|
امام علي با پيامبر
· ياري پيامبر در تبليغ · بالا رفتن از شانههاي پيامبر براي شکستن بتها · ايثار شگفت در شب هجرت · نهايت جوانمردي در دو جنگ · به تسليم کشاندن دشمن در دو جنگ · ضربه سرنوشت ساز در جنگ خندق · شجاعت و ادب در حديبيه · تلاش سرنوشتساز در جنگ خيبر · کوشش در فتح مکه · پايداري شگفتانگيز در جنگ حنين · جانشيني پيامبر در جنگ تبوک · چند مأموريت مهم · برخي از دعاهاي پيامبر براي امام · عروج پيامبر از سينه وصي
ياري پيامبر در تبليغ
سه سال از بعثت پيامبر خدا گذشته بود و اندک اندک، دعوت وي دامن گسترده بود.کساني دل در گرو آيين حق نهاده بودند و عليعليه السلام، اوّلين مردي بود که ايمان آورده و بر پيامبري محمدصلي الله عليه وآله، گواهي داده بود پيامبرصلي الله عليه وآله، پس از سه سال دعوت پنهاني، اکنون با آيه الهي «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَکَ الْأَقْرَبِينَ؛ و خويشان نزديکت را بيم ده»، مأموريت يافته بود که فراخواني به آيين حق را علني سازد و در اين جهت، از نزديکان خود آغاز کند. پيامبر خدا، عليعليه السلام را به فراهم آوردن غذا و سامان دادن ضيافتي مأمور ساخت تا بني عبد المطّلب، گِرد آيند و پيامبرصلي الله عليه وآله پيامش را ابلاغ کند. چنين شد؛ ولي روز اوّل با جنجال آفريني ابو لهب، پيامبر خدا موضوع را مطرح نکرد. فرداي آن روز، جريان را تکرار کرد و پس از صرف غذا، سخن را با ستايش خداوند آغاز کرد و فرمود: «راهنما به قوم خود دروغ نميگويد و...». کلام پيامبرصلي الله عليه وآله پايان يافت. جز علي عليه السلام، هيچ کس به همگامي و همراهي او و ايمان آوردن به آيين الهي برنخاست؛ اما پيامبر خدا فرمود: «بنشين!» و اين جريان، سه بار تکرار شد. آنگاه فرمود: بنشين که تو برادر و وزير و وصي و خليفه من پس از من هستي. و خطاب به حاضران فرمود: بي ترديد، اين، برادر و وزير و وصي و خليفه من بر شماست. پس گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد. آنگاه آنان که دلي تيره، چشماني تار و گوشهايي بسته داشتند، حق را ننيوشيدند و در برابر کلام پيامبر خدا، گران جاني کردند و ابو طالب را به مسخره گرفتند و... . امّا حق، چيرگي يافت و کلام پيامبر خدا از آن محدوده تنگ، فراتر رفت و اين حقيقت، چونان فضيلتي بزرگ در کنار ديگر فضايل عليعليه السلام رقم خورد و سندي استوار براي اثبات ولايت او در کنار دهها سند ديگر، شکل گرفت و پيامبر خدا، همسويي و همگامي نبوّت و ولايت را عملاً اعلام کرد و در آغازين روز اعلان عمومي دعوتش تداوم رهبري را پس از خود نشان داد و آن را به حافظه تاريخ سپرد. مهم، آن است که جايگاه کلام پيامبر خدا تبيين گردد. پيامبرصلي الله عليه وآله در زماني جمله «گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد» را درباره عليعليه السلام بيان فرمود که قريش، هيچگونه حرف شنوياي از خود پيامبرصلي الله عليه وآله هم نداشتند. روشن است که اين کلام براي آينده و آيندگان گفته شده است؛ براي آناني که نبوّت او را پذيرفته، کلامش را حجّت ميدانند. امام عليعليه السلام: چون آيه «و خويشان نزديکت را بيم ده» بر پيامبر خدا نازل شد، مرا فرا خواند و به من فرمود: «اي علي! خداوند به من فرمان داد که خويشان نزديکم را بيم دهم و من دلتنگ و درمانده شدم؛ چون ميدانستم که هرگاه اين دعوت را برايشان آشکار کنم، از آنان چيزي مشاهده ميکنم که نميپسندم. خاموش ماندم تا جبرئيل به نزدم آمد و گفت: "اي محمّد! اگر فرمان را انجام ندهي، پروردگارت عذابت ميکند". پس طعامي به اندازه يک صاع (سه کيلو) آماده کن و ران گوسفندي بر آن بنِه و ظرفي بزرگ هم از شير پُر کن. سپس بني عبد المطّلب را براي من گِرد آور تا با آنان سخن بگويم و آنچه فرمان يافتهام، به آنان برسانم». پس من آنچه بدان فرمان يافته بودم، انجام دادم و آنان را که در آن روز، چهل تن، يکي کم يا بيش بودند، فرا خواندم. در ميان آنان، عموهاي پيامبر خدا: ابو طالب، حمزه، عباس و ابو لهب نيز بودند. پس چون به نزد حضرتْ گِرد آمدند، از من خواست تا خوراکي را که براي آنان آماده کرده بودم، بياورم. آوردم و چون آن را نهادم، پيامبر خدا، تکّه گوشتي برداشت و با دندانهايش آن را پاره پاره کرد و در اطراف سيني نهاد و فرمود: «با نام خدا شروع کنيد». پس آنان خوردند تا جايي که ديگر به چيزي نياز نداشتند؛ اما غذا دست نخورده مينمود و سوگند به خدايي که جان علي در دست اوست، همه آن غذا، خوراک يک نفرشان بود. سپس فرمود: «به آنان نوشيدني ده» و من، همان ظرف بزرگ را آوردم و از آن نوشيدند تا همگي سيراب شدند و به خدا سوگند، يکي از آنان به تنهايي، مانند آن را مينوشيد. پس چون پيامبر خدا خواست با آنان گفتگو کند، ابو لهب پيشدستي کرد و گفت: عجبْ اين همراهتان، جادويتان کرد! پس آنان متفرّق شدند و پيامبر خدا با آنان سخن نگفت. پس فرمود: «فردا، اي علي! اين مرد، چنان که شنيدي، بر من پيشدستي کرد و قوم، پيش از آن که با آنان سخن بگويم، متفرّق شدند. پس براي ما خوراکي همچون گذشته بساز و آنان را براي من گِردآور». پس آماده کردم. سپس آنان را فراخواندم و پيامبرصلي الله عليه وآله از من خواست تا خوراک را بياورم و من هم آوردم. چنان کرد که ديروز کرده بود، و همه خوردند تا آن جا که ديگر به چيزي نياز نداشتند. سپس فرمود: «به آنان نوشيدني بده» و من همان ظرف بزرگ را آوردم و همگي نوشيدند تا سيراب شدند. سپس پيامبر خدا فرمود: «اي بني عبد المطّلب! به خدا سوگند، هيچ جواني را در عرب نميشناسم که براي قومش چيزي بهتر از آنچه من براي شما آوردهام، آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براي شما آوردهام و خداي متعال به من فرمان داده که شما را به آن فرا بخوانم. پس کدامتان مرا بر اين امر، ياري ميدهد تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد؟». همه خاموش ماندند و من گفتم: ... من - اي پيامبر خدا - وزير تو ميشوم! پس دست بر گردنم نهاد و فرمود: «اين، برادر و وصي و جانشينم در ميان شماست. پس گوش به فرمان و مطيعش باشيد». پس آن قوم برخاستند در حالي که ميخنديدند و به ابو طالب ميگفتند: به تو فرمان داد که گوش به فرمان و فرمانبردار پسرت باشي! . امام عليعليه السلام: چون آيه «و خويشان نزديکت را بيم ده» نازل شد...، پيامبر خدا، بني عبد المطّلب را که در آن زمان، چهل تن، يکي کم يا بيش بودند، فرا خوانْد و فرمود: «کدام يک از شما برادر و وصي و وارث و وزير و جانشين من پس از من در ميانتان ميشود؟». پس به يک يکِ آن مردان عرضه داشت و همگي خودداري کردند تا به من رسيد و گفتم: من، اي پيامبر خدا! پس فرمود: «اي بني عبد المطّلب! پس از من، اين، برادر و وارث و وصي و وزير و جانشين من در ميان شماست». شرح نهج البلاغة - به نقل از ابو جعفر اسکافي -: در روايت صحيح آمده است که پيامبرصلي الله عليه وآله در ابتداي دعوتش و پيش از ظهور و انتشار اسلام در مکّه، عليعليه السلام را مأمور کرد که خوراکي براي او تهيه کند وبني عبد المطّلب را به آن دعوتکند. پس عليعليه السلام، خوراک را آماده ساخت و آنان را دعوت کرد. آنان آن روز بيرون آمدند، بيآن که پيامبر خدا چيزي بگويد؛ چرا که عمويش ابو لهب، سخني گفت. پس روز دوم نيز عليعليه السلام را مأمور کرد تا مانند همان خوراک را آماده کرده، دوباره دعوتشان کند. پس تهيه کرد و دعوتشان نمود و آنان غذا را خوردند. سپس با آنان به گفتگو پرداخت و به دين، دعوتشان کرد و عليعليه السلام را نيز در زمره آنان دعوت کرد؛ چون او نيز جزو بني عبد المطّلب بود. سپس ضمانت کرد که اگر کسي از ميان آنان پشتيباني و يارياش کند، او را برادر ديني خود و وصيّ پس از مرگش و جانشين خويش گردانَد. پس همه خودداري کردند و تنها عليعليه السلام پاسخ داد و گفت: من تو را بر آنچه آوردهاي، ياري ميدهم و بارت را بر دوش ميکشم و با تو بيعت ميکنم. پس پيامبرصلي الله عليه وآله چون ديد که آنان وي را وا نهادند و عليعليه السلام يارياش داد و از آنان سرپيچي و از او فرمانبرداري ديد و خودداري آنان و اجابت عليعليه السلام را به عيان مشاهده کرد، فرمود: «اين، برادر و وصي و جانشينم پس از من است». پس برخاستند، در حالي که ريشخند ميکردند و ميخنديدند و به ابو طالب ميگفتند: از پسرت اطاعت کن. او را بر تو فرمانروا کرده است! . الإرشاد: پيامبرصلي الله عليه وآله در آغاز دعوت به اسلام، خويشان نزديکش را گِرد آورد و ايمان را بر ايشان عرضه داشت و از آنان عليه کافران و متجاوزان ياري خواست و در برابر اين ياري، بهره اين دنيا و سربلندي و پاداش بهشت را برايشان ضمانت کرد؛ ولي هيچ يک از آنان اجابتش نکرد، جز امير مؤمنان، علي بن ابي طالبعليه السلام. پس پيامبر خدا در برابر آن، برادري و وزارت و وصايت و وراثت و خلافت را به او بخشيد و بهشت را بدان برايش واجب ساخت. و اين مطلب در حديث «دار» است که ناقدان اخبار، بر صحّت آن اجماع کردهاند، آن هنگام که پيامبر خدا بني عبد المطّلب را در خانه ابو طالب گِرد آورد و آن گونه که راويان ميگويند چهل تن بودند، يکي کم يا بيش، و فرمان داد که ران گوسفندي و يک مُد گندم را برايشان بپزند و يک صاع شير براي آنان آماده کنند، و اين در حالي بود که برخي از آن مردان، معروف به خوردن يک گوسفند [و مانند آن] در يک مجلس و نوشيدن دوازده مُد نوشيدني در همان مجلس بودند و پيامبر خدا خواست تا با آماده کردن خوردني و نوشيدني کم، آيتي در سير و سيراب شدن آنان از اين خوراک اندک که (در حالت معمولي) يکي از آنها را هم سير و سيراب نميکرد، پديدار کند. سپس فرمان داد غذا را جلوي ايشان بنهند و همه آنان از آن غذاي اندک خوردند تا سير و پُر شدند؛ اما گويي دست نخورده بود. پس با اين کرامت، بر آنان چيره شد و با برهان الهي در آن، نشانه نبوّت و علامت صدقش را برايشان آشکار ساخت. پس از سيرشدن از خوراک وسيراب گشتن از نوشيدنيها به آنان فرمود: «اي بني عبد المطّلب! خداوند، مرا به سوي همه خلق برانگيخته است و بويژه به سوي شما، و همان خداي عز و جل فرموده است: "و خويشان نزديکت را بيم ده" و من شما را به دو کلمه سَبُک بر زبان و سنگين در ميزان، فرا ميخوانم که بدان بر عرب و عجم، چيره ميشويد وامّتها مطيع شما ميگردند وبه بهشت، داخل ميشويد واز آتش، رهايي مييابيد: گواهي به اينکه خدايي جز اللَّه نيست، وديگر اينکه من، پيامبر خدا هستم. پس هر که مرا در اين امر اجابت کند و بر آن و قيام به آن ياريام دهد، برادر و وصي و وزير و وارث و جانشينم پس از من ميشود»؛ اما هيچ يک از آنان اجابت نکرد. [امير مؤمنان ميگويد:] پس، از ميان آنان برخاستم... و گفتم: من - اي پيامبر خدا - تو را بر اين امر، ياري ميدهم! فرمود: «بنشين!». سپس سخنش را براي آنان دوباره گفت؛ امّا ساکتماندندومنبرخاستم وآنچه بار اوّل گفته بودم، گفتم. فرمود: «بنشين!». سپس گفته خود را به آنان براي بار سوم تکرار کرد؛ اما هيچ يک از آنان، حتي حرفي بر زبان نياورد. من گفتم: من - اي پيامبر خدا - تو را بر اين امر، ياري ميدهم. فرمود: «بنشين که تو برادر و وصي و وزير و وارث و جانشينم پس از من هستي!». پس همگي برخاستند، در حالي که به ابو طالب ميگفتند: اي ابو طالب! امروز بر تو مبارک باد، اگر در دين برادرزادهات وارد شوي که پسرت را بر تو فرمانروا کرد! نکته در برخي از متون تاريخي و حديثي آمده است: پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه وآله، اختلافي در ميراث پيامبر خدا ميان امام عليعليه السلام و عباس بن عبد المطّلب پديد آمد. عبّاس، ادّعا ميکرد که اموال پيامبر خدا به او ميرسد. داوري به ابو بکر واگذار شد و ابو بکر، با اشاره به جريان «يوم الدار» يا «إنذار العشيرة»، خطاب به عبّاس بن عبد المطّلب گفت: «تو را سوگند ميدهم! آيا ميداني که پيامبر خدا، پسران عبد المطّلب و فرزندانشان را گِرد آورد و تو در ميانشان بودي و از قريش، کسي [جز شما] نبود و گفت: "اي بني عبد المطّلب! چنين است که خداوند، هيچ پيامبري را مبعوث نميکند، جز آن که براي او از خاندانش برادر و وزير و وصي وجانشيني درخاندانش قرارميدهد. پسکدام يکاز شما بهپا ميخيزد تا در برابر آنکه برادر و وزير و وصي و جانشين من در خاندانم باشد، با من بيعت کند؟"...پس علي بن ابي طالب از ميان شما برخاست و با او بر آنچه شرط و بدان دعوت کرده بود، بيعت نمود؟ آيا ميداني که اين از پيامبر خداست؟». گفت: آري. يعني ابو بکر نيز به قضيه «إنذار العشيرة» اعتراف کرده، آن را حجّت ميشمرد. نکتهاي که بايد بدان توجه شود و در بيشتر متون، بدان بياعتنايي شده است، علّت مراجعه امام عليعليه السلام وعبّاس به ابو بکر و طرح دعواي ميراث پيامبر خداست. در نظر اوّل، اين اختلاف، بسيار عجيب مينمايد؛ چون پيامبرصلي الله عليه وآله، هنگام رحلت، دختر و همسراني داشت و برابر قانون ارث، به هيچوجه نوبت به عمو و پسر عمو نميرسيد تا آنها ادّعاي ارث کنند؛ بلکه بيشتر اموال پيامبر صلي الله عليه وآله به حضرت فاطمهعليها السلام منتقل ميشد و بعد از شهادت ايشان نيز به شوهر و فرزندانش ميرسيد. بنابراين، اصل ادّعاي عبّاس بن عبد المطّلب درباره ارث بردن از پيامبرصلي الله عليه وآله، وجهي نخواهد داشت. پس چرا اين ادّعا مطرح شده است؟ از ابو رافع نقل شده است که پس از سخنان ابو بکر، عبّاس بن عبد المطّلب به او گفت: «پس به چه حساب بر اين جايگاه نشستهاي؟ علي را مقدّم ميداني و بر او فرمان ميراني؟!». پس ابو بکر گفت: «اي بني عبد المطّلب! آيا نيرنگ ميزنيد؟». [ از اين متن، ميتوان دريافت که عباس با انديشه و تدبير، اين واقعه را ساخته است تا به ابو بکر يادآور شود که جامه خلافت، شايسته چه کسي است و او چگونه آن را غاصبانه به تن کرده است، و اين گونه وقايع به سرعتْ منتشر ميشود، بويژه اگر از سوي کسي چون عباس با آن منزلت بزرگش باشد. جالبْ آنکه در مباحثه ديگري که بين ابن عبّاس و عمر بن خطّاب رخ داده و ابن عبّاس، شايستگي امام عليعليه السلام را براي خلافت به عمر يادآوري کرده است، خليفه ناراحت شده، ميگويد: «با تو هستم اي ابن عبّاس! آيا ميخواهي با من آن کني که پدرت و عليعليه السلام در روزي که بر ابو بکر وارد شدند، با او کردند؟».
تحريف تاريخ در اين ماجرا
آنچه را آورديم، مورّخان، محدّثان و مفسّران با طرق مختلف و سندهاي گوناگوني گزارش کردهاند که در صفحات پيشين گذشت. طبري نيز آن را در تاريخ خود (تاريخ الاُمم والملوک) به تفصيل آورده است؛ امّا در تفسير خويش، روايت را با همان سندي که در تاريخ گزارش کرده، نقل کرده و به جاي «کدام يک از شما مرا بر اين امر ياري ميدهد تا برادر و وصي و جانشين من در ميانتان باشد»، نوشته است: «تا برادر و چنين و چنان باشد» و در ادامه نيز حذف و تحريف را در سخن پيامبرصلي الله عليه وآله، روا دانسته و به جاي جمله «بي ترديد، اين، برادر و وصي و خليفه من در ميان شماست. پس گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد»، نوشته است: «بي ترديد، اين، برادر من و چنين و چنان است. پس گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد». البته نوع گزارش طبري، بسي سؤال انگيز است و تأمّل در آن، نشاندهنده مجبور بودن وتحکّم بر چگونگي نقل است؛ وگرنه، «بيترديد، اين، برادر من و چنين و چنان است. پس گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد»، يعني چه؟! وجود جمله «گوش به فرمانش باشيد و از وي اطاعت کنيد»، به گونهاي رازدارانه نشاندهنده حذف جانِ کلام است. به هر حال، ابن کثير نيز بر اين نمط رفته و در تفسير و تاريخ خود و در السيرة النبويّة، روايت را به گونهاي که طبري در تفسيرش آورده، نقل کرده است (يعني صورت تقطيع شده آن را) و اين، شگفتانگيز است؛ چرا که مهمترين منبع و مستند مورد اعتماد ابن کثير در کتاب تاريخش (البداية والنهاية)، تاريخ الطبري است و نه تفسير الطبري. نويسنده مصري محمّد حسين هيکل نيز در چاپ اوّل کتابش حياة محمّد، حادثه را آورده است، البته با حذف بخشهايي از آن؛ امّا از چاپ دوم به بعد، يکسر جريان را حذف کرده است. ابن تيميه نيز کوشيده است با طعن در سند و گاه محتوا، در اصل جريان، ترديد روا دارد که پاسخهاي مفصّلي بدان داده شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 3:54  توسط محمد دستان
|
|