ع) فرموده است که: خداوند با خلق عرش و کرسي و...بر آنها نوشت لا اله الا الله محمد رسول الله علي اميرالمؤمنين و آنگاه فرمود:(فاذا قال احدکم لا اله الا الله محمد رسول الله فليقل علي اميرالمؤمنين ولي الله)[2] . ............................................................. 1- بحار الانوار ج 37 ص295 حديث 10 باب 54 2- بحار الانوار ج 27 ص1 حديث 1 باب1
نکته دوم از بعضي از روايات نبوي استفاده مي شود که: ذکر امام علي(ع) بعد از ذکر خدا و حضرت رسول(ص) چه در اذان باشد يا غير اذان جايز است و در نزد خدا محبوبيت دارد[1] . در اين جا ممکن است سؤال شود پس چرا خود پيامبر(ص) آن را در اذان نياورده است؟در جواب مي توان گفت که: اولاً: تقيه اقتضاء مي کرده است که نام علي(ع) در اذان نيايد همان طوري که اقتضاء مي کرده است در قرآن به اين نام تصريح نشود. ثانياً: در کتاب السلافة في امر الخلافة آمده است که سلمان فارسي در اذان خود شهادت ثالثه را اضافه نمود و همين موجب شد که بعضي از صحابه به نزد پيامبر شکايت ببرند ولي پيامبر(ص) به اعتراض آنها توجهي ننمود و مهر تائيد بر کار سلمان زد و هم چنين در اين کتاب آمده است که بعد از واقعه غدير اباذر غفاري در اذان خود بعد از شهادتين به ولايت امير مؤمنان علي(ع) شهادت داد، جمعي از منافقين اين را نپسنديدند و آن چه را ديده بودند، به عنوان اعتراض بر پيامبر(ص) عرضه کردند پيامبر(ص) فرمود:(اما وعيتم خطبتي يوم الغدير لعلي بالولايه، پس چه بود معناي خطبه طولاني من که در آن صحرا و گرماي شديد براي شما خواندم آيا معناي آن غير از اين بود که علي اميرالمؤمنين ولي خداست)؟ و در ادامه فرمود: مگر نشنيده ايد که من گفتم آسمان سايه نيافکنده و زمين در خود جاي نداده، کسي را که راستگو تر از ابي ذر باشد و آنگاه سر انجام آن گروه معترض را بر ملا نمود وفرمود:(انکم لمنقلبون بعدي علي اعقابکم.[2] .
.......................................................... 1- بحار الانوار ج 38 ص318و 319 حديث 27 باب 47 2- السلافة فى امر الخلافة شيخ عبدالله مراغي از علماى اهل سنت كه در قرن هفتم مى زيسته كتاب ايشان از جمله كتب خطى ست كه در كتابخانه ظاهريه دمشق موجود مى باشد .
نقد پاسخ ممکن است شما ديدگاه ما را اين گونه نقد کنيد که: اولا: تقيه قابل اثبات نيست پس به رواياتي که در آن، صورتِ اذان نقل شده است اما بدون شهادت ثالثه عمل مي شود. ثانيا: در سند رواياتي که نقل کرده ايد مناقشه مي شود که: الف- روايت امام صادق(ع) را که فرمود:(فليقل علي(ع) اميرالمؤمنين ولي الله) کسي نقل نکرده مگر احتجاج طبرسي و احتجاج طبر سي کتابي است که غالب اخبار و رواياتش مرسل است و اين روايت هم مرسلا نقل شده است يعني طبرسي در سال 558 هجري وفات نموده است و امام صادق(ع) در سال 148 هجري اما در عين حال مي گويد:روي القاسم بن معاويه قال قلت لابي عبدالله.... پس روايات او عاري از سند است و او خود در اول کتابش به اين اعتراف مي نمايد. ب- عده اي از علماء در اعتبار کتاب احتجاج تشکيک کرده اند و گفته اند محتمل است اين کتاب به شش نفر منسوب باشد. ج- در کتاب رجال نامي از قاسم بن معاويه برده نشده است پس حال اين راوي مجهول است بله در بين روات شخصي بنام قاسم بن يزيد بن معاويه است اما اين شخص راوي روايت احتجاج نمي باشد. ثالثا:آن چه شما گفته ايد منافات با گفتار صدوق دارد چون صدوق ادخال شهادت ثالثه را در اذان به مفوضه استناد مي دهد.
جواب نقد در جواب نقد اول مي گوئيم که شکي نيست پيامبر عظيم الشان اسلام واقف به عظمت ولايت بوده و به خاطر همين آن را از اول بعثت اعلام کرده است اما از آيات قرآن اين نکته را استنباط مي کنيم که آن حضرت در اعلام رسمي و گسترده آن ترس داشته است و شاهد ما لحن تند اين آيه قرآن است که قبل از واقعه غدير نازل شده که (يا ايهاالرسول بلغ ما انزل اليک فان لم تفعل فما بلغت رسالته). آيا ترس پيامبر(ص) نسبت به مسائل کوچک و شخصي بوده است يا خوف اين را داشته اند که با اعلام اين نکته اساس اسلام و نهالي که براي رشد و شکوفايي آن همه زحمت کشيده شده در معرض خطر قرار خواهد گرفت؟ و اين همان است که در آن ماجرا خداوند پيامبرش را اين گونه مورد خطاب قرار مي دهد که:(اليوم يئس الذين کفرو من دينکم فلا تخشوهم و اخشون). و لذا بزرگاني چند عدم جعل شهادت به ولايت حضرت علي(ع) را در اذان و اقامه در اين راستا ارزيابي مي نمايند بلکه عقيده دارند که عدم تصريح به ولايت آن حضرت در قرآن هم به خاطر تقيه بوده است، همان طوري که در روايت هم بدان اشاره شده است زيرا کنايه و عدم تصريح در عين زيبايي مضاعف هم وافي به مقصود است و هم موجب عدم عدم تحريک معاندان در اسقاط آيات قرآن مي گردد و همين عاملي در حفظ اسلام گشته است. و اما جواب نقد دوم: کسي از علماء از اين گونه روايات به جزئيت شهادت ثالثه استدلال ننموده است و لذا از فقهاي شيعه کمتر کسي پيدا مي شود که گفته باشد شهادت ثالثه جزء اذان است منتهي از مجموع ادله اي که در نزد آنها بوده گفته اند که مستحب است شهادت ثالثه در اذان گفته شود اما نه به قصد جزئيت همان طوري که مستحب است بعد از شهادت به رسالت پيامبر(ص) گفته شود: "اللهم صل علي محمد واله". علاوه رواياتي که اين گونه اند اگر به اخبار تسامح در ادله سنن ضميمه گردند مي توانند مورد توجه قرار گيرند لذا از امام صادق(ع) روايت شده است که "من بلغه عن النبي(ص) شي من الثواب فعمله کان له اجرا ذلک و ان کان رسول الله لم يقله" بله علمايي قائل به جزئيت يا وجوب شهادت ثالثه در اذان شده اند اما نه با اتکاء به اين روايات ضعيف بلکه براي فتواي به وجوب خود دليل اقامه کرده اند و اين روايات را به عنوان يکي از مؤيدات ذکر نموده اند مثلا صاحب کتاب االشهاده بالولايه في الاذان، پيرامون روايت احتجاج مي نويسد: صاحب احتجاج در اين کتاب اسانيد روايات را نياورده است و لذا از جهت علمي فقيه نمي تواند به چنين رواياتي اعتماد کند و به استحباب فتوي دهد اما علماي ما به مفاد اين روايات فتوي داده اند و اين قاعده مورد پذيرش خيلي از علماء مي باشد که عمل مشهور به روايت مرسله يا ضعيف، نقص سند آن روايت را جبران مي کند و در ادامه بحث در همان کتاب مي گويند: الان شهادت ثالثه شعار شيعه شده است و لذا بعضي از بزرگان مثل مرحوم حکيم در کتاب مستمسک قائل به وجوب شهادت ثالثه در اذان مي باشد به لحاظ اين که اين شعار مذهب شده است و ترک آن به مذهب ضرر مي رساند پس اين احتمال قوي مي نمايد که بگوئيم شهادت ثالثه از زمان پيامبر(ص) در اذان داخل شده است و آن گاه که شيعه از تقيه خارج شد، رواج پيدا نمود و لذا نمي توانيم گفتار ذيل را درست ارزيابي نمائيم که: "شهادت ثالثه (داخل کردن اشهد ان علي ولي الله) از جمله کارهايي است که صفويه در اذان مرتکب شده اند و اين همان است که بعضي از غلات سعي در تنفيذ آن در قرن چهارم هجري داشته اند اما علماي شيعه اماميه آن را به شدت مردود و بدعت حرام شمرده اند همان طور که صدوق در کتاب من لا يحضره الفقيه نقل نموده است". بله مي توانيم با گفتار ذيل موافق باشيم که: در زمان صفويه شيعه از تقيه خارج گشت و در پرتو درايت محقق کرکي در اين زمان دو جمله اشهد ان عليا ولي الله و حي علي خيرالعمل که در اثر حملات دشمنان کينه توز (بين سالهاي 528-447)از بين مردم رخت بسته بود، احياء گرديد. حال با اين مقدمه به نقد اشکال سوم مي پردازيم که خود حديث مفصلي دارد. شيخ صدوق در کتاب من لا يحضره الفقيه گفته است: هَذَا هُوَ الْأَذَانُ الصَّحِيحُ لَا يُزَادُ فِيهِ وَ لَا يُنْقَصُ مِنْهُ وَ الْمُفَوِّضَةُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ قَدْ وَضَعُوا أَخْبَاراً وَ زَادُوا فِي الْأَذَانِ مُحَمَّدٌ وَ آلُ مُحَمَّدٍ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ مَرَّتَيْنِ وَ فِي بَعْضِ رِوَايَاتِهِمْ بَعْدَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ اللَّهِ مَرَّتَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ رَوَي بَدَلَ ذَلِکَ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً مَرَّتَيْنِ وَ لَا شَکَّ فِي أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ اللَّهِ وَ أَنَّهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً وَ أَنَّ مُحَمَّداً وَ آلَهُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ وَ لَکِنْ لَيْسَ ذَلِکَ فِي أَصْلِ الْأَذَان ولي ما با توجه به عظمت و بزرگي شيخ صدوق، ملاحظاتي نسبت به اين کلام دارِيم: اولا ايشان در تعريف مفوضه گفته اند که مفوضه فرقه گمراهي مي باشند که مي گويند: خدا پيامبر اسلام(ص)را خلق نموده است و خلق دنيا را بوي واگذار کرده است و بعضي هم گفته اند: بلکه اين را به علي(ع) واگذار کرده است و اينها از معتزله و احزابشان مي باشند که قائلند اعمال بندگان به خود آنها تفويض شده است. در حالي که در جاي ديگر مي فرمايند: (ان الغلاة و المفوضة لعنهم الله ينکرون سهو النبي(ص) و يقولون لو جاز ان يسهو في الصلاة لجاز ان يسهو في التبليغ لان الصلاة عليه فريضة کما ان التبليغ عليه فريضة). و لازمه حرف ايشان اين است که همه آنهايي که به سهو النبي اعتقاد ندارند از غلات و مفوضه به شمار آيند در حالي که اگر اين گونه باشد بايد کل شيعيان به غير از صدوق و استادش از مفوضه باشند چون شيعيان درطول تاريخ قائل به عدم سهو النبي بوده اند. (انفوا عنا الربوبيه و قولوا فينا ما شئتم، يعني از ما ربوبيت را نفي کنيد و آنگاه هر فضيلتي را که مي خواهيد براي ما اثبات کنيد) حال با توجه به اين مقدمه مي توانيم بگوئيم شايد آنهايي که صدوق به آنها نسبت مفوضه داده است از اين دسته بوده اند و لذا مناسب به نظر مي رسيد که ايشان اسامي آنها را ذکر مي کرد تا محققين نسبت به اين انتساب هم بحث مي نموده اند همان طوري که درباره عده اي از منسوبين به غلو و تفويض بحث کرده اند و سلامت آنها را اثبات نموده اند. ثانيا از بيان ايشان اين نکته به دست مي آيد که ايشان با جزئيت شهادت ثالثه مخالف هستند زيرا مفوضه را که قائل به جزء بودن شهادت ثالثه در اذان بودند لعنت کرده و علاوه فرموده است: "لا شک ان علي ولي الله...و لکن ليس ذلک من اصل الاذان" و اما قريب به اتفاق علماي شيعه قائل به جزئيات شهادت ثالثه در اذان نمي باشند. و تنها محبوبيت و رجحان شهادت ثالثه را در اذان اثبات مي نمايند و اين همان چيزي است که از کلام شيخ صدوق نفي آن استفاده نمي گردد، پس مي توان گفت که طبق نظر شيخ صدوق اگر شهادت ثالثه در اذان بدون قصد جزئيت آورده شود رجحان دارد. ثالثا: همين گقتار ايشان دليل بر وجود رواياتي است که دال بر جزئيت شهادت ثالثه بوده اند و چون ايشان آنان را از جعليات مفوضه مي دانسته است از نقل آنان خودداري نموده است در حالي که (اعترافه بورودها رواية و رده لها دراية و الرواية لا تعارضها الدراية) و اسلوب بحث و اجتهاد اقتضا مي کرده است که ايشان در وهله اول آن احاديث را نقل و آنگاه با بيان اشکالات سند يا متن به صحت و سقم روايات حکم کنند اما اين که از اساس چنين رواياتي را ذکر نکنند و از صفحه روزگار محو نمايند، روش علمي تلقي نمي گردد، و اين بدان خاطر است که ممکن است متقدمين در سند يا دلالت رواياتي اشکال کنند اما متأخرين آن مناقشه را نپذيرند. رابعا: شيخ صدوق گر چه حق بزرگي بر گردن شيعه دارد اما تجليل از ايشان با خطا انگاشتن سخن ايشان منافاتي ندارد. او معصوم نبوده که گفتارش بر ديگران حجت باشد و لذا شيخ عبدالنبي عراقي در تعليقه خود بر کلام شيخ صدوق مي نويسد: کسي از اماميه نگفته است که از شرايط حجيت خبر عمل صدوق و عدم اعراض او مي باشد پس به درستي که براي صدوق فتواي نادره اي است که احدي از فقهاء با ايشان موافقت نکرده است مثل مسأله سهو النبي و کنار گذاشتن اخباري که دلالت بر عدم سهوالنبي دارند و وجوب حج در هر سال بر هر کسي که متمکن از آن است و جواز وضو و غسل با آب مضاف و پاک بودن خون اگر کمتر از يک نخود باشد و پاک بودن خمر و نجس نشدن آب قليل به ملاقات با نجاست و... خامسا: شيخ طوسي از اين اخبار و احاديث به شواذ تعبير آورده است و همين تعبير خود حکايت از آن دارد که راوي اين گونه روايات ثقه بوده اند منتهي شاذ و مخالف با آن چه مشهور روايت کرده اند، مي باشند و اين خود دلالت بر صحت اين احاديث دارد اما فقهاء بدان عمل نکرده اند. واگر به اين قائده تسامح در ادله سنن اضافه گردد مي تواند دليل باشد که قول صدوق اگر عدم رجحان مطلق شهادت ثالثه و حکم به گمراهي قائل به رجحان مطلق باشد، وجهي ندارد سادسا: از کلام شيخ صدوق بر مي آيد که در قرن چهارم هجري که عصر ايشان بوده است شهادت ثالثه در اذان بوده است و آن زمان به عصر غيبت صغري و نواب اربعه نزديک است و لذا مي توان گفت که اگر شهادت ثالثه بدعت بوده بايد در توقيعات صادره از حضرت حجت(ع) نهي اي نسبت به اين وارد مي شده همان طوري که نهي و تبري در باره اهل بدع و باطل مثل شلمغاني و... صادر شده است، در حالي که چنين چيزي از آن حضرت درباره شهادت ثالثه در اذان صادر نشده است. نتيجه نتيجه اين که از لحاظ تاريخي اين احتمال بسيار قوي است که اصل تشريع شهادت ثالثه در اذان در زمان پيامبر(ص) اتفاق افتاده اما روي جهاتي در آن زمان اعلام نشده است و اين نه تنها مورد تأييد ادله خاصي است که بيان شد، به وسيله ادله عامه ولايت حضرت علي(ع) نيز تأييد مي گردد ولي با اين حال علماي شيعه مي گويند چون اذان عبادت است و اين احتمال وجود دارد که شهادت ثالثه جزء آن نباشد مستحب يا واجب است که آن را به جا آورند اما نه به قصد جزئيت و تفاوت اذان با ساير عبادات مثل نماز در اين است که در بين اذان مي توان حتي کلام بيهوده گفت چه برسد به کلام حقي اما نماز از چنين خصوصيتي بر خوردار نيست.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 2:1  توسط محمد دستان
|
پرسش: چرا شيعيان به زيارت اموات و پيشوايان خود، مي روند و دعا مي کنند و با آن ها صحبت مي کنند؟ پاسخ: يکي از عقايد محکم و استوار الهيون که آن ها را از ماديون متمايز مي سازد، اعتقاد به حيات جاودان پس از مرگ و بقاي روح پس از فناي جسم مي باشد. بر اساس اين اعتقاد، جسم و بدن افراد از بين مي رود ولي در عالم برزخ، روح و نفس آدمي در قالبي ديگر و بسيار لطيف تر زنده خواهد ماند. هر کس بر اساس اعمالش در دنيا، از نعمات الهي متنعم و يا معذب خواهد بود. استناد ما به آيات قرآني است که شهدا را زنده خطاب مي کند و آن ها را متنعم به نعمات الهي مي داند. خداوند در قران کريم مي فرمايد: (وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)؛ گمان نکنيد که کشته شدگان در راه خدا مرده اند بلکه آن ها زنده و نزد خداي خود روزي مي خورند».[1] به ويژه در ادامه همين آيه، حالت عمومي تري را بيان کرده و مي فرمايد: (وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ)؛ به مؤمناني که به شهدا نپيوسته اند مژده دهيد که در پس آن ها خواهند آمد (براي آخرت خواهند شتافت) و از مردن نهراسند و غمگين و ناراحت نباشند».[2] . با توجه به آيات قرآني، آيا مي توان شهدا و مؤمنين را مرده پنداشت؟ واضح است که پاسخ منفي است و در حقيقت آن ها زنده اند. اما آيا زنده بودن اين اشخاص، فقط منحصر و محدود به روزي خوردن و ارتزاق آن ها است و ساير ويژگي هاي زندگان را ندارند؟ آيا زنده بودن آن ها فقط به دهان و دندان داشتن براي خوردن است، ولي گوش و زبان براي شنيدن و جواب دادن ندارند؟ يقيناً اينگونه نيست، چون زنده اند، قادر به شنيدن و حرف زدن هم مي باشند؛ منتهي گوش هاي ما قادر به شنيدن صداي آن ها نيست. به دلايل فوق و بر اساس اعتقاد شيعيان، امامان، صالحين و شهدا زنده اند و ما در مقابل قبور آن ها ايستاده و با آن ها سخن مي گوييم. براي آن ها دعا، قرآن و نماز مي خوانيم و حاجات خود را به واسطه مقام، ارج، قرب و عزتي که نزد پروردگار دارند با آن ها در ميان گذاشته تا آن ها نزد خدا شفاعت کنند و براي ما دعا کنند تا خداوند به ما نيز توجه نمايد. اما اجابت اين حوايج بستگي به اراده ذات حق تعالي دارد. بي جهت نيست که در زيارت حضرت سيد الشهدا امام حسين(عليه السلام) آمده است: «شهادت مي دهم که کلام مرا مي شنوي و جواب مرا مي دهي»[3] يا در خطبه 83 نهج البلاغه آمده «اين مطلب را از خاتم النبيين(صلي الله عليه وآله)بگيريد که او فرموده است: هر کس از ما بميرد در حقيقت مرده نيست و هر کس که به ظاهر بپوسد در حقيقت پوسيده نيست».[4] . بنابراين، ايستادن شيعيان در مقابل قبور ائمه معصومين و خاندان رسالت، ايستادن در مقابل قبور اموات و حرف زدن با مردگان نيست، بلکه به دليل اعتقاد به توحيد و خدا پرستي بر اين باورند که در مقابل احيا و زندگاني ايستاده و با زندگان صحبت مي کنند. نمونه صحبت با اهل قبور در سيره اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) وجود دارد (حکمت 13 نهج البلاغه). در سنن الکبري نقل شده «انّ فاطمة کانت تزور قبر عمّها حمزة کلّ جمعة، فتصلّي و تبکي عنده».[5] . فاطمه زهرا هر جمعه به زيارت قبر عمويش حمزه مي رفت و آنجا نماز مي خواند و گريه مي کرد. عايشه به زيارت قبر برادرش عبد الرحمان در مکه مي رفت. او در حبشه وفات کرد و در مکّه دفن شد.[6] . پيامبر(صلي الله عليه وآله) در عمره حديبيه قبر مادرش آمنه را زيارت کرد و گريه زيادي کرد که همه گريستند.[7] . اين احاديث با سند قوي مجوزي بر استحباب زيارت اهل قبور براي زنان نيز هست چون حديث اول از فريقين به سند صحيح رسيده و فعل حضرت فاطمه(عليها السلام) حجت مي باشد. ابن حِبّان از علماي اهل سنت متوفي 350 هـ صاحب کتاب ثقات مي گويد: بارها به زيارت قبر علي بن موسي الرضا رفتم در مدتي که در طوس بودم هر وقت مشکلي برايم عارض مي شد به زيارت قبر آن حضرت مي رفتم و از خدا مي خواستم که مشکلم را حل کند و الحمد لله مشکل بر طرف مي شد بارها امتحان کردم و نتيجه گرفتم.[8] ابن خزيمه از اهل تسنن است. شاگردش محمد بن مؤمل مي گويد: همراه استادم ابن خزيمه و جمعي از اساتيد به زيارت امام رضا در طوس مي رفتم. استادم در مقابل مرقد چنان تواضع مي کرد که همه در شگفت بوديم.[9]
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ساعت 1:45  توسط محمد دستان
|
پرسش: نظر علماي اهل سنّت در باره تبرک و مس منبر و قبر پيامبر و قبور صالحين چيست؟ پاسخ: 1. عبدالله فرزند احمد بن حنبل مي گويد از پدرم سؤال شد که مس منبر رسول الله و تبرک به آن و بوسيدن قبر شريف به قصد ثواب چه حکمي دارد؟ پدرم گفت اشکالي ندارد.[1] . 2. رملي شافعي: تبرک به قبر پيامبر و يا علما و يا اوليا جائز است و بوسيدن و استلام آن اشکالي ندارد.[2] . 3. محب الدين طبري شافعي: بوسيدن قبر و دست گذاشتن بر روي آن جايز است و سيره عمل علماء و صالحان بر آن است.[3] . 4. عسقلاني مي گويد: در زمان عمر مردم گرفتار قحطي و خشکسالي شدند، يکي از اصحاب پيامبر به قبر پيامبر متوسل شد، گفت يا رسول الله استسق لأمّتک فانّهم قد هلکو.[4] . 5. دانشمنداني چون ابن حيان، ابن خزيمه، ابو علي خلال، شيخ الحنابله در زمان گرفتاري به قبور اهل بيت پيامبر متوسل مي شدند.[5] . آيا زيارت نامه اي که از آغاز تا فرجامش ذکر است و حمد و ستايش خدا و وحدانيت حق و شهادت به رسالت محمد(صلي الله عليه وآله)، اگر علي(عليه السلام) را عبد صالح خدا بخواند شرک است؟! بايد گفت نه تنها شرک نيست که توحيد محض است؟! اما درباره بوسيدن ضريح و قبور ائمه که بسياري از مخالفان شيعه آن را حمل بر سجده مي کنند بايد گفت: اولاً «اعمال هر کسي در گرو نيت او مي باشد».[2] ثانياً بوسيدن ضريح و قبور ائمه به قصد سجده بر آن ها نيست بلکه براي اظهار شدت و کثرت علاقه و محبت به آن ها است. بنابراين، اين کار به منزله تکريم و تعظيم آن ها است و هيچ شيعه اي به قصد و نيت خدا بودن يا شريک براي خدا قرار دادن، هرگز اين چنين بر روي خاک نمي افتد[3] . اگر اينگونه اعمال شرک و کفر مي بود پيامبران گذشته چنين کارهايي را انجام نمي دادند. همانطور که مي دانيد قبلاً در زمان حضرت يوسف و يعقوب(عليهما السلام) که هر دو پيامبر الهي بوده اند، اينگونه کارها انجام مي شده است. قرآن مجيد مي فرمايد: (وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَي الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا)؛ پدر و مادر را بر تخت نشاندند و آنگاه به خاک افتادند و او را سجده نمودند. در آن هنگام يوسف به پدرش گفت: اين تعبير خوابي است که قبلا ديده ام و پروردگار آن خواب[4] را محقق گردانيد».[5] . در مقابل اين عمل نه حضرت يوسف و نه پدرشان حضرت يعقوب آن ها را منع نکرده اند. سجده روي خاک يا تربت حضرت سيد الشهدا(عليه السلام) سجده براي خداست نه سجده به خاک، همانند سجده فرشتگان به آدم که اطاعت خداوند و انجام فرامين او بودند. آنکه آدم در برابر خدا قرار گرفته و به جاي خداوند به او سجده شود. آيا مي توان گفت که آن دو پيامبر الهي و نيز ملائکه مشرک بوده اند و فقط ابليس موحد بوده است؟ سجده بر آدم به نص صريح قرآن توحيد محض و به فرمان الهي بوده است. اما درباره بوسيدن و لمس کردن در و ديوار و ضريح معصومين و امام زاده ها و اشياي متعلق به آنان بايد گفت: اين کار نه تنها بدعت و حرام نيست بلکه به دليل متبرک بودن آن ها ريشه در رفتار پيامبران پيشين نيز دارد. در قرآن مجيد آمده است که وقتي حضرت يوسف خود را به برادرانش معرفي نمود و آن ها را مورد عفو و بخشش قرار داد، به آن ها گفت: (اِذْهَبُواْ بِقَمِيصِي هَذَا فالقُوهُ عَلَي وَجْهِ أبِي يَأتِ بَصِيراً)؛ پيراهنم را با خود نزد پدرم ببريد و بر صورتش افکنيد تا ديدگانش بينا گردد». [6] .سپس در جاي ديگري از همين سوره آمده است: (فَلَمّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلي وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً)؛ چون مژده دهنده نزد پدر آمد، پيراهن را بر صورت پدر افکند و يعقوب بينايي خود را بازيافت.».[7] . آيا مي توان رفتار اين دو پيامبر الهي ـ يوسف صديق که توصيه به ماليدن پيراهن بر چشمان پدرش نموده و يعقوب که آن را انجام داده است ـ را شرک به خدا و حرام دانست؟ آن هم داستاني که از زبان قرآن مجيد نقل شده است؟ علاوه بر اين، در صحيح بخاري از عبدالله بن عمر نقل شده است که: «پيامبر را در حالي ديدم که حجرالاسود را لمس مي کرد و مي بوسيد».[8] . بر همين مبنا است که کليه مسلمين جهان به هنگام زيارت خانه خدا، براي لمس کردن و بوييدن حجرالاسود مدتها به صف مي ايستند. حال که بوسيدن سنگ حجرالاسود و لمس کردن پيران يوسف و ماليدن بر چشم مجاز مي باشد، بديهي است که مي توان در و ديوار و ضريح امامان را لمس نمود و بوسيد، زيرا تفاوتي بين اشيا (از جهت متبرک بودن آن ها) وجود ندارد؟!بايد توجه داشت بوسيدن قبور ائمه از روي «محبت» است نه از روي «عبوديت»، و آيا هرکسي را از روي محبت بوسيدند، عبادت کرده اند؟!! مانند بوسيدن فرزند، بوسيدن عکس و يا وسائلي که يادگار فرزندي است که به مسافرت رفته و يا از دنيا رفته، شرک است. احمد بن حنبل در مسند (ج6، ص76) و ابن شبه در تاريخ مدينه (ج1، ص90) از عايشه نقل مي کند: پيامبر رفتند و بازگشتند سؤال کردم کجا بوديد؟ فرمود: به من امر شد به بقيع بروم براي آن ها دعا کنم و بر آن ها نماز بخوانم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ساعت 1:44  توسط محمد دستان
|
پرسش: آيا خواندن نماز زيارت در حرم امامان، يا بوسيدن ضريح و قبور ائمه، سزاوار يک موحد مسلمان است و اين گونه اعمال مرده پرستي و شرک نمي باشد؟ پاسخ: با پرسش چند سؤال که پاسخ روشني دارند به تشريح و پاسخگويي سؤال فوق خواهيم پرداخت. آيا به هنگام عيادت بيماران يا ملاقات زندانيان، بردن هديه اي چون کتاب، دسته گل، ميوه و يا چند کمپوت کار ناپسندي است؟ آيه به هنگام ديدار دوست، بردن هديه اي هر چند کوچک، کار زشتي بوده و نشانه اي از شرک در آن است؟ آيا در هنگام ملاقات و ديدار يکي از عزيزاني که مدتي است او را نديده ايد، روبوسي و مصافحه نشانه پرستش آن فرد مي باشد و کار زشت و ناپسندي است؟ در کتب اخبار و روايات، بابي تحت عنوان «ثواب هديه دادن به مؤمن» وجود دارد و رسول گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله) هم بر آن سفارش نموده اند. بنابراين زماني که شخصي به ديدار و ملاقات کسي مي رود، هديه بردن او نشانه اي از انسانيت اوست و از نظر اسلام نيز مستحب مؤکّد است. حال هنگامي که به ديدار يکي از دوستان يا بستگان متوفي خود مي رويد، چه هديه اي مي توان برايش برد؟ آيا مي توان باز همان گل، کتاب، کمپوت و ميوه را براي او برد؟ يا اين که با قرآن خواندن، صلوات فرستادن، دعا کردن، ذکر و نماز خواندن و... برايش خيرات مي فرستيد؟ به دليل آشکار و واضح بودن پاسخ اين سؤال، توصيه شده است تا براي ارواح والدين و مؤمنين نماز هديه نماييد. نماز هديه بايد دقيقاً ويژگي بقيه نمازهاي يوميه را داشته باشد و عيناً مانند آن ها باشد، يعني هم قربه الي الله و هم رو به قبله باشد. در حال خواندن چنين نماز هديه اي با شرايط فوق، چه نشانه اي از شرک مي توان يافت؟! بر اين اساس است که پيشوايان ديني تأکيد نموده اند که زائرين پس از زيارت ائمه، دو رکعت نماز قربه الي الله خوانده و ثوابش را نثار روح آن ها نمايند. به دنبال علاقه وافر شيعيان به اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) طبيعي است اگر شيعه بخواهد نسبت به کسي شرک ورزد و يا درباره او غلو نمايد لاجرم بايستي اين کار را براي اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) از همه بيشتر و شديدتر انجام دهد. بنابراين پس از بررسي آداب زيارت آن امام، چنانچه آثار شرک در زيارت نامه امام علي(عليه السلام) وجودنداشته باشد، منطقي است که در زيارت نامه بقيه ائمه که اولاد او مي باشند نيز آثار شرک وجود نداشته باشد. در آداب زيارت ايشان آمده است: چون به خندق کوفه رسيدي بگو «الله أکبر أهل الکبرياء و المجد و العظمة الله أکبر أهل التکبير و التقديس...» و چون به دروازه نجف رسيدي بگو (الْحَمْدُ للهِِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلاَ أَنْ هَدَانَا اللهُ...) و چون به در ورودي صحن مطهر رسيدي بخوان «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيکَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ...» و وقتي که به بقعه مبارکه رسيدي بخوان «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيکَ لَهُ...». سپس زيارت هاي گوناگون ديگري که شامل سلام بر پيامبر و اميرالمؤمنين(عليه السلام)است را بخواند. پس از اتمام زيارت نامه، دو رکعت نماز به عنوان هديه براي آن امام بخواند. نماز هم بايد با همان ويژگي فوق و با نيت تقرب به خدا و رو به قبله باشد. پس از فراغت از نماز و در تعقيبات نماز، اين دعا را بايد بخواند «پروردگارا دو رکعت نماز به سوي سيد و مولاي خود، ولي تو و برادر رسول تو، اميرالمؤمنين علي ابن ابي طالب(عليه السلام)هديه نمودم....».[1] . تا آنجا که ميگويند: خدايا براي تو نماز و رکوع و سجده کردم زيرا براي غير تو نماز و رکوع و سجود جائز نيست که خدائي غير از تو نيست...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ساعت 1:41  توسط محمد دستان
|
پرسش: در کتب ادعيه شيعيان، زياد ديده مي شود که از امامان خود طلب حاجت مي کنند. آيا از غير خدا طلب حاجت کردن، دلالت بر شرک شيعيان ندارد؟ حتي فقيران شيعه در معابر عمومي ياعلي، يا حسين، يا ابوالفضل، يا امام رضا مي گويند و کمتر کسي از آن ها از کلمه يا الله استفاده مي کند که همگي آن ها از مظاهر شرک است (چون به غير خدا توجه مي کنند). يا نذورات خود را همواره نذر امام و امامزاده مي کنند که نذر براي مخلوق و غير خدا، شرک است. پاسخ: قبل از پاسخ به اين سؤال ابتدا بايد تعريف روشن و دقيقي براي شرک، ارائه نمود. 1. شرک جلي و آشکار، آن است که انسان در ذات يا صفات يا عبادات و افعال براي خداوند متعال شريک قرار دهد. - شرک در ذات: يعني در الوهيت، ذات و وحدانيت خداي تعالي شريک قرار دهد. مثل نصاري که قائل به پدر، پسر و روح القدس مي باشند. هر کدام از اين سه، داراي يک ويژگي مي باشند که دو تاي ديگر ندارد و تا اين سه با هم جمع نشوند ذات خداوندي بارز نگردد. - شرک در صفات: آن است که صفات خداوند متعال از قبيل علم، حکمت، قدرت، حيات... را زايد بر ذات باري تعالي بدانند و اين صفات را عين ذات او ندانند. اشاعره اين گونه مي باشند. - شرک در افعال: آن است که خداوند را در معني و حقيقت، بالذّات نداند. يعني فردي يا افرادي از مخلوقات را مؤثر (کم يا زياد، مستقيم يا غير مستقيم) در افعال و تدابير الهي بداند. يا آن که امور بعد از خلقت را واگذار شده به خلق بداند. يهوديان اين گونه مي باشند، زيرا آن ها معتقدند که خداوند وقتي خلايق را خلق نمود، از تدبير امور بازماندو به ناچار، کار را به خلق واگذار نموده و خود به کناري رفت. غلات نيز بدين جهت که عقيده دارند خداوند امور را به امامان تفويض نموده تا آن ها خلق کنند و روزي دهند، اين گونه مي باشند. به همين جهت آن ها را مفوّضه نيز مي گويند. - شرک در عبادت: آن است که در موقع عبادت توجه، حضور قلب و نيت خود را به غير خدا متمايل سازد. بنابراين هر عبادتي که نيّت آن براي خلق باشد شرک است. چون براي خدا شريک قرار مي دهد و او را در مقام عبادت پرستش مي کند. 2. شرک خفي: شرک در اعمال، عبادات و طاعات است و تفاوت آن با شرک در عبادت، بسيار ظريف است. شرک در اسباب نمونه بارز شرک خفي است. - شرک در اسباب: و آن زماني است که چشم اميد و خوف به خلق و اسباب داشته باشيم. مثلاً يک کارمند، مستقلاً و منحصراً به اداره، کارفرما يا صاحب کارش توجه داشته باشد. اما پاسخ به سؤال درباره شرک شيعيان: - حاجت خواستن از امامان: اگر صرف حاجت خواستن و تقاضا نمودن از مخلوق، شرک باشد پس تمام خلايق مشرکند و اصلاً نمي توان موحدي پيدا نمود. واضح است که روابط اجتماعي جوامع انساني بر پايه نياز به يکديگر بنا شده و کمک خواستن از ديگران در دنيا متداول است. به طوري که به سوي يکديگر رفته و بدون اين که نامي از خداي متعال برده شود تقاضاي کمک از ديگري مي نمايند. مثلاً: - مريضي به مطب پزشکي مي رود و از او درخواست مداوا و معالجه مي کند. - غريقي در آب فرياد مي زند که از غرق شدن نجاتش دهند. - مظلومي به دادگاه مي رود و از قاضي تقاضاي دادرسي مي کند. - طلبه و دانشجويي نزد استاد رفته و تقاضاي آموزش و يادگيري مي کند. - کسي که اموالش به سرقت رفته به کلانتري مي رود و تقاضاي پيداکردن اموال مسروقه را دارد. - کسي به نانوايي مي رود و تقاضاي چند قرص نان مي کند. آيا مي توان همگي اين افراد را به دليل اين که در محاورات خويش، نامي از خداي متعال نمي برند مشرک دانست؟ يقيناً پاسخ منفي است. حتي بالاتر از همه اين ها، انبيا نيز از خلايق، تقاضاي کمک و ياري مي طلبيده اند. در سوره نمل توجه و دقت شود که حضرت سليمان به حضار مجلس گفت: (قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا أَيُّکُمْ يَأْتِينِي بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي مُسْلِمِينَ قالَ عِفْرِيتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ إِنِّي عَلَيْهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِيکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْکَ طَرْفُکَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي)؛ کداميک از شما تخت بلقيس را قبل از اين که او نزد من آيد و تسليم امر من شود به اينجا خواهيد آورد؟ از آن ميان عفريت جن گفت: من در آوردن تخت او به اندازه اي قادر و امينم که قبل از آن که تو از جايگاه قضاوت خود برخيزي آن را به حضورت مي آورم. کس ديگري که به بعضي از علوم کتاب الهي دانا بود (آصف بن برخيا) گفت: من پيش از آن که چشم بر هم زني تخت او را به اينجا مي آورم. چون سليمان سرير را نزد خود مشاهده کرد گفت: اين توانايي از فضل خداي من است».[1] . بديهي است که تخت بلقيس با آن عظمت را از راه دور آوردن، آن هم در يک چشم بر هم زدن کار مخلوق عاجز نيست. بنابراين از تقاضا و استمداد طلبيدن سليمان، جهت انتقال تخت بلقيس مي توان دريافت که صرف کمک خواستن و تقاضا نمودن شرک نيست، زيرا شرک يک امر قلبي است. از طرف ديگر خلفاي اول و دوم، مخصوصاً به هنگام قضاوت و داوري بين مردم ـ که خود از آن عاجز بودند ـ به اميرالمؤمنين(عليه السلام) مراجعه نموده و استمداد مي طلبيدند. نمونه هاي اين استمداد در «مناقب» و «جلوه هايي از عدالت مولود کعبه» بسيار است. در زير فقط به بيان يک مورد از مواردي که خليفه دوم ـ عمر بن الخطاب ـ به اهل بيت و عترت پيغمبر(عليهم السلام) توسل نموده تا به نتيجه برسد بسنده مي شود. - ابن حجر مکي در «صواعق محرقه» نقل مي کند: در سال 17 هجري مردم به دفعات زيادي براي استسقا (دعاي باران) مي رفتند و نتيجه نمي گرفتند تا اين که عمر ـ خليفه دوم ـ گفت: فردا به وسيله کسي که دعايش مستجاب مي گردد طلب آب خواهم کرد. خليفه خود نزد عباس عموي پيغمبر رفت و گفت: با ما بيرون بيا تا به وسيله تو از خداوند متعال طلب آب نماييم. عباس گفت: بايد صبر نمود تا وسيله آن مهيا شود. آنگاه به بني هاشم خبر داد که لباس پاک پوشيده و بوي خوش نيز استعمال کنند. سپس امام علي(عليه السلام) در جلو و امام حسن(عليه السلام) در سمت راست و امام حسين(عليه السلام)در سمت چپ و بني هاشم در پشت سر آن ها حرکت کردند. جناب عباس به عمر گفت: کس ديگري را با ما نفرست. آن ها رفتند تا به مصلي رسيدند و جناب عباس دست به دعا برداشت. جابر نقل مي کند که هنوز دعا تمام نشده بود که ابرها به حرکت در آمد و باران باريدن گرفت. امام بخاري نيز در صحيح خود از عمر چنين نقل مي کند: «پروردگارا! ما به واسطه عموي پيغمبرمان به تو متوسل شديم تا باران به ما عطا کني. پس خداوند به آن ها باران عطا کرد».[2] ابن ابي الحديد نيز در جلد دوم شرح نهج البلاغه خود نقل مي کند: خليفه با عموي پيغمبر جهت استسقا بيرون رفتند. خليفه عمر در محل استسقا گفت: «پروردگارا! ما به واسطه عموي پيغمبرت و البته اجدادش و بزرگان آن ها به سوي تو متوسل شديم. پس مقام پيغمبرت را در عموي او حفظ فرما؛ چون او ما را دلالت نموده که از درگاه با عظمت تو طلب شفاعت و استغفار نماييم».[3] . 2. نذر امامان در اکثر کتب فقهي شيعيان، فصلي به نام «باب نذر» وجود دارد و تمام رساله هاي مراجع تقليد و فتاواي آن ها بر اين اصل استوار است که نذر، نوعي عبادت است و مانند بقيه عبادات بايد براي خدا باشد. دو شرط «نيت قربه الي الله» و «صيغه نذر» را نيز لازمه آن دانسته اند. اگر يکي از آن دو شرط نباشد، نذر محقق نمي شود و اين دو شرط مکمل] يکديگرند. نيت نذر مانند بقيه عبادات بايد براي خاطر خدا و رضايت او باشد. اين نکات در تمام رساله هاي عمليه فقهاي شيعه به وضوح آمده است. بنابراين در اداي نذر، نيت براي غير خدا حتي نيت پيغمبر و امامان و آل محمد متصور نبوده و باطل کننده نذر است. از آنجايي که تمام شيعيان بر اين اعتقادند که اگر کسي «آل محمد» را خداي خود يا آن ها را شريک در ذات و صفات و افعال خدا بداند، قطعاً مشرک است پس نيت آن ها نمي تواند براي غير خدا باشد. اما شرط دوم که صيغه نذر باشد متمم شرط دوم و تثبيت کننده شرط اول است. بدين معنا که نذر کننده بايد در موقع نذر صيغه بخواند و چنانچه نام خدا در آن صيغه نباشد صيغه نذر جاري نمي شود. مثلاً کسي که روزه نذر مي کند بايد بگويد: «براي خدا روزه مي گيرم». بنابراين شيعيان معتقدند که هم نيت نذر و هم صيغه نذر هر دو تأکيد بر انجام نذر براي خدا دارند و بايد براي رضاي خدا باشد، ولي نذر کننده در مصرف نذر خود مختار است. مثلاً نذر مي کند که گوسفندي را براي خدا در حرم فلان امام يا امامزاده بکشد. حال مي تواند آن را به فقرا بدهد يا اطعام کند و يا به هيئت و عزاداران آن امام و امام زاده بدهد. يا مثلاً نذر مي کند تا پول يا لباسي را به اهالي يا فقرا يا عالم يا سيدي از اولاد رسول الله بدهد. چون هم نيت و هم صيغه نذر هر دو تأکيد بر انجام نذر براي خدا دارند، لذا هيچ اشکالي بر آن وارد نيست. حال اگر بعضي افراد از اين اصل عدول نمايند، نمي توان عمل آن ها را به کل شيعيان تعميم داد و اصول مسلم شيعه را خدشه دار نمود. 3. اگر از شيعيان عبارات و اصطلاحاتي چو «يا علي ادرکني»، «يا حسين ادرکني» و «يا مهدي ادرکني» شنيده مي شود، معناي آن «يا علي الله ادرکني»، «يا حسين الله ادرکني» و «يا مهدي الله ادرکني» نيست، بلکه چون دنيا دار اسباب است[4] و شيعيان آن خاندان جليل القدر را وسيله و اسباب نجات مي دانند، لذا به وسيله آن ها به خداي متعال توجه مي جويند. به هر حال توجه مستقل ما در طلب حوايج و دفع مشکلات نسبت به ذات يگانه پروردگار همچنان محفوظ است. همانطور که در قرآن مجيد آمده است (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ)؛ اي اهل ايمان تقواي خدا را پيشه کنيد و با «وسيله» به درگاه با عظمت پروردگار برويد».[5] . از آنجايي که شيعيان، آل محمد سلام الله عليهم اجمعين را عباد الله الصالحين و واسطه فيض از مبدأ فياض مي دانند، بنابراين توسل به آن ها را بر حسب دستور رسول گرامي اسلام لازم مي دانند. براي صحت اين ادعا نيز مي توان به علماي اهل سنت، نظير ابن ابي الحديد معتزلي استناد نمود. او در جلد چهارم شرح نهج البلاغه خود، خطبه حضرت زهرا(عليها السلام) درباره غصب فدک در حضور مهاجر و انصار را چنين نقل مي کند: «خدايي را حمد مي کنم که از پرتو نور عظمتش اهل آسمان ها و زمين بندگي مي کنند و هدف تمام وسايل، ذات اقدس اوست و ما در ميان خلق «وسيله» هستيم».[6] . «حديث ثقلين» دليل محکم و مطمئن ديگري مبني بر جواز توسل و تمسک به آل محمد و اهل بيت رسالت است که حتي جماعت اهل سنت، مثل ابن حجر مکي در صواعق محرقه صحت آن را تأييد مي کنند. رسول گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله) در اين حديث مي فرمايد: «به درستي که در ميان شما دو چيز گرانبها مي گذارم. يکي از آن ها کتاب خدا (قرآن مجيد) و ديگري اهل بيت من است. پس هر کس که به آن ها توسل و تمسک جويد، قطعاً نجات خواهد يافت. هر کس از آن دوري نمايد به تحقيق هلاک خواهد شد، و پس از من، هر کس که توسل و تمسک به آن ها جويد هرگز گمراه نخواهد شد».[7] . «حديث سفينه» سند محکم ديگر شيعيان در توسل به اهل بيت و آل محمد است که بيش از صد نفر از بزرگان اهل سنت، از جمله مسلم بن حجاج، احمد بن حنبل، جلال الدين سيوطي، فخر رازي، ثعلبي و محمد بن شافعي در کتب خود ثبت نموده اند که رسول الله(صلي الله عليه وآله) فرمود: «به درستي که مثل اهل بيت من در ميان شما به سان کشتي نوح است. هر کس که بر آن کشتي سوار شد نجات يافت و آنان که از سوار شدن امتناع کردند هلاک گشتند».[8] . امام محمد بن ادريس شافعي آن را به شعر در آورده است و مي توان آن را در کتاب علامه فاضل عجيلي به نام «ذخيرة المآل» يافت. بنابراين با بررسي موارد فوق مي توان دريافت که شيعيان بنابر دستور پيامبر خود به خاندان ايشان توسل مي جويند. هم چنين با دقت و توجه به دعاي شيعيان درباره چگونگي توسل نمودن به معصومين، به وضوح مشاهده مي گردد که ائمه معصومين را يکي يکي مخاطب قرار داده و به آن ها گفته مي شود «يَا حُجَّةَ اللَّهِ عَلَي خَلْقِهِ يَا سَيِّدَنَا وَ مَوْلانَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِکَ إِلَي اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاکَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيها عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعْ لَنَا عِنْدَ اللَّهِ» و سپس آن ها را نام مي برند و مي گويند «اي سيد و مولاي ما»، به وسيله شما به سوي خداي متعال توسل مي جوييم و طلب شفاعت مي کنيم. اي کسي که نزد خداي بزرگ آبرومند هستيد...» تا آخر که عموم خاندان رسالت را مخاطب قرار مي دهند. در خطاب به آن ها گفته مي شود «اي حجت خدا بر خلق». ملاحظه مي شود که در همه جا نام مبارک پروردگار است و در هيچ جا براي او شريکي قرار داده نشده است.[9] . از طرف ديگر رفع کامل شبهه به اصل شفاعت باز مي گردد. خلاصه بحث اين که با توجه به آيه مذکور (مائده 35) اصل مسأله وسيله يا شفاعت در آيات ديگر قرآن پذيرفته شده، (مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ)،[10] (ما مِنْ شَفِيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ)،[11] (يَوْمَئِذ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ)،[12] (وَلا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضي).[13] . منتهي مطلب اين است که آيات شفاعت (مانند آيات علم غيب) ابتدا شفاعت را به خود خداوند نسبت مي دهند. در دسته بعد براي غير خدا اثبات مي کند و آن را مقيد به اذن و مشيت خود مي کند، يعني هيچ موجودي استقلال در شفاعت ندارد. ولي شفاعت کننده و شفاعت شونده و اصل شفاعت شرايطي دارد که مورد رضايت و اذن خداوند باشد ((وَلا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضي) انبياء 28)[14] ، در روايات اهل سنت نيز شفاعت مورد تأييد قرار گرفته شرح نووي، صحيح بخاري ج 4، کتاب توحيد باب 24 ص 392[15] ، آنگاه که اصل شفاعت ثابت مي شود، حق شفاعت پيامبران و ائمه معصومين از احاديث زيادي از جمله حديث مذکور سفينه ثابت مي شود که در کتب فريقين آمده است «ان تمسکتم به لن تضلوا بعدي».[16] . علاوه بر ائمه، دسته هاي ديگري حق شفاعت دارند از جمله 1 ـ فرشتگان 2 ـ شهدا 3 ـ علما 4 ـ خويشاوندان 5. همسايگان 6. مؤمنين 7 ـ مجاهدان 8 ـ صديقين 9 ـ اطفال سقط شده 10 ـ قران کريم 11 ـ و از همه مهمتر خود خداوند که همه شفاعت، با اذن و رضايت اوست. يادآوري اين نکته ضروري است که به نص قرآن شهدا زنده اند و ائمه افضل بر شهدا هستند. بطريق اولي نزد خداوند رزق دارند و همان طور که پيامبر در حال حيات (64 نساء) حق شفاعت دارد، همه دسته هاي مذکور مي توانند بعد از وفات حق شفاعت داشته باشند. تفاوت ديدگاه توحيدي اسلام با ديدگاه بت پرستان در مورد شفاعت اين است که بت پرستان براي بت هاي خود حق شفاعت بالاستقلال قائل بودند و حق شفاعت به آن ها تفويض شده است. ولي همانطور که گذشت در اسلام شفاعت به نحو عدم استقلال به اذن و رضايت خدا براي گروهي که ذکر شد و از آيات و روايات نتيجه مي شود فقط امکان پذير است (هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ)[17] . وهابيان به پيروي ابن تيميه درباره شفاعت نظراتي دارند که با همه مذاهب اسلامي متفاوت است. آن ها با اين که اصل شفاعت را پذيرفته اند ولي مي گويند حق نداريم درخواست شفاعت از پيامبر و ديگران داشته باشيم بلکه بايد از خدا بخواهيم که او پيامبر را در حق ما شفيع گرداند و اين خلاف صريح قرآن است. (يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا)،[18] (وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ)[19] ... که گذشت.
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 1:45  توسط محمد دستان
|
پرسش: نظر شيعيان درباره دو کتاب صحيح بخاري و صحيح مسلم (و ساير صحاح) که بعد از قرآن مجيد مرجع معتبر اهل سنت مي باشد، چيست؟ پاسخ: بسياري از علماي اهل سنّت، مثل شهاب الدين احمد بن محمد قسطلاني در «ارشاد الساري»، علامه ابوالفضل جعفر بن ثعلب شافعي در کتاب «الامتاع في احکام السماع»، شيخ عبد القادر بن محمد قرشي حنفي در «جواهر المضيئه في طبقات الحنيفه» و شيخ الاسلام ابو زکرياي نووي در شرح صحيح و ابن القيم در «زاد المعاد في هدي خير العباد» و... صريحاً به برخي از احاديث صحيحين انتقاد داشته و اعتراف دارند که بسياري از احاديث ضعيف غير صحيح در صحيحين موجود است؛ بعضي از روايات غير صحيح، خنده آور و بعضاً کفرآميز در آن ها وجود دارد. از جمله، اخبار کفرآميزي درباره اعتقاد به جسمانيت و رؤيت جسماني پرورودگار در دنيا و آخرت وجود دارد. به طور مثال در باب فضل السجود من کتاب الأذان از جلد اول، باب الصراط من کتاب الرقاق از جلد چهارم و صفحه 86 جلد اول صحيح بخاري، مطالبي در باب «إثبات رؤية المؤمنين ربهم في الآخرة» وجود دارد که دو نمونه آن در زير آورده مي شود. «همانا شعله هاي آتش پيوسته زياد مي گردد و آرام نمي گيرد تا آن که خداوند پاي خود را بر روي آتش نهاده و امر مي کند که تا اين زمان کافي است».[1] همچنين ابو هريره روايت نموده که عده اي از مردم از رسول الله(صلي الله عليه وآله) پرسيدند: «آيا پروردگار خود را در روز قيامت مي بينيم؟ ايشان فرمود: آري خواهيد ديد، مگر در يک روز صاف و آفتابي، در هنگام ظهر از مشاهده خورشيد ضرري به شما مي رسد؟ عرض کردند: خير، پس فرمود: آيا ديدن تمامي قرص ماه در شبهاي بدون ابر به شما ضرري مي رساند؟ عرض کردند خير. ايشان در ادامه فرمود: لذا رؤيت پروردگار در قيامت به شما ضرري نخواهد رساند، همانطوري که از ديدار يکي از آن دو به شما ضرري نمي رسد. چون روز قيامت فرا رسد، از جانب خداوند اعلام مي شود که هرگروهي معبود خود را تبعيت کند. پس افرادي که غير از خالق يگانه (بت ها) را پرستش کرده اند، همگي در آتش پرتاب مي شوند. به طوريکه به جز افرادي که خداوند يگانه را پرستش کرده اند فرد ديگري، خوب يا بد، در خارج جهنم باقي نماند. در آن حال، خالق عالميان به صورت خاصي که بشر مي تواند او را ببيند مي آيد، و مي فرمايد: من خالق شما هستم. مؤمنين مي گويند: اگر تو خدا باشي، پناه به خدا مي بريم! ما گروهي نيستيم که غير از خالق يکتا را عبادت کرده باشيم. خداوند در جواب مي گويد: آيا بين شما و خداوند نشانه اي است که با آن نشانه، خدا را بينيد و بشناسيد؟ جواب دهند: آري، پس خداوند ساق پاي خود را باز مي کند (يعني پاي خود را عريان نشان دهد) آنگاه مؤمنين سر خود را بالا نموده و خداوند را در همان صورتي که نخستين بار ديده اند مي بينند. پس مي فرمايد: من خداي شما هستم. آن ها هم اقرار کنند که تو خداي ما هستي».[2] اصلا در اين کتاب بابي (فصلي) تحت عنوان «اثبات رؤيت خداي متعال» وجود دارد. در صورتي که قرآن مجيد، رؤيت پروردگار را صريحاً نفي نموده و در قرآن مجيد مي فرمايد: (لا تُدْرِکُهُ اْلأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِکُ اْلأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ)؛ «هيچ چشمي او را درک نمي کند و او همه ديدگان را مشاهده مي کند. او لطيف و نامرئي و به همه چيز آگاه است».[3] وقتي حضرت موسي(عليه السلام) بر حسب فشار بني اسراييل به هنگام مناجات، تقاضاي رؤيت پروردگار را نمود (رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْکَ)؛ خدايا خود را به من آشکار نما تا تو را مشاهده نمايم، خداوند در پاسخ موسي گفت: (قالَ لَنْ تَرانِي)؛ «هرگز تا ابد مرا نخواهي ديد».[4] اما عده اي استناد به اين پاسخ امام علي(عليه السلام): «خدايي را که نبينم عبادت نمي کنم»[5] به سؤال مرد يهودي که از ايشان پرسيد: آيا در وقت عبادت خدا را مي بيني؟ اشاره مي کنند و نتيجه مي گيرند که حق تعالي ديدني است. شيخ صدوق در کتاب «توحيد» خود و شيخ کليني در «اصول کافي» باب ابطال الرؤيه اين خبر را به طور کامل چنين نقل مي کنند: «عالم يهودي از اميرالمؤمنين(عليه السلام)سؤال کرد: آيا در وقت عبادت خدا را مي بيني؟ حضرت فرمود: خدايي را که نبينم عبادت نمي کنم. سؤال کرد چگونه او را مي بيني؟ فرمود: ذات باري تعالي را با چشم سر نمي بينم، بلکه او را با چشم قلب به نور حقيقت و ايمان مي بينم».[6] بسياري از علماي سني، همانند قاضي بيضاوي و جارالله زمحشري رؤيت جسماني خداي تعالي را محال عقلي دانسته اند. از آنجايي که فقط اجسام عنصري با چشم سر قابل رؤيت مي باشند، لذا اعتقاد به رؤيت خداوند، چه در دنيا و چه در آخرت، قطعاً به معناي آن است که خدا را محاط خود در جهت خاص قرار داده و براي ذات او قائل به جسمانيت شويم. بنابراين، خرافات بسياري که در صحيحين وجود دارد اعتبار آن ها را مخدوش مي کند. مثلاً امام بخاري در کتاب غسل خود، مسلم در باب فضائل موسي(عليه السلام) و امام احمد حنبل در جزء دوم مسند خود از ابوهريره چنين نقل نموده اند: قوم بني اسراييل همگي با هم و بدون ستر عورت به آب رفته، خود را شستشو داده و به عورت هاي يکديگر نگاه مي کردند. چون اين کار براي آن ها رسم و عادت شده بود، زشتي و قباحت آن از بينرفته بود. فقط حضرت موسي(عليه السلام) به تنهايي به آب مي رفت تا کسي عورت او را نبيند. بني اسراييل اين کار او را دليل بر نقص وي پنداشته و تصور مي کردند که مثلاً ايشان فتق دارد و نمي خواهد کسي از آن مطلع شود. روزي که حضرت موسي(عليه السلام) جهت غسل به داخل آب رفته بود، لباس ها را در آورده و بالاي سنگي گذاشت، سنگ با لباس موسي فرار نمود، موسي(عليه السلام) به دنبال او مي رفت و مي گفت: اي سنگ، لباس هايم را کجا مي بري؟ سنگ آن قدر با لباس موسي رفت و موسي(عليه السلام) همچنان لخت و بدون ستر عورت او را تعقيب کرد، تا آن که بني اسراييل توانستند به عورت حضرت موسي(عليه السلام) نظر افکنند، و بالاخره دريافتند که موسي عيب و نقصي (فتق) ندارد. پس از آن، سنگ از حرکت باز ايستاد، موسي(عليه السلام) لباس هايش را گرفت و چنان بر سنگ تازيانه زد که سنگ شش يا هفت بار ناله کرد!».[7] . نسبت دادن چنين عملي به هر يک از ما چقدر زشت و سخيف است؟ چه رسد به اين که آنرا به پيغمبر اولوالعزمي نسبت دهند. آيا مي توان باور نمود که سنگ به حرکت در آيد و لباس ها را ببرد و در واکنش به تازيانه زدن ناله هم بکند؟! در پاسخ اين سؤال عده اي حرکت سنگ را مثل ساير معجزات، از قبيل اژدها شدن عصاي موسي مي دانند، و از اين موضوع غافلند که صدور معجزات و خرق عادات بدان جهت است که خصم را در مقابل صدور آن عمل عاجز و حق را ظاهر نمايد. در صورتي که اين عمل سنگ، فقط فضاحت را آشکار نموده و اصلاً احقاق حقي در کار نبوده است. خبر ديگري از ابوهريره در جلد اول و جلد دوم صحيح بخاري و نيز در جلد دوم صحيح مسلم بدين گونه نقل شده است: «وقتي ملک الموت به خدمت موسي(عليه السلام)رسيد، به محض اين که از او خواست تا دعوت پروردگار را اجابت کند، حضرت موسي(عليه السلام) چنان سيلي به چشم ملک الموت زد که چشمش کور شد. پس ملک الموت به سوي پروردگاربرگشت و گفت: مرا به سوي بنده اي فرستادي که اراده مردن ندارد و چشم مرا کور نمود. آنگاه خداوند چشم ملک الموت را سالم نمود و به او فرمود: به سوي بنده ام برگرد و بگو: اگر طالب زندگي دنيا هستي، دست خود را بر پشت گاوي بگذار، هر چه مو به دستت آمد به همان مقدار بر سالهاي زندگاني تو اضافه خواهد شد».[8] سپس امام احمد حنبل و محمد بن جرير طبري چنين نتيجه گيري مي کنند که تا آن هنگام ملک الموت به صورت علني و آشکار براي قبض روح مي آمد، ولي بعد از آن واقعه مجبور شد که پنهاني و مخفيانه براي قبض روح بيايد (شايد از ترس آن که هر دو چشمش کور نشود!) مثالي ديگر؛ بخاري در جلد دوم صحيح خود باب «اللهو بالمحراب» و نيز مسلم در جلد اول صحيح خود باب «الرخصة في اللعب الذي...» از ابوهريره نقل مي کنند: «در يک روز عيد، جمعي از سياحان سوداني در مسجد رسول الله(صلي الله عليه وآله) جمع شده بودند و با اسباب لهو و لعب، مردم را سرگرم مي کردند. پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) به عايشه فرمود: آيا مي خواهي تماشا کني؟ عايشه پاسخ داد آري يا رسول الله. سپس حضرت، عايشه را طوري بر پشت خود سوار نمود که سرش را از روي شانه آن حضرت کشيده و صورت خود را به صورت مبارکش گذارد. حضرت آن ها را مرتبا ترغيب مي نمود تا بهتر و خوبتر بازي کنند و عايشه لذت ببرد!. تا آن که عايشه خسته شد و پيغمبر(صلي الله عليه وآله)او را بر زمين گذاشت!». آيا چنين اخباري، جعل و بهتان به پيامبران الهي نيست؟!! به دليل وجود اخبار مشابهي که در صحيحين آمده است، اخبار آن ها بايد مورد بررسي و تأمل قرار گيرد. چون در تاريخ، افراد زيادي مثل ابوهريره[9] بوده اند که با دريافت پول از دربار معاويه، حديث جعل مي کرده اند. لذا اين گونه احاديث، در ميان صحيحين زياد به چشم مي خورد. در کتاب «صحيح بخاري» خوارج نهروان ثقه[10] شمرده شده اند. مثلا عمران بن حطان را که از سران خوارج بوده و در مدح ابن ملجم مرادي شعر سروده، ثقه دانسته است. ياران حجاج بن يوسف از جمله اسماعيل بن اوسط البجلي را که قاتل سعيد بن جبير بوده، ثقه دانسته است. عمر بن سعد که قاتل امام حسين(عليه السلام) بوده را نيز ثقه دانسته است. بخاري روايت از امام صادق(عليه السلام) را ترک کرده، حال آن که شافعي و ديگران ايشان (امام صادق(عليه السلام)) را ثقه دانسته اند
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 1:44  توسط محمد دستان
|
پرسش: شيعيان به چند دسته تقسيم مي شوند و کداميک از آنان بر حق مي باشند؟ پاسخ: شيعيان واقعي که همان بندگان مطيع خدا و پيروان خاندان رسالت مي باشند، بيش از يک گروه نيستند. شيعيان، دوازده امامي هستند که امام اول آن ها علي ابن ابي طالب(عليه السلام)است و فرزندانش حسن و حسين... تا حضرت حجت مهدي صاحب الزمان (عج) ـ که هم اينک از ديده ها پنهان است، امامان بعدي آن ها مي باشند. در طول تاريخ گروه هاي منحرف ديگري به نام تشيع و شيعه ظهور نموده اند که غير از مذهب شيعه دوازده امامي که از طرف پيامبر و اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) منصوص است، سه دسته ديگر خود را پيرو اميرالمومنين علي(عليه السلام) مي دانند، (فرقه هاي ديگري هم بوده اند که منقرض شده اند). اين سه دسته عبارتند از: 1. زيديه؛ که خود را پيرو زيد بن علي بن الحسين(عليه السلام) مي دانند و مبادي اعتقادي آن ها با مذهب اثني عشري از هر نظر متفاوت است و در يمن و اطراف آن حضور دارند. البته خود زيد بن علي بن الحسين تابع برادر بزرگترش امام محمد باقر(عليه السلام) بود و هيچگونه ادعايي نداشته است. 2. اسماعيليه؛ که خود را پيرو اسماعيل فرزند امام صادق(عليه السلام) مي دانند (و در گذشته حکومت فاطميان را در مصر داشته اند و دانشگاه الازهر بنام جامعة الزهرا را تأسيس کرده اند که با رفتن آن ها تغيير نام گرفته) و اکنون در ايران و مصر حضور دارند. اسماعيل در زمان حيات امام صادق(عليه السلام) فوت کرد و خود حضرت ايشان را تشييع و بخاک سپرد و در چند محل از حاضرين در مرگ وي استشهاد کرد. 3. رفَضَه و غلاة؛ که در مورد اميرالمؤمنين(عليه السلام) غلو تا حد الاهيت مي کنند که آن ها جزو دسته بندي شيعيان به حساب نمي آيند و همانطور که گذشت شيعيان آن ها را کافر مي دانند و اميرالمؤمنين از آن ها برائت جسته اند. در مقابل اين سه گروه، فرقه ديگري وجود دارد که شيعه اماميه اثني عشري (دوازده امامي) نام دارند و شيعه واقعي هستند. اين گروه معتقد به ذات واجب الوجود حضرت احديت ـ جل و علا ـ مي باشند که احد و واحد است، نظير و شبيه و عديل ندارد، نه جسم است و نه صورت، نه عرض است و نه جوهر و از جميع صفات امکانيه مبرا است. او را خالق اعراض و جواهر مي دانند و شريکي در خلق موجودات و در افاضه فيوضات براي او قائل نيستند. چون ذات واجب الوجودش هرگز قابل رؤيت نيست و از طرفي نيز خلق محتاج راهنمايي و هدايت اوست، لذا فرستادگان و رسولاني را از جنس بشر برگزيده، و آنان را با دلاليل، براهين، معجزات، بيّنات و دستورهاي کافي، به اقتضاي احتياجات هر زمان، براي هدايت بشر فرستاده است. تعداد آن ها بسيار مي باشد؛ امّا تمامي آن ها تحت اوامر پنج پيغمبر اولو العزم يعني: 1. نوح شيخ الانبيا(عليه السلام) 2. ابراهيم خليل الرحمن(عليه السلام) 3. موسي کليم الله(عليه السلام) 4. عيسي روح الله(عليه السلام) 5. محمد مصطفي خاتم الانبيا(صلي الله عليه وآله)؛ هادي و راهنماي بشريت بودند. شيعه معتقد است که دين و شريعت محمد(صلي الله عليه وآله) تا قيامت باقي است. بنابراين «آنچه که محمد حلال نموده تا روز قيامت حلال و آنچه را حرام نموده تا روز قيامت حرام است و شريعت او تا روز قيامت مستمر و پا بر جا است» . طبق اعتقاد شيعيان واقعي، خداوند متعال براي جميع اعمال آدمي، سزا و جزايي معين فرموده که در بهشت و دوزخ به آن ها داده مي شود. به همين جهت معتقد به يوم الجزا است، يعني در آن روز تمام خلايق از ابتداي آفرينش تا آخرين نفر، دو باره زنده و به صحراي محشر آورده مي شوند و پس از رسيدگي و محاکمه، به سزا يا جزاي اعمال خود مي رسند. سند محکم و ثابت شيعيان، همين قرآن کريم است که از زمان رسول الله(صلي الله عليه وآله) تا کنون دست نخورده و تحريف نشده مي باشد و شيعيان عامل به دستورات آن هستند. شيعيان به همه احکام واجب مندرج در قرآن از قبيل نماز، روزه، زکاه، حج، جهاد و غيره معتقدند. همچنين از کليه معاصي و گناهان کبيره و صغيره نظير شراب، قمار، زنا، لواط، ربا، قتل نفس و ظلم و ستم و غير آن ها که در قرآن مجيد و اخبار اهل بيت منع شده است، بايد اجتناب نمايند. از آنجايي که شيعيان بر اين عقيده اند که همانگونه که احکام و دستورات الهي آورنده اي دارد که حکيم متعال او را برگزيده و معرفي نموده است، بايد نگاهدارنده اي هم داشته باشد تا بعد از وفات آورنده (پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله)) حافظ، حارس و نگهبان آن دين و شريعت باشد. همانگونه که خداوند اين آورنده و پيغمبر را به مردم معرفي نموده است، بايستي وصي خليفه و نگهدارنده دين را انتخاب و به وسيله آورنده دين (پيغمبر) به امت معرفي نمايد. چون تمامي انبيا، اوصيا و جانشينان خود را به امر خداي متعال معرفي نموده اند، خاتم الانبيا که افضل و اکمل همه آن ها مي باشد، براي جلوگيري از اختلاف و فساد در بين امتش آن ها را به حال خود رها ننموده و بر اساس همين سنت، اوصياي خود را به امر پروردگار معرفي نموده است. تعداد اين اوصيا که از جانب خداي متعال معرفي شده اند، دوازده نفر به شرح زير مي باشند: 1. اوّل آن ها سيد الاوصيا علي ابن ابي طالب(عليه السلام)؛ 2. پس از او فرزندش حسن(عليه السلام)؛ 3. سپس برادرش الحسين(عليه السلام)؛ 4. سپس فرزندش علي زين العابدين(عليه السلام)؛ 5. سپس فرزندش محمد باقر العلوم(عليه السلام)؛ 6. سپس فرزندش جعفر الصادق(عليه السلام)؛ 7. سپس فرزندش موسي الکاظم(عليه السلام)؛ 8. سپس فرزندش علي الرضا(عليه السلام)؛ 9. سپس فرزندش محمد التقي(عليه السلام)؛ 10. سپس فرزندش علي النقي(عليه السلام)؛ 11. سپس فرزندش حسن العسکري(عليه السلام)؛ 12. سپس فرزندش محمد المهدي(عليه السلام) و هو حجّة القائم الذي غاب عن الانظار لا عن الأمصار ملأ الله الأرض به قسطاً و عدلاً کما ملئت ظلماً و جوراً. بر اساس اعتقاد شيعيان، اين دوازده امام بر حق از جانب پروردگار و به وسيله پيامبر گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله) معرفي شده اند که بنابر اخبار متواتر، امام دوازدهم آن ها غيبت اختيار نموده است. در حقيقت خداوند آن وجود مقدس را براي رفع ظلم و جور، و نيز نشر عدالت به عنوان ذخيره و مصلح کل قرار داده است. اين اخبار در احاديث اهل سنت نيز موجود است
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 1:43  توسط محمد دستان
|
پرسش: چرا موقعي که شيعيان، نام امامان خود را مي برند به جاي رضي الله عنهم از سلام الله عليهم يا از صلوات الله عليهم استفاده مي کنند. در صورتي که بر طبق آيه شريفه (إِنَّ اللهَ وَ مَلائِکَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَي النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً)؛ خداوند و فرشتگانش به روان پاک پيغمبر درود مي فرستند، اي اهل ايمان، شما هم بر او درود فرستاده و سلام گوييد و تسليم فرمان او شويد[1] . بنابراين سلام و صلوات مخصوص نبي گرامي(صلي الله عليه وآله)اسلام است و شيعيان بر خلاف نص صريح قرآن، عمل مي کنند. آيا اين کار هم بدعت و هم غلو نيست؟ پاسخ: شيعيان نيز معتقدند که عملي برخلاف نص قرآن مجيد نبايد انجام شود. اما مطالب سؤال فوق به دليل زير بدعت و غلو نمي باشد. اولا آيه مورد اشاره فقط سلام و صلوات فرستادن بر رسول الله را امر نموده و هرگز از سلام و صلوات فرستادن بر ديگران ممانعت ننموده است. مثلا در آيه 157 بقره (الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَيْهِ راجِعُونَ أُولئِکَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ) خداوند صلوات را بر بندگان زيادي که شامل اين آيه شوند نثار مي کند، بلکه بر اساس آيه 42 احزاب (هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْکُمْ وَمَلائِکَتُهُ لِيُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَي النُّورِ وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً)، اين درباره صلوات و در مورد سلام نيز، نه تنها منتفي نيست بلکه آيات قرآن آن را تشويق مي کند. (وَإِذا جاءَکَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْکُمْ) (انعام ـ 54) ملائکه بر مؤمنان سلام مي کنند، رعد آيه 24؛ و تحيت مؤمنان در بهشت به يکديگر سلام است، ابراهيم ـ 23. تا اينجا مربوط به عامه اهل ايمان است که درود و سلام بر آن ها منعي ندارد. اما در مورد اهل بيت پيامبر(صلي الله عليه وآله) به دلائل زيادي که به برخي از آن ها اشاره مي شود از فضيلت بيشتري برخوردار است. خداوند در سوره صافات مي فرمايد: (سَلامٌ عَلَي آلِ ياسِينَ)[2] و يا در همين سوره، مرتب بر ساير انبياي عظام سلام مي فرستد: (سَلامٌ عَلَي الْمُرسَلِينَ)[3] ، (سَلامٌ عَلَي نُوحِ فِي الْعَالَمِينَ)[4] ، (سَلامٌ عَلَي إبْراهِيمَ)[5] ، (سَلامٌ عَلَي مُوسَي وَ هَارُونَ)[6] ، واضح است که در اين آيات، نوح، ابراهيم، موسي و هارون جملگي پيامبران الهي هستند و بر آن ها سلام گفته است. اما (ياسين) يکي از نام هاي حضرت ختمي مرتبت است و سلام بر آل او يعني سلام بر اهلبيت و اولاد او. بنابراين چون در هيچ جاي قرآن بر اولاد ساير پيامبران به جز اولاد حضرت محمد مصطفي(صلي الله عليه وآله) سلام نشده است، پس (سَلامٌ عَلَي آلِ ياسِينَ)يعني سلام بر اولاد خاتم الانبيا. مخصوصاً در قران مجيد و به منظور روشنگري بيشتر امت، پنج نام از دوازده نام مبارک پيغمبر را آورده است که عبارتند از: (نون، يس، محمد، احمد و عبدالله). از نظر علماي شيعه، مراد از آل ياسين يقيناً آل محمد مي باشد. بسياري از علماي اهل سنت نيز اين گونه برداشت نموده اند. مثلاً ابن حجر در صواعق محرقه از ابن عباس و جمعي ديگر از مفسرين نقل مي کند که: «مراد از آل ياسين، آل محمد[7] مي باشد». اين تفسير را امام فخر رازي در جلد هفتم تفسير کبيرش، نقاش از کلبي در باب دوم و نيز سيد ابي بکر شهاب الدين علوي در باب اول کتاب «رشفة الصادي من بحر فضائل بني النبي الهادي» بيان کرده است. مهمتر از اين مطالب آن چيزي است که امام فخر رازي ذکر کرده است «اهل بيت آن حضرت در پنج چيز با آن حضرت برابري مي کنند: 1. در سلام؛ که خداي متعال فرموده است: سلام بر پيغمبر بزرگوار و نيز بر آل ياسين (يعني سلام بر آل محمد). 2. درصلوات برآن حضرت؛ که درتشهدنماز،براهل بيت اوصلوات فرستاده مي شود. 3. در طهارت؛ که خداي متعال فرموده است: طه. يعني اي طاهر و آيه تطهير را نازل کرده است. 4. در تحريم صدقه؛ که بر پيغمبر و بر اهل پيغمبر صدقه حرام است. 5. در محبت؛ که خداي متعال فرموده است: بگو اگر شما خدا را دوست مي داريد، مرا متابعت کنيد تا خدا شما را دوست بدارد. درباره اهل بيت آن حضرت فرموده است: اي محمد؛ به آن ها (امت) بگو: من از شما بجز دوستي ذوالقربي و اهل بيتم اجر و مزدي نمي خواهم».[8] . بخاري و مسلم در صحيح خود آورده اند که پيغمبر فرمود: «بين من و اهل بيت من در صلوات جدايي نيندازيد» به طوري که وقتي آيه شريفه (إِنَّ اللهَ وَ مَلائِکَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَي النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً) بر پيغمبر نازل گرديد از ايشان سؤال شد: يا رسول الله؛ چگونه بر شما صلوات بفرستيم؟ حضرت در پاسخ فرمود: «اللهم صل علي محمد و آل محمد». امام فخر رازي نيز در جلد ششم تفسير کبير پاسخ ايشان را چنين نقل مي کند: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد کَمَا صَلَّيْتَ عَلَي إِبْرَاهِيمَ وَ عَلَي آلِ إِبْرَاهِيمَ وَ بَارِکْ عَلَي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد کَما بَارَکْتَ عَلَي إِبْرَاهِيمَ وَ عَلَي آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّکَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ». ابن حجر، دنباله اين پرسش را چنين روايت مي کند که پيغمبر فرمود: «صلوات بريده و بترا بر من نفرستيد»[9] و ادامه داد که صلوات بترا مثل «اللهم صل علي محمد» مي باشد که تکميل شده آن بايد به صورت «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد» باشد. حتي سيد ابي بکر شهاب الدين علوي، از علماي اهل تسنن در باب دوم از کتاب «رشفة الصادي من بحر فضائل بني النّبي الهادي»، صلوات بر محمد و آل محمد را در تشهد نماز واجب شمرده است.[10] شافعي و ديگران بر اين عقيده اند و در شعر معروف خود به آن اشاره کرده است:
يا أهل بيت رسول الله حبّکم++ فرض من الله في القرآن أنزله
کفاکم من عظيم القدر أنّکم++ من لَمْ يُصلّ عليکُم لا صَلاةَ لَهُ
اي اهل بيت رسول الله دوستي شما را خداوند در قرآن واجب نموده است. در بزرگي و مقام شما همين بس که هر کس بر شما (آل محمد) صلوات نفرستد نمازش قبول نمي شود. يادآوري اين نکته ضروري است که خود اهل سنت نيز بين علي(عليه السلام) و ساير خلفا فرق مي گذارند ونوعاً درباره ايشان کرم الله وجهه يا عليه السلام (نظير فصول المهمّة) مي گويند وبه نظرمي رسدکه رضي الله عنه رانسبت به ايشان روانمي دانند.زيراموجب اين گمان مي شود که ايشان با ديگران برابر است و حال آن که خود مي فهمند که وجداناً اين طور نيست. خوب سلام و صلوات بر ائمه هدي(عليهم السلام) بدعت است! اما آيا حذف «حَيَّ عَلي خَيْرِ الْعَمَلِ» در زمان خليفه دوم سنت نيست؟ آيا تحريم متعه حج و متعه نساء در زمان او سنت نيست؟ آيا خواندن نوافل ماه مبارک رمضان بصورت جماعت سنت نيست؟ در حالي که در زمان پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) و زمان خلافت ابوبکر و اوايل خلافت خليفه دوم، «حَيَّ عَلي خَيْرِ الْعَمَلِ» در اذان گفته مي شد، متعه حج و متعه نساء مورد عمل واقع مي شد و نوافل فرادي خوانده مي شد، و او به اجتهاد خود اين تغييرات را ايجاد کرد، اين ها بدعت و خروج از سنت است يا سلام کردن مؤمنان به يکديگر و سلام آن ها بر فرزندان پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله)؟
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 1:41  توسط محمد دستان
|
پرسش: آيا حقيقت دارد که شيعيان و مخصوصاً ايرانيان علي(عليه السلام) را بالاتر از پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله)مي دانند و حتي او را خدا مي خوانند!؟ و نيز برخي معتقدند که جبرئيل اشتباهاً وحي را به محمد(صلي الله عليه وآله) نازل کرده، در صورتي که ماموريت جبرئيل، رساندن وحي به علي(عليه السلام) بوده است؟ پاسخ: اگر مطالب فوق در يکي از کتب شيعيان نوشته شده بود و يا يکي از علماي شيعه در جائي بيان کرده بود، طرح اين اتهام مناسبت داشت، بر اساس آنچه در کتب اعتقادي شيعه ثبت شده و مطابق روايات نبوي و اهل بيت پيامبر، شيعيان اميرالمؤمنين(عليه السلام)جملگي بندگان حق تعالي هستند. علي(عليه السلام) را اميرالمؤمنين و محمد(صلي الله عليه وآله) را نيز پيامبر و عبد صالح او دانسته، مطيع و فرمانبردار پروردگار متعال هستند. عقيده آن ها درباره علي ابن ابي طالب(عليه السلام) چيزي جز آنچه پيغمبر درباره او فرموده، نيست. آن ها علي(عليه السلام) را عبد صالح پروردگار، وصي و خليفه بلافصل رسول الله(صلي الله عليه وآله) مي دانند. بنابراين هر عقيده ديگري از نظر شيعيان مردود است. البته غلات را نيز از مسلمين ندانسته و آن ها را کافر، مرتد و نجس مي دانند. لذا هر کس که با وسوسه شيطان غلو نمايد، از شيعيان نمي باشد. حتي خود آن حضرت آنان را مستحق کيفر مي دانست. براي مثال وقتي که جمعي از اهالي سودان و هند نزد ايشان آمدند و اقرار به الوهيت آن حضرت نمودند؛ امام علي(عليه السلام) آن ها را پند داد و موعظه نمود. امام علي(عليه السلام)خود مي فرمايد: «پروردگارا! همانطور که عيسي از نصاري بيزاري جست من نيز از طايفه غلات بيزارم. پروردگارا آن ها را براي هميشه مخذول و منکوب فرما و احدي از آنان را ياري مفرما».[1] در جاي ديگر نيز مي فرمايد: «دو طايفه هلاک مي شوند و (چون به عمل آن ها راضي نمي باشم) از براي من تقصير و گناهي نيست. طايفه اول کساني هستند که در محبت من افراط نموده و بسيار غلو مي کنند. طايفه ديگر، آن هايي هستند که بغض و عداوت بي جهت نسبت به من دارند. پس به درستي که نزد پروردگار از کساني که درباره ما غلو مي کنند و مرا از حد خود بالاتر مي برند، بيزاري مي جويم، همانطور که عيسي ابن مريم از نصاري بيزاري جست[2] . لذا خود اميرالمؤمنين(عليه السلام) و ساير اهل بيت از غلات برائت جسته اند و شيعيان اثني عشري هم آن ها را جزء مشرکين و کفار مي دانند. در کتب شيعه مانند بحار الانوار در مجلد هفتم (چاپ قديم) به اين موضوع پرداخته است. در کتب فقهي شيعه هم نظير جواهر الکلام، مسالک آن ها را باطل دانسته و ازدواج با آن ها حرام شمرده شده است. شيعيان (بنا به فرمايش امام صادق منقول در کامل الزيارات) پيامبر را بنده خدا و فرستاده و افضل همه پيامبران و ائمه مي دانند، آنگاه اميرالمؤمنين را افضل از همه ائمه مي دانند و قائل به پيامبري براي غير پيامبر نيستند و براي حضرت علي(عليه السلام) شأني را قائلند که پيامبر خدا قائل شده اند و در کتب سني و شيعه از قول پيامبر نقل شده و ائمه هم همانها را ذکر کرده اند. امام صادق(عليه السلام) فرموده اند: «وما نحن إلاّ عبيد الذي خلقنا واصطفانا والله ما لنا علي الله من حجّة و لا معنا من الله برائة و إنّا لميّتون و موقوفون ومسؤولون من أحب الغلاة فقد أبغضنا ومن أبغضهم فقد أحبّنا، الغلاة کفار والمفوضة مشرکون لعن الله الغلاة».[3] . ما بنده او هستيم که ما را خلق کرده برگزيد و مي ميريم. در مقابل خدا ايستاده و مورد سؤال واقع مي شويم، کسي که غلات را دوست دارد دشمن ماست و کسي که غلات را دشمن دارد ما او را دوست داريم، غلات کافرند و مفوضه مشرکند، لعنت خداوند بر غلات باد. اما جواب تفصيلي؛ بعضي از خطب نهج البلاغه که در باره پيامبر خدا ايراد فرموده وتواضع هاي عجيب و غريبي که از خود در مقابل آن بزرگوار نشان داده، مي باشد و سخناني مانند «أَنَا عَبْدٌ مِن عَبيد محمّد»، و اين که «مَنْ عَلَّمَنِي حَرْفاً فَقَدْ صَيَّرني عَبْداً»، به اضافه اعترافاتي که حضرت در مورد تلمذ و تعلم خود از رسول الله داشته است. «سافرتُ مع رسولِ الله(صلي الله عليه وآله) ليس له خادم غيري،[4] واسَيتُه بِنَفسِي في المواطن الّتي تَنْکُصُ فِيهَا اْلأبْطال».[5] . حال اين اميرالمؤمنين(عليه السلام) که پيشواي شيعيان است و در عقايد و اعمال، ميزان اعمال همه خصوصاً شيعيان است و اولين مؤمن است، آيا به قرآن ايمان داشته است يا نه؟! آيا به سوره بقره آيات 96 و 97 در قرآن کريم ايمان داشته است يا نه که جبرئيل(عليه السلام)وحي را به پيامبر خدا نازل کرده و دشمني با ملائکه و رسل و جبرئيل و ميکائيل از کفار است؟ آيا آن بزرگوار به آيات 26 و 27 و 28 سوره جن، (عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُکُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَأَحْصي کُلَّ شَيْء عَدَداً)[6] ايمان داشته است يا خير؟ از طرف ديگر معلوم است که ملائکه الهي به دليل سوره تحريم آيه 6 (لا يَعْصُونَ اللهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ) از گناه و خطا معصوم اند. علاوه بر اين، مأموريت هاي آن ها تحت نظارت کامل پروردگار متعال است همانگونه آيه شريفه (وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاّ بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ ما بَيْنَ أَيْدِينا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِکَ وَ ما کانَ رَبُّکَ نَسِيّاً) (مريم ـ 64) مي فرمايد نازل شدن آن ها به دستور خداست و خداوند بر ذوات آن ها، افعال و آثار آن ها احاطه کامل دارد و خداوند فراموش کار نيست.
همانگونه که آيات سوره جن نيز بر کنترل کامل پروردگار عالم بر افعال رسولان براي اين که کاملاً طبق دستور ربوبي عمل کنند دلالت دارد. بنابراين چگونه ممکن است مسلماني که به قرآن معتقد است و به آيات ذکر شده فوق معتقد است به اشتباه جبرئيل(عليه السلام) در مأموريت نيز معتقد باشد؟! با توجه به روايات مشحون از تواضع و اعتراف به تلمذ که از اميرالمؤمنين(عليه السلام)بدست ما رسيده، چگونه ممکن است شيعه در حالي که با اعتقاد به امامت بلا فصل آن بزرگوار افتخار مي کند درباره مولا علي(عليه السلام) و نسبتش به پيامبر(صلي الله عليه وآله) نظري بر خلاف نظر خود علي(عليه السلام) داشته باشد و او را بالاتر از پيامبر بداند؟! اما نعوذ بالله اعتقاد به الاهيت علي(عليه السلام) که کفر صريح است، اعتقاد اقليتي انحرافي و انشعابي است که از نظر فقه شيعه محکوم به کفر و نجاست هستند، ارتباطي به شيعه ندارد. براي اين که معلوم شود چه کسي اهل غلو است خوبست جلد 7 و 8 الغدير تورّقي شود تا غلاة شناخته شوند!
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 1:37  توسط محمد دستان
|
پرسش: چرا ايرانيان توجه خاصي به تشيع دارند؟ پاسخ: بعد از فتح ايران به دست قواي مسلمين، ايرانيان آزادي نسبي داشتند و اکراه و اجباري هم در پذيرش دين مقدس اسلام نداشتند. ولي بر اثر معاشرت با مسلمين، به حقانيت اسلام پي بردند و دين چندين هزار ساله خود را، ناقص تشخيص داده و به اسلام گرويدند. ايرانيان تنها در زمان خلافت هارون و مأمون به ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) به دليل تشريف فرمايي حضرت رضا و امامزادگان همراه علاقمند نشدند، بلکه از زمان خود پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) اين مودت در دل ايرانيان ريشه دوانيد. به طوري که هر ايراني، پس از آن که به مدينه مسلمان وارد مي شد، حق و حقيقت را در علي(عليه السلام) مي يافت و به امر و راهنمايي پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) به حبل متين و ريسمان ولايت آن حضرت چنگ مي زد. نمونه آن ها هم سلمان فارسي بود که بنا به روايت علماي همه فرقه ها، پيغمبر خدا(صلي الله عليه وآله)درباره وي فرمود: «سلمان از ما اهل بيت است»[1] و از همان ابتدا به سلمان محمدي معروف شد. بدان جهت سلمان از شيعيان خالص علي(عليه السلام) گرديد که مکرر از پيامبر خدا شنيده بود: «کسي که علي(عليه السلام) را اطاعت نمايد، مرا اطاعت نموده و کسي که مرا اطاعت نمايد خدا را اطاعت نموده است. کسي هم که با علي(عليه السلام) مخالفت نمايد، مرا مخالفت نموده و کسي که مرا مخالفت نمايد خدا را مخالفت نموده است». به همين جهت سلمان از مخالفان سرسخت سقيفه بود. از طرفي ديگر، هر ايراني که به مدينه مي رفت و مسلمان مي شد وقتي که برخورد بزرگان و صحابه را مي ديد، غالباً جذب سجاياي اخلاقي اميرالمؤمنين و اهل بيت مي شد. علاوه بر اين ها برخورد با ملاطفتي که اميرالمؤمنين(عليه السلام) با شاهزادگان اسير ايراني نمود، ايرانيان را به مقام شامخ و مقدس آن بزرگوار و عترت طاهره اش، متوجه ساخت. بنابر نقلي، وقتي که اسراي مدائن (تيسفون) وارد مدينه شدند، خليفه دوم ـ عمر ـ دستور داد تمام اسيران زن به کنيزي مسلمانان در آيند. اميرالمؤمنين(عليه السلام) او را از اين کار منع نموده و فرمود: شاهزادگان مستثني و قابل احترام هستند. چون دو دختر يزدگرد پادشاه ايران در ميان اسيران بودند به آن ها اختيار داده شد که برخيزند و هر فردي از مسلمانان را که بپسندند آزادانه به شوهري خويش اختيار کنند. اين دو دختر در بين مسلمانان نظر کردند و يکي از آن ها به نام «شاه زنان» محمد بن ابي بکر را که تربيت شده خود اميرالمؤمنين(عليه السلام)بود و ديگري که «شهربانو» نام داشت حضرت امام حسين(عليه السلام) را برگزيدند و به عقد شرعي آنان در آمدند. خداوند فرزندي به نام محمد (قاسم فقيه) به شاه زنان داد که وي پدر بزرگ مادري امام ششم شيعيان، امام جعفر صادق(عليه السلام) بود. از شهربانو نيز امام چهارم شيعيان، حضرت زين العابدين(عليه السلام) متولد گرديد. پخش اين خبر در بين ايرانيان، باعث علاقمندي آنان به امام علي(عليه السلام) شد. مخصوصاً بعد از فتح ايران، قلباً به آن حضرت توجه کامل نمودند. بنابراين وقايعي که در زمان ديالمه و آل بويه اتفاق افتاد، فقط پرده از روي اين حقيقت (علاقه به علي و خاندانش) برداشته و ايرانيان آزادي يافتند تا مکنونات قلبي خويش را آشکار نمايند. در دوران سلطنت غازان خان مغول (نام اسلامي او محمود خان بود) که خود او به اهل بيت طهارت توجه خاصي داشت، مذهب تشيع آشکارتر شد. پس از وفات وي، برادرش شاه محمد خدابنده (اولجايتو) به پادشاهي رسيد و در حضور خود، مجالس مناظره اي را بين علامه حلي و خواجه نظام الدين قاضي القضات شافعي ترتيب داد. در آن جلسات، مبحث امامت مورد بحث و بررسي قرار گرفت و علامه حلي، امامت بلافصل اميرالمؤمنين(عليه السلام) را اثبات و ادعاي خلافت بقيه خلفا را ابطال و رد نمود. در اين جلسات، علامه حلي چنان راه تشکيک را بر حضار بست که طرف مقابل او، يعني خواجه نظام الدين قاضي القضات شافعي گفت: «دلايل شما بسيار محکم، قوي و متقن است اما چون گذشتگان ما بر اين راه رفته اند ماهم براي جلوگيري از تفرقه کلمه اسلام، بايد همان راه را رفته و پرده دري نکنيم». از آنجايي که شاه محمد خدابنده تعصبي نداشت، پس از استماع اين دلايل، مذهب اماميه را اختيار و به تشيع گرويد و آزادي مذهب شيعه را درتمام بلاد ايران صادر و اعلام کرد. سپس به تمام واليان و فرمانداران خود دستور داد که در مساجد و در خطبه ها نام اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) و ساير ائمه اطهار را بخوانند. او همچنين دستور داد عبارات: «لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ»، «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهُ» و «عليّ وليّ الله» را روي مسکوکات رايج حک کنند. سپس علامه حلي را که از حله احضار کرده بود، نزد خود نگه داشت و براي او مدرسه علميه ساخت. بدين ترتيب، ولايت و امامت علي ابن ابي طالب(عليه السلام) در سراسر ايران جهانتاب شد و اينک ايرانيان، شيعه علي(عليه السلام)و يازده فرزند معصومش مي باشند. به طور کلي علت گرايش به تشيع در ايران از آغاز تا قرن دهم و از قرن دهم تا کنون را چنين مي توان خلاصه نمود: 1 ـ برخورد متعصبانه عمر عليه ايرانيان 2 ـ سياست حق گرايانه اميرالمؤمنين نسبت به عموم مردم بدون تعصب قومي 3. فضائل اهل بيت و برخورد جذاب آن ها با افرادي که از ايران مي آمدند 4 ـ عکس العمل ظلم هايي که به ائمه و شيعيان روا مي شد. 5 ـ اعزام دانشمندان و مبلغين از طرف ائمه(عليهم السلام) مانند زکريا بن آدم، عبدالله بن سعد اشعري... به قم و ساير شهرها 6 ـ تشريف فرمائي امام رضا(عليه السلام) به ايران 7 ـ مهاجرت امام زادگان در پي مسافرت ايشان، عزيمت امامزاده ها از ترس خلفا و تبليغ آن ها در نقاط مختلف ايران، مهاجرت سادات به علت وجود امنيت نسبي. 8 ـ تلاش علماي شيعه مثل شيخ صدوق، علامه حلي، شيخ بهائي، علامه مجلسي و... 9 ـ روي کار آمدن حکومت هاي شيعي نظير آل بويه، ديالمه و بويژه صفويان. 10 ـ هماهنگي و همکاري تنگاتنگ علماي شيعه با دولت هاي طرفدار شيعه نظير صفويه. 11- اعلام مذهب شيعه به عنوان مذهب رسمي ايران
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۸۹ساعت 1:40  توسط محمد دستان
|
پرسش: آيا مذهب شيعه يک مذهب سياسي است که به دست عبدالله بن سباي يهودي در زمان عثمان ـ خليفه سوم ـ ابداع شد، سپس ايرانيان که با عربها سابقه بدي داشتند با اين سلاح در مقابل اعراب مسلمان ايستادند. آنگاه تشيع در زمان ديالمه تقويت گرديد و سپس در زمان صفويه مذهب رسمي ايران شد. در صورتي که در زمان نبي مکرم اسلام(صلي الله عليه وآله) نامي از شيعه وجود نداشته است؟ پاسخ: اولاً بايد گفت که از ديد شيعيان، عبدالله بن سبأ يک يهودي و ملعون است و در اخبار شيعه از وي مذمت بسيار شده است. ثانياً شيعه يک حزب سياسي نيست که در زمان خلافت عثمان درست شده باشد، بلکه سير طبيعي اسلام است که در آن به دستورات حضرت خاتم الانبياء(صلي الله عليه وآله) دقيقاً عمل شده است. شيعه در لغت به معني پيرو مي باشد و اين کلمه براي اين مورد اولين بار بر زبان خود صاحب وحي جاري شده است؛ بر زبان کسي که خداوند در قرآن کريم درباره او فرموده است: (وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحي)؛ «هرگز با هواي نفس سخن نمي گويد و سخن او غير از وحي خدا نيست ». و در قرآن اين لفظ چند بار آمده است (وَإِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لاَِبْراهِيمَ). . حافظ ابو نعيم احمد بن عبدالله ـ از محدثين بزرگ اهل سنت ـ در کتاب «حلية الاولياء» از ابن عباس روايت مي کند که چون آيه شريفه (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتُ عَدْن تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا اْلأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ)؛ «آنان که ايمان آورده اند و نيکوکار شدند به حقيقت، بهترين اهل عالمند. پاداش آن ها نزد خدا باغ هاي بهشت عدن است که نهرها زير درختانش جاري است و در آن بهشت تا ابد جاودان و متنعمند و خدا از آن ها خشنود است». بر پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) نازل شد، پيغمبر خطاب به علي ابن ابي طالب(عليه السلام)فرمود: «يا علي! در اين آيه شريفه، مراد از خير البريه تو و «شيعيانت» مي باشيد. روز قيامت تو و شيعيانت در حالي که خداوند از شما راضي و شما هم از خداوند راضي و خشنود هستيد مي آييد» ابو المؤيد موفق بن احمد خوارزمي در مناقب حاکم ابوالقاسم عبيدالله بن عبدالله الحسکاني در کتاب «شواهد التنزيل لقواعد التفضيل»، محمد بن يوسف گنجي شافعي در «کفاية الطالب» و سبط ابن جوزي حنفي در «تذکرة الخواص» از يزيد بن شراحيل انصاري، کاتب اميرالمؤمنين(عليه السلام) خبر داد که گفت: خودم از آن حضرت شنيدم که فرمود به هنگام رحلت خاتم الانبياء پشت مبارک ايشان به سينه من بود، فرمود: «يا علي! آيا آيه شريفه (کساني که ايمان آورده اند و صاحبان عمل صالح و خير البريه...) را نشينده اي؟ به درستي که آن ها «شيعيان» تو مي باشند و وعده گاه من و شما در روز قيامت، کنار حوض کوثر خواهد بود. همان روزي که خلايق، براي رسيدگي به حساب گرد آيند، شما را نيز بخوانند، و شما روسفيد خواهيد بود و شما را پيشواي روسفيدان صدا زنند.»
جلال الدين سيوطي در تفسير خود «الدر المنثور في التفسير بالمأثور» از ابن عساکر دمشقي شافعي از جابر بن عبدالله انصاري که از بزرگان صحابه خاتم الانبيا مي باشد نقل مي کند که گفت: در خدمت حضرت رسول(صلي الله عليه وآله) بوديم که علي ابن ابي طالب(عليه السلام)وارد شد، و پيغمبر فرمود: «قسم به کسي که جان من در قبضه قدرت او است، روز قيامت اين مرد (اشاره به علي(عليه السلام)) و شيعه او از رستگارانند . آنگاه آيه مذکور نازل گرديد. در همان تفسير از ابن عباس نيز روايت شده که چون آيه فوق نازل شد، پيامبر(صلي الله عليه وآله)به علي(عليه السلام)فرمود: «روز قيامت تو و شيعيانت در حالي که از خداوند راضي و خداوند هم از شما راضي باشد مي آييد از جابر بن عبدالله انصاري در مناقب نيز نقل شده است که گفت: در خدمت پيامبر گرامي اسلام بوديم که علي(عليه السلام)به طرف ما آمد. پيغمبرخدا(صلي الله عليه وآله) فرمود: «برادر من رو به شما آمد». آنگاه به سمت کعبه نگاه کرد، دست علي را بالا برد و فرمود: «قسم به کسي که جان من در قبضه قدرت اوست، اين علي و شيعيان او روز قيامت از رستگارانند». سپس پيغمبر خدا(صلي الله عليه وآله)فرمود: علي(عليه السلام) قبل از همه شما ايمان آورد و باوفاترين افراد به عهد خدا مي باشد و نيز عادل ترين شماها است و مرتبه اش در نزد پروردگار از همه شماها بالاتر است. در همان وقت، آيه مذکور نازل گرديد. از آن به بعد هر گاه علي(عليه السلام) در ميان جمعي ظاهر مي شد، اصحاب پيغمبر مي گفتند: «بهترين مردم آمد». ابن حجر در باب 11 صواعق و نيز علامه سمهودي در جواهر العقدين از «حافظ جمال الدين محمد بن يوسف زرندي مدني» نقل مي کند که: چون آيه مذکور نازل گرديد، پيغمبر اسلام خطاب به علي(عليه السلام) فرمود: «يا علي! تو و شيعيانت خير البريه هستيد. روز قيامت تو و شيعيانت در حالي که از خدا راضي و خدا هم از شما راضي است، مي آييد و دشمنان تو با حالتي خشمناک که دستهايشان به گردنشان بسته مي باشد، خواهند آمد. آنگاه اميرالمؤمنين(عليه السلام) پرسيد دشمن من کيست؟ فرمود: کسي که از تو بيزاري مي جويد و تو را لعن مي نمايد». اين حديث با اندک اختلافي در مودة القربي نيز آورده شده است. مير سيد علي همداني شافعي در مودة القربي و ابن حجر در صواعق نيز از ام سلمه زوجه پيامبر نقل مي کند که آن حضرت فرمود: «يا علي! تو و شيعيان و اصحابت در بهشت مي باشيد». در فصل نوزدهم مناقب، از رسول الله(صلي الله عليه وآله) خطاب به علي(عليه السلام) نقل شده است: «مثل تو در امت من مثل عيسي بن مريم است»که قوم او سه فرقه شدند ـ مؤمنين و حواريون، دشمنان او که همان يهود بودند و غلات که درباره او غلو نموده و او را خدا و شريک خدا قرار دادند ـ امت من هم نسبت به تو، سه فرقه مي شوند: «فرقة شيعتک و هم المومنون؛ فرقه اي شيعيان تو هستند که همانا مؤمنين مي باشند»؛ فرقه اي هم دشمنان تو هستند و آنان ناکثين و شکنندگان عهد و بيعت با تو هستند و فرقه اي غلوکنندگان درباره تو هستند و آن ها گمراهان و جاحدين مي باشند. سپس افزود: «يا علي! تو و شيعيانت و دوستان شيعيان تو در بهشت و دشمنان و غلو کنندگان درباره تو، در آتش جهنم خواهند بود». از طرفي ديگر چون در زمان حيات پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) چهار تن از بهترين صحابه خاص پيامبر يعني: 1. ابوذر غفاري، 2. سلمان فارسي، 3. مقداد ابن اسود کندي 4. عمار ياسر داراي اين لقب (شيعه) بوده اند، مي توان دريافت که نه تنها لفظ شيعه بعد از خلافت عثمان به وجود نيامده بلکه از زمان حيات پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) اين لفظ رايج بوده است. از طرفي، حافظ ابو نعيم در حليه الاوليا و ابن حجر در صواعق محرقه از ترمذي نقل نموده اند که پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) فرمود: «خداوند مرا به دوستي چهار نفر امر نموده و خبر داده است که خدا اين چهار نفر را دوست مي دارد» و اين چهار نفر عبارت اند از: «علي ابن ابي طالب(عليه السلام)، ابوذر، مقداد و سلمان». ابن حجر نيز مشابه همين حديث را از پيغمبر نقل مي کند: «بهشت براي سه نفر ـ علي و عمار و سلمان ـ مشتاق است».آيا اعمال و رفتار اصحاب خاص رسول الله(صلي الله عليه وآله) که خداوند امر و خبر از دوست داشتن آن ها داده است، دلالت بر حقانيت شيعه ندارد؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ساعت 1:31  توسط محمد دستان
|
پرسش: چرا اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) بر پنهان داشتن قبر خود وصيت و اصرار داشت؟ پاسخ: چون شهادت حضرت، در آغاز زمان شکل گيري قدرت معاويه و طغيان بني اميه و حضور ساير گروه هاي زخم خورده ناکثين و قاسطين و مارقين اتفاق افتاد، آن بزرگوار وصيت نمود که جسدش را شبانه دفن نمايند و حتي علامتي بر روي آن نگذارند. فقط عده کمي از اصحاب خاص و فرزندان آن حضرت در موقع دفن حضور داشتند. به همين دليل، صبح روز 21 ماه رمضان دو محمل به راه افتاد. يکي به طرف مدينه و ديگري به طرف مکه معظمه روانه شد. تا سال ها بعد کسي به جز فرزندان و اصحاب خاص آن حضرت، از محل دفن ايشان خبري نداشت. دليل اين کار هم شايد ترس از آن بود که به قبر مبارک آن حضرت اسائه ادب و بي حرمتي نمايند. چنانچه از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است که حضرت امير(عليه السلام) هنگام وفات به فرزند بزرگش، امام حسن(عليه السلام)سفارش نمود که پس از آن که مرا در نجف دفن نمودي، چهار قبر براي من در چهار موضع: 1. در مسجد کوفه، 2. در رحبه کوفه، 3. در خانه جعده حبيره 4. در عزي حفر کنيد تا کسي از محل قبر من آگاهي پيدا نکند. به همين جهت درباره قبر اميرالمؤمنين(عليه السلام) بين علماي اهل سنت اختلاف وجود دارد. علت پنهان داشتن براي علت يابي اين قضيه بايد به ظلم هايي که بر اهل بيت پيامبر گذشته مروري کنيم. براي مثال علامه مقريزي ابوالعباس احمد بن علي شافعي در کتاب خود (النزاع و التخاصم في ما بين بني هاشم و بني اميه) شرح فجايع اعمال بني اميه را به تفصيل شرح داده است. در اينجا به دو واقعه مهم آن اشاره مي کنيم. در سال 105 هجري قمري، هشام بن عبد الملک بن مروان به خلافت رسيد. اين حاکم قسي القلب، ظلم و ستم نسبت به بني هاشم را به حد اعلاي خود رساند. هنگامي که زيد بن علي (پسر امام سجاد(عليه السلام)) از مدينه به شام جهت تظلم خواهي از حاکمان بني اميّه نزد خليفه رفت و بالاخره توانست با هشام ملاقات نمايد. در اين ملاقات، قبل از اين که زيد سخني بر زبان آورد، هشام به جاي خوش آمد گويي و پذيرايي، اهانت ها و دشنام هاي زشتي به آن بزرگوار داد و او را از دربار خلافت خويش بيرون راند. حتي ابن ابي الحديد مي نويسد: بعد از فحاشي ضربات شديدي بر او وارد کرد. ايشان به ناچار از شام به کوفه رفت و براي مبارزه با ظلم به تشکيل نهضتي عليه امويان پرداخت. يوسف بن عمر ثقفي ـ حاکم کوفه ـ با لشکر بسياري به مبارزه با آن حضرت برخاست. با توطئه وي، ناگهان تيري از سمت دشمن به پيشاني زيد اصابت نمود و شربت شهادت نوشيد. يحيي پسر زيد به اتفاق جمعي ديگر از شيعيان، بدن زيد را محرمانه به بيرون شهر برده، در وسط نهر قبري کندند و جسد زيد را دفن نمودند. پس از گذاردن سنگ قبر، آب را در آن نهر جاري کردند تا دشمنانش محل قبر زيد را نيابند. جاسوسان حکومتي محل قبر را شناسايي و به يوسف بن عمر ثقفي گزارش دادند. او دستور داد که نبش قبر نمايند، جسد زيد را بيرون آورده و سرش را از تن جدا نموده آن را براي هشام به شام فرستاد. هشام نيز به يوسف بن عمر ثقفي دستور داد که بدن جناب زيد بن علي را، لخت و عريان به دار آويزند. آن ملعون نيز اين دستور را عيناً اجرا نمود. يعني در سال 121 هجري قمري بدن فرزند پيامبر خدا به دار آويخته شد، و تا سال 126 هجري قمري که وليد بن يزيد بن عبد الملک بن مروان به خلافت رسيد، همچنان بالاي دار بود. سپس وليد دستور داد استخوان هاي زيد را از دار پايين آورده، آتش زدند و خاکسترش را نيز بر باد دادند. همين عمل را با بدن يحيي پسر زيد در جرجان (گرگان امروزي) انجام دادند. يحيي نيز در ميدان رزم به شهادت رسيد و سرش را بريده به شام فرستادند. بدنش نيز مدت شش سال بالاي دار ماند و دوست و دشمن به حال آن بزرگوار مي گريستند. پس از قيام ابو مسلم خراساني، بدن وي را از بالاي دار پايين آورده و در گرگان به خاک سپردند. از آنجايي که اميرالمؤمنين(عليه السلام) از عداوت اين خاندان خبيث نسبت به بني هاشم و همچنين عداوت خوارج نهروان آگاهي داشت، براي پيشگيري از چنين فجايعي وصيت و اصرار بر پنهان داشتن محل دفن خود داشت. لذا قبر ايشان تا زمان خلافت هارون الرشيد ـ خليفه عباسي ـ مخفي بود. آشکار شدن مرقد مطهر حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) روزي هارون الرشيد در نجف به صحراي نيزاري به شکار رفت. تازي ها و فهدها (سگ و يوزپلنگ شکاري) آهوان را تعقيب مي کردند و آهوان به بالاي تل نجف پناه مي بردند، تازي ها هم از آن تل بالا نمي رفتند. اين عمل چند بار تکرار شد و همين که تازي ها عقب نشيني مي کردند آهوان پايين مي آمدند. همين که دوباره آهوان را تعقيب مي کردند دوباره به بالاي تل خاک پناه مي بردند و تازي ها از تعقيب آن ها باز مي ايستادند. خليفه هارون الرشيد دريافت که بايد در اين مکان، سرّي نهفته باشد که آهوان بدانجا پناه مي برند و تازي ها از آن بالا نمي روند. پيرمردي از اهالي آنجا را احضار کرد و راز آن را از پيرمرد جويا شد. پيرمرد گفت: براي گفتن سرّ اين تل خاک، از شما امان مي خواهم و خليفه نيز امانش داد. سپس پير مرد گفت: با پدرم به اينجا آمدم و پدرم در اين مکان زيارت نامه مي خواند و نماز مي گذارد. از پدرم سؤال کردم که زيارت خواندن در اينجا چه مناسبتي دارد؟ پاسخ داد: با حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) براي زيارت به اينجا مي آمدم و ايشان فرمود: اينجا قبر جدش علي بن ابي طالب(عليه السلام) است که به زودي آشکار خواهد شد. خليفه دستور حفر اين محل را داد تا به علامت قبري رسيدند و لوحي در آنجا پيدا شد که بر روي آن با خط سرياني دو سطر نقش بسته بود که ترجمه آن چنين است: «اين قبري است که نوح پيغمبر آن را براي علي(عليه السلام) وصي محمد(صلي الله عليه وآله) قبل از طوفان به هفتصد سال حفر نمود ». هارون اداي احترام نمود و دستور داد خاک ها را به جاي اول خود برگردانند. سپس پياده شد، پس از وضو گرفتن دو رکعت نماز خواند و با حالتي گريان، خود را به خاک و تربت آن حضرت غلطانيد. آنگاه هارون نامه اي به امام موسي کاظم(عليه السلام) در مدينه نوشت و صحت اين مطلب را از امام موسي(عليه السلام) سؤال کرد. ايشان آن محل را به عنوان قبر جدش علي بن ابي طالب(عليه السلام)تأييد کرد. سپس به دستور هارون، سنگ بنايي بر آن قبر نهاده شد که به «تحجير هاروني» معروف شد. ممکن است مصالح ديگري در نظر آن بزرگوار بوده که در نظر ما پنهان باشد. از آنجمله به دليل ارادت شديد دوستان و شيعيان آن حضرت با آشکار بودن مرقد مبارک، شيعيان براي زيارت به بارگاه ملکوتي حضرت مشرّف مي شدند و باعث شناسايي ارادتمندان حضرت مي شد و واقعه شهادت حجر بن عدي و ميثم تمّار براي ديگران تکرار مي شد و لذا مخفي بودن مرقد مبارک در دوران بني اميّه و اوائل دوران بني عباس ممکن است باعث حفظ جان بسياري از شيعيان شده باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۸۹ساعت 1:1  توسط محمد دستان
|
پرسش: چرا بر خلاف سنّت پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله)، شيعيان نمازهاي ظهر و عصر را با هم و نمازهاي مغرب و عشا را هم زمان مي خوانند؟ پاسخ: نخست آن که نماز جزء فروع دين است و در مسائل فرعي بين علماي همه مذاهب اختلافات زيادي است، همانطور که پيشوايان و علماي اربعه اهل سنت با هم اختلاف زيادي در اين مسائل دارند. ثانياً جمع خواندن نمازهاي ظهر و عصر يا مغرب و عشا، بر خلاف سنّت رسول الله(صلي الله عليه وآله) نمي باشد؛ چون ايشان گاهي اين نمازها را جمع و گاهي جداگانه مي خوانده اند. مثلا در صحيح مسلم در باب «الجمع بين الصلاتين في الحضر» از ابن عباس نقل شده که گفت: «بدون خوف و ترس و در غير سفر، رسول خدا(صلي الله عليه وآله)نمازهاي ظهر و عصر را جمع و نمازهاي مغرب و عشا را جمع ادا مي کردند.» مجدّداً در همان صحيح مسلم و نيز امام حنبل در جزء اوّل مسند از ابن عباس نقل کرده اند: «با پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) هشت رکعت نماز ظهر و عصر و هفت رکعت نماز مغرب و عشا را به طور جمع ادا نموديم.» بالاخره چندين حديث از ابن عباس درباره جمع خواندن نماز ظهر و عصر و نيز مغرب و عشا نقل شده است. براي مثال: «پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) در حال اقامت در مدينه، نه در حال مسافرت، هفت رکعت (نماز مغرب و عشا با هم) و هشت رکعت (نماز ظهر و عصر با هم) نماز گزارد.» احمد حنبل در مسند از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت مي کند که گفت: «پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) بدون آن که در حالت خوف و ترس، يا در حال سفر باشد نماز ظهر و عصر را جمع خواند.» در جايي ديگر گفته است: «پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله)بدون آن که در حالت خوف و ترس باشد، يا باران ببارد، نماز ظهر و عصر را جمع خواند.» ابو زبير دليل جمع خواندن نماز توسط پيامبر را از سعيد بن جبير سؤال نمود، او گفت: من همين سؤال را از ابن عباس پرسيدم و او پاسخ داد: «به اين جهت جمع مي خواند تا احدي از امتش در سختي و مشقت نباشند.» همچنين در صحيح مسلم از قول عبدالله ابن شفيق مي گويد: روزي بعد العصر، ابن عباس براي ما خطبه مي خواند و سخنراني مي کرد. سخنش به درازا کشيد و همچنان براي ما صحبت مي نمود تا اين که آفتاب غروب کرد و ستاره ها ظاهر شدند. صداي مردم بلند شد: «الصلاة، الصلاة» ابن عباس اعتنايي نکرد. در همين حال مرد ديگري نداي «الصلاة، الصلاة» سرداد. ابن عباس رو به او نمود و گفت: «مادر مرده، مرا سنت ياد مي دهي؟ من خودم ديدم که پيامبر خدا نمازهاي ظهر و عصر و نمازهاي مغرب و عشا را جمع مي خواند.» سپس عبدالله بن شفيق مي گويد: چون اين حرف برايم غير قابل قبول بود و گران آمد، نزد ابو هريره رفتم و او نيز گفته هاي ابن عباس را تأييد کرد. هر چند اخبار و روايات بسياري در اين باب نقل شده، ليکن همين که بابي به نام «جمع بين الصلاتين» اختصاص يافته و احاديث مربوطه در اين باب نقل گرديده، محکم ترين دليل و برهان بر جواز جمع خواندن نماز است. زيرا اگر غير از اين مي بود بايد باب مخصوصي به نام «جمع بين الصلاتين في السفر» يا «جمع بين الصلاتين في الحضر» اختصاص مي دادند تا احاديث مربوطه را تفکيک نمايند. از طرفي ديگر، بخاري همين احاديث را در صحيح خود آورده، ليکن به دلايل نامعلومي و با زبردستي آن ها را از محل «جمع بين الصلاتين» به محل ديگري مثل «باب تأخير الظهر إلي العصر من کتاب مواقيت الصلاة» و «باب ذکر العشاء والعتمة» و «باب وقت المغرب» انتقال داده است. در پايان ياد آوري اين نکته مهم مي باشد که نمازها را جداگانه و هر يک را در وقت فضيلتش به جا آوردن به نظر بعضي از علماي شيعه بهتر و افضل است. از طرف ديگر، بعضي از علماي اهل تسنن از جمله شيخ الاسلام انصاري در شرح صحيح بخاري قسطلاني در شرح صحيح بخاري و جم غفيري جداگانه نماز خواندن را افضل ندانسته اند و آن را ترجيح بلا مرجح و خلاف ظواهر احاديث خوانده اند
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 1:1  توسط محمد دستان
|
پرسش: چرا در بين شيعيان، سادات خود را منتسب به پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) و از اولاد ايشان مي دانند. در حالي که شجره آن ها در نهايت به حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) برمي گردد. بنابراين سادات از بستگان اميرالمؤمنين(عليه السلام)مي باشند، نه از ذرّيه و نسل رسول الله(صلي الله عليه وآله)؟ پاسخ: بر اساس شجره نامه اي که معمولا سادات شيعه دارند، نسب آن ها به يکي از ائمه معصومين مي رسد. واضح است که چون بقيه امامان، فرزندان علي و فاطمه(عليهما السلام)هستند، اين شجره به راحتي به امام اول شيعيان و حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام)متصل مي گردد. اما اين استدلال که «چون عقبه و نسل هر فرد از طرف اولاد مذکر است و اولاد اناث، آدمي را به اجداد و نسل هاي قبلي وصل نمي کند، از طرفي چون حضرت محمد(صلي الله عليه وآله)نيز نسلي از اولاد ذکور نداشته است، لذا سادات از نوادگان ايشان نيستند»، يک اعتقاد نادرست و يک شبهه است. براي پاسخ به اين شبهه، ابتدا به نقلِ يک مناظره تاريخي بين امام موسي کاظم(عليه السلام) و هارون الرشيد خواهيم پرداخت. دليل اوّل: امام موسي کاظم(عليه السلام) مي فرمايد: روزي در مجلس هارون الرشيد ـ خليفه عباسي ـ وارد شدم. از من سؤالاتي را پرسيد که يکي از آن ها همين سؤال بود، چنين پاسخ دادم: خداوند در قرآن مجيد مي فرمايد: (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ کُلاًّ هَدَيْنا وَ نُوحاً هَدَيْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسي وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ - وَ زَکَرِيّا وَ يَحْيي وَ عِيسي وَ إِلْياسَ کُلٌّ مِنَ الصّالِحِينَ)؛[1] . از اين آيات نتيجه مي شود: اولاد نوح و ابراهيم، داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسي و هارون و زکريا و يحيي و عيسي و الياس، همگي از صالحين اند. اما چون از براي عيسي مسيح پدري نبود، خداي تعالي او را از طريق حضرت مريم از ذراري انبيا قرار داد. همان طور نيز ما را از طرف مادرمان فاطمه(عليها السلام)از ذريه پيغمبر اسلام قرار داده است. اين تفسير را امام فخر رازي از علماي اهل تسنّن در جلد چهارم تفسير کبير درباره همين آيه آورده است. او نيز حسن و حسين(عليهما السلام) را از طرف مادر، ذريه رسول الله(صلي الله عليه وآله)مي داند. دليل دوّم: آيه مباهله در آيه شريفه آمده است: (فَمَنْ حَاجَّکَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللهِ عَلَي الْکاذِبِينَ)؛ هرکس درباره عيسي با تو در مقام مجادله برآيد، بعد از آن که با وحي خدا به احوال او آگاهي يافتي، به آن ها بگو: بياييد بخوانيم پسرانمان و پسرانتان، زن هايمان و زن هايتان، و کساني را که به منزله نفس ما هستند، و خودتان را، آنگاه با هم مباهله نماييم تا دروغگويان و کافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازيم.[2] . به دليل آن که در وقت مباهله به جز علي بن ابي طالب، فاطمه، حسن و حسين(عليهما السلام)کس ديگري به همراه پيغمبر نبوده است لذا در اين آيه مراد از «أَنْفُسَنا» اميرالمؤمنين علي(عليه السلام)، مراد از «نِساءَنا» فاطمه زهرا(عليها السلام) و مراد از «أَبْناءَنا» حسن و حسين اند که خداوند آنان را پسران پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) ناميده است. حال که به استناد آيه فوق، حسن و حسين فرزندان پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله)مي باشند. پس معلوم مي شود که جميع سادات بني فاطمه مفتخر به اين افتخار بزرگ بوده و تماماً از ذراري پيامبر عظيم الشأن اسلام مي باشند. ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه و ابوبکر رازي در تفسير آيه مباهله، باتوجه به جمله «أَبْناءَنا» به همين طريق استدلال مي کنند که: همانطور که خداوند در قرآن مجيد، عيسي مسيح را از طريق مادرش مريم از ذرية ابراهيم خوانده است، حسن و حسين(عليهما السلام) از طرف مادرشان فاطمه(عليها السلام) پسران پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) مي باشند. دليل سوّم محمدبن يوسف گنجي شافعي در «کتاب کفاية الطالب»، ابن حجر هيثمي مکي در کتاب «الصواعق المحرقه» از طبراني از جابر بن عبدالله انصاري و خطيب خوارزمي در مناقب، حديث زير را از ابن عباس از پيامبر نقل مي کنند «خداوند عزوجل ذريه هر پيغمبري را در صلب او قرارداد و ذريه مرا در صلب علي ابن ابي طالب قرارداد.»[3] . دليل چهارم: خطيب خوارزمي در مناقب و امام احمد حنبل در مسند و ميرسيدعلي همداني شافعي در مودة القربي از پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) چنين نقل مي کنند «اين دو فرزندم حسن و حسين، ريحانه هاي من مي باشند و هر دوي آن ها امامند؛ خواه قائم به امر امامت باشند، خواه ساکت و نشسته.». دليل پنجم: ابن حجر مکي در صواعق و محمدبن يوسف گنجي شافعي در کفاية الطالب از خليفه دوم عمر بن الخطاب نقل مي کنند که گفت: از پيامبر خدا(صلي الله عليه وآله) شنيدم که فرمود: «هر حسب و نسبي به جز حسب و نسب من در روز قيامت منقطع است. عصبه هر اولاد دختري از جانب پدر است، مگر فرزندان فاطمه(عليها السلام) که من پدر و عصبه آن ها مي باشم.»
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۹ساعت 1:4  توسط محمد دستان
|
+ نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۳۹۰ساعت 0:48  توسط محمد دستان
|
پرسش: آيا عبارت «الصلاة خيرٌ من النوم» جزء اذان بوده يا بعد از آن به آن اضافه شده است؟ پاسخ: 1. در نيل الاوطار به روايت صحيح محمد بن اسحاق نقل مي کند که در اذان نبوده است. 2. از سعيد بن مسيب در همين منبع نقل مي کند، اين کلمه در صلاة فجر اضافه شده است. 3. مالک در «موطأ» تصريح مي کند که اين عبارت به امر عمر بن الخطاب به اذان صبح اضافه شده است. او مي گويد مؤذن نزد عمر آمد تا داخل شدن وقت نماز صبح را به او خبر دهد. ولي او را خفته يافت، لذا فرياد بر آورد: الصلاة خير من النوم، نماز از خوابيدن بهتر است، عمر دستور داد تا اين جمله را در اذان صبح قرار دهند . 4. شافعي آنرا مکروه و بدعت مي داند و شوکاني مي گويد: اگر جزو اذان بود حضرت علي(عليه السلام) و عبدالله بن عمر و طاووس به آن اعتراض نمي کردند. 5. ابن جريح از عمر بن فحص نقل مي کند که سعد نخستين کسي بود که در خلافت عمر اين جمله را در اذان گفت. 6. ابن جز م مي گويد: ما اين جمله را نمي گوييم چون در زمان رسول الله(صلي الله عليه وآله) نبوده است
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:36  توسط محمد دستان
|
ژپرسش: آيا «حَيَّ عَلي خَيْرِ الْعَمَلِ» جزو اذان بوده و يا کسي از صحابه و تابعين اين جمله را در اذان آورده است؟ پاسخ: ابن حزم در کتاب «المحلي»، طبق روايت صحيح از عبدالله ابن عمر و ابو امامة بن سهل بن حنيف نقل مي کند (حتّي پس از حذف اين جمله از اذان) اينان اين جمله را در اذان خود مي آورده اند. ـ حسن بن يحيي بن الجعد و زيد بن ارقم و شافعي در يکي از دو قول خود اين جمله را ذکر کرده اند . ـ بيهقي روايتي از امام علي بن الحسين نقل مي کند که ايشان اين جمله را مي آورده و فرموده جزء اذان است. ـ بيهقي در سنن الکبري به روايت صحيح از عبدالله بن عمر نقل کرده که او اين جمله را در اذان مي آورده است ـ تثويب که جايگزين «حَيَّ عَلي خَيْرِ الْعَمَلِ» شده در يک خواب نقل شده است . شوکاني در نيل الاوطار مي گويد که شافعي از يکي از دو قولش گفته که حذف آن بدعت است. ودر کتاب «بحر» گفته اين (جايگزيني) را عمر ايجادکرده وفرزندش عبدالله بن عمر گفته بدعت است. شوکاني از علماي اهل سنّت در کتاب مذکور مي گويد هنگامي که حضرت علي(عليه السلام)تثويب در اذان «الصلاة خير من النوم» را شنيد فرمود «چيزي که جزو اذان نيست به آن اضافه نکنيد.»
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:36  توسط محمد دستان
|
پرسش: چرا مردم شيفته و دلباخته علي ابن ابي طالب(عليه السلام)هستند؟ پاسخ: ابن هجر از علماي اهل سنت چهل حديث در فضائل اميرالمؤمنين انتخاب کرده و در کتاب «صواعق محرقه» نقل کرده. در حديث 17 به نقل از پيامبر روايت شده: هر که علي را دوست دارد مرا دوست داشته، هر که مرا دوست دارد خدا را دوست دارد، کسي که علي را دشمن بدارد با من دشمني کرده و هر که با من دشمني کند با خدا دشمني کرده است. او در حديث 8 مي گويد: مرا به جز مؤمنين دوست ندارند و به جز منافقين با من دشمن نيستند. در حديث نهم که حديث مدينه است، پيامبر فرمود: من شهر علمم و علي درب آن شهر، هر کس بخواهد به آن وارد شود بايد به جانب در رود. اين احاديث به خاطر فضايلي است که خداوند به اميرالمؤمنين عطا فرموده است. فضايل و کمالات اميرالمؤمنين نه تنها به شهادت پيامبر در هيچ يک از صحابه وجود نداشته، بلکه به شهادت دوست و دشمن در بزرگان عالم بي نظير بوده است و البته انسان ها فطرتاً شيفته کمالات هستند. انسان ها فطرتاً عدالت را دوست دارند هر چند در عمل تحمل آن را کمتر دارند، ولي به عدالت گستران عشق ميورزند. اميرالمؤمنين شخصيتي است که دشمن بزرگ آن حضرت يعني معاويه در مقابل کمالات آن حضرت سر خضوع فرود آورده و بعد از شهادت ايشان گفته است: «مادر دهر عقيم است که فرزندي چون فرزند ابوطالب بزايد.» ـ از نظر علم: اميرالمؤمنين باب علم پيامبر است و عالم به ظاهر و باطن اولين و آخرين است و دشمنان همه اقرار کرده اند. ـ از نظر شجاعت: حرف اول در جبهه هاي جهاد مي زده و پيامبر به فرمان الهي فرماندهي را به اميرالمؤمنين مي سپرده است. ـ از نظر ايثار: در ليلة المبيت در شب هجرت به جاي پيامبر خوابيد و جان خود را سپر بلاي جان پيامبر قرار داد. ـ از نظر صبر: هنگامي که به خانه اش حمله شد، به خاطر حفظ اسلام در عين قدرت صبر پيشه کرد و شمشير نکشيد. ـ از نظر کمک به فقرا: آيات زيادي چون آيه اطعام و ولايت و... در شأن ايشان نازل شد. ـ از نظر تقوي: هرگز سياست بازي را بر اصول ترجيح نداد و هرگز از اصول عدول نکرد. ـ از نظر خلوص: خالصاً لوجه الله... اطعام مي کرد (إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللهِ)آيه 9 دهر). جهاد مي کرد، از حق خود مي گذشت، خلافت مي کرد، هدفش فقط جلب رضايت خدا بود (بقره 207 و 265). ـ از نظر زهد: هرگز يک وعده غذاي کامل با يک خورشت آن هم نمک نخورد! و دنيا را سه طلاقه کرد. ـ... و در هر کمالي هيچ مانندي نداشت که با او مقايسه شود. بنابراين چنانچه فضايل اميرالمؤمنين حتي بدون ذکر نام براي هر انساني گفته شود، شيفته آن حضرت مي شود. علاوه بر کمالاتي نظير شجاعت، علم، فصاحت و ساير خصلت هاي حميده اي که پروردگار عالم به امام(عليه السلام) عنايت فرموده است، و هر کدام به تنهايي مي تواند دليلي بر محبوبيت آن بزرگوار باشد؛ پاسخ اين سؤال نيازمند مقدمه مختصري است که در زير بدان اشاره مي شود: اکثر مردم در اين دنيا چنين مي پندارند که: حق آن ها ضايع گشته و آنچه بهره آن ها بوده است، ديگران غصب نموده اند. اکثر کساني که استحقاق مقام و منصبي را دارند، از آنچه که شايسته آن ها است محرومند. چه بسا عالماني که از متاع دنيا بهره اي نبرده، و در کنار خود جاهلي را مي بينند که از تمام امکانات زندگي بهره مند است. چه بسيارند شجاعاني که در ميدان هاي نبرد، دلاوري هايي از خود نشان داده و جان فشاني ها نموده اند؛ ولي در ميدان زندگي از امکانات اوليه زندگي بي بهره و محرومند. در حالي که افراد بزدل و ترسو را که از سايه آن شجاعان، در هراسند، مي بيند که مالک بخش عظيمي از دنيا گشته و مال و منال بسيار فراهم آورده اند. چه بسا افراد عاقل و با کياست و مدبر که روزگار را به سختي مي گذرانند، در حالي که ابلهاني را مي توان ديد که گويي زر و سيم از آسمان و زمين بر ايشان مي بارد. چه بسيار افراد مؤمني که از روي اخلاص، در راه بندگي حق گام نهاده و عمر خويش را صرف طاعت و عبادت حق تعالي نموده اند؛ ولي محروميت ها و تنگناهاي زندگي از هر سو آن ها را احاطه نموده است. حال آن که افراد لا ابالي را مي بينند که از زندگي مرفهي برخوردارند. چه بسيارند افرادي که به خاطر نبوغ، کياست و تدبير خويش استحقاق نعمت ها و مزاياي زندگي را دارند، ولي به ديگران، يعني: کساني که از خصايل ذاتي محرومند، محتاج گشته و مجبور به خضوع و خشوع در برابر آن ها مي گردند. از اين افراد که بگذريم در ميان صاحبان حرفه و فن به همين منوال است. آنان که از همه ماهرتر و کارآيي بيشتري دارند، نوعاً با مشقت و سختي هاي بسيار روبرو بوده و زندگي را به سختي مي گذرانند، در حالي که افرادي که شاگرد آن ها نيز نمي توانند باشند، بازارشان گرم و روزگارشان به سامان است. علاوه بر اين ها چون توده مردم، ناز و نعمت اهل دنيا و زرق و برق زندگي آن ها را از يک طرف، و محروميت و بيچارگي خويش را از طرف ديگر مشاهده مي کنند، عموماً نسبت به دنيا دچار کينه و بغضند، و چنين احساس مي کنند که حق آن ها ضايع گشته و ثمره کار و کوشش آن ها در سفره اغنيا و ثروتمندان گرد آمده است. پس از بيان اين مقدمه بايد دانست که علي(عليه السلام)، نه فقط ذي حقي بود که از حقش محروم گشت، بلکه پيشواي محرومين و سيد و بزرگ کساني است که حقشان ضايع گشته است. بديهي است افرادي که احساس مي کنند حق شان پايمال گشته و متحمل ذلت و خواري شده اند، هوادار يکديگر بوده و به دليل مصيبتي که به آن ها رسيده و ظلمي که بر آن ها رفته است، درد مشترکي را احساس مي کنند و بر عليه کساني که حقوق آن ها را پايمال کرده اند، يک دست و يک صدا شوند. حال بايد گفت: وقتي اين محرومين که جملگي در يک سطح قرار دارند، نسبت به هم اين چنين همدلي داشته و هر کدام غم ديگري را غم خود مي دانند، نسبت به بزرگ مردي والا مقام که تمام فضايل عالي انساني را دارا بوده، و مراتب والاي شرافت و کرامت را از آن خود ساخته است، و با وجود همه اين خصوصيات، آن چنان مظلوم واقع گشته که او را مظلوم عالم مي دانند، چه احساس و قضاوتي بايد داشته باشند؟! علي(عليه السلام) مردي بود که دنيا تلخي هاي بسياري به او چشانيد. مصيبت از پي مصيبت و اندوه پس از اندوه به ايشان روي آورد و در طول زندگي خويش، هم از بيگانه و هم از آشنا، نامردمي ها ديده است. کساني که اصلاً قابل قياس با وي نبوده اند را بر خود مسلط ديده و بر علي(عليه السلام)، فرزندان و عشيره اش حکومت نموده و مسلط شدند. حتي کساني که خود، پاي بند دين و مذهب نبوده اند او را سب نموده و کافر و بي نماز مي خواندند. سرانجام نيز اين انسان بزرگوار و شريف را در محراب عبادت به شهادت رساندند. پس از او فرزندانش يکي يکي به تيغ ستم کشته شده و حريم او به اسارت رفته، نوادگان و عموزادگانش از هر سوي تحت تعقيب قرار گرفتند و در هر کجا که به چنگ افتادند: قتل، حبس، شکنجه و آزار در انتظارشان بود. با اين که فضل و زهد، عبادت وجود، شهامت و بزرگواري و انتفاع خلق از او و فرزندانش بر احدي ـ حتي دشمنانش ـ پوشيده نيست. آيا مي شود بشريت خود را به چنين شخصي وابسته نداند؟ آيا مي شود دلها واله و شيداي او نبوده و در راه عشق و محبت او، از همه چيز خويش نگذرد؟ آيا انسان ها مي توانند خود را يار و ياور اين مظلوم ندانسته و به خاطر ظلم و ستمي که بر او رفته است، خشمگين نباشند؟ اين معنا ريشه در جان انسان ها دارد و يک امر کاملاً فطري و طبيعي است. حال فرض کنيد: اگر جمعي کنار دريا ايستاده باشند و فردي که به شنا وارد نيست، در آب افتد و طعمه امواج دريا شود، تمام کساني که ناظر اين صحنه هستند، حد اقل بر او دل مي سوزانند و بعضي هم براي نجات آن غريق، خود را به آب مي افکنند و خود را با خطر هم آغوش مي سازند. حال آن که در آن لحظه چشم داشت و توقع مزد و پاداش دنيوي و يا حتي اجر و ثواب اخروي را هم ندارند. چه بسا که برخي از آن ها در اعتقاد به خدا و قيامت سست باشند و يا حتي اعتقاد نداشته باشند؛ ولي همان رحم و عطوفت ذاتي که انسان ها نسبت به هم دارند، آن ها را به اين کار وا مي دارد. همين طور است اگر حاکمي ستمگر بر مردم شهري مسلط شود و آن ها را به انواع عقوبت ها معذب سازد، نوعي همدلي و همبستگي بين آن مردم پيدا مي شود و همگي براي رفع ظلم و ستم متحد مي شوند، و غم ديگران را غم خود مي پندارند. حال اگر فردي شريف و جليل القدر، که نزد همه آن ها محترم است بيش از ديگران مورد ظلم و آزار حاکم قرار گيرد، اموال و دارايي اش به يغما رود، همسر عفيفه اش مورد ضرب و شتم قرار گيرد، فرزندان و بستگانش به قتل رسيده و تحت تعقيب باشند، اينان بيشتر دور او را گرفته و هر چه ظلم و ستم بر او بيشتر شود گرايش مردم نسبت به او بيشتر خواهد شد؛ زيرا فطرت انسان ها اين امر را ايجاب مي کند و علي(عليه السلام) مصداق چنين فرد محبوبي است. دوستي علي، ملاک پاکي نطفه ابوبکر مي گويد: پيامبر را در خيمه با علي و فاطمه و حسن و حسين(عليهم السلام) ديدم، فرمود: اي جماعت مسلمانان، من در صلح و مسالمت با کسي هستم که با اهل خيمه در صلح باشد و با کسي که با آن ها در جنگ باشد در جنگم. دوست دارم کسي را که آن ها را دوست داشته باشد. دوست نمي دارد آن ها را مگر حلال زاده و دشمني نمي کند با آنان مگر حرامزاده احمد بن حنبل و شافعي از مالک بن انس نقل مي کنند: ما اولاد حرامزاده را از راه بغض علي مي شناسيم .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:35  توسط محمد دستان
|
پرسش: آيا ابوطالب مؤمن بوده است؟ به چه دليل؟! پاسخ: 1. اصبغ ابن نباته که از روات مورد وثوق اهل سنت است از اميرالمؤمنين نقل مي کند: به خدا قسم پدرم ابوطالب و جدم عبدالمطلب و هاشم و عبد مناف هرگز بت را عبادت نکردند. 2. خطبه عقد پيامبر و حضرت خديجه را که حضرت ابوطالب انشاء کرد، حکايت بر اعتقاد به توحيد و نبوت ابراهيم و اسماعيل دارد «الحمد لله الذي جعلنا من ذرية ابراهيم...» 3. سليمان بلخي حنفي در ينابيع الموده از موفق بن احمد خوارزمي از محمد بن کعب روايت کرده که ابوطالب به فرزندش علي(عليه السلام) دستور داد همواره پشتيبان و کمک و ياري دهنده «پيامبر» باش. در نتيجه، اولا اقرار به پيامبري پيامبر کرده است. ثانياً به فرزندش دستور داده از پيامبر پشتيباني کند. 4. جريان دفاع از پيامبر در شعب: اگر کسي به پيامبر ايمان نداشته باشد، اين چنين تا پاي جان از پيامبر دفاع مي کند. مگر بقيه عموهاي پيامبر چنين دفاعي از پيامبر داشتند؟! هيچ کس به اندازه ابوطالب از پيامبر دفاع نکرد. 5. به فرزندش جعفر طيار دستور داد به او ايمان بياور، پشت سر پيامبر نماز بگزار. جعفر هم ايمان آورد و نماز گزارد و اين اشعار را ابوطالب سرود که دليل بر ايمان اوست:
إن علياً و جعفراً ثقتي عند ملم الزمان و النوب
لا تخذلا و انصرا ابن عمّکما أخي لأمّي من بينهم و أبي
و الله لا أخذل النّبي و لا يخذله من بني ذو حسب
علي و جعفر مورد وثوق من هستند، در روزهاي سخت و گرفتاري ها پشتيبان من هستند، وانگذاريد پسر عم خود را ياري نماييد، پسر برادر پدر و مادري من، به خدا دست از ياري پيامبر بر نمي دارم، پيامبري که داراي حسب و نسب است. در اين اشعار: 1. دوبار اقرار به پيامبري پيامبر نموده، 2. بهترين فرزندانش را به پشتيباني او واداشته، 3. اعلام پشتيباني شديد از پيامبر نموده، 4. اقرار به توحيد هم در قسم اوست به بت ها قسم نخورده است؛ ديوان ابوطالب پر از اشعار توحيدي است. 6. پيامبر بعد از وفات او گريه شديدي کرد و به اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) دستور داد او را چون بقيه مؤمنين کفن و دفن کنند و مدتي از خانه بيرون نمي آمد و براي او استغفار مي کرد. اگر مشرک بود پيامبر با (إِنَّ اللهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَکَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ) براي او استغفار مي کرد؟ . 7. براي دفاع از پيامبر ايمان خود را ظاهر نکرد تا بتواند در ميان مشرکين از پيامبر دفاع کند و لذا تا وفات کرد خداوند به پيامبر دستور داد که از مکه خارج شو که ديگر ابي طالب نيست که از تو دفاع کند و او هجرت کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:33  توسط محمد دستان
|
پرسش: آيا شيعه اي که در اقليت است و پيروان اندکي دارد، مي تواند بر حق باشد؟ پاسخ: آمارهاي فعلي دنيا نشان مي دهد که جمعيت دنيا بيش از 6 ميليارد نفر است. کل مسلمانان (شامل شيعيان و مذاهب چهارگانه شافعي، حنبلي، مالکي و حنفي و نيز وهابيون) حدود 5 / 1 ميليارد و جمعيت شيعيان به تنهايي حدود 350 ميليون نفر مي باشد. بيش از 2 ميليارد از جمعيت 6 ميلياردي جهان در چين و هندوستان زندگي مي کند که اکثريت قريب به اتفاق آنان بت پرست، گاو پرست و حتي شيطان پرست هستند. اگر منطق سؤال فوق صحيح باشد بدان معنا است که مي توان آن را تعميم داده و پرسيد: «اگر اسلام و دين محمد(صلي الله عليه وآله) بر حق است، پس چرا مسلمين در اقليت هستند و اکثر مردم جهان آن را نپذيرفته اند؟» در پاسخ به هر دو سؤال بايد گفت: هرگز اکثريت، نشانه حقانيت نمي باشد و تعداد پيروان و طرفداران يک عقيده، موجب شناخت حق و باطل نمي شود. زيرا در اين صورت هم شيعه، هم اسلام و هم توحيد و نبوت را نمي توان بر حق دانست؟ استناد به قرآن مجيد و بيان حديثي از امام الموحدين علي(عليه السلام) پشتوانه اين استدلال است. قرآن مجيد در بسياري از موارد به تعريف و تمجيد اقليت ها و نکوهش اکثريت پرداخته است. براي مثال در سوره اعراف مي فرمايد: (وَلا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِينَ)؛ «اکثر آنان را شاکر و سپاسگزار نخواهي يافت.» در سوره انفال نيز مي فرمايد: (إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلاَّ الْمُتَّقُونَ وَلکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ)؛ «به جز پرهيزگاران کسي اولياي او نيست و البته اکثر آنان نمي دانند.» در سوره سبا نيز آمده است: (وَقَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّکُورُ)؛ و اندکي از بندگان من سپاسگزارند.» . بر اساس همين آيات است که امير مؤمنان، در جريان جنگ جمل در پاسخ فردي که پرسيد «چطور ممکن است اين همه مخالفان تو که اکثريت را تشکيل مي دهند بر باطل باشند؟» فرمود: «حق و باطل را با تعداد پيروان آن نمي توان شناخت. حق را بشناس، سپس اهل آن را خواهي شناخت. باطل را بشناس، آنگاه اهل آن را خواهي شناخت.» . از سوي ديگر، يکي از منابع فقه، اجماع است. اجماع، عبارت است از اتفاق نظر تمامي مسلمين جهان بر انجام امري. در اين اصل، يک نکته مهم نهفته است که اقليت خواص مسلمين، بايد همراه و همگام با اکثريت باشند تا اجماع حاصل شود. در غير اين صورت اجماع حاصل نمي شود و اکثريت به وقوع مي پيوندد. البته واضح است که تفاوت اکثريت و اجماع در همين است. لذا مي توان استنباط نمود که در اينجا اقليت، ممکن است بر حق باشد در حالي که اکثريت نظر ديگري دارند. به همين جهت است که اکثريت، جزو منابع فقه به حساب نيامده و از اجماع به عنوان منابع فقه ياد شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 0:32  توسط محمد دستان
|
|