|
وصايت اميرالمؤمنين از جانب رسول خدا
بسم الله الرحمن الرحيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين من الآن الي قيام يوم الدين و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم. قال الله الحکيم في کتابه الکريم: يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم فان تنازعتم في شيء فردوه الي الله و الرسول ان کنتم تؤمنون بالله و اليوم الآخر ذلک خير و احسن تأويلا. دين مقدس اسلام، دين تمام و کاملي است که بر اساس فطرت تشريع شده است و تمام نيازمنديهاي فطري را به طور کمال براي ارتقاء بشر به منزل سعادت آورده است. فاقم وجهک للدين حنيفا فطرة الله التي فطر الناس عليها. «وجهه دل خود را براي پذيرش اين دين استوار بدار، ديني که بر فطرت خدائي که بشر را با آن فطرت سرشته است ميباشد». اسلام هيچ يک از احکام فطري را ناگفته نگذارده و به طور اکمل بيان فرموده است، اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي «امروز من دين شما را براي شما کامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام کردم». و رسول اکرم فرمودند: انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق «اين است و جز اين نيست که من برانگيخته شدهام براي آنکه مکارم اخلاق را تمام کنم». و نيز فرمودند: ما من شيء يقربکم الي الله الا و قد دعوتکم به، و ما من شيء يبعدکم عن النار الا و قد نهيتکم عنه. «چيزي نبود که شما را به بهشت نزديک کند مگر آنکه من شما را بدان امر نمودم، و چيزي نبود که شما را از آتش دور کند مگر آنکه من شما را از آن نهي کردم».
1- وصيت از احکام فطري و عقلي و شرعي است
يکي از احکام متقنه شريعت که بر اساس فطرت است همانا امر وصيت است. وصيت يعني در امور خود که راجع به امر دين و دنياست سفارش نمودن تا آنکه مهمل و عبث نماند، و همان طور که در زمان حيات به نحو احسن بود پس از مرگ نيز به نحو احسن بوده باشد. اين حکم از احکام عقلي بوده و شرع مقدس نيز امضاء نموده است، بنابراين حکم داراي سه مرحله ميشود: مرحله اول- حکم فطرت، و آن اينکه در فطرت و جبلت هر فردي است که ميخواهد امور خود را بر وفق نظريه و صلاحديد خود انجام دهد و در تمام شئون و اموري که راجع به اوستخود بشخصه مراقبت نموده و مواظبت نمايد. حکم فطري و غريزه الهي است که انسان هيچگاه نميخواهد اختيارات امور او از دست او بيرون برود و به دستشخص اجنبي سپرده شود. و به موازات علاقهاي که انسان به آثار و شئون خود دارد علاقه به اختيارات و خود رايي در آنها از تصرف و تغيير و تبديل و حفظ و غيرها خواهد داشت. و امتداد اين علاقه و اختيار تا زمان مرگ نبوده بلکه در يک زمان طولاني و مديد تا وقتي که انسان آثار خود را بعد از مرگ در ساليان دراز و گذشتن ايام و شهور و دهور، موجود مشاهده ميکند خواهد بود. و لذا در دنيا با يک بينش حاد و تندي زمان بعد از موت خود را تا افقي بسيار وسيع و شعاعي بسيار طولاني نگريسته و براي حفظ و مصونيت آثار خود از علم و کتب و صدقات و ابنيه و فرزند و عيال و مزرعه و غيرها نظريه خود را اعمال، و اختيار و صلاحديد خود را ابراز، و تا نهايت درجه براي تحقق آن در خارج پس از مرگ ميکوشد. و حتي در حيوانات اين غريزه موجود است و ديده ميشود که بسياري از آنها که يقين به مرگ خود پيدا ميکنند و آثار و علائم موت را در خود ميبينند براي اولاد خود خانه محکم و لانه و آشيانه قوي و دور از دست خطر ميسازند. مرحله دوم- حکم عقل است.بدون ترديد عقل حاکم است بر آنکه انسان نبايد امر خود را مهمل بگذارد بلکه بايد براي تنظيم و استفاده از آثار خود بعد از مرگ تعيين وصي نموده و براي حفظ و حراست آنها توصيه و سفارش کند، تا همان طور که در زمان حيات خود از آنها ميخواست به طور اکمل استفاده شود در زمان ممات نيز به همان ميزان استفاده گردد. بلکه عقلاي عالم به کسي که بدون وصيت بميرد و امور خود را از زن و فرزند و دار التجارة و مزرعه و حکومت و علم و غير ذلک بدون تدبير و نظر بگذارد به نظر خفت مينگرند و او را ناقص ميدانند و در اين ترک وصيت او را مذمت ميکنند، به خلاف آنکه اگر وصيت کند و وصيي لايق و سرپرستي خبير و بينا و مدبر بر بازماندگان از اولاد صغار و ساير شئون خود معين کند، او را مدح نموده و فعل او را يک فعل انساني ميشمرند. مرحله سوم- حکم شرع است که بر اساس حکم فطرت و حکم عقل تشريع شده و در تمام شرايع و اديان، وصيت حکمي ممدوح و مستحسن شمرده شده است. در شريعت مقدس اسلام که اکمل و اتم اديان و شرايع است به طور کامل با حدود و مشخصاتي معين و روشن بيان شده است. کتب عليکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خيرا الوصية للوالدين و الاقربين بالمعروف حقا علي المتقين- فمن بدله بعد ما سمعه فانما اثمه علي الذين يبدلونه ان الله سميع عليم. «بر شما از جانب خدا فرض و واجب شده است که چنانچه يکي از شما آثار مرگ را ملاحظه کند چنانچه مالي داشته باشد براي پدر و مادر و نزديکتران از ارحام به طور معروف و پسنديدهاي وصيت نموده و درباره آنها سفارش کند و از مال خود براي آنها قرار دهد، اين حکم خدا حق است براي پرهيزگاران. و کسيکه بعد از شنيدن وصيت آن را عوض کند و تغيير دهد گناه و جرمش بر عهده همان کساني است که تغيير داده و عوض نمودهاند، و خداوند شنوا و داناست».
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:43  توسط محمد دستان
|
۲- ولايت مهمترين مسئله دين است
مهمترين و اساسيترين مسئله از مسائل دين مسئله ولايت استيعني سرپرستي و زمامداري امور ديني از ظاهري و باطني، جسمي و روحي، دنيوي و اخروي، مادي و معنوي، عبادي و اجتماعي، که تمام اين موضوعات منطوي در امر دين بوده و رسولالله بر آن ولايت داشته است. مسئله ولايت روح دين است و بدون آن، دين به صورت جسدي مرده و کالبدي بيروح خواهد بود، مانند دين بدون پيغمبري از جانب خدا، و معالجه مريض بدون طبيب و ساختن منزلي بدون معمار و جراحي بيماري بدون استاد معالج. چون سعادت مردم در پرتو دين است، و قوام دين در پرتو حافظ و نگهبان آن و عارف به اصول و فروع آن و قيم به معارف و حقائق آن. همان طور که مردم بدون دين از جاده انسانيت خارج و فقط اسم انسان بر آنهاست، همين طور دين بدون امام از جاده مستقيم خارج و فقط اسمي از دين بر روي آن است. لذا آن مقداري که درباره ولايت از جانب رسول خدا سفارش شده است درباره هيچيک از مسائل ديني نشده است و به اندازهاي که آنحضرت وصيت به مقام ولايت را بزرگ شمرده و تاکيد فرموده و کرارا و مرارا تذکر داده و از مردم و اصحاب عهد و بيعت گرفته و آنان را مخاطب ساخته و گواه گرفته است در هيچ حکمي از احکام بدين مقدار بلکه به يک دهم يا يک صدم يا يک هزارم اين مقدار تاکيد وارد نشده است. با مطالعه در سيره رسول خدا و مطالعه تاريخ صحيح بدست ميآيد که نزد آنحضرت مسئله ولايت علي بن ابيطالب اميرالمؤمنين عليهالسلام برابر با اصل اسلام و هم وزن با اصل نبوت و اصل قرآن است، بلکه روح نبوت و روح قرآن است. ما در اين بحث گذشته از رواياتي که از ناحيه رسول خدا راجع به ولايت اميرالمؤمنين به عناوين مختلفه بيان شده و به عبارات متفاوته وصيت شده است مانند حديث عشيره و حديث انس و حديث غدير و حديث منزلت و حديث ثقلين و حديث سفينه و غير آنها که در اين کتاب بعضي از آنها تا به حال بيان شده و بعضي ديگر بعدا بيان خواهد شد، ميخواهيم احاديثي را که لفظ وصيت بخصوصه در آن ذکر شده استبيان کنيم تا روشن شود که در چه بسياري از مواضع، رسول خدا آنحضرت را «سيد الوصيين» و «سيد الاوصياء» و «وصيي» خواندهاند.و نيز در مواضع بسياري که آن حضرت را به «خليفتي» که معناي جانشيني دارد معرفي کردهاند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:42  توسط محمد دستان
|
۳- وصايت اميرالمؤمنين از جانب رسول خدا
اولين روزي که رسولالله عشيره خود را به اسلام دعوت کردند در آن مجلس اميرالمؤمنين را برادر و وزير و وصي و خليفه خود خواندند و ما صورت آن مجلس را در اين کتاب آورديم. ديگر آنکه ابنمغازلي که از اعيان علماء عامه است با اسناد خود از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت کرده است که آنحضرت فرمودند: يا علي انتسيد المسلمين و امام المتقين و قائد الغر المحجلين و يعسوب المؤمنين. «اي علي تو سيد و سالار مسلماناني و پيشواي متقياني و راهنما و زمامدار رستگاران روشن چهره و در غرفات بهشت آرميدهاي و رئيس مؤمناني». و سپس ابنمغازلي گويد: ابوالقاسم طائي گفت: من از احمد بن يحيي از معني يعسوب پرسش کردم در پاسخ گفت که: يعسوب به معني آن زنبور عسل نر است که رئيس و سالار کندوست. حضرت رسولالله در اين خبر علي بن ابيطالب را به آن رئيس و سالار زنبوران عسل تشبيه فرمودهاند. ديگر آنکه شيخ عبدالحافظ بن بدران از جماعت کثيري از مشايخ خود با سلسله اسناد متصل از شعبي روايت کرده است که قال علي عليهالسلام: قال لي رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: مرحبا بسيد المسلمين و امام المتقين. فقيل لعلي: فاي شيء کان من شکرک؟ قال: حمدت الله عزوجل علي ما آتاني، و سالته الشکر علي ما اولاني، و ان يزيدني مما اعطاني. «حضرت علي بن ابيطالب از رسول خدا روايت کردهاند که فرمود: آفرين به سيد و سالار مسلمانان و پيشواي پرهيزگاران. شعبي گويد: از آنحضرت سؤال شد در مقابل کلام رسول خدا شما چه شکري بجاي آورديد؟ حضرت فرمود: بر آنچه خدا به من داده حمد او را نمودم و بر اين منصبي که براي من اختيار کرده شکر او را بجاي آوردم و از آنچه به من عنايت کرده است زيادتي درخواست کردم». حمويني که از بزرگان علماء عامه استبا سند متصل خود نقل ميکند از جابر بن عبدالله انصاري قال: کنت يوما مع النبي صلي الله عليه و آله و سلم في بعض حيطان المدينة و يد علي في يده، فمررنا بنخل فصاح النخل: هذا محمد سيد الانبياء و هذا علي سيد الاوصياء و ابو الائمة الطاهرين، ثم مررنا بنخل فصاح النخل: هذا المهدي، و هذا الهادي، ثم مررنا بنخل فصاح النخل: هذا محمد رسولالله، و هذا علي سيف الله. فالتفت النبي الي علي فقال: يا علي سمه الصيحاني، فسمي من ذلک اليوم الصيحاني.. «جابر گويد: روزي با حضرت رسولالله در بعضي از باغهاي مدينه حرکت ميکرديم و دست علي در دست آنحضرت بود، چون از کنار درخت خرمائي عبور کرديم آن درخت صدا زد: اين است محمد سيد پيمبران و اين است علي سيد اوصياء و پدر امامان پاک، چون به درخت خرماي ديگري رسيديم آن درخت صيحه زد: اين است مهدي و راه يافته و اين است هادي و راهنما، و چون به درخت ديگري رسيديم آن درخت ندا کرد: اين است محمد رسول خدا و اين است علي شمشير خدا.سپس حضرت رسولالله به حضرت اميرالمؤمنين رو کرده گفتند: اين خرماها را صيحاني نام بگذار و آن درختها از آن روز به صيحاني ناميده شدند». و نيز حمويني با اسناد متصل خود نقل ميکند از سعيد بن جبير از ابنعباس قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم لام سلمة: هذا اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و وصيي و عيبة علمي و بابي الذي اوتي منه، اخي في الدنيا و الآخرة، و معي في السنام الاعلي، يقتل الناکثين و القاسطين و المارقين. «ابنعباس گويد: حضرت رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم به امسلمه فرمودند: اين است امير مؤمنان و سالار مسلمانان و وصي من و صندوقچه و مخزن علم من و درب ورود به علوم و معارف من، او برادر من است در دنيا و آخرت و با من است در مرتفعترين درجات از عالم قرب، و بعد از من با سه طايفه جهاد ميکند: با شکنندگان بيعت و طايفه ستمکاران و طائفه خارج شدگان از دين»، (منظور اصحاب جمل و اصحاب صفين و اصحاب نهرواناند). و نيز ابونعيم احمد بن عبدالله حافظ با اسناد خود از ابنابيليلي از حسن بن علي عليهماالسلام روايت کرده است قال: قال رسولالله: ادعوا الي سيد العرب- يعني عليا- فقالت عائشة: الست سيد العرب؟ قال: انا سيد ولد آدم و علي سيد العرب. فلما جاء علي ارسل الي الانصار فاتوه فقال لهم: يا معشر الانصار الا ادلکم علي ما ان تمسکتم به لن تضلوا بعده ابدا؟ قالوا: بلي يا رسولالله، قال: هذا علي فاحبوه بحبي و اکرموه بکرامتي فان جبرئيل امرني بالذي قلت. ابونعيم گويد: اين روايت را با سند ديگر نيز از سعيد بن جبير روايت کردهاند. حاصل آنکه حضرت رسولالله فرمودند: «سيد و سالار عرب را بگوئيد که نزد من آيد، و منظور نظر آنحضرت علي بن ابيطالب بود. عائشة گفت: آيا تو سيد و سالار عرب نيستي؟ فرمود: من سيد و سالار فرزند آدمم و علي سيد و سالار عرب است. چون اميرالمؤمنين آمدند حضرت رسولالله به دنبال انصار فرستادند که نزد او حاضر شوند، چون حاضر شدند فرمود: اي جماعت انصار ميخواهيد که من شما را به چيزي رهبري کنم که با وجود آن هرگز گمراه نگرديد؟ گفتند: بلي اي رسول خدا. حضرت فرمود: اين است علي بن ابيطالب او را دوست داشته باشيد به همان دوستي که مرا دوست داريد و او را گرامي بشمريد به همان نحوي که مرا بزرگ و گرامي ميشمريد. حقا بدانيد که اين پيغامي را که به شما دادم جبرئيل مرا امر نموده است». ابوالحسن فقيه محمد بن احمد بن علي بن شاذان در کتاب «فضائل علي و اولاد معصومين او عليهمالسلام» که مجموعا صد منقبت است از طريق اهل تسنن روايت کرده است با اسناد خود از حبة العرني از اميرالمؤمنين عليهالسلام قال: قال رسولالله: انا سيد الاولين و الآخرين، و انت يا علي سيد الخلائق بعدي، اولنا کآخرنا و آخرنا کاولنا. «رسول خدا به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود: من سيد اولين و آخرين هستم يعني بزرگ و سالار پيشينيان و پسينيان، و اي علي تو سيد تمام مخلوقات هستي پس از من. اول ما مانند آخر ماست و آخر ما مانند اول ماست». و نيز ابنشاذان از طريق عامه روايت کرده است از ابنعباس: قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: و الذي بعثني بالحق بشيرا ما استقر الکرسي و العرش و لا دار الفلک و لا قامت السماوات و الارض الا بان کتب عليها: لا اله الا الله، محمد رسولالله، علي اميرالمؤمنين. و ان الله تعالي عرج بي الي السماء و اختصني بلطيف ندائه قال: يا محمد، قلت: لبيک ربي و سعديک، فقال: انا المحمود و انت محمد، شققت اسمک من اسمي و فضلتک علي جميع بريتي فانصب اخاک عليا علما يهديهم الي ديني. يا محمد اني جعلت عليا اميرالمؤمنين، فمن تامر عليه لعنته، و من خالفه عذبته، و من اطاعه قربته. يا محمد اني جعلت عليا امام المسلمين، فمن تقدم عليه اخزيته و من عصاه استجفيته، ان عليا سيد الوصيين، و قائد الغر المحجلين، و حجتي علي جميع خلقي اجمعين. «ابنعباس گويد: حضرت رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: سوگند به آن خدائي که مرا به حق بشارت دهنده به رحمتخود قرار داده عرش و کرسي استقرار نگرفته و فلک به گردش در نيامده و آسمانها و زمين استوار نباشد مگر به آنکه روي آنها نوشته شده است: نيست خدائي مگر ذات مقدس يگانه او، و محمد است رسول او، و علي بن ابيطالب است حاکم و امر کننده مؤمنان. خداي تعالي چون مرا به آسمان بالا برد و مرا به نداي لطيف خود در شب معراج اختصاص داد گفت: اي محمد، عرض کردم: لبيک اي پروردگار من پذيرفتم نداي تو را و آمدهام براي تلقي گفتار تو.خدا فرمود: اي رسول من من هستم محمود و تو هستي محمد، اسم تو را از نام خودم مشتق نمودم و تو را بر جميع بندگان خودم برتري و شرافت دادم.اي محمد! برادرت علي را به خلافت برگزين و او را علم و راهنماي هدايت مردم معرفي کن تا مردم را به دين من رهبري کند، اي محمد من او را امير و فرمانده مؤمنان قرار دادم پس کسيکه بر او حکومت و فرمانروائي کند من او را به لعنت خود گرفتار ميکنم، و کسيکه مخالفت او کند من او را عذاب ميکنم، و کسي که از او پيروي کند من او را به درجات قرب خود بالا ميبرم. اي محمد من علي را امام مسلمانان قرار دادم، او پيشواست پس کسيکه بر او تقدم جويد من او را به خذلان خود مبتلي خواهم نمود، و کسيکه تمرد او را بنمايد من او را به جفاي خود گرفتار خواهم ساخت. بدرستيکه علي سيد و سالار اوصياي پيمبران است و قائد و راهبر درخشنده چهرگان در منازل بهشت برين، و او حجت من استبر تمام مخلوقات من». و نيز ابنشاذان از طريق عامه از ابنعباس روايت کرده است قال: سمعت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم يقول: معاشر الناس! اعلموا ان لله تعالي بابا من دخله امن من الفزع الاکبر، فقال له ابوسعيد الخدري: يا رسولالله اهدنا الي هذا الباب حتي نعرفه، قال: هو علي بن ابيطالب سيد الوصيين و اميرالمؤمنين و اخو رسول رب العالمين و خليفة الله علي الناس اجمعين. معاشر الناس! من احب ان يستمسک بالعروة الوثقي التي لا انفصام لها فليتمسک بولاية علي بن ابيطالب فان ولايته ولايتي و طاعته طاعتي. يا معاشر الناس من احب ان يعرف الحجة بعدي فليعرف علي بن ابيطالب بعدي و الائمة من ذريتي فانهم خزان علمي. فقام جابر بن عبدالله الانصاري فقال: يا رسولالله ما عدة الائمة؟ فقال: يا جابر سالتني- رحمک الله- عن الاسلام باجمعه، عدتهم عدة الشهور و هو عند الله اثنا عشر شهرا في کتاب الله يوم خلق السموات و الارض، و عدتهم عدة العيون التي انفجرت منه لموسي بن عمران حين ضرب بعصاه فانفجرت منه اثنتا عشرة عينا، و عدة نقباء بني اسرائيل. قال الله تعالي: و لقد اخذنا ميثاق بني اسرائيل و بعثنا منهم اثني عشر نقيبا، فالائمة يا جابر اثنا عشر اماما، اولهم علي بن ابيطالب، و آخرهم القائم- صلوات الله عليهم «ابنعباس گويد: از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم که ميفرمود: اي جماعت مردمان بدانيد که از براي خداوند تبارک و تعالي دري است از رحمت، هر کس که از آن در وارد شود از آتش در امان است و از دهشت و هراس عالم حشر نيز در امان است. ابوسعيد خدري عرض کرد: يا رسولالله ما را بدان در هدايت نما تا آنرا بشناسيم. فرمود: آن در علي بن ابيطالب است که سيد و سالار اوصياي پيمبران است و امير و فرمانرواي مؤمنان و برادر رسول خداي جهانيان و خليفه خدا براي تمامي مردمان. اي گروه مردم هر کس دوست دارد دستاويز متين و محکمي را بگيرد که ابدا لغزش و پارگي و جدائي در آن راه نيابد بايد به ولايت علي بن ابيطالب تمسک جويد چون ولايت او ولايت من است و پيروي از او پيروي از من. اي جماعت مردمان! کسيکه دوست دارد حجتخدا را بعد از من در روي زمين بشناسد بايد علي بن ابيطالب را بعد از من و نيز ائمه هدي را از ذريه من بشناسد، چون آنها خزينهداران علم من هستند. جابر بن عبدالله انصاري برخاست و عرض کرد: يا رسولالله! تعداد ائمه چقدر است؟ فرمود: اي جابر خداي تو را رحمت کند، از تمام اسلام پرسش نمودي. عدد ائمه مانند عدد ماههاي سال است و ماهها در کتاب خدا از روزي که آسمانها و زمين را آفريده است دوازده ماه بوده است، و عدد آنها به اندازه عدد همان چشمههائي است که براي موسي بن عمران از آن سنگ بجوشيد هنگامي که عصاي خود را به آن سنگ زد و آن دوازده چشمه پر آب بود، و عدد آنها به اندازه عدد نقباء بنياسرائيل و سرپرستان آنهاست. خداوند در قرآن مجيد فرمايد: ما از بني اسرائيل ميثاق و عهد گرفتيم و از ميان آنها دوازده نقيب و صاحب اختيار براي آنها برگزيديم. پس اي جابر امامان دوازده تناند، اول آنان علي بن ابيطالب و آخر آنها قائم است. درود متواتر و پياپي خدا بر آنها باد». و نيز ابنشاذان با اسناد خود از طريق عامه از ابيذر غفاري روايت کرده است قال: نظر النبي صلي الله عليه و آله و سلم الي علي بن ابيطالب فقال: هذا خير الاولين من اهل السماوات و الارضين، هذا سيد الصديقين، هذا سيد الوصيين و امام المتقين و قائد الغر المحجلين. اذا کان يوم القيامة جاء علي ناقة من نوق الجنة قد اضاءت القيامة من ضيائها، علي رأسه تاج مرصع بالزبرجد و الياقوت فتقول الملائکة: هذا ملک مقرب، و يقول النبيون: هذا نبي مرسل، فينادي مناد من بطنان العرش هذا الصديق الاکبر، هذا وصي حبيب الله، هذا علي بن ابيطالب، فيقف علي متن جهنم فيخرج منها من يحب و يدخل فيها من يبغض، و ياتي ابواب الجنة فيدخل اولياءه بغير حساب. «ابوذر غفاري گويد: رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم نظري به علي بن ابيطالب نمودند و فرمودند: اين است بهترين مخلوقات خدا در آسمانها و زمينها، اين است سيد و بزرگ صديقان، اين استسالار و سرور اوصياي پيغمبران و پيشواي پرهيزگاران و راهبر درخشنده چهرگان و روشن صورتان در منازل بهشت. چون روز قيامت برپا شود علي بن ابيطالب در محشر بيايد در حالي که سوار بر ناقهاي است از ناقههاي بهشتي، تمام فضاي محشر از نور چهره او روشن شود و بر سر او تاجي است مرصع به زبرجد و ياقوت. فرشتگان گويند: اين فرشته مقربي است، پيمبران گويند: اين پيمبر مرسلي است. منادياي از درون عرش ندا کند: اين است صديق اکبر، اين است وصي و جانشين حبيب خدا محمد، اين است علي بن ابيطالب.حضرت از وسط آتش جهنم هر کس را که دوستبدارد خارج ميکند و هر کس را که دشمن بدارد داخل ميکند. و از درهاي بهشت عبور نموده اولياي خودش را بدون حساب داخل بهشت ميسازد». و نيز ابنشاذان از طريق عامه از حضرت رضا عليهالسلام از پدرانشان از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت ميکند که: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: سيکون بعدي فتنة مظلمة، الناجي من تمسک بالعروة الوثقي، فقيل: يا رسولالله من العروة الوثقي؟ قال: ولاية سيد الوصيين، قيل: يا رسولالله و من سيد الوصيين؟ قال: اميرالمؤمنين، قيل: يا رسولالله و من اميرالمؤمنين؟ قال: مولي المسلمين و امامهم بعدي، قيل: يا رسولالله و من مولي المسلمين و امامهم بعدک؟ قال: اخي علي بن ابيطالب. «حضرت رسول اکرم فرمودند: پس از من فتنهاي برانگيخته خواهد شد، فتنههاي تاريک و ظلماني، فقط کساني نجات پيدا ميکنند که به دستاويز محکم، خود را بياويزند. عرض کردند: اي رسول خدا دستاويز محکم کيست؟ فرمود: ولايت سيد و سرور اوصياي پيغمبران. عرض کردند: سيد اوصياي پيمبران کيست؟ فرمود: امير مؤمنان. عرض کردند: امير مؤمنان کيست؟ حضرت فرمود: بزرگ و صاحب اختيار مسلمانان و امام آنها پس از من. عرض کردند: يا رسولالله سرور آنها و امام آنها بعد از شما کيست؟ فرمود: برادر من علي بن ابيطالب». و نيز شيخ صدوق ابنبابويه قمي روايت کرده است با اسناد متصل خود از اصبغ بن نباته قال: قال اميرالمؤمنين عليهالسلام: انا خليفة رسولالله و وزيره و وارثه، و انا اخو رسولالله و وصيه، و انا صفي رسولالله و صاحبه، انا ابنعم رسولالله و زوج ابنته و ابو ولده، و انا سيد الوصيين، انا الحجة العظمي و الآية الکبري و المثل الاعلي و باب النبي المصطفي، انا العروة الوثقي و کلمة التقوي و امين الله تعالي ذکره علي اهل الدنيا. «اصبغ بن نباته گويد: اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند: من خليفه و جانشين رسول خدا هستم و من وزير او و وارث او هستم و من برادر رسول خدا و وصي او هستم و من برگزيده رسول خدا و رفيق و مصاحب او هستم. من پسر عموي رسول خدا و شوهر دختران او و پدر فرزندان
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:40  توسط محمد دستان
|
5- شرح الفاظ حديث انس
پس بيان شد که بزرگان از ائمه حديث آن را با سلسله اسناد متصل خود روايت نمودهاند و ما ده نفر از آنان را با اسم خود و کتاب خود بيان کرديم و روات آن ممدوح بوده و گنجي شافعي گويد: و هذا حديث حسن عال «اين حديث، حديث حسن و عالي است». و نيز ذکر شد که اين حديث از مشهورات است و کسي بدان اعتراضي ننموده و آن را ضعيف نشمرده استبلکه مانند حافظ ابونعيم و حمويني و طبري که از اجلاء فن و اعاظم اساتذه حديثاند آن را ذکر نموده و با اسناد متصل خود از انس روايت کردهاند و ابنعساکر در «تاريخ کبير دمشق» آورده است. ابنعساکر همان مورخ مشهور است که حافظ و محدث بوده و در ديار شام منزل داشته و رفيق سمعاني صاحب کتاب «الانساب» ميباشد و در سنه 499 در دمشق متولد شده و در سنه 571 هجريه فوت کرده است.او اين روايت را با سلسله سند خود از ابيعلي مقري از انس روايت کرده است. در الفاظ اين حديث اختلافي نيست مگر در بعضي از جزئيات که ما در پاورقي اشاره کرديم. وضوء بفتح واو به معناي آبي است که با آن وضو گرفته ميشود. امير به معني امرکننده و فرماندهنده و رئيس است. و سيد به معناي آقا و بزرگ و سرور و سالار است. و اما قائد الغر المحجلين، در «شرح قاموس» گويد: غره به ضم و غرغره به ضم دو غين سپيدي در پيشاني است و فرس اغر بر وزن احمر و غراء بر وزن حمراء وصف از آن است، و اغر بر وزن احمر سپيد از هر چيز است. و نيز گويد: حجلة- به تحريک- مثل خرگاه است و جائي است که آراسته شود به جامهها و پردهها از براي عروس. تا آنکه گويد: حجلها تحجيلا از باب تفعيل يعني: گرفت از براي عروس حجله، يا اينکه حجلها يعني داخل کرد او را در حجله. و سپس گويد: و تحجيل از باب تفعيل سفيدي در چهار دست و پاي اسب است... و آن اسب محجول بر وزن منصور، و محجل بر وزن معظم است. و در «مجمع البحرين» گويد: و في حديث علي عليهالسلام «قائد الغر المحجلين» اي مواضع الوضوء من الايدي و الاقدام، اذا دعوا علي رؤوس الاشهاد أو الي الجنة کانوا علي هذا النهج، استعار اثر الوضوء في الوجه و اليدين و الرجلين للانسان من البياض الذي يکون في وجه الفرس و يديه و رجليه. و در «مصباح المنير» گويد: الحجل: الخلخال بکسر الخاء و الفتح لغة. و يسمي القيد حجلا علي الاستعارة و الجمع حجول و احجال مثل حمل و حمول و احمال. و فرس محجل و هو الذي ابيضت قوائمه و جاور البياض الارساغ الي نصف الوظيف و نحو ذلک، و ذلک موضع التحجيل فيه.و التحجيل في الوضوء غسل بعض العضد و غسل بعض الساق مع غسل اليد و الرجل. و ابناثير در «نهايه» گويد: في صفة الخيل: «خير الخيل الاقرح المحجل» هو الذي يرتفع البياض في قوائمه الي موضع القيد و يجاوز الارساغ و لا يجاوز الرکبتين لانهما مواضع الاحجال و هي الخلاخيل و القيود، و لا يکون التحجيل باليد و اليدين ما لم يکن معها رجل او رجلان. و منه الحديث: «امتي الغر المحجلون» اي بيض مواضع الوضوء من الايدي و الوجه و الاقدام، استعار اثر الوضوء في الوجه و اليدين و الرجلين للانسان من البياض الذي يکون في وجه الفرس و يديه و رجليه. و در «لسان العرب» اولا گويد: و الحجلة مثل القبة، و حجلة العروس معروفة و هي بيت يزين بالثياب و الاسرة و الستور، و منه «اعروا النساء يلزمن الحجال»، و حجل العروس: اتخذ لها حجلة. و سپس عين عبارت سابق را از ابناثير نقل کرده است. بنابر آنچه ذکر شد معني قائد الغر المحجلين يکي از دو چيز است يا غر به معني سفيد پيشانيها و محجلون يعني سفيد دست و پاها است، و اين کنايه است از نورانيت صورت و دست و پاهاي وضوگيرندگان که در عوالم معني تابش نموده و مسافتي را به نور خود روشن ميکند، و حضرت اميرالمؤمنين پيشوا و قائد يعني راهبر مردمان نوراني و طاهر به عوالم قدس و طهارت و عوالم نور هستند.و يا آنکه غر به معني نورانيها و محجلون به معني در حجله نشستگان باشد يعني پيشوا و راهنماي مؤمنان به غرفات بهشتي و محل امن و امان و آرامش و سکون، آنحضرت خواهد بود. شاهد بر معناي اول آنکه لفظ محجلون را با غر آورده است و چون تحجيل خصوص سفيدي در سر دستها و پاهاي اسب است و غر به معني سفيدي در پيشاني اوست، بنابراين تشبيه و استعاره وضوگيرندگان که پنج موضع آنها نوراني ميشود که عبارت از صورت و سر دستها و روي پاها باشد به اسبهاي پيشاني سفيد و دست و پا سفيد کاملا تمام و روشن خواهد بود. و شاهد معني دوم آنکه يکي از درجات بهشت همان غرفات آمنه و حجلههاي مطمئنه است چنانکه فرمايد: و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنبوئنهم من الجنة غرفا. و نيز فرمايد: لکن الذين اتقوا ربهم لهم غرف و نيز فرمايد: و هم في الغرفات آمنون. . و درباره بندگان رحمان که صفات بسياري را ميشمرد و چهارده خصلت از آنها را در سوره فرقان بيان ميکند، ميفرمايد: اولئک يجزون الغرفة بما صبروا و يلقون فيها تحية و سلام . «آنان گروهي هستند که آن غرفه بهشتي پاداش صبر و استقامت آنها بوده و از جانب پروردگار مورد سلام و تحيت قرار ميگيرند». و اما معني خاتم الوصيين مانند خاتم النبيين است، چون خاتم و خاتم بالفتح و الکسر به معناي آن انگشتري است که با آن نامه را مهر ميکنند تا از تعدي و تجاوز مصون باشد. در «شرح قاموس» گويد: و ختام بر وزن کتاب گلي است که مهر کرده ميشود به او چيزي، و خاتم بر وزن کامل آن چيزي است که نهاده ميشود بر آن گل تا مهر شود، و خاتم پيرايهاي است از براي انگشت و آنرا به فارسي انگشتر ميگويند مثل خاتم بفتح... تا آنکه گويد: مترجم گويد که: خاتم- بکسر تاء- اسم فاعل استيعني مهر کننده، و خاتم- بفتح تاء- و خاتام و خيتام، اسم انگشتري و غير آن است که به آن مهر ميشود، و کرده ميشود به انگشت. و در «نهايه» ابناثير گويد: «آمين، خاتم رب العالمين علي عباده المؤمنين» قيل: معناه طابعه و علامته التي تدفع عنهم الاعراض و العاهات لان خاتم الکتاب يصونه و يمنع الناظرين عما في باطنه، و تفتح تاؤه و تکسر لغتان. و نظير اين معني را نيز در «لسان العرب» نموده است. و بنابراين خاتم يا خاتم به معناي آخر بوده باشد. اگر خاتم خوانديم بالکسر به معناي اسم فاعل يعني ختم کننده و مهر کننده اوصياي پيمبران، و اگر خاتم بالکسر يا خاتم بالفتح، به معناي ما يختم به گرفتيم معنايش همان مهري است که بر طغراي صحيفه اوصياء زده شده و به واسطه وجود مبارک آنحضرت وصايت، مهر و ختم شده است. و اما يعسوب الدين که ابنابيالحديد نيز روايت نموده است همان طور که سابقا ذکر شد به معناي نر از زنبور عسلي است که رياست و حکومت کند و را به عهده داشته باشد، و يعسوب الدين کنايه از مقام رياست و سيادت و حکومت آنحضرت است در جميع شئون دينيه.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:38  توسط محمد دستان
|
4- حديث انس در وصايت اميرالمؤمنين
و نيز ابومنصور احمد بن علي بن ابيطالب طبرسي در کتاب «احتجاج» از جابر بن عبدالله انصاري از حضرت امام محمد باقر عليهالسلام روايت کرده است که عمر بن الخطاب به هنگام مرگ، خلافت بعد از خود را به شورا نهاد، و شش تن از قريش را که از جمله آنان حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام بودند معين نمود که تا سه روز خليفهاي از ميان خود انتخاب کنند و راي آنان بر تعيين عثمان قرار گرفت فلما راي اميرالمؤمنين ما هم به من البيعة لعثمان قام فيهم ليتخذ عليهم الحجة فقال لهم: اسمعوا مني، فان يک ما اقول حقا فاقبلوا، و ان يک باطلا فانکروا، ثم قال لهم: انشدکم بالله الذي يعلم صدقکم ان صدقتم و يعلم کذبکم ان کذبتم هل فيکم احد صلي القبلتين کلتيهما غيري؟ قالوا: لا، قال: فهل فيکم من بايع البيعتين کلتيهما بيعة الفتح و بيعة الرضوان غيري؟ قالوا: لا- و ساق الحديث بذکره مناقبه و فضائله فيصدقونه في قوله لهم الي ان قال:- فانشدکم بالله هل فيکم احد قال له رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: «اول طالع يطلع عليکم من هذا الباب يا انس فانه اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و خير الوصيين و اولي بالناس، فقال انس: اللهم اجعله رجلا من الانصار، فکنت انا الطالع، فقال رسولالله لانس: ما انتيا انس باول رجل احب قومه» غيري؟ قالوا: لا. «چون اميرالمؤمنين عليهالسلام ديد که آنها ميخواهند با عثمان بيعت کنند براي اتمام حجتبرخاست و فرمود: بشنويد از من، اگر آنچه را که بگويم حق است قبول کنيد و اگر باطل است نپذيريد. سپس فرمود: شما را به خدائي که راستي گفتار شما و دروغ و کذب شما را ميداند چنانچه راست گوئيد يا دروغ گوئيد سوگند ميدهم آيا در ميان شما غير از من کسي هست که به دو قبله نماز خوانده باشد؟ گفتند: نه. فرمود: آيا در ميان شما غير از من کسي هست که هر دو بيعت را نموده باشد بيعت فتح و بيعت رضوان؟ گفتند: نه. و همين طور مرتبا مناقب و فضائل خود را شمرد و همگي تصديق مينمودند تا آنکه فرمود: شما را بخدا سوگند در ميان شما غير از من کسي هست که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم درباره او فرموده باشد: اي انس اولين کسي که از اين در بر من وارد شود او اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و خير الوصيين و اولي بالناس است، و انس با خود گفت: خدايا او را مردي از انصار قرار ده، در اين حال من بر رسول خدا وارد شدم. حضرت به انس فرمود: اينست امير مؤمنان و سيد اوصياي پيمبران و سالار مؤمنان و اولي به تصرف و صاحب اختيار مردمان؟ گفتند: نه». در اينجا حضرت استدلال به حديث انس ميکنند. حديث انس از احاديث مشهور و معتبري است که در صدور آن از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هيچ جاي شبهه و ترديد نيست. بزرگان از محدثين سني مذهب گذشته از محدثين شيعه در کتب خود ضبط و ثبت نمودهاند و در رديف حديث غدير و حديث عشيره از مسلمات و قطعيات شمردهاند. اين حديث به نام حديث انس معروف شده است. ابونعيم اصفهاني در «حلية الاولياء» ج 1 ص 63 و محمد بن طلحه شافعي در «مطالب السؤول» ص 21 از ابونعيم در «حليه» و احمد بن موفق خوارزمي در «مناقب» ص 51 و ابراهيم بن محمد حمويني شافعي در «فرائد السمطين» ج 1 باب 27 و گنجي شافعي در «کفاية الطالب» ص 92 تحت عنوان «تخصيص علي بکونه سيد المسلمين» و ابنابيالحديد معتزلي شافعي در «شرح نهجالبلاغة» ج 2 ص 450 و قندوزي حنفي در «ينابيع المودة» ص 313 از ابونعيم در «حليه» و ابنشهر آشوب در «مناقب» ج 1 ص 543 از «حليه» ابونعيم و «ولايت» طبري و سيد هاشم بحراني در «غاية المرام» ص 619 از حمويني و ابنعساکر در «تاريخ کبير دمشق» مجلد اميرالمؤمنين ورقه(99) با اسناد خود روايت کردهاند از انس که: قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: يا انس اسکب لي وضوءا، ثم قام فصلي رکعتين، ثم قال: يا انس اول من يدخل عليک من هذا الباب اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و قائد الغر المحجلين و خاتم الوصيين. قال انس: قلت: اللهم اجعله رجلا من الانصار، و کتمته، اذ جاء علي، فقال: من هذا يا انس؟ فقلت: علي، فقام مستبشرا فاعتنقه ثم جعل يمسح عرق وجهه بوجهه و يمسح عرق علي بوجهه. قال علي: يا رسولالله لقد رايتک صنعت شيئا ما صنعت لي من قبل؟ قال: و ما يمنعني و انت تؤدي عني و تسمعهم صوتي و تبين لهم ما اختلفوا فيه بعدي. «انس ميگويد: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم گفتند: اي انس براي من آب وضو آماده کن، سپس برخاسته و دو رکعت نماز بجاي آوردند و گفتند: اي انس اولين کسيکه بر تو از اين در داخل شود اوست اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و قائد الغر المحجلين و خاتم الوصيين، يعني: حکمران و امير مؤمنان و سيد و سالار مسلمانان و پيشوا و رهبر درخشان چهرگان آرميده در غرفههاي بهشت و خاتم و آخرين اوصياي پيمبران. انس ميگويد: من با خود گفتم: بار پروردگارا مردي که في الحال وارد ميشود و داراي چنين صفاتي است او را مردي از قبيله من که طائفه انصار مدينهاند قرار ده، ولي اين خواهش را کتمان نمودم. در اين حال علي بن ابيطالب وارد شد. حضرت رسولالله فرمودند: اي انس کيست؟ گفتم: علي است. حضرت برخاستند و با نهايت مسرت و خوشحالي دست به گردن علي انداخته او را در آغوش مهر و محبتخود ميفشردند، و صورت به صورت علي ميماليدند و عرق چهره خود را به عرق چهره علي و عرق صورت علي را به عرق صورت خود ميکشيدند. علي بن ابيطالب عرض کرد: اي رسول خدا من در اين حال ديدم از شما کاري سر زد که تا به حال به چنين کيفيت سر نزده بود.حضرت فرمودند: چرا چنين نکنم؟ در حاليکه تو هستي که از عهده عهود و مواثيق و ديون من بر ميآئي، تو هستي که صداي مرا به گوش عالميان ميرساني، تو هستي که در اختلافات واقعه بعد از من حقيقت امر را بر مردم آشکارا ميکني». ما در دو مرحله در اين روايتبحث ميکنيم.مرحله اول در سند اين روايت است و نيز در اين مرحله از لغات وارده در روايت بحث ميشود. و مرحله دوم در دلالت آن.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:38  توسط محمد دستان
|
6- بحث در دلالت حديث انس
که همان مرحله دلالت حديث باشد. حضرت رسول دو رکعت نماز گزاردند، از حالات حضرت در اين نماز و نزول جبرائيل و مشاهده آنحضرت عوالم ملکوت و مقامات حضرت اميرالمؤمنين را ما اطلاع نداريم خود آنحضرت هم چيزي نفرمودند، ولي همين قدر ميدانيم که اولا حضرت بعد از نماز به انس گفتند: اولين کسي که وارد ميشود او سيد و سالار مسلمانان و امير مؤمنان و خاتم اوصياي پيمبران است و سپس چون اميرالمؤمنين عليهالسلام وارد شدند حضرت به حال عجيبي برخاسته و مانند شخصي که گم شده خود را يافته باشد و به معشوق و محبوب خود رسيده باشد اميرالمؤمنين را در آغوش گرفته و صورت به صورت او ميسودند و عرق خود را به صورت او و عرق او را به صورت خود ميماليدند به طوري که اميرالمؤمنين از اين حال رسول خدا که بيسابقه بوده است به شگفت در آمده و متحيرانه عرض کرد: اي رسول خدا با من کار بيسابقهاي انجام ميدهي، حضرت اشاره به مقامات او نموده و فرمودند: تو هستي که از عهده عهود و مواثيق و ديون من بر ميآئي، تو هستي که صداي توحيد و نداي اسلام را از حلقوم من به گوش اهل جهان ميرساني، تو هستي که در فتنهها و انقلابات واقعه بعد از من در ظلمات جهل و تاريکيهاي شهوات چون موجي از نور و حقيقت لجههاي ژرف هوي و هوس مردم را ميشکافي، و حقيقت را براي مردم روشن ميکني. گويا حضرت رسولالله ميديدند که برنامهاي که بعد از رحلت آنحضرت تنظيم شده به کلي اساس اسلام را واژگون و همان بت پرستي زمان جاهليت را به صورت ديگري در ميان مردم ميآورد. از برنامه خلفاي بعد از آنحضرت و شيوه معاويه و يزيد به خوبي صدق گفتار ما واضح ميشود، از خطبههاي «نهجالبلاغه» و از خطبه حضرت سيد الشهداء عليهالسلام در اواخر زمان حيات معاويه در مني و ساير فرمايشات آنحضرت معلوم ميشود که ديگر خلفاء براي اسلام جان و رمقي باقي نگذاردند. و چون رسول خدا ميدانستند که يگانه فردي که از حق دفاع کند و دين رسالت را ادا بنمايد و عهود و مواثيق خدا را با رسول خدا انجام دهد و نداي توحيد و لا اله الا الله وحده وحده و معناي قل هو الله احد را به گوش دل جهانيان برساند، و يگانه فردي که از اصل توحيد با آنحضرت منشعب شده و در درک حقيقت و معارف الهي و فناي در ذات احديت عاليترين درجات و رفيعترين مقامات را حائز گرديده است اميرالمؤمنين است و بس. لذا در پاسخ اميرالمؤمنين ميفرمايد: چرا من به تو عشق نورزم، چرا تو را در آغوش نگيرم، چرا عرق صورت زيباي تو را به چهره خود نسايم؟ تو روح مني، تو جان و حقيقت مني، تو برافرازنده پرچم معدلت و توحيد و نگهدارنده دين خدا و سنت مني، و در شديدترين مراحل و جانکاهترين عقبات تو حامي و معين مني، تو نتيجه رسالت مني، تو علت مبقيه و حافظ شريعت خدا در ميان اصناف مختلفه مردم تا روز قيامت و استوار کننده شجره توحيد و ولايت مني. باري هم صدر اين حديث و هم ذيل آن بر خلافت و امارت و وصايت مولاي متقيان گواه صادق و شاهد صريحي است. اولا- لفظ اميرالمؤمنين که به معناي حکمران و کارفرماست نسبت به جميع مؤمنان. و ثانيا- سيد المسلمين، و ثالثا- قائد الغر المحجلين که همان عنوان پيشوا و راهنما و جلودار است، و رابعا- از همه صريحتر لفظ خاتم الوصيين که دلالتبر مقام وصايت آنحضرت در جميع شئون نبوت طبق وصايت اوصياي پيمبران گذشته و اعلي و اشرف از آنها است. و نيز اداء عهود و ديون رسول خدا و ابلاغ صوت آنحضرت و تبيين اختلافات و مشاجرات بعد از آنحضرت تمام اينها ساخته از مقام ولايت است و بس و لذا اين حديث را همان طور که ذکر شد از نصوص صريحه بر وصايت و خلافت اميرالمؤمنين شمردهاند. باري اين روايت شريف را با الفاظ متقارب و اسناد ديگري نيز روايت کردهاند. بحراني در «غاية المرام» ص (19)و نيز در «مناقب صغير» خود به نام «علي و السنة» از «مناقب» ابنمردويه از انس روايت کرده است، قال: کان النبي في بيت امحبيبة بنت ابيسفيان فقال: يا امحبيبة اعتزلينا فانا علي حاجة، ثم دعا بوضوء فاحسن الوضوء ثم قال: ان اول من يدخل من هذا الباب اميرالمؤمنين و سيد العرب و خير الوصيين و اولي الناس بالناس. قال انس: فجعلت اقول: اللهم اجعله رجلا من الانصار. قال: فدخل علي فجاء يمشي حتي جلس الي جنب النبي (رسولالله در نسخه مناقب) فجعل (رسولالله در نسخه مناقب) يمسح وجهه بيده ثم يمسح بها وجه علي بن ابيطالب، فقال علي: و ما ذاک يا رسولالله؟ قال: انک تبلغ رسالتي من بعدي و تؤدي عني و تسمع الناس صوتي و تعلم الناس من کتاب الله ما لا يعلمون. و نيز بحراني در ص (20) و در «مناقب صغير» خود ايضا با اسناد خود از
«مناقب» ابنمردويه از انس روايت ميکند که قال: بينا (بينما نسخه مناقب) انا عند النبي (رسولالله، مناقب) اذ قال: الآن يدخل سيد المسلمين و امير المؤمنين و خير الوصيين و اولي الناس بالمؤمنين (بالناس، مناقب) اذ طلع علي بن ابيطالب، فقام النبي (فقال رسولالله: اللهم وال من والاه. و قال: فجلس بين يدي رسولالله، مناقب) فاخذ يمسح العرق عن جبهته و وجهه و يمسح به وجه علي بن ابيطالب، و يمسح العرق عن وجه علي و يمسح به وجهه.فقال له علي: يا رسولالله نزل في شيء؟ قال: اما ترضي ان تکون مني بمنزلة هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي؟ انت اخي و وزيري و خير من اخلفه (اخلف، مناقب) بعدي تقضي ديني و تنجز موعدي و تبين لهم ما اختلفوا فيه بعدي و تعلمهم من تاويل القرآن ما لم يعلموا، و تجاهدهم علي التاويل کما جاهدتهم علي التنزيل. و نيز بحراني در «غاية المرام» ص 19 از ابنعباس از انس روايت کرده است قال: قال رسولالله: يا انس اسکب لي وضوءا او ماءا، فتوضي ثم انصرف فقال: يا انس من يدخل علي اليوم اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و خاتم الوصيين و امام الغر المحجلين. فجاء علي حتي ضرب الباب فقال: من هذا يا انس فقلت: هذا علي بن ابيطالب، قال: افتح له الباب. و در ص 20 گويد: و في المناقب عن انس قال: کنت خادما للنبي، فبينما انا يوما اوضيه اذ قال: يدخل رجل و هو اميرالمؤمنين و سيد الوصيين و اولي الناس بالمؤمنين و قائد الغر المحجلين. قال: قلت: اللهم اجعله رجلا من الانصار فاذا هو علي بن ابيطالب. و نيز در همين صفحه گويد: عن انس بن مالک: قال: بينا النبي صلي الله عليه و آله و سلم اذ قال: يطلع الآن، قلت: فداک ابي و امي من ذا؟ قال: سيد المسلمين و اميرالمؤمنين و خير الوصيين و اولي الناس بالنبيين. قال: فطلع علي، ثم قال لعلي: [اما ترضي] ان تکون مني بمنزلة هارون من موسي.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:37  توسط محمد دستان
|
7- گفتگوي حق تعالي با رسولالله در سدرة المنتهي راجع به اميرالمؤمنين
ديگر از اخباري که دلالت بر وصايت آنحضرت دارد خبر گفتگوي خدا با رسولالله در سدرة المنتهي راجع به اميرالمؤمنين است که در آن، مقامات آنحضرت را خدا بيان ميکند و سپس ميفرمايد: انه سيخصه بالبلاء «خداوند او را به امتحانات خاصي اختصاص داده و به بلاياي خاصي منفرد داشته است». اين روايت به دو سند نقل شده است: اول از خود اميرالمؤمنين عليهالسلام، دوم از ابوبرزه اسلمي. و ما هر دو روايت را با خصوصيات آن از طريق عامه بيان ميکنيم. اما روايت اول را موفق بن احمد خوارزمي در کتاب «مناقب» خود در ص 240 طبع ايران با اسناد خود از غالب جهني از حضرت ابيجعفر از اجدادش از اميرالمؤمنين عليهمالسلام از رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم روايت کرده است: قال النبي صلي الله عليه و آله و سلم: لما اسري بي الي السماء ثم من السماء الي سدرة المنتهي وقفت بين يدي ربي عزوجل فقال لي: يا محمد، قلت: لبيک و سعديک، قال: قد بلوت خلقي فايهم رايت اطوع لک؟ قال: قلت: يا ربي عليا، قال: صدقت يا محمد، فهل اتخذت لنفسک خليفة تؤدي عنک و يعلم عبادي من کتابي ما لا يعلمون؟ قال: قلت: يا رب اختر لي فان خيرتک خيرتي، قال: اخترت عليا فاتخذه لنفسک خليفة و وصيا، و نحلته علمي و حلمي، و هو اميرالمؤمنين حقا، لم ينلها احد قبله و ليست لاحد بعده. يا محمد، علي راية الهدي و امام من اطاعني و نور اوليائي، و هو الکلمة التي الزمتها المتقين، من احبه فقد احبني، و من ابغضه فقد ابغضني، فبشره يا محمد بذلک. فقال النبي صلي الله عليه و آله و سلم: قلت: ربي فقد بشرته، فقال: انا عبدالله و في قبضته، ان يعاقبني فبذنوبي لم يظلمني شيئا، و ان تمم لي وعدي فانه مولاي. قال: اجل، قال: قلت: يا رب فاجل قلبه و اجعل ربيعه الايمان. قال: قد فعلت ذلک به يا محمد غير اني مختص له بشيء من البلاء لم اخص به احدا من اوليائي. قال: قلت: يا رب اخي و صاحبي! قال: قد سبق في علمي انه مبتلي، لو لا علي لم يعرف حزبي و لا اوليائي و لا اولياء رسلي. و نيز اين حديث را بحراني در «غاية المرام» ص 34 تحت عنوان حديث هجدهم از موفق بن احمد خوارزمي آورده است و هيچ در الفاظ با حديث خوارزمي اختلاف ندارد مگر در جمله غير اني مختص له بشيء من البلاء که او آن را بدين لفظ آورده: غير اني مشخصه بشيء من البلاء. باري مفاد حديث و معناي آن اينست که حضرت رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: «چون مرا به آسمان بردند و از آسمان به سدرة المنتهي رسانيدند و در حضور پروردگار جل و عز وقوف پيدا نمودم خداي مرا خطاب نموده گفت: اي محمد! گفتم: بلي اي پروردگار من. خدا فرمود: من افراد انسان را به بلاهائي و مشکلاتي آزمايش نمودم، کدام يک از آنانرا نسبت به خودت مطيعتر يافتي؟ عرض کردم: اي پروردگار من! من علي را فرمانبردارتر يافتم. خطاب فرمود: اي محمد راست گفتي آيا تو براي خود خليفهاي قرار ميدهي تا عهود و مواثيق و وظائف ترا ادا کند و به بندگان من از کتاب من آنچه را که ندانند بياموزد؟ عرض کردم: اي پروردگار من تو براي من خليفهاي معين بنما اختيار تو اختيار من است، خداوند خطاب فرمود: من علي را اختيار کردم او را براي خود خليفه و وصي قرار ده و من از علم و حلم خود به علي دادهام و از اين مواهب او را سرشار نمودهام و اوست حقا امير مؤمنان، اين مقام را هيچکس قبل از او و بعد از او حائز نخواهد شد. اي محمد، علي پرچم هدايت است و پيشواي مطيعان من، و اوست نور اولياي من. و او کلمهايست که بر پرهيزگاران ثبت و لازم نمودم، کسيکه او را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسيکه او را مبغوض بدارد مرا مبغوض داشته است. پس اي محمد او را بدين مقامات بشارت بده. حضرت فرمودند که: من عرض کردم: بار پروردگار من او را بدين مقامات بشارت دادم او در جواب من گفت: من بنده خدا هستم و در دست قدرت خدا، اگر مرا عذاب کند به علت گناهان من است و بنابراين ابدا به من ستمي ننموده است، و اگر آنچه را که به من وعده فرموده است وفا کند او نيز مولاي من و صاحب اختيار من است. خداوند فرمود: بلي همين طور است. حضرت فرمود: عرض کردم: خداوندا دل او را جلا بده و بهار او را ايمان قرار ده. خداوند خطاب فرمود: اي محمد، حقا من دل او را جلا دادم و بهار او را ايمان قرار دادم، فقط من او را به بعضي از بلايا و شدائد و گرفتاريهاي عجيب اختصاص دادهام که نظير آن شدائد را به هيچيک از اولياي خود واقع نساختم. عرض کردم: بار پروردگارا او برادر من و مصاحب من است. فرمود: اين از قضا و علم من گذشته است که بايد او مبتلي شود. اگر علي نبود حزب من شناخته نميشد و اولياي من و اولياي پيمبران من نيز شناخته نميشدند». و اما آنچه که از ابوبرزه اسلمي روايتشده است همين روايت است با اسقاط صدر و ذيل آن و ما آنرا از «حلية الاولياء» حافظ ابونعيم اصفهاني در ج 1 ص 66 ميآوريم و سپس درباره آن گفتگو ميکنيم. ابونعيم با سند خود از ابوبرزه روايت ميکند که: قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: ان الله عهد الي عهدا في علي فقلت: يا رب بينه لي. فقال: اسمع، فقلت: سمعت. فقال: ان عليا راية الهدي و امام اوليائي و نور من اطاعني و هو الکلمة التي الزمتها المتقين، من احبه احبني، و من ابغضه ابغضني، فبشره بذلک.فجاء علي فبشرته، فقال: يا رسولالله انا عبدالله و في قبضته فان يعذبني فبذنبي و ان يتم لي الذي بشرتني به فالله اولي بي. قال: قلت: اللهم اجل قلبه و اجعل ربيعه الايمان. فقال الله: قد فعلتبه ذلک.ثم انه رفع الي انه سيخصه من البلاء بشيء لم يخص به احدا من اصحابي. فقلت: يا رب اخي و صاحبي، فقال: ان هذا شيء قد سبق في علمي انه مبتلي و مبتلي به. محمد بن طلحه شافعي در «مطالب السئول» ص 21 عين اين روايت را با همين الفاظ از حافظ ابونعيم نقل کرده است و نيز ابنابيالحديد معتزلي در «شرح نهجالبلاغه» ج 2 ص 449 ضمن بيست و چهار حديثي که در فضائل آنحضرت در ذيل قول آنحضرت: قد خاضوا ابحار الفتن و اخذوا بالبدع دون السنن- الخ نقل کرده است، از حافظ ابونعيم روايت کرده است البته عبارت ابنابيالحديد نيز در نقل روايت عين عبارات ابونعيم است که ما از «حلية الاولياء» نقل نموديم. لکن شيخ سليمان قندوزي حنفي در «ينابيع المودة» در سه موضع که اين روايت را از ابونعيم نقل ميکند در هر سه موضع ص 134 79 78 به جاي لفظ يا رب انه اخي و صاحبي لفظ يا رب انه اخي و وصيي روايت کرده است. بنابراين معلوم نيست که آيا واقعا لفظ وصيي در «حليه» بوده است و به همين لفظ به دست قندوزي رسيده است و بعدا در طبع «حليه» تحريف به عمل آمده است يا آنکه از «حليه» دو قسم نقل شده يک قسم به لفظ صاحبي بوده کما آنکه ابنابيالحديد و محمد بن طلحه از او روايت کردهاند و يک قسم به لفظ وصيي بوده که قندوزي در هر سه موضع از کتاب خود بدين قسم از او نقل کرده است. شاهد بر روايت اول آنکه آنچه را که از «مناقب» خوارزمي و «غاية المرام» نقل کرديم به لفظ صاحبي بوده است. و شاهد بر روايت دوم آنکه در صدر روايت «مناقب» خوارزمي و «غاية المرام» خدا ميفرمايد: فاتخذه لنفسک خليفة و وصيا. و ديگر سلسله احاديثي است که دلالت دارد بر آنکه ايمان متوقف بر توحيد و نبوت و ولايت است مانند حديثي که سليمان قندوزي در «ينابيع المودة» ص 248 از مير سيد علي همداني شافعي در کتاب «مودة القربي» ضمن مودت رابعه روايت ميکند از عتبة بن عامر الجهني قال: بايعنا رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم علي قول ان لا اله الا الله وحده لا شريک له و ان محمدا نبيه و عليا وصيه، فاي من الثلاثة ترکناه کفرنا. و قال لنا النبي صلي الله عليه و آله و سلم: احبوا هذا- يعني عليا- فان الله يحبه، و استحيوا منه فان الله يستحيي منه. عتبة بن عامر جهني گويد: «ما بر گفتار لا اله الا الله وحده لا شريک له و بر نبوت محمد و بر وصايت علي با رسول خدا بيعت کرديم. بنابراين هر يک از اين سه موضوع را ترک کنيم کافر شدهايم. و رسول خدا به ما فرمود: اين را دوست داشته باشيد يعني علي را چون خدا او را دوست دارد، و از او حيا کنيد چون خدا از او حيا ميکند». و نيز در «ينابيع المودة» ص 82 ضمن باب پانزدهم از طلحة بن زيد از حضرت امام جعفر صادق از پدرانش از اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام روايت ميکند که: قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: ما قبض الله نبيا حتي امره الله ان يوصي الي افضل عشيرته من عصبته، و امرني ان اوص الي ابن عمک علي، اثبتته في الکتب السالفة و کتبت فيها انه وصيک، و علي ذلک اخذت ميثاق الخلائق و ميثاق انبيائي و رسلي، و اخذت مواثيقهم لي بالربوبية و لک يا محمد بالنبوة و لعلي بن ابيطالب بالولاية و الوصية. حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند که: «حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: خداوند هيچ پيغمبري را بعد از حيات در دنيا به سوي خود نبرد مگر آنکه به او امر کرد که از ارحام پدري خود بهترين و با فضيلتترين آنها را وصي خود قرار دهد و به من نيز امر نمود که پسر عموي خود علي را وصي خود گردان. خداوند فرمود: من اين حقيقت را در کتب پيمبران گذشته آوردهام و در آنها وصايت علي را براي خلافت تو نوشتهام و بر اين مطلب از جميع آفريدگان و از همه پيمبران و رسل خود عهد و ميثاق گرفتهام. من از همه براي ربوبيت خودم و براي نبوت تو اي محمد و براي ولايت و وصايت علي بن ابيطالب پيمان گرفتهام». و ديگر احاديثي است که دلالت دارد بر آنکه از براي هر پيغمبري وارث و وصيي هست و وارث و وصي رسولالله علي بن ابيطالب است. شيخ سليمان قندوزي در «ينابيع المودة» ص 86 از «مناقب» خوارزمي از مقاتل بن سليمان از جعفر الصادق از پدرانش از علي بن ابيطالب عليهالسلام روايت کرده است که: قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: يا علي انت بمنزلة شيث من آدم و بمنزلة سام من نوح و بمنزلة اسحاق من ابراهيم کما قال تعالي: و وصي بها ابراهيم بنيه و يعقوب- الآية و بمنزلة هارون من موسي و بمنزلة شمعون من عيسي، و انت وصيي و وارثي، و انت اقدمهم سلما و اکثرهم علما و اوفرهم حلما و اشجعهم قلبا و اسخاهم کفا، و انت امام امتي و قسيم الجنة و النار، بمحبتک يعرف الابرار من الفجار و يميز بين المؤمنين و المنافقين و الکفار. «حضرت رسول اکرم به اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمودند: اي علي مکانت و منزلت تو نسبت به من مانند مکانت و منزلت شيث است نسبت به آدم، و مانند منزلت سام است نسبت به نوح، و مانند منزلت اسحاق است نسبت به ابراهيم، همچنان که خداي تعالي فرمايد: «وصيت کردند ابراهيم و يعقوب به فرزندانشان...» و مانند منزلت هارون است نسبت به موسي، و مانند منزلت شمعون است نسبت به عيسي، و تو وصي من هستي و وارث من و تو از همه امت من زودتر اسلام آوردي و علمت بيشتر است و حلمت فراوانتر است و قلبت شجاعتر است و دستت سخيتر است و تو امام و پيشواي امت من هستي و تو قسمت کننده بهشت و دوزخي، به محبت تو ابرار و پاکان خدا از فجار شناخته ميشوند، و مؤمنين از صف منافقين و کفار جدا ميگردند». در اين حديث اولا- رسول خدا بيان ميفرمايد که هر کس از پيغمبران مانند آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي داراي وصيي بودهاند. و بر همين اساس نيز من هم که پيغمبر خدا هستم داراي وصيي خواهم بود و وصي من تو هستي اي علي. بنابراين، اصل وصايت يک سنت خدائي بوده که بايد در تمام پيمبران جاري و ساري باشد و من نيز از آن سنت تخلف نخواهم نمود. و ثانيا- وصي پيغمبر بايد از همه امت، اسلام و ايمانش سابقهدارتر و علمش فزونتر و حلمش فراوانتر و قلبش قويتر و سخاوتش بيشتر باشد و چون تمام اين صفات در تو اي علي از همه امت من به حد اعلا بيشتر و فراوانتر است لذا خداي تعالي تو را امام و پيشواي امت من قرار داده است که بر اساس اين معيار و ميزان صحيح، بهشت و آتش که درجات پيروان و متمردان است شناخته ميشود و بر حسب اختلاف درجاتي که دارند در نقاط مختلفه از بهشت يا دوزخ جاي خواهند گرفت. و نيز بر اساس محبت تو پاکان و نيکان شناخته ميشوند و مؤمنان از گروه کافران و منافقان جدا ميگردند. و نيز در همين کتاب ص 248 ضمن مودت چهارم از «مودة القربي» ي سيد علي شافعي همداني نقل ميکند که اميرالمؤمنين عليهالسلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت کردهاند که: ان الله تعالي جعل لکل نبي وصيا، جعل شيثا وصي آدم و يوشع وصي موسي و شمعون وصي عيسي و عليا وصيي، و وصيي خير الاوصياء في البداء، و انا الداعي و هو المضيء. «رسول خدا فرمود: خداوند تبارک و تعالي براي هر پيمبري وصيي قرار داد، شيث را وصي آدم و يوشع را وصي موسي و شمعون را وصي عيسي و علي را وصي من قرار داد، و وصي من بهترين وصي از اوصياي پيغمبران است در عالم مشيت و اراده حق تعالي، و من دعوت کننده و دلالت کننده به سوي خدا هستم و علي بن ابيطالب نور دهنده و روشن کننده اين راه است». و نيز در همين کتاب ص 79 با اسناد خود از موفق بن احمد خوارزمي با اسناد خود از امسلمه روايت کرده است. قالت: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: ان الله اختار من کل نبي وصيا، و علي وصيي في عترتي و اهل بيتي و امتي بعدي. «امسلمه گويد: رسول خدا فرمود که: خداوند تبارک و تعالي براي هر پيغمبري وصيي قرار داده و علي را وصي من قرار داد در ميان عترت من و اهل بيت من و امت من بعد از رحلت من» . قندوزي بعد از نقل اين حديث گويد که: نظير اين حديث را خوارزمي نيز روايت نموده. و شيخ الاسلام حمويني حديث وصيت را از علي بن موسي عليهما السلام روايت کرده است. و ديگر در کتاب «علي و الوصية» ص 226 از کتاب «مناقب» خوارزمي با اسناد خود از ابوالقاسم عبدالله بن محمد بن عبدالعزيز بغوي از حميد رازي از علي بن مجاهد از محمد بن اسحاق از شريک بن عبدالله از ابيربيعة الآيادي از ابنبريدة از پدرش بريدة روايت کرده است قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: لکل نبي وصي و وارث، و ان عليا وصيي و وارثي. «رسول خدا فرمود: براي هر پيغمبري وصي و وارثي هست و وصي و وارث من علي بن ابيطالب است». اين حديث شريف را محب الدين طبري در «ذخائر العقبي» ص 71 از «معجم الصحابة» حافظ ابوالقاسم بغوي از بريدة و در «الرياض النضرة» ج 2 ص 178 در باب «ذکر اختصاص اميرالمؤمنين بالولاية و الارث» از بريدة روايت کرده است. و نيز گنجي شافعي در «کفاية الطالب» ص 131 و عبدالرؤوف مناوي متوفاي سنه 1031 قمريه در کتاب خود «کنوز الحقائق في حديث خير الخلائق» که در حاشيه جزء دوم از «جامع صغير» سيوطي ص 69 طبع شده است آوردهاند. و شيخ سليمان قندوزي در «ينابيع المودة» ص 207 از «معجم الصحابة» ابوالقاسم بغوي و در ص 180 از ديلمي و نيز در ص 232 از ديلمي صاحب کتاب «فردوس الاخبار» و در ص 79 از موفق بن احمد خوارزمي روايت کرده است و نيز در ص 248 ضمن مودت چهارم از کتاب «مودة القربي» روايت کرده است. و ديگر حديثي است که حمويني در «فرائد السمطين» در جزء دوم در باب سي و يکم ذکر کرده و علامه بحراني در ص 39 تحت عنوان حديث سي و ششم آورده و قندوزي حنفي در «ينابيع المودة» ص 441 از مجاهد از ابنعباس روايت کرده است راجع به آمدن نعثل يهودي خدمت رسول خدا و از صفات و اسماي الهي سئوال کردن، و سپس از اوصياي آنحضرت سئوال نمودن. اين حديث بسيار مفصل است و ما فقط يک فقره از آن را که راجع به وصيت است ذکر ميکنيم. قال (اي نعثل اليهودي): فاخبرني عن وصيک من هو؟ فما من نبي الا و له وصي و ان نبينا موسي بن عمران اوصي الي يوشع بن نون، فقال: نعم ان وصيي و الخليفة بعدي علي بن ابيطالب و بعده سبطاي الحسن و الحسين يتلوه تسعة من صلب الحسين ائمة ابرار- الحديث . «يهودي عرض کرد: به من از وصي خود خبر بده چون هيچ يک از پيمبران نيامدند مگر آنکه براي آنان وصيي بوده است، و بدرستي که پيغمبر ما موسي ابنعمران به يوشع بن نون وصيت نمود. حضرت فرمودند: بلي وصي من و خليفه بعد از من علي بن ابيطالب است و بعد از او دو سبط من، حسن و حسين، و بعد از حسين نه نفر از صلب حسين ائمه و پيشوايان صالح اين امت خواهند بود».
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:35  توسط محمد دستان
|
9- همه پيمبران داراي وصي بودهاند
و نيز در ص 253 ضمن مودت هفتمين از کتاب «مودة القربي» از عبدالله بن عمر نقل ميکند که قال: مر سلمان الفارسي و هو يريد ان يعود رجلا و نحن جلوس في حلقة و فينا رجل يقول: لو شئت لانباتکم بافضل هذه الامة بعد نبيها و افضل من هذين الرجلين ابيبکر و عمر، فسئل سلمان فقال: اما و الله لو شئت لانباتکم بافضل هذه الامة بعد نبيها و افضل من هذين الرجلين ابيبکر و عمر. ثم مضي سلمان فقيل له: يا اباعبدالله ما قلت؟ قال: دخلت علي رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم في غمرات الموت فقلت: يا رسولالله هل اوصيت؟ قال: يا سلمان: اتدري من الاوصياء؟ قلت: الله و رسوله اعلم. قال: آدم و کان وصيه شيث و کان افضل من ترکه بعده من ولده، و کان وصي نوح سام و کان افضل من ترکه بعده، و کان وصي موسي يوشع و کان افضل من ترکه بعده، و کان وصي عيسي شمعون بن فرخيا و کان افضل من ترکه بعده، و اني اوصيت الي علي و هو افضل من اترکه من بعدي. و عين اين حديث را در کتاب «علي و الوصية» در ص 366 از کتاب «الکوکب الدري» للسيد محمد صالح الترمذي الحنفي ص 105 با اسناد خود از عمر بن الخطاب نقل ميکند، ولي جمله «فسئل سلمان فقال: اما و الله لو شئت لانباتکم بافضل من هذه الامة» را نياورده ولي جمله ديگري را اضافه نموده است و آن جمله «و وصي سليمان آصف بن برخيا» است. و نيز وصي عيسي را شمعون بن برخيا ذکر کرده است. و حاصل مطلب آنکه از عبدالله بن عمر و از خود عمر بن الخطاب روايت است که ميگويد: «سلمان فارسي از نزد ما عبور مينمود و قصد عيادت مردي را داشت و ما جماعتي بوديم که حلقهوار نشسته بوديم و در ميان ما مردي بود که ميگفت: اگر بخواهم شما را خبر ميدهم از افضل اين امتبعد از پيغمبر و افضل از اين دو مرد ابوبکر و عمر، در اين حال از سلمان سئوال شد از اين موضوع. سلمان گفت: اگر بخواهم من نيز به شما خبر ميدهم از با فضيلتترين اين امت بعد از پيغمبر و افضل از اين دو مرد ابوبکر و عمر. اين را بگفت و بگذشت، بعضي گفتند: اي سلمان چه گفتي؟ سلمان در جواب گفت: من در حال سکرات مرگ بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شدم و عرض کردم: اي رسول خدا! آيا شما وصيت نمودهايد؟ حضرت فرمودند: اي سلمان آيا وصيهاي پيمبران را ميشناسي؟ عرض کردم: خدا و رسول خدا داناترند. حضرت فرمودند: آدم ابوالبشر وصي او شيث بود و او با فضيلتترين افرادي بود از اولاد او که بعد از آدم بجاي ماند، و وصي نوح پيغمبر، سام بود و او افضل افرادي بود که بعد از نوح باقي ماند، و وصي موسي يوشع بود و او با فضيلتترين فردي بود که بعد از موسي بود، و وصي عيسي شمعون بن فرخيا بود و او افضل فردي بود که بعد از عيسي بجاي ماند، و من وصيت نمودهام به علي بن ابيطالب و او افضل امت من است که بعد از من بجاي ميماند».
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:33  توسط محمد دستان
|
8- حديث سلمان فارسي در وصايت اميرالمؤمنين
ديگر از احاديث وصيت، حديث سلمان فارسي است، که از آن حضرت سؤال کرد وصي شما کيست؟ حضرت در پاسخ فرمودند: «اي سلمان ميداني وصي موسي که بوده است؟ عرض ميکند: بلي اي رسول خدا وصي موسي يوشع بن نون بوده است. حضرت ميفرمايد: اي سلمان بدان که وصي من و وارث من و برادر من و وزير من و بهترين کسي که بعد از من براي شما ميماند و آن کسيکه ديون و عهود مرا ادا ميکند و وعدههاي مرا انجام ميدهد علي بن ابيطالب است». اين حديث را بسياري از علماء شيعه و سني در کتب خود آوردهاند و بزرگان از علماي عامه بر صحت آن تصديق نموده و گواهي دادهاند. و چون اين حديث به طرق مختلفي بيان شده و از طرفي نيز عبارات آن با يکديگر في الجمله تفاوتي دارد لذا ما عين اين حديث را از کتب معتبره قوم ميآوريم. علامه بحراني در مناقب صغير خود که موسوم استبه «علي و السنة» از ابوسعيد خدري روايت ميکند که: ان سلمان قال: قلت لرسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: لکل نبي وصي فمن وصيک؟ فسکت عني فلما کان بعد رآني فقال: يا سلمان، فاسرعت اليه و قلت: لبيک، فقال: تعلم من وصي موسي؟ قلت: نعم يوشع بن نون، فقال: لم قلت؟ قلت: لانه کان اعلمهم يومئذ، قال: فان وصيي و موضع سري و خير من اخلف بعدي، ينجز موعدي و يقضي ديني، علي بن ابيطالب. حضرت رسولالله در اين حديث که علت وصي بودن يوشع بن نون را براي حضرت موسي از سلمان سئوال ميکنند او در جواب ميگويد: به علت اعلم بودن از جميع امت در آن وقت وصي آن حضرت واقع شد، ميخواهند اين معني را برسانند که البته وصي پيغمبر بايد از همه امت در آن وقت داناتر و به مسائل دين و معارف الهيه و در رموز و اسرار دين داناتر و عالمتر باشد. و لذا ميفرمايد: وصي من و محل سر من و بهترين کسي که من او را به يادگار براي شما ميگذارم، آن کسي که بتواند عهود و وعدههاي مرا وفا کند و ديون مرا ادا بنمايد و از عهده تحمل اين بار گران برآيد اعلم امت من علي بن ابيطالب است. و نيز در همين کتاب از «مناقب» ابنمردويه از انس روايت کرده است که سلمان ميگويد: قلت لرسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: عمن ناخذ بعدک و بمن نثق؟ قال: فسکت عني حتي سالت ذلک عشرا، ثم قال: يا سلمان، ان وصيي و خليفتي و اخي و وزيري و خير من اخلفه بعدي علي بن ابيطالب، يؤدي عني و ينجز موعدي. و نيز محب الدين طبري در «الرياض النضرة» ج 2 ص 178 بعد از حديث بريدة گويد: عن انس قال: قلنا لسلمان: سل النبي صلي الله عليه و آله و سلم من وصيه؟ فقال سلمان: يا رسولالله، من وصيک؟ قال: يا سلمان من کان وصي موسي؟ قال: يوشع بن نون، قال: فان وصيي و وارثي، يقضي ديني و ينجز موعدي علي بن ابيطالب. و سپس گويد: اين حديث را احمد بن حنبل در کتاب «مناقب» خود تخريج کرده است. و نيز عين اين حديث را با همين عبارت طبري، سبط ابنجوزي در «تذکره» ص 26 آورده است، و آن را حديث صحيح شمرده است، و جواب اعتراض بعضي را که آن را ضعيف شمردهاند داده است. و حاصل آنکه حديثي را که ضعيف شمردهاند در اسناد او اسماعيل بن زياده است که دار قطني درباره او سخن گفته و علت قدح دار قطني درباره اسماعيل، همان زيادتي است که در ذيل حديث او آمده است و آن زياده اين عبارت است: و هو خير من اترک بعدي. سپس ميگويد: اما حديثي را که ما ذکر کرديم در آن اين زيادتي نيست و اين حديث را از طريق احمد بن حنبل آورديم و در سلسله روات آن اسماعيل بن زياده نيست و اين حديث غير از آن حديث است. و لکن محب طبري در کتاب ديگر خود به نام «ذخائر العقبي» در ص 71 آن فقط ذيل حديث سلمان را ذکر کرده استقال: روي انس ان النبي صلي الله عليه و آله و سلم قال: وصيي و وارثي يقضي ديني و ينجز موعدي علي بن ابيطالب. سپس گويد: احمد بن حنبل اين حديث را در «مناقب» خود آورده است. و ابنشهر آشوب نيز در «مناقب» خود ج 1 ص 542 با دو سند اين حديث را ذکر کرده است. اول از طبري روايت نموده با اسناد خود از سلمان قال: قلت لرسولالله: يا رسولالله انه لم يکن نبي الا و له وصي، فمن وصيک؟ قال: وصيي و خليفتي في اهلي و خير من اترک بعدي، مؤدي ديني و منجز عداتي علي بن ابيطالب. دوم از مطير بن خالد از انس، و قيس ماناه و عبادة بن عبدالله از سلمان که هر دوي آنان يعني انس و سلمان گفتند که پيغمبر فرمود: يا سلمان سالتني من وصيي من امتي، فهل تدري لمن کان اوصي اليه موسي عليهالسلام؟ قلت: الله و رسوله اعلم. قال: اوصي الي يوشع لانه کان اعلم امته، و وصيي و اعلم امتي بعدي علي بن ابيطالب. و همچنين شيخ سليمان قندوزي در باب پانزدهم از «ينابيع المودة» از «مسند» احمد بن حنبل با اسناد خود از انس بن مالک روايت ميکند که قال: قلنا لسلمان: سل النبي صلي الله عليه و آله و سلم عن وصيه، فقال سلمان: يا رسولالله من وصيک؟ فقال: يا سلمان. من وصي موسي؟ فقال: يوضع بن نون. قال صلي الله عليه و آله و سلم: وصيي و وارثي يقضي ديني و ينجز وعدي علي بن ابيطالب. سپس گويد: که ثعلبي حديث وصيت را نسبت به علي بن ابيطالب از براء بن عازب در تفسير خود ذيل آيه: و انذر عشيرتک الاقربين روايت کرده است. و ابنالمغازلي اين حديث را با سند خود از ابنعباس و جابر بن عبدالله انصاري و بريده و ابوايوب انصاري روايت نموده است. و نيز در ص 231 از «ينابيع المودة» ضمن هفتاد منقبتي که براي اميرالمؤمنين نقل نموده عين اين حديث را از احمد بن حنبل از انس آورده است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:33  توسط محمد دستان
|
10- پيامبر اکرم و اميرالمؤمنين از نور واحدي خلق شدهاند
ديگر اخباري است که دلالت دارد بر آنکه خداوند نبوت را در محمد و وصايت را در علي قرار داده است مثل حديثي که در «ينابيع المودة» ص 256 وارد است: عثمان رفعه: خلقت انا و علي من نور واحد قبل ان يخلق الله آدم باربعة آلاف عام فلما خلق الله آدم رکب ذلک النور في صلبه فلم يزل شيئا واحدا حتي افترقنا في صلب عبدالمطلب، ففي النبوة و في علي الوصية. «عثمان گويد که: رسول خدا فرمود: من و علي از نور واحدي آفريده شدهايم قبل از چهار هزار سال که خداوند آدم را بيافريند. چون خدا آدم را آفريد آن نور را در صلب آدم قرار داد و پيوسته همين طور آن نور در اصلاب آباء واحد بود تا در صلب عبدالمطلب به دو نيمه گشت، پس نبوت در من قرار گرفت و وصايت در علي واقع شد». و نيز در همين صفحه گويد: عن علي عليهالسلام قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: يا علي خلقني الله و خلقک من نوره، فلما خلق آدم عليهالسلام اودع ذلک النور في صلبه فلم- نزل انا و انتشيئا واحدا، ثم افترقنا في صلب عبدالمطلب، ففي النبوة و الرسالة، و فيک الوصية و الامامة. «اميرالمؤمنين عليهالسلام گويد که: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: اي علي خداوند مرا و تو را از نور خود آفريد و چون آدم را بيافريد آن نور را در صلب او به وديعت نهاد، و من و تو دائما نور واحدي بوديم تا در صلب عبدالمطلب جدا شديم، و نبوت و رسالت در من و وصايت و امامت در تو قرار گرفت». و نيز در «شرح نهجالبلاغة» ابنابيالحديد ج 2 ص 450 گويد: الحديث الرابع عشر: قال صلي الله عليه و آله و سلم: کنت انا و علي نورا بين يدي الله عزوجل قبل ان يخلق آدم باربعة عشر الف عام فلما خلق آدم قسم ذلک فيه و جعله جزئين فجزء انا و جزء علي. «حضرت رسول فرمودند: که من و علي نور واحدي بوديم در نزد خداي عزوجل قبل از چهارده هزار سال که خداوند آدم ابوالبشر را بيافريند، و چون آدم را آفريد آن نور را قسمت کرد و آن را دو جزء نمود جزئي را من و جزئي را علي قرار داد». و سپس گويد: اين حديث را احمد بن حنبل در «مسند» خود روايت نموده است و نيز در کتاب «الفضائل لعلي» روايت کرده است. و صاحب «الفردوس» نيز اين روايت را ذکر کرده و در آن جملهاي را زياده نقل نموده است و گويد: ثم انتقلنا حتي صرنا في عبدالمطلب، فکان لي النبوة و لعلي الوصية. و ديگر سلسله اخباري است که مفادش آن است که جبرائيل به پيغمبر خبر وصايت اميرالمؤمنين را داده است، مانند آن که: موفق بن احمد خوارزمي در «مناقب» ص 223 در فصل نوزدهم از محمد بن احمد بن شاذان و محمد بن علي بن فضل الزيات از علي بن بديع الماجشوني از اسماعيل بن ابان وراق از غياث بن ابراهيم از حضرت جعفر بن محمد از پدرش از علي بن الحسين از پدرش عليهمالسلام روايت نموده است که: قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم نزل علي جبرئيل عليهالسلام صبيحة يوم فرحا مسرورا مستبشرا، فقلت: حبيبي مالي اراک فرحا مستبشرا؟ فقال: يا محمد و کيف لا اکون فرحا مستبشرا و قد قرت عيني بما اکرم الله اخاک و وصيک و امام امتک علي بن ابيطالب عليهالسلام. فقلت: و بم اکرم الله اخي و وصيي و امام امتي؟ قال: باهي الله بعبادته البارحة ملائکته و حملة عرشه و قال: ملائکتي انظروا الي حجتي في ارضي علي عبادي بعد نبيي محمد فقد عفر خده بالتراب تواضعا لعظمتي، اشهدکم انه امام خلقي و مولي بريتي. «حضرت سيد الشهداء عليهالسلام از رسول خدا روايت کردهاند که آن حضرت فرمود: جبرائيل در صبح روزي بر من نازل شد و بسيار مسرور و خوشحال و با چهره گشوده پر بشارت بود، گفتم: اي حبيب من چه اتفاق رخ داده که تا اين حد تو را خوشحال و پر بشارت مينگرم؟ گفت: اي محمد! چگونه من مسرور و خوشحال نباشم در حاليکه چشمان من به مواهبي که خدا به برادرت و وصيت و پيشواي امتت علي بن ابيطالب عليهالسلام عنايت فرموده است تازه و روشن گرديده است. من گفتم: به چه سببي خداوند برادر من و وصي من و امام امت مرا گرامي داشته و او را بدين مواهب بزرگ شمرده است؟ گفت: به عبادتهائي که ديشب بجاي آورد. خداوند بر فرشتگان و حاملين عرش خود فخر نمود و فرمود: اي ملائکه من بنگريد به حجت من در روي زمين من بر بندگان من بعد از پيمبر من محمد، ببينيد چگونه گونههاي خود را به پاس عظمت و جلال من به روي خاک ميسايد! من شما را گواه ميگيرم که او پيشواي آفريدگان من است و سيد و سالار همگي مردمان». و اين حديث شريف را قندوزي حنفي در «ينابيع المودة» در ص 79 و ص 127 از خوارزمي از غياث بن ابراهيم با همان سند سابق با مختصر اختلافي در لفظ نقل کرده است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:31  توسط محمد دستان
|
11- روايات داله بر اينکه اميرالمؤمنين وصي، وزير و اداکننده ديون پيامبر در بين امت ميباشد
در «مناقب» ابنشهر آشوب ج 1 ص 543 از عکرمه از ابنعباس روايت کرده است که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: ان جبرئيل نظر الي علي فقال: هذا وصيک. «جبرائيل نظر به سوي علي بن ابيطالب نمود و به من گفت: اين است وصي تو». و ديگر يک سلسله احاديثي است از رسول خدا که دلالت دارد بر آنکه اميرالمؤمنين عليهالسلام وصي و وزير و وفا کننده عهد و اداءکننده ديون و انجامدهنده وعدههاي رسول خدا و خليفه آنحضرت در ميان امت است. چون اين روايات نيز از بزرگان علماء با اسناد مختلفه نقل شده و علاوه متن آنها نيز به يک عبارت واحده نيست لذا ما بسياري از آنها را عليحده با ذکر کتاب نقل ميکنيم. حمويني در «فرائد السمطين» ج 2 باب 8 با اسناد خود از سعيد بن جبير از ابنعباس از رسول خدا حديث مفصلي را نقل ميکند و از جمله فقرات آن اين است که: اما علي بن ابيطالب فانه اخي و شقيقي و صاحب الامر بعدي و صاحب لوائي في الدنيا و الآخرة و صاحب حوضي و شفاعتي، و هو ولي کل مسلم و امام کل مؤمن و قائد کل تقي، و هو وصيي و خليفتي علي اهلي و امتي في حياتي و بعد موتي و مبغضه مبغضي و بولايته صارت امتي مرحومة و بعداوته صارت المخالفة له ملعونة. «حضرت رسولالله ميفرمايد: و اما علي بن ابيطالب پس او برادر من است و جدا شده از ريشه و بنياد من و بعد از من صاحب امر و ولايت است و در دنيا و آخرت صاحب لواي من است و صاحب حوض من و شفاعت من است و او سرپرست و صاحب اختيار هر فرد مسلمان است و امام و پيشواي هر فرد مؤمن و رهبر و راهنماي هر فرد پرهيزگار، و او وصي من و جانشين من است در اهل من و در امت من در زمان حيات من و پس از مرگ من. دشمن او دشمن من است، و به واسطه ولايت او امت من مرحومه شدند و مورد لطف و رحمت خدا قرار گرفتند، و به واسطه عداوت با او و مخالفت با او مورد دوري و لعن قرار گرفتند. و علامه بحراني در کتاب «مناقب صغير» خود، از کتاب «وسيله» که متعلق به علامه شيخ احمد بن فضل بن محمد با کثير مکي شافعي است از انس بن مالک از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت کرده است که قال: ان خليلي و وزيري و خليفتي و خير من اترک بعدي يقضي ديني و ينجز موعدي علي بن ابيطالب. «حضرت رسولالله فرمودند: حقا که خليل من و وزير من و جانشين من و بهترين فردي که من بعد از خود بجا ميگذارم، آن کسي که دين مرا ادا کند و وعده مرا وفا کند علي بن ابيطالب است». و در کتاب «علي و الوصية» ص 109 از «مناقب» ابنمغازلي شافعي با اسناد خود از نافع غلام عبدالله بن عمر روايت کرده است، قال: قلت لابن عمر: من خير الناس بعد رسولالله؟ قال: ما انت و ذا، لا ام لک؟ ثم استغفر الله و قال: خيرهم بعده من کان يحل له ما يحل له، و يحرم عليه ما يحرم عليه. قلت: من هو؟ قال: علي بن ابيطالب، سد ابواب المسجد و ترک باب علي و قال له: لک في هذا المسجد مالي و عليک فيه ما علي، و انت وارثي و وصيي تقضي ديني و تنجز عداتي و تقتل علي سنتي، کذب من زعم انه يبغضک و يحبني. «نافع که غلام ابنعمر است ميگويد: من به ابنعمر گفتم: بعد از رسول خدا چه کسي از همه مردم بهتر است؟ در پاسخ گفت: اي بيمادر تو را با اين سخن چه کار؟ و سپس استغفار بجاي آورد، و گفت: بهترين مردم پس از رسول خدا آن کس است که حلال است بر او آنچه که بر رسول خدا حلال بوده، و حرام استبر او آنچه که بر رسول خدا حرام بوده است، گفتم: آن کدام کس است؟ گفت: آن علي بن ابيطالب است، که رسول خدا درهاي همه اصحاب را که به مسجد باز بود بست و فقط در او را باقي گذارد و به علي گفت: بر تو در اين مسجد جايز است هر چه بر من جايز است و حرام است آنچه بر من حرام است، و تو وارث و وصي من هستي، ديون مرا ادا ميکني و وعدههاي مرا وفا مينمائي و بر روش و سنت من کارزار ميکني، دروغ ميگويد کسي که ميپندارد تو را دشمن داشته و مرا دوست ميدارد». و نيز ابراهيم بن محمد حمويني در «فرائد السمطين» ج 1 باب 29 با اسناد خود از سعيد بن جبير از ابنعباس روايت نموده است که او گفت: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم لام سلمة: هذا علي اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و وصيي و عيبة علمي و بابي الذي اوتي منه، اخي في الدنيا و الآخرة، و معي في السنام الاعلي، يقتل القاسطين و الناکثين و المارقين. حضرت رسولالله به امسلمه فرمودند: اين است علي بن ابيطالب حکمران بر مؤمنان و سيد و سالار مسلمانان، و اوست وصي من و صندوقچه علوم من و راه و در ورود به معارف و دانشهاي من. اوست برادر من در دنيا و آخرت، و با من است در عاليترين درجه از مقامات قرب و منزلت بعد از من، با شکنندگان بيعت و طائفه ستمگران و از دين خارج شدگان (منظور اصحاب جمل و صفين و نهرواناند) کارزار خواهد نمود». و سبط ابنجوزي در «تذکره» ص 49 نامه عمرو عاص را به معاويه آورده است، در آن نامه بسياري از فضائل علي بن ابيطالب را شرح ميدهد. بايد دانست که عمرو عاص در ابتداي امر از مخالفين اميرالمؤمنين نبوده است و چنانچه از نامه او هويداست بر عليه معاويه مطالبي را نگاشته است، لکن چون در نامه ديگري که معاويه به او نوشت و او را به معونت و ياري خود دعوت کرد و منشور حکومت مصر را نيز ضميمه با نامه ارسال نمود براي کمک معاويه آماده شد لذا هر چه فرزندش و غلامش نيز او را از متابعت معاويه منع نمودند مؤثر نيفتاد، و براي کارزار با اميرالمؤمنين عليهالسلام به شام حرکت نموده و به معاويه پيوست. سبط ابنجوزي در ص 49 گويد: اهل تواريخ و سير گويند که: چون عثمان روي کار آمد التفاتي به عمرو عاص نکرد و او را حکومتي نداد بلکه او را از حکومت مصر عزل نمود. و چون عثمان محصور شد عمرو عاص به سوي شام رفت و در فلسطين سکني گزيد و از افرادي بود که مسلمانان را بر عليه عثمان تحريص مينمود تا عثمان کشته شد. ذکر فضائل اميرالمؤمنين از طرف عمروعاص به معاويه گفتند: که عمروعاص باهوشترين عرب است و اگر ميخواهي به حکومت برسي و قتال تو با علي بن ابيطالب سر و صورتي گيرد از عمرو عاص بينياز نخواهي بود، بنابراين معاويه نامهاي به عمروعاص نوشت و او را به ياري خود براي پيکار با اميرالمؤمنين دعوت کرد، عمرو عاص در جواب او نوشت: اما بعد فاني قرات کتابک و فهمته. فاما ما دعوتني اليه من خلع ربقة الاسلام من عنقي و التهون معک في الضلالة و اعانتي اياک علي الباطل و اختراط السيف في وجه اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب فهو اخو رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم و وليه و وصيه و وارثه و قاضي دينه و منجز وعده و صهره علي ابنته سيدة نساء العالمين و ابوالسبطين الحسن و الحسين سيدي شباب اهل الجنة. و اما قولک انک خليفة عثمان فقد عزلت بموته و زالت خلافتک و اما قولک ان اميرالمؤمنين اشلي الصحابة علي قتل عثمان فهو کذب و زور و غواية. ويحک يا معاوية اما علمت ان اباالحسن بذل نفسه لله تعالي و بات علي فراش رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم، و قال فيه: من کنت مولاه فعلي مولاه؟ فکتابک لا يخدع ذا عقل و لا ذادين، والسلام. «اما بعد من نامه تو را خواندم و از مضمون آن آگاهي يافتم. اما آنچه مرا بدان دعوت کردي از انداختن ذمه اسلام را از گردن خودم، و با تو به ضلالت و پستي ملحق شدن و ياري نمودن تو را بر باطل و شمشير کشيدن در روي اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب، پس او برادر رسول خدا و ولي او و وصي او و وارث او و ادا کننده دين او و وفا کننده وعده او و داماد و شوهر دختر او سيده زنان عالميان، و پدر دو سبط او حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشت است. و اما اينکه گفتي که: من خليفه عثمانم، به مرگ عثمان از حکومت معزول شدي و ديگر تو را در شام خلافتي نيست. و اما اينکه گفتي: اميرالمؤمنين صحابه رسول خدا را بر کشتن عثمان برانگيخت، اين گفتاري است دروغ و باطل و براي اغواء نمودن مردم جاهل دستاويز نمودهاي. واي بر تو اي معاويه آيا نميداني که حضرت ابوالحسن جان خود را در راه خدا بذل نمود و شب در بستر رسول خدا خوابيد و تا به صبح در آنجا بيتوته نمود و رسول خدا درباره او گفت: «کسي که من ولي و صاحب اختيار او هستم علي ولي و صاحب اختيار اوست»؟! اين نامهاي که تو نوشتهاي صاحب عقل و دين را نميتواند بفريبد، والسلام». چون نامه عمروعاص به معاويه رسيد، عتبة بن ابيسفيان به او گفت که: مايوس نباش و او را به حکومت و ولايت وعده بده و در سلطنتشريک گردان. لذا در نامه ديگري که به او نوشت و منشور حکومت مصر را ضميمه نمود، چون عمروعاص خود را حاکم مصر ديد قلبش به معاويه گرائيد و براي کارزار با علي بن ابيطالب به شام کوچ کرد. شاهد ما از آوردن نامه عمروعاص در اين مقام همان مطالبي است که درباره اميرالمؤمنين اعتراف نموده و به طور ارسال مسلم او را وصي و وارث و اداء کننده دين و وفا کننده وعده رسول خدا و ولي و سرپرست هر مؤمني ميشمرد. و نيز ابنشهر آشوب در «مناقب» ج 1 ص 542 از سفيان ثوري، از منصور، از مجاهد از سلمان فارسي روايت ميکند که قال: سمعت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم يقول: ان وصيي و خليفتي و خير من اترک بعدي ينجز موعدي و يقضي ديني علي بن ابيطالب. «سلمان ميگويد: از رسول خدا شنيدم که ميفرمود: بدرستي که وصي من و جانشين من و بهترين فردي که من بعد از خود بجاي ميگذارم که وعده مرا وفا کند و دين مرا ادا بنمايد علي بن ابيطالب است». و محب الدين طبري در «الرياض النضرة» ج 2 ص 178 و در «ذخائر العقبي» ص 71 با اسناد خود از انس، و قندوزي حنفي در «ينابيع المودة» ص 208 از احمد بن حنبل در «مناقب» خود به سند خود از انس روايت کردهاند که: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: وصيي و وارثي يقضي ديني و ينجز موعدي علي بن ابيطالب. «حضرت رسول خدا فرمود: که: حقا وصي من و وارث من که دين مرا ادا کند و وعده مرا وفا نمايد علي بن ابيطالب است». و نيز قندوزي حنفي در ص 133 از «ينابيع المودة» ضمن حديثي از سعيد بن جبير از ابنعباس روايت ميکند که رسول خدا فرمود: يا علي انت صاحب حوضي و صاحب لوائي و حبيب قلبي و وصيي و وارث علمي. «اي علي تو صاحب حوض کوثر مني و صاحب لواي مني و حبيب دل من و وصي من و وارث دانش و علم مني». ديگر سلسله احاديثي است از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم که در آنها حضرت اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب را به لقب خاتم الاوصياء و خاتم الوصيين و سيد الاوصياء و سيد الوصيين و افضل الاوصياء نام برده است. از جمله همان حديثي است که از «غاية المرام» ص 619 حکايت نموديم که حمويني با اسناد خود از جابر بن عبدالله انصاري روايت ميکند که: روزي با رسول خدا در بعض از باغهاي مدينه ميرفتيم تا آنجا که گويد: چون به درخت خرمائي رسيديم فرياد برآورد: هذا محمد سيد الانبياء، و هذا علي سيد الاوصياء و ابو الائمة الطاهرين. «اين است محمد سيد و سالار پيمبران، و اين است علي سيد و سالار اوصياي پيمبران و پدر ائمه طاهرين». و نيز در روايات کثيري که به حديث انس مشهور است ذکر کرديم که رسول خدا به انس فرمود: اول من يدخل عليک من هذا الباب اميرالمؤمنين و سيد المسلمين و قائد الغر المحجلين و خاتم الوصيين. «اي انس اولين کسي که از اين در بر تو وارد شود، اوست حکمران و فرمانرواي مؤمنان و سالار مسلمانان و رهبر و پيشواي درخشان دست و پاها و چهرگان، و خاتم اوصياي پيمبران». و نيز از «غاية المرام» ص 621 حديث 23 نقل کرديم که ابنشاذان از طريق عامه از حضرت رضا از پدرانش از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت ميکند و در ضمن آن از رسول خدا سئوال شد: و ما العروة الوثقي؟ قال: ولاية سيد الوصيين. قيل: يا رسولالله و من سيد الوصيين؟ قال: اميرالمؤمنين... اخي علي بن ابيطالب. «اي رسول خدا دستاويز محکم خدا چيست؟ حضرت فرمودند: ولايت سالار اوصياي پيمبران. عرض شد: اي رسول خدا سيد و سالار اوصياء کدام است؟ فرمود: اميرالمؤمنين... برادر من علي بن ابيطالب. و نيز ضمن حديث مناشده که اميرالمؤمنين در زمان عثمان در مسجد رسول خدا نمودند، در کتاب «علي و الوصية» از حمويني در «فرائد السمطين» با اسناد خود از سليم بن قيس هلالي روايت ميکند که اميرالمؤمنين صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: که رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: انا افضل انبياء الله و رسله، و علي بن ابيطالب وصيي افضل الاوصياء. «من با فضيلتترين پيامبران خدا و فرستادگان خدا هستم و علي بن ابيطالب وصي من با فضيلتترين اوصياي پيامبران است». و نيز مناوي عبدالرؤف ابنتاج العارفين در کتاب خود «کنوز الحقائق في حديث خير الخلائق» که در سنه 1321 در مصر طبع شده و در حاشيه «جامع الصغير» سيوطي ميباشد در ج 1 ص 71 حديثي را از ديلمي صاحب کتاب «فردوس الاخبار» در حرف الف با اسناد خود از ابيذر غفاري رحمة الله عليه آورده است که قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم و هو يخاطب اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام: انا خاتم الانبياء و انتيا علي خاتم الاوصياء. «ابوذر گويد که: رسول خدا در حالي که اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام را مخاطب قرار داده بود ميفرمود: من خاتم پيامبران هستم و تو اي علي خاتم اوصياي پيامبران ميباشي». اين حديث شريف را شيخ سليمان قندوزي حنفي در «ينابيع المودة» ص 79 با لفظ ديگري از حمويني در «فرائد السمطين» روايت کرده استقال ابوذر: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: انا خاتم النبيين، و انت يا علي خاتم الوصيين الي يوم الدين. و نيز قندوزي در «ينابيع المودة» ص 80 از «مناقب» از حضرت جعفر بن محمد الصادق از پدرانش عليهمالسلام روايت نموده است که قال: کان علي عليهالسلام يري مع رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم قبل الرسالة الضوء و يسمع الصوت، و قال له رسولالله: لو لا اني خاتم الانبياء لکنت شريکا في النبوة، فان لم تکن نبيا فانک وصي نبي و وارثه، بل انت سيد الاوصياء و امام الاتقياء. «فرمود که: حضرت علي بن ابيطالب عليهالسلام قبل از رسالت رسول خدا نور عوالم معني را ميديد، و صداي فرشتگان را ميشنيد، و رسول خدا به او فرمود: اگر من خاتم پيغمبران نبودم هر آينه تو با من در نبوت شريک بودي، بنابراين گرچه بدين جهت پيغمبر نيستي لکن وصي پيغمبر و وارث پيغمبر هستي، بلکه تو سيد و سالار اوصياي پيامبران و پيشواي متقيان ميباشي». و نيز حمويني در «فرائد السمطين» در آخر جزء دوم چون احوال حضرت مهدي قائم آل محمد را ذکر ميکند ميگويد: عن ابيمعاوية عن الاعمش عن عباية ابنربعي عن عبدالله بن عباس قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: انا سيد النبيين و علي بن ابيطالب سيد الوصيين، و ان اوصيائي بعدي اثنا عشر اولهم علي بن ابيطالب و آخرهم القائم المهدي عليهمالسلام. «حضرت رسولالله فرمود: من سيد پيامبرانم و علي بن ابيطالب سيد اوصياي پيامبران است، و اوصياي من دوازده نفر هستند اول آنها علي بن ابيطالب است و آخر آنها مهدي قائم عليهمالسلام». و اين حديث شريف را قندوزي حنفي نيز در «ينابيع المودة» ص 445 از عباية بن ربعي، از جابر، از رسول خدا، و در ص 447 و ص 487 از «فرائد السمطين» حمويني به سند خود از عباية بن ربعي از ابنعباس از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت کرده است. و ديگر رواياتي است راجع به فرمايشات حضرت رسولالله با صديقه کبري هنگام فوت. در آنها صراحتا اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب را به عنوان وصي و خير الاوصياء معرفي ميفرمايد. اين روايات نيز بسيار مهم و از نقطه نظر رجال حديث و علمائي که آنها را در کتب معتبره خود ضبط نمودهاند شايان دقت است. گنجي شافعي در باب اول ص 55 از کتاب خود «البيان في اخبار صاحب الزمان» طبع نجف گويد: خبر داد ما را سيد نقيب کامل مستحضر الدولة، سفير الخلافة المعظمة، علم الهدي، تاج امراء آل رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم ابوالفتوح المرتضي بن احمد بن محمد بن جعفر بن زيد بن جعفر بن محمد بن احمد بن محمد بن اسحاق بن الامام جعفر الصادق ابنالامام محمد الباقر ابنالامام زين العابدين ابنالامام الحسين الشهيد ابنالامام اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام، از ابيالفرج يحيي بن محمود ثقفي، از ابيعلي الحسن بن احمد الحداد، از حافظ ابونعيم احمد بن عبدالله اصفهاني، از حافظ ابوالقاسم سليمان بن احمد طبراني. و (با سند ديگر) خبر داد ما را حافظ ابوالحجاج يوسف بن خليل در حلب از ابوعبدالله محمد بن ابيزيد الکراني در اصفهان، از فاطمة بنت عبدالله جوزدانية، از ابوبکر بن بريدة، از حافظ ابوالقاسم طبراني. ابوالقاسم طبراني (که سلسله دو سند به او منتهي ميشود) از محمد بن زريق بن جامع مصري، از هيثم بن حبيب، از سفيان بن عيينه، از علي هلالي، از پدرش روايت ميکند که قال: دخلت علي رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم في شکاته التي قبض فيها فاذا فاطمة عليهاالسلام عند رأسه. قال: فبکت حتي ارتفع صوتها فرفع رسولالله طرفه اليها قال: حبيبتي فاطمة! ما الذي يبکيک؟ فقالت: اخشي الضيعة من بعدک. فقال: يا حبيبتي، اما علمت ان الله اطلع الي الارض اطلاعة فاختار منها اباک فبعثه برسالته، ثم اطلع اطلاعة فاختار منها بعلک و اوحي الي ان انکحک اياه؟ يا فاطمة و نحن اهل بيت قد اعطانا الله سبع خصال لم يعط احدا قبلنا و لا يعطي احدا بعدنا، انا خاتم النبيين و اکرم النبيين علي الله و احب المخلوقين الي الله و انا ابوک، و وصيي خير الاوصياء و احبهم الي الله و هو بعلک، و منا من له جناحان اخضران يطير [بهما] في الجنة مع الملائکة حيث شاء و هو ابن عم ابيک و اخو بعلک، و منا سبطا هذه الامة و هما ابناک الحسن و الحسين و هما سيدا شباب اهل الجنة، و ابوهما و الذي بعثني بالحق خير منهما. يا فاطمة و الذي بعثني بالحق ان منهما مهدي هذه الامة، اذا صارت الدنيا هرجا و مرجا، و تظاهرت الفتن، و تقطعت السبل، و اغار بعضهم علي بعض، فلا کبير يرحم صغيرا، و لا صغير يوقر کبيرا، يبعث الله عند ذلک منهما من يفتح حصون الضلالة و قلوبا غلفا، يقوم بالدين في آخر الزمان کما قمتبه في اول الزمان، و يملا الدنيا عدلا کما ملئت جورا. يا فاطمة لا تحزني و لا تبکي فان الله ارحم بک و اراف عليک مني و ذلک لمکانک مني و موقعک من قلبي، و زوجک الله زوجک و هو اشرف اهل بيتک حسبا و اکرمهم منصبا، و ارحمهم بالرعية و اعدلهم بالسوية و ابصرهم بالقضية، و قد سالت ربي ان تکوني اول من يلحقني من اهل بيتي. قال علي عليهالسلام فلما قبض النبي صلي الله عليه و آله و سلم لم تبق فاطمة بعده الا خمسة و سبعين يوما حتي الحقها الله به صلي الله عليه و آله و سلم. «ميگويد: در مرضي که رسول خدا با آن مرض رحلت نمود من براي عيادت به حضورش مشرف شدم. فاطمه عليهاالسلام در نزد سر پدر خود گريه ميکرد و صدايش به گريه بلند شد. حضرت رسولالله چشمان خود را به او انداخته فرمودند: اي حبيبه من اي فاطمه چرا گريه ميکني؟ فاطمه عرض کرد: ميترسم پس از تو ضايع و مهجور بمانم. حضرت فرمود: اي حبيبه من آيا نميداني که خداوند چون بر تمام کره خاک نگريست در اولين وهله پدر تو را اختيار نموده و او را به رسالت برگزيد، و سپس در مرحله دوم نگريست و شوهر تو را از تمام روي زمين انتخاب فرمود و مرا امر کرد که تو را به ازدواج او درآوردم. اي فاطمه ما اهل بيتي هستيم که خداوند به هفت مزيت و شرافتي که به هيچ کس قبل از ما نداده است و به هيچ کس بعد از ما نميدهد، ما را مورد عنايت خود قرار داده است. من خاتم پيامبران هستم، و گراميترين آنها و محبوبترين آنها نزد خداوند و من پدر تو هستم، و وصي من بهترين اوصياي پيمبران گذشته است و محبوبترين آنها نزد خداست و او شوهر توست، و از ما کسي است که دو بال سبز دارد و با فرشتگان الهي در بهشت برين هر جا که بخواهد پرواز ميکند و او پسر عموي پدر تو و برادر شوهر توست، و از ماست دو سبط اين امت و آن دو، دو فرزند تو حسن و حسين دو سيد و آقاي جوانان اهل بهشتاند. سوگند به آن خدائي که مرا به حق برگزيد پدر آنها از آنها بهتر است. اي فاطمة، سوگند به خدائي که مرا به حق برگزيده است از آن دو مهدي اين امتخواهد بود، آن هنگامي که دنيا هرج و مرج گردد و فتنهها آشکارا شود و راههاي خير بسته گردد بعضي بر بعضي دگر غارت کنند، نه بزرگي رحم بر کوچکي بنمايد و نه کوچکي احترام بزرگي را بنمايد، در آنوقت است که خداوند از نسل آن دو برانگيزاند کسي را که قلعهها و حصارهاي ضلالت را فتح کند و دلهاي غلاف شده در گمراهي را بيرون آورد. او در آخرالزمان به امور دين خدا قيام کند همچنانکه من در اول زمان براي دين خدا قيام کردم، و دنيا را پر از عدل و داد کند همچنانکه پر از جور و ستم شده است. اي فاطمه! گريه نکن و غمگين مباش، خداوند به تو از من مهربانتر و رئوفتر استبه علت آنکه منزلت تو را نسبتبه من ميداند و از موقعيت تو در دل من آگاه است. خداوند تو را به شوهري تزويج نموده که از نقطه نظر حسب شريفترين اهل بيت توست، و از جهت منصب و منزلتبزرگوارتر، و از جهت مراعات به رعيت رحيمتر، و در مقام تقسيم حقوق عادلتر، و در وقت قضاوت و حکم بصيرتر و داناتر است. و من از خداي خودم درخواست نمودم که اولين کسي را که به من ملحق کند از اهل بيت من تو باشي. اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام فرمود: چون رسول خدا رحلت کرد فاطمه بعد از او بيش از هفتاد و پنج روز زيست ننمود و خداوند او را به پيغمبر گرامش ملحق فرمود». و سپس گنجي گويد: اين حديث را به همين صورت و کيفيت صاحب «حلية الاولياء» در کتاب خود که مترجم به ذکر نعت مهدي است ذکر کرده است، و طبراني شيخ اهل الصنعة در «معجم کبير» خود نيز ذکر نموده است. باري اين حديث را نيز ابنحجر هيثمي در «مجمع الزوائد» ج 9 ص 165 آورده است. و بايد دانست که به اصطلاح اهل علم و اهل جرح و تعديل اين حديث شريف حديث صحيح است چون طبراني در «معجم کبير» خود آورده و اين امر معلوم و واضح است، و خود طبراني نيز تصريح نموده که در «معجم کبير» خود فقط احاديث صحيحه را به اصطلاح خود جمع کرده است، و بنابراين وصايت اميرالمؤمنين عليهالسلام به تنهائي با اين حديث ثابت ميشود، و اگر فرضا غير از اين حديث نص بر وصايت نداشتيم فقط اين حديث براي اثبات وصايت کافي بود، چون در اين حديث حضرت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم تصريح ميکنند که علي بن ابيطالب وصي ايشان است و او خير الاوصياء است يعني بهترين اوصياي انبياي گذشته از آدم ابوالبشر تا عيسي بن مريم. و معلوم است که اين وصايت در امور شخصيه نيست بلکه راجع به شئون نبوت و خلافت و زمامداري مسلمين از هر جهت خواهد بود. بنابراين اين حديث شريف که از نقطه نظر متن صراحتبر وصايت دارد و از نقطه نظر سند بسيار قوي است از جمله ادله وصايت علي بن ابيطالب محسوب ميگردد. و نيز خوارزمي «در مناقب» خود ص 67 با سند خود از اعمش از ابنربعي از ابوايوب انصاري روايت نموده است که: ان النبي مرض مرضه فاتته فاطمة الزهراء عليهاالسلام تعوده، فلما رات ما برسولالله صلي الله عليه و آله و سلم من الجهد و الضعف استعبرت فبکت حتي سال دمعها علي خديها، فقال لها رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: يا فاطمة ان لکرامة الله عزوجل اياک زوجک من هو اقدمهم سلما، و اکثرهم علما، و اعظمهم حلما، ان الله اطلع الي اهل الارض اطلاعه فاختارني منهم فبعثني نبيا مرسلا، ثم اطلع اطلاعة فاختار منهم بعلک، فاوحي الي ان ازوجک اياه و اتخذه وصيا و اخا. چون مرض رسول خدا واقع شد فاطمه عليهاالسلام براي عيادت پدر آمد. چون حال ضعف و سنگيني مرض پدر را مشاهده کرد حالش متغير شد و گريه کرد، و دانههاي اشک بر دو گونهاش جاري شد. حضرت رسولالله گفتند: اي فاطمه! از کرامتهاي خداوند عزوجل بر تو اين است که تو را تزويج کرده با کسي که اسلامش از همه سابقتر و علمش افزونتر، و حلمش بيشتر است. خداوند چون در وهله اول نظري بر بسيط خاک افکند مرا برگزيد و به رسالت مبعوث فرمود، و چون بار ديگر نظري بيفکند شوهر تو را از تمام روي زمين انتخاب فرمود، و به من وحي فرستاد که تو را با او تزويج کنم، و او را وصي و برادر خود قرار دهم». اين حديث را در «ينابيع المودة» ص 81 از خوارزمي با اندک اختلافي نقل کرده است و سپس گويد: و زاد ابنالمغازلي: يا فاطمة انا اهل البيت اعطينا سبع خصال لم يعطها احد من الاولين و لا يدرکها احد من الآخرين. منا افضل الانبياء و هو ابوک، و وصينا خير الاوصياء و هو بعلک، و شهيدنا خير الشهداء و هو حمزة عمک، و منا من له جناحان يطير بهما في الجنة حيث يشاء و هو جعفر ابنعمک، و منا سبطان و سيدا شبان اهل الجنة ابناک. و الذي نفسي بيده ان مهدي هذه الامة يصلي عيسي ابنمريم خلفه فهو من ولدک. ابنمغازلي علاوه بر فقراتي که از خوارزمي نقل شد به دنبال آن گويد که: رسول خدا فرمود: «اي فاطمه! ما اهل البيت به هفت خصلت که به هيچ کس قبل از ما از اولين داده نشده، و هيچ کس از آخرين نيز نميتواند آنها را فرا گيرد مورد عنايت خدا واقع شدهايم. از ماست با فضيلتترين پيمبران و آن پدر توست، و وصي ما بهترين اوصيا است و او شوهر توست، و شهيد ما بهترين شهدا است، و او حمزه عموي توست، و از ماست کسيکه دو بال دارد و با آنها به هر نقطه از بهشت که خواهد پرواز ميکند و او جعفر فرزند عموي توست، و از ماست دو سبط و دو سيد جوانان اهل بهشت و آن دو پسران تواند. سوگند به آن خدائي که جان من در دست اوست مهدي اين امت که عيسي بن مريم در پشت او نماز گزارد از اولاد توست». و سپس گويد: و زاد الحمويني: يملا الارض عدلا و قسطا بعد ما ملئت جورا و ظلما. يا فاطمة لا تحزني و لا تبکي فان الله عزوجل ارحم بک و اراف عليک مني و ذلک لمکانک و موقعک من قلبي. قد زوجک الله زوجا و هو اعظمهم حسبا، و اکرمهم نسبا، و ارحمهم بالرعية، و اعدلهم بالسوية، و ابصرهم بالقضية. حمويني بعد از اين روايتي که از ابنمغازلي نقل شد فقراتي را اضافه کرده است، و آن اين است که: مهدي زمين را پر از عدل و داد کند بعد از آنکه از ظلم و جور پر شده باشد. اي فاطمه محزون مباش و گريه مکن خداوند عزوجل از من به تو رحيمتر و مهربانتر است و اين به جهت مکانت و منزلت توست نسبت به من و موقعيت توست در قلب من. خداوند به تو شوهري عنايت کرده است که حسبش از همه بزرگتر، و نسبش عاليتر، و با رعايا و توده مردم مهربانتر، و در تقسيم اموال و حقوق عادلتر، و در حکم و قضاوت عالمتر و داناتر است». و مخفي نباشد که مجموع مضامين فقرات روايت خوارزمي و ابنمغازلي و حمويني که اخيرا نقل نموديم همان مضمون روايت گنجي شافعي است که با دو سند خود از علي هلالي از پدرش (علي) با مختصر اختلافي روايت نموده است، و طبراني در «معجم کبير» خود آورده است. و نيز مخفي نباشد که ابنالمغازلي حديثي ديگر قريب به همين مضامين روايت ميکند. در «ينابيع المودة» ص 436 گويد: و نذکر ما في «المناقب» لابن المغازلي عن ابيايوب الانصاري- رضي الله عنه- قال: ان النبي صلي الله عليه و آله و سلم مرض فاتته فاطمة- رضي الله عنها- و بکت فقال: يا فاطمة ان لکرامة الله اياک زوجک من هو اقدمهم سلما و اکثرهم علما. ان الله تعالي اطلع الي اهل الارض اطلاعة فاختارني منهم فجعلني نبيا مرسلا، ثم اطلع اطلاعة ثانية فاختار منهم بعلک فاوحي الي ان ازوجه اياک و اتخذه وصيا. يا فاطمة منا خير الانبياء و هو ابوک، و منا خير الاوصياء و هو بعلک، و منا خير الشهداء و هو حمزة عم ابيک، و منا من له جناحان يطير بهما في الجنة حيث شاء و هو جعفر ابن عم ابيک، و منا سبطا هذه الامة و سيدا شباب اهل الجنة الحسن و الحسين و هما ابناک. و الذي نفسي بيده منا مهدي هذه الامة و هو من ولدک. و پس از آنکه اين روايت را قندوزي از ابنالمغازلي نقل ميکند گويد که: همچنين حمويني در «فرائد السمطين» اين حديث را تخريج کرده است. و نيز در «ينابيع المودة» ص 434 قندوزي حنفي از عباية بن ربعي از ابيايوب انصاري روايت ميکند که: قال: قال رسولالله لفاطمة رضي الله عنها: منا خير الانبياء و هو ابوک، و منا خير الاوصياء و هو بعلک و منا خير الشهداء و هو عم ابيک حمزة، و منا من له جناحان يطير بهما في الجنة حيث يشاء و هو ابنعم ابيک جعفر، و منا سبطا هذه الامة و سيدا شباب اهل الجنة الحسن و الحسين و هما ابناک، و منا المهدي و هو من ولدک. و سپس گويد: طبراني در «اوسط» اين حديث را تخريج کرده است. و نيز ابنصباغ مالکي در «الفصول المهمة» ص 278 طبع نجف روايت مفصلي را که در غالب عبارات مشابه روايت مفصلي است که از گنجي شافعي نقل کرديم روايت ميکند و در آنجا نيز رسول خدا به فاطمه ميفرمايد: و وصينا خير الاوصياء و هو بعلک. و نيز مولي علي متقي حنفي در «کنز العمال» ج 6 ص 153 حديث شماره 2541 گويد: اخرج الطبراني في «المعجم الکبير»: ان رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم قال لابنته فاطمة: اما علمت ان الله عزوجل اطلع علي اهل الارض فاختار منهم اباک فبعثه نبيا، ثم اطلع الثانية فاختار بعلک فاوحي الي فانکحته اياک و اتخذته وصيا؟! و اين حديث بعينه مانند حديثي است که گنجي شافعي در «کفاية الطالب» ص 161 تحت عنوان «تخصيص علي بکونه من المختارين عند رب العالمين» با اسناد خود از اعمش از عباية بن ربعي از ابيايوب انصاري نقل ميکند و در لفظ با آن حديث هيچ تفاوت ندارد مگر در يک کلمه و آن اينکه لفظ لابنته در اين حديث هست و در آنجا نيست. در اينجا گويد: قال لابنته فاطمة و در آنجا گويد: قال لفاطمة. و بالجمله اين حديث شريف که از بزرگان علماي تسنن نقل نموديم با وجودي که در بعضي از فقرات آن با يکديگر في الجمله اختلافي بود ولي همه آنها در اينکه اميرالمؤمنين عليهالسلام وصي رسول خدا است، يا آنکه خير الاوصياء است، مشترک بوده و مقام وصايت آن حضرت در تمام اين روايات صراحتا ذکر شده است. و چون طبراني در «معجم کبير» خود آورده است و به اصطلاح خود فقط احاديث صحيحه را در آنجا آورده است، لذا در صحت سند اين حديث هيچ جاي شبهه و ترديد نيست. بنابراين نبايد به گفتار سيوطي يا مولي علي متقي در تضعيف عباية بن ربعي که او را شيعي غالي شمرده، و بدين جهت قول او را مقبول نميدانند توجهي نمود چون عباية بن ربعي شيعه غالي نيست بلکه شيعه معتدل الحال و از موالين اهل بيت است و بسيار مرد بزرگي بوده و امامت حرم را داشته است، و در کتب رجال از او مدح شده است. لکن چون غالبا رواياتي که از او نقل شده است راجع به فضائل اهل بيت و خلافت بلافصل و وصايت مولي الموالي اميرالمؤمنين عليهالسلام است، و اين معني منافات با اصول مذهب اهل تسنن دارد، لذا مانند مولي علي متقي و جلال الدين سيوطي به اتهام غلو در تشيع، احاديث او را مقبول نميدانند. هيچ يک از رواياتي که عباية بن ربعي نقل نموده است در آن جنبه غلو نيست و اين اتهام بيجاست و جهتش معلوم است. باري اينها رواياتي بود راجع به کلام رسول خدا به دخترش فاطمه در مرض موت نسبت به وصايت علي بن ابيطالب. و اما در غير مرض موت نيز خوارزمي در کتاب «مقتل الحسين» طبع نجف ج 1 ص 67 روايتي را نقل ميکند، و در آنجا دارد که: فاختار منهم زوجک عليا فجعله لي اخا و وصيا. و نيز در همين کتاب در ج 1 ص 96 ضمن حديث معراجيه، رسول خد ابه ابيسعيد خدري ميفرمايد که: خداوند خطاب نموده: يا محمد انک افضل النبيين و عليا افضل الوصيين. «اي محمد تو با فضيلتترين پيغمبراني و علي بن ابيطالب با فضيلتترين اوصياي پيغمبران است». و ديگر رواياتي است که از حضرت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم روايت نمودهاند که فرمود: هر کس که ستاره خاصي در منزل او خم شود و در آنجا فرود آيد او وصي من است. همه منتظر بودند که آن ستاره در منزل آنها فرود آيد، و بالاخص عباس بن عبدالمطلب انتظارش بيشتر بود لکن آن ستاره در خانه علي بن ابيطالب فرود آمده و خم شد. بايد دانست که مراد از ستاره، نوري بود خاص به شکل ستاره که مورد رؤيت همگان واقع شد، کما آنکه بعضي از ارباب سلوک در بدايت امر، انواري را به شکل ستارگان مشاهده ميکنند. اين روايات را جمع کثيري از علماء اماميه از علماء عامه در کتب مؤلفه خود از تفسير و حديث و تاريخ آوردهاند. از جمله علامه بحراني در «غاية المرام» در ص 409 دو حديث از عامه و در ص 409 تا 411 يازده حديث از خاصه در اين موضوع آورده است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:29  توسط محمد دستان
|
12- نزول ستاره داله بر وصايت در خانه اميرالمؤمنين
ابنالمغازلي علي بن محمد شافعي در اين موضوع دو حديث آورده است. اول- حديثي است که با اسناد خود از انس بن مالک در «مناقب» خود ذکر کرده است و علامه بحراني نيز در «غاية المرام» ص 409 عين اين حديث را از او روايت کرده است. عن انس قال: انقض کوکب علي عهد رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم فقال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: من انقض هذا النحم في داره فهو الخليفة من بعدي، فنظروا فاذا هو قد انقض في منزل علي، فانزل الله تعالي: «و النجم اذا هوي- ما ضل صاحبکم و ما غوي- و ما ينطق عن الهوي- ان هو الا وحي يوحي». «انس گويد: ستارهاي در زمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم خم ميشد، (يعني به شکل خط نوراني در حرکت بود). حضرت رسولالله فرمودند: هر کس که اين ستاره در خانه او خم شود او بعد از من جانشين من خواهد بود. چون مردم نگريستند، ديدند آن ستاره در منزل علي بن ابيطالب فرود آمد. و خداوند تعالي اين آيه را فرستاد: «سوگند به آن ستاره درخشان هنگامي که فرود آمد، که صاحب شما گمراه نگشته و اغواء نشده است، و از روي هواي نفس تکلم نميکند (و راجع به خلافت و وصايت ابنعم خود اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب صلي الله عليه و آله و سلم از نزد خود چيزي نميگويد)، تمام گفتار او وحيي است که از جانب حضرت رب العزة به او وحي گرديده است». دوم- حديثي است که ابنالمغازلي نيز در «مناقب» خود با اسناد خود از سعيد بن جبير از ابنعباس روايت نموده است. عين اين حديث را با همين اسناد و همين عبارات گنجي شافعي در «کفاية الطالب» ص 131 روايت نموده است، و نيز ابنعساکر در «تاريخ کبير دمشق» در مجلدي که اختصاص به فضائل اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب دارد و اين نسخه هنوز طبع نشده و در کتابخانههاي مهم جهان موجود است و از روي نسخه خطي که در مکتبه ظاهريه دمشق عکسبرداري شده و فعلا در کتابخانه اميرالمؤمنين در نجف اشرف مضبوط است در ورقه 101 با اسناد خود از ابيغالب بن بناء از ابنعباس روايت نموده است، و علامه بحراني در ص 409 از «غاية المرام» نيز از ابنالمغازلي روايت ميکند، عن ابنعباس قال: کنت جالسا مع فتية من بني هاشم عند النبي صلي الله عليه و آله و سلم اذا انقض کوکب، فقال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: من انقض هذا النجم في منزله فهو الوصي من بعدي. فقام فتية من بني هاشم فنظروا فاذا الکوکب قد انقض في منزل علي بن ابيطالب. قالوا: يا رسولالله غويت في حب علي، فانزل الله: «و النجم اذا هوي- ما ضل صاحبکم و ما غوي- الي قوله:- بالافق الاعلي». «ابنعباس گويد: من با گروهي از جوانان بني هاشم در حضور رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نشسته بوديم که ناگهان ستارهاي بسيار نوراني حرکت نموده و ميخواست خم گردد. رسول خدا فرمود: اين ستاره در منزل هر کس فرود آيد و خم شود او بعد از من وصي من خواهد بود. جماعتي از آن جوانان هاشمي برخاستند که بنگرند ستاره در خانه که خم ميشود، ديدند که در منزل علي بن ابيطالب فرود آمده و پنهان شد. گفتند: اي رسول خدا درباره محبت به علي بن ابيطالب مفتون شدي و به ضلال و غوايت افتادي. خداوند اين آيه را فرو فرستاد که: «سوگند به آن ستارهاي که فرود آمد صاحب شما گمراه نشده و به غوايت در نيفتاده است- تا قول خداي تعالي که- اوست در افق بلند و عالي». اين آيات در شان نزول ستاره در خانه علي به عنوان معرفي غيبي وصايت و خلافت بوده است. و نيز شيخ سليمان قندوزي حنفي در «ينابيع المودة» ص 239 و شيخ عبيدالله حنفي در کتاب خود «ارجح المطالب» طبع پاکستان غربي ص 72 از ابنعباس روايت کردهاند که قال: کنا جلوسا بمکة مع طائفة من شبان قريش و فينا رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم اذا انقض نجم فقال صلي الله عليه و آله و سلم: من انقض هذا النجم في منزله فهو وصيي من بعدي. فقاموا و نظروا و قد انقض في منزل علي، فقالوا: قد ضللت بعلي، فنزلت: «و النجم اذا هوي- ما ضل صاحبکم و ما غوي». «ابنعباس گويد: ما با جواناني از بني هاشم در مکه نشسته بوديم و در ميان ما رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بود که در آن وقتستارهاي براي فرود آمدن و خم شدن حرکت کرد، حضرت فرمود: اين ستاره در منزل هر کس خم شود بعد از من وصي من خواهد بود. در اين حال بني هاشم بپا برخاستند و چون نگريستند، ديدند که در منزل علي فرود آمد. گفتند: اي رسول خدا درباره علي به ضلالت افتادهاي! آيه نازل شد: «سوگند به آن ستاره در حال فرود آمدنش که صاحب شما گمراه نشده و به ضلالت در نيفتاده است». ديگر يک سلسله رواياتي است که دلالت دارد بر آنکه اوصياي حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم و خلفاي آنحضرت دوازده نفرند. اول آنها حضرت علي بن ابيطالب و آخر آنها حضرت مهدي قائم آل محمد ميباشد. اين روايات بسيار زياد است و با اسناد مختلفي نقل شده است و بزرگان از محدثين شيعه و سني در کتب خود ضبط و ثبت نمودهاند. و ما به عنوان نمونه چند حديث از طريق عامه نقل ميکنيم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:28  توسط محمد دستان
|
13- روايات داله بر وصايت اميرالمؤمنين و فرزندان آن حضرت از جانب رسول خدا
اول- حمويني شافعي در اواخر جزء دوم «فرائد السمطين» با اسناد خود از سعيد بن جبير از ابنعباس روايت ميکند که: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: ان علي بن ابيطالب امام امتي و خليفتي عليها بعدي، و من ولده القائم المنتظر الذي يملا الارض قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما. و الذي بعثني بالحق بشيرا و نذيرا ان الثابتين علي القول بامامته في زمان غيبته لاعز من الکبريت الاحمر. فقام اليه جابر بن عبدالله الانصاري فقال: يا رسولالله و للقائم من ولدک غيبة؟ قال: اي و ربي ليمحص الله الذين آمنوا و يمحق الکافرين. يا جابر ان هذا الامر من امر الله و سر من سر الله، علته مطوية عن عباده، فاياک و الشک فان الشک في امر الله کفر. «ابنعباس گويد: حضرت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: بدرستي که علي بن ابيطالب امام امت من است و جانشين من است بعد از من بر امت من، و از فرزند اوست قائم منتظري که زمين را از عدل و داد پر کند، همچنان که از جور و ستم پر شده باشد. سوگند به آن خدائي که مرا به حق برانگيخته و بشير و نذير قرار داده است، افرادي که در قول به امامت او در زمان غيبتش ثابت بوده باشند از کبريت احمر نايابترند. جابر بن عبدالله انصاري برخاست و گفت: اي رسول خدا آيا براي قائم از اولاد شما مگر غيبتي هست؟ فرمودند: آري، سوگند به خداي من که غيبتي هست براي آنکه خداوند مردم را بيازمايد و مؤمنين را پاک و خالص گردانيده و کافران را نابود و تباه سازد. اي جابر اين امري از امر خداست و سري است از اسرار خدا که علتش را از عقول بندگانش پنهان داشته است. مبادا در غيبت او شکي در دلت راه يابد، که شک در امر خدا کفر است». دوم- علامه حمويني شافعي در «فرائد السمطين» ج 1 باب 5 با اسناد خود از حسن بن خالد، از علي بن موسي الرضا، از پدرش، از پدرانش عليهمالسلام روايت کرده است، و نيز علامه بحراني در «غاية المرام» ص 35 عين اين روايت را با همين سند و متن از حمويني آورده است که: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: من احب ان يتمسک بديني و يرکب سفينة النجاة بعدي فليقتد بعلي بن ابيطالب، و ليعاد عدوه، و ليوال وليه، فانه وصيي و خليفتي علي امتي في حياتي و بعد وفاتي، و هو امام کل مسلم، و امير کل مؤمن بعدي، قوله قولي، و امره امري، و نهيه نهيي، و تابعه تابعي، و ناصره ناصري، و خاذله خاذلي. ثم قال صلي الله عليه و آله و سلم: من فارق عليا بعدي لم يرني و لم اره يوم القيامة، و من خالف عليا حرم الله عليه الجنة و جعل ماواه النار، و من خذل عليا خذله الله يوم يعرض عليه، و من نصر عليا نصره الله يوم يلقاه، و لقنه حجته عند المسالة. ثم قال صلي الله عليه و آله و سلم: و الحسن و الحسين اماما امتي بعد ابيهما و سيدا شباب اهل الجنة، امهما سيدة نساء العالمين، و ابوهما سيد الوصيين، و من ولد الحسين تسعة ائمة تاسعهم القائم من ولدي، طاعتهم طاعتي و معصيتهم معصيتي، الي الله اشکو المنکرين لفضلهم و المضيعين لحرمتهم بعدي، و کفي بالله وليا و ناصرا لعترتي و ائمة امتي، و منتقما من الجاحدين حقهم «و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون». «حضرت رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: کسي که دوست دارد به دين من چنگ زند و بعد از رحلت من در کشتي نجات سوار شود، بايد به علي بن ابيطالب اقتدا نموده و از او پيروي کند، با دشمنان او دشمن و با دوستان او دوست باشد، چون او وصي من است و جانشين من بر امت من، چه در زمان حيات من و چه بعد از مرگ من. اوست امام هر مسلمان و امير هر مؤمني بعد از من. گفتار او گفتار من است، امر او امر من است و نهي او نهي من است و پيرو او پيرو من است و يار او يار من و بياعتناي به او بياعتناي به من است. سپس حضرت فرمود: کسيکه بعد از من از علي مفارقت کند در روز قيامت نه من او را ميبينم و نه او مرا خواهد ديد. و کسيکه با علي مخالفت کند، خداوند بهشت را بر او حرام گردانيده است، و جاي او را در آتش قرار خواهد داد. و کسي که علي را تنها گذارد و دست از ياري و نصرت او بردارد، خداوند در روز عرض او را مخذول و تنها خواهد گذاشت. و کسي که علي را ياري کند خداوند در روز ملاقات او را ياري خواهد فرمود، و حجت او را بدو تلقين خواهد نمود. و سپس فرمود: حسن و حسين دو امام و پيشوا بر امت من بعد از پدرشان خواهند بود، و آنها دو سيد و سالار جوانان اهل بهشتاند، و مادر آنها سيده زنان عالميانست، و پدر آنها سيد و بزرگ اوصياي پيغمبرانست، و از اولاد حسين نه نفر ائمه و پيشوايان امت خواهند بود، و نهمين از آنان قائم آنهاست از اولاد من، پيروي از آنها پيروي از من است و معصيت آنها معصيت و تمرد از من است. من گله و شکايت خود را درباره منکرين فضيلت آنها به خداي خود ميبرم و از ضايعکنندگان حرمت آنها به پروردگار خود شکوه ميکنم. و خداوند براي عترت من و امامان امت من خوب ولي و ناصري است، و از انکار کنندگان حقوق آنها خوب انتقام گيرندهاي است. «و به زودي مردم ستمکار خواهند دانست که چه مآل و سرانجامي خواهند داشت». سوم- روايتي است که حمويني نيز در آخر جزء دوم از «فرائد السمطين» با اسناد خود از سعيد بن جبير از عبيدالله بن عباس از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم روايت کرده است، و علامه بحراني نيز در ص 43 و ص 692 از «غاية المرام» از او روايت نموده است. قال ابنعباس: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: ان خلفائي و اوصيائي لاثنا عشر، اولهم اخي و آخرهم ولدي، قيل: يا رسولالله و من اخوک؟ قال: علي بن ابيطالب. قيل: فمن ولدک؟ قال: المهدي الذي يملاها قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما. و الذي بعثني بالحق بشيرا لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلک اليوم حتي يخرج فيه ولدي المهدي فينزل روح الله عيسي ابنمريم فيصلي خلفه، و تشرق الارض بنور ربها، و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب. «ابنعباس گويد که: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: حقا که جانشينان من بعد از من و اوصياي من دوازده نفرند، اول آنها برادر من است و آخرين آنها فرزند من است. سئوال کردند: يا رسولالله برادر شما کيست؟ فرمود: علي بن ابيطالب. گفته شد: پس فرزند شما کيست؟ فرمود: مهدي، همان کسي که زمين را از عدل و داد پر کند همچنان که از جور و ستم پر شده باشد. سوگند به آن خدائي که مرا به حق بشير و نذير قرار داده است اگر از عمر دنيا نماند مگر يک روز خداوند آن روز را آنقدر طولاني خواهد نمود تا آنکه فرزند من مهدي خروج کند و روح الله عيسي ابنمريم از آسمان پائين آيد و در پشت سر او نماز گزارد، و زمين به نور پروردگار خود درخشان و نوراني گردد، و سيطره مهدي شرق و غرب عالم را فرا گيرد». چهارم- حديثي است که شيخ سليمان قندوزي حنفي در «ينابيع المودة» ص 447 از حمويني شافعي در «فرائد السمطين» روايت کرده است گويد: و في هذا الکتاب يعني در «فرائد السمطين» عن سعيد بن جبير عن ابنعباس قال: قال رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم: ان خلفائي و اوصيائي و حجج الله علي الخلق بعدي لاثنا عشر، اولهم علي و آخرهم ولدي المهدي، فينزل روح الله عيسي ابنمريم فيصلي خلف المهدي، و تشرق الارض بنور ربها، و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب. «ابنعباس گويد: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: جانشينان من و اوصياي من و حجتهاي الهي بعد از من بر مردم دوازده نفرند اول ايشان علي است و آخر ايشان فرزند من مهدي است. عيسي ابنمريم روح الله از آسمان پائين آيد و در پشت سر مهدي نماز گزارد، و زمين به نور پروردگار خود روشن و تابناک گردد، و قدرت و سيطره او مشرق و مغرب عالم را احاطه کند». پنجم- آنکه در «فرائد السمطين» حمويني با اسناد خود از ابان بن ابيعياش از سليم بن قيس هلالي از اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام روايت کند که: آنحضرت روزي در مسجد مدينه در زمان خلافت عثمان راجع به فضائل و مناقب خود در حضور جماعت کثيري از مهاجرين و انصار مناشده فرمود و از آنها اقرار و اعتراف گرفت. از جمله فرمود: فانشدکم الله اتعلمون حيث نزلت: و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار- السابقون السابقون اولئک المقربون، سئل عنها رسول- الله صلي الله عليه و آله و سلم فقال: انزلها الله تعالي ذکره فخرا لانبيائه و اوصيائهم، فانا افضل انبياء الله و رسله و علي بن ابيطالب وصيي افضل الاوصياء؟ قالوا: اللهم نعم. «فرمود شما را به خدا سوگند ميدهم آيا ميدانيد در وقتي که آيه شريفه و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار نازل شد و آيه شريفه و السابقون السابقون اولئک المقربون نازل شد راجع به معني و شان نزول آن از رسول خدا سئوال شد حضرت فرمود: خداوند اين آيات را براي ما و در شان ما به جهت فخر بر انبياء خود و فخر بر اوصياي آنها نازل فرموده است. و من افضل انبياي خدا و فرستادگان خدا هستم، و علي بن ابيطالب وصي من افضل اوصياي پيمبران است؟ همگي گفتند: آري- بار پروردگارا- ميدانيم». و از جمله فرمود: که آيا ميدانيد رسول خدا در يوم غدير خطبه خواند و فرمود: ايها الناس ا تعلمون ان الله عزوجل مولاي و انا مولي المؤمنين و اولي بهم من انفسهم؟ قالوا: بلي يا رسولالله، قال: قم يا علي، فقمت، فقال: من کنت مولاه فعلي مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه. فقام سلمان فقال: يا رسولالله ولاؤه ماذا؟ فقال: ولاء کولائي، من کنت اولي به من نفسه فعلي اولي به من نفسه، فانزل الله تعالي ذکره: «اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا»، فکبر رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم و قال: الله اکبر علي تمام نبوتي و تمام دين الله و ولاية علي بعدي. فقام ابوبکر و عمر فقالا: يا رسولالله هذه الآيات خاصة في علي؟ قال: بلي، فيه و في اوصيائي الي يوم القيامة، قالا: يا رسولالله: بينهم لنا، قال: علي اخي و وزيري و وارثي و وصيي و خليفتي في امتي و ولي کل مؤمن بعدي، ثم ابني الحسن، ثم الحسين، ثم تسعة من ولد ابني الحسين، واحدا بعد واحد، القرآن معهم، و هم مع القرآن، لا يفارقونه و لا يفارقهم حتي يردا علي الحوض؟ فقالوا: کلهم: اللهم نعم قد سمعنا ذلک و شهدنا کما قلتسواء، و قال بعضهم: قد حفظنا جل ما قلت و لم نحفظ کله و هؤلاء الذين حفظوا اخيارنا و افاضلنا، فقال علي عليهالسلام: ليس کل الناس يستوون في الحفظ. «رسول خدا در خطبه فرمود: اي مردم آيا ميدانيد که خداوند عزوجل مولاي من، و من مولاي مؤمنان هستم و از خود آنها به آنها ولايت من به نفوس آنها بيشتر است؟ در جواب گفتند: بلي اي رسول خدا. پيغمبر فرمود: بايست اي علي پس من ايستادم و فرمود: هر کسي که من مولاي او هستم علي مولاي اوست. خداوندا دوست بدار کسي را که علي را دوست دارد و دشمن بدار کسي را که علي را دشمن دارد. پس سلمان برخاست و عرض کرد: اي رسول خدا! علي چه قسم ولايتي بر ما دارد؟ فرمود: ولايتي مانند ولايت من بر شما. هر کسي که من به نفس او ولايتم از خودش قويتر است پس ولايت علي به او قويتر است از ولايت او به خود او، و در آن حال خداوند اين آيه را فرستاد «امروز من دين شما را براي شما کامل نمودم و نعمتخود را بر شما تمام کردم، و امروز پسنديدم که دين اسلام دين شما باشد». پس رسول خدا تکبير گفت، و گفت: الله اکبر بر آنکه نبوت مرا تمام کرد و دين خود را تمام نمود و علي را به ولايت مطلقه براي مردم پس از من معين فرمود. ابوبکر و عمر برخاستند و گفتند: اي پيغمبر خدا آيا اين آيات در خصوص علي بن ابيطالب نازل شده است؟ فرمود: بلي درباره او و ساير اوصياي من تا روز باز پسين. گفتند: اي رسول خدا آن اوصياء را براي ما بيان بنما. فرمود: علي بن ابيطالب برادر من و وزير من و وارث من و وصي من و جانشين من در امت من و صاحب اختيار هر مؤمني بعد از من، پس از او فرزندم حسن، و پس از او حسين، و سپس نه نفر از اولاد فرزندم حسين يکي پس از ديگري خواهند بود. قرآن با آنهاست و آنان با قرآناند، قرآن از آنها جدا نخواهد شد و آنان نيز از قرآن جدا نخواهند شد، تا هر دو با يکديگر در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند؟ همگي گفتند: آري- خدايا- ما اين مطالب را از رسول خدا شنيدهايم و حفظ کردهايم و بر آنها گواهي ميدهيم که بدون کم و کاست پيامبر بزرگوار بيان فرموده است، و بعضي گفتند: قسمت عمده آنچه را که بيان کردي ما از رسول خدا به خاطر داريم ولي بعضي از آنرا فراموش کردهايم و اين دسته که همه آنها را به خاطر دارند از اخيار و افاضل جمعيت ما هستند». و از جمله فرمود: انشدکم الله اتعلمون ان رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم قام خطيبا لم يخطب بعد ذلک فقال: يا ايها الناس، اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله و عترتي اهل بيتي، فتمسکوا بهما لن تضلوا، فان اللطيف الخبير اخبرني و عهد الي انهما لن يفترقا حتي يردا علي الحوض. فقام عمر بن الخطاب شبه المغضب فقال: يا رسولالله، اکل اهل بيتک؟ فقال: لا، و لکن اوصيائي منهم، اولهم اخي و وزيري و وارثي و خليفتي في امتي و ولي کل مؤمن بعدي، هو اولهم ثم الحسن ثم ابني الحسين ثم تسعة من ولد الحسين، واحدا بعد واحد حتي يردوا علي الحوض، شهداء الله في ارضه و حججه علي خلقه و خزان علمه و معادن حکمته، من اطاعهم فقد اطاع الله، و من عصاهم فقد عصي الله؟ فقالوا کلهم: نشهد ان رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم قال ذلک. حضرت اميرالمؤمنين به آن جماعت فرمود: «شما را به خدا سوگند ميدهم آيا ميدانيد که رسول خدا در آخرين خطبهاي که ايراد فرمود، و ديگر پس از آن خطبهاي نخواند فرمود: اي مردم من در ميان شما دو چيز گرانبها باقي ميگذارم کتاب خدا و عترت من که اهل بيت مناند. به آن دو چنگ زنيد و در اين صورت هيچگاه گمراه نخواهيد شد چون خداوند لطيف و خبير مرا خبر داده و با من پيمان نهاده بر آنکه آن دو هيچگاه از هم جدا نخواهند شد تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند. در اين حال عمر بن الخطاب به صورت شبه غضب برخاست و گفت: اي رسول خدا آيا عترت تو که از قرآن جدا نميشوند و بايد از آنها پيروي نمود تمام اهل بيت تو هستند؟ فرمود: نه، و لکن عترت من خصوص اوصياي مناند از آنها. اول آنها برادر من و وزير من و وارث من و جانشين من در امت من و صاحب اختيار هر مؤمني بعد از من است، او اولين فرد از عترت من است و سپس حسن و پس از آن فرزندم حسين و سپس نه فرزند از فرزندان حسين يکي پس از ديگري خواهند بود تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند، آنها
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:27  توسط محمد دستان
|
14- وصايت اميرالمؤمنين در امور شخصيه رسول خدا نبوده است
و براي اثبات آنکه اين وصايت در امور شخصيه نيست بلکه راجع به شئون نبوت و وصايت در زمامداري و ولايت عامه مسلمين است او را در طراز اوصياي پيمبران مانند شيث نسبت به آدم و سام نسبت به نوح و يوشع نسبت به موسي و شمعون نسبت به عيسي و آصف بن برخيا نسبت به سليمان شمرده، و سپس او را وصي مقام نبوت خود قرار داده و او را از همه آنها شريفتر و فاضلتر و عالمتر محسوب داشته، با لقب سيد الوصيين و خير الوصيين مفتخر ساخته است. و حتي در بعضي از مواردي که از آن حضرت سئوال شد، حضرت علت وصايت شمعون و يوشع و آصف را اعلميت آنها نسبت به جميع امت قرار داده و بر اين اساس وصايت اميرالمؤمنين را بر اعلميت او مترتب ساخته است و آن حضرت را با خود، دو پدر امت شمرده و خود و او را دو حجت خدا بر بندگانش قرار داده، و کرارا او را جانشين و خليفه چه در زمان حيات و چه بعد از مماتش معرفي نموده است. و علاوه علي بن ابيطالب را با خود از يک درخت و از يک نور و دو شاخه متفرع از يک اصل بيان ميکند و بعضي از اوقات اجمالا اوصياي خود را دوازده عدد ميشمرد و ميگويد: کلهم من قريش. و بعضي از اوقات ميگويد: کلهم من بني هاشم، و در برخي ديگر ميفرمايد: اوصياي من دوازده نفرند اول آنها برادر من و وزير من و وارث من و وصي من علي بن ابيطالب و آخر آنها مهدي قائم از اولاد من است. و در برخي دگر مفصلا يک يک آنها را شمرده اول آنها را علي بن ابيطالب و بعدا حسن و بعدا حسين و بعدا نه نفر از اولاد حسين را يکي پس از ديگري بيان ميکند و آخرين آنها را قائم آل محمد و بر فرازنده پرچم توحيد و عدل و ويران کننده کاخ شرک و ستم ميشمرد. و در برخي دگر اسامي ائمه را يک يک به تفصيل بيان فرموده است. علاوه در مواقع بسياري جميع امت را امر به لزوم متابعت و پيروي از علي بن ابيطالب نموده اطاعت از او را اطاعت از خود، و مخالفت او را مخالفتبا خود، و امر او را امر خود، و نهي او را نهي خود، و گفتار او را گفتار خود، و حب او را حب خود، و بغض او را بغض خود، و حزب و ياران او را حزب خود، و حزب خود را حزب خدا معرفي مينمايد. و در بعضي از مقامات فرموده: بعد از من فتنهها پديد شود و بر شما باد که به کتاب خدا و وصي من علي بن ابيطالب رجوع کنيد، آن دو با هماند، و از يکديگر جدا نخواهند شد. و در تمام اين مراحل رجوع به آن حضرت را به عنوان وصي و به عنوان سيد الاوصياء و به عنوان امام المسلمين و به عنوان اميرالمؤمنين و خليفه و جانشين تذکر ميدهد. علاوه ولايت او را موجب سعادت و نجات و اعراض از او را موجب شقاوت و هلاکت ميشمرد، و بر اساس تفرد او در علم و حلم و قدمت اسلام، وصايت را مترتب ميکند. و علاوه او را ادا کننده ديون و وفا کننده عهود و وارث خود معرفي مينمايد. معلوم است که ديون ظاهري رسول خدا چيزي نبوده است. مراد از ديون همان اشتغال ذمه آن حضرت نسبتبه جميع بني آدم راجع به امر هدايت و ايصال آنها به مقام شامخ انسانيت و ابلاغ به اعلي درجه از درجات قرب و توحيد است، و عهود آن حضرت همان مواثيقي است که خداي متعال با او راجع به رسانيدن معارف و احکام و هدايت مردم به سر منزل سعادت بسته است لذا فرمود: و انت تسمعهم صوتي «توي هستي که صداي مرا به جهانيان ميرساني». و البته اين عمل از شخصي برميآيد که همطراز و هم مرتبه رسول خدا بوده و کالصنو من الصنو، و الذراع من العضد بوده باشد، و معني وارث، همان ارثي است که در شئون متعلقه به رسولالله از آن حضرت به علي بن ابيطالب رسيده است. وارث مقام علم، وارث مقام توحيد و معارف الهيه، وارث ولايت و اولويت به نفوس، وارث قدرت و سيطره، وارث امر و نهي، وارث ايصال به مطلوب نفوس و سلطنت تکوينيه بر نفوس و ملکوت، وارث وحي و قرآن. لذا فرمود: اگر من خاتم النبيين نبودم تو در نبوت شريک من بودي و ليکن تو وصي مني و جانشين من. و حضرت براي آنکه از عالم غيب شاهد و گواهي آورد تا امثال کوتهنظران خلافت و وصايت علي را گفته شخصي او از روي هوي و هوس و از روي حب فاميلي و ارتباط دامادي و خويشاوندي تلقي نکنند، به عنوان شاهد غيبي از فرود آمدن و خم شدن ستاره در خانه علي استمداد نموده، يا از وارد شدن اولين فرد از در بر انس بن مالک گواهي جسته است. باري تمام اين مطالب را که فهرست اين فصل بود رسول خدا با تاکيدات شديد و ترغيبات اکيد گوشزد نموده است. عجب بل کل العجب از جحود و انکار بعضي از متعصبين عامه است که تقليدا لآبائهم با وجود اين موج عظيم از روايات صريحه و صحيحه که به حد تواتر و بداهت رسيده استباز دست از جمود و تعصب خود برنميدارند و روايات قضاء دين و وفا به عهد آن حضرت را حمل بر ديون شخصي و وعدههاي جزئي رسول خدا نموده، و عنوان وارث را حمل بر بعضي از موارد جزئيه مانند ارث شمشير و زره و خود و اسب رسول خدا نموده و وصايت را حمل بر وصي بودن در غسل و تکفين رسول خدا يا حمل بر سفارش رسول خدا نسبت به عرب و امثال اين امور نمودهاند. چنانکه از گفتار محب طبري در «ذخائر العقبي» ص 72 و در «الرياض النضرة» ج 2 ص 178 و گفتار غير او از متعصبين عامه مشهود است. آيا اين احاديث کثيره را به عنوان سيد الوصيين و خير الاوصياء ميتوان بر وصايت در امور جزئيه مانند غسل و کفن و دفن حمل نمود؟ آيا اين تاکيدات و تشديدات را در لزوم پيروي از اميرالمؤمنين بايد به کلي از نظر دور داشت؟. آيا اين تذکارهاي پياپي و توصيههاي اکيد را بايد به خاک نسيان سپرد؟ آيا معني وفا کننده به عهود و قضا کننده ديون که به عنوان يک صفت روشن و يک علامت اختصاصي براي اميرالمؤمنين در مواقع مختلفه و اماکن متفاوته و مقامات عديده رسولالله الاکرم قرار داده است، بايد حمل بر اداي چند درهم مختصر و وفاي به چند وعده کوچک نمود؟ اين حملها همه و همه عنوان سخريه و بازي کردن با کلام رسول خدا بلکه با خود رسول خدا بلکه با فرستنده رسول خداست. و علت اين حملها همانا تبرئه خلفاي غاصب و برگردانندگان شريعت از محور اصلي خود ميباشد. اگر اين علماي بزرگ اهل تسنن خود را حاضر مينمودند که نسبت لهو و لعب را به سروران خود و سر رشتهداران سقيفه دهند، بهتر بود از آنکه رسول خدا را به چنين کلماتي تمسخر کنند و عبارات و وصاياي او را درباره يگانه فرد الهي و نمونه طلوع توحيد در مظاهر صفات و اسماء الهي حضرت مولي الموحدين اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليهالسلام به چنين محملهاي واهي و سست که از يک فرد عامي و عادي سر نميزند حمل بنمايند. اگر نسبت گناه و اشتباه را به رؤساي خود ميدادند بهتر بود از آنکه بالمآل به رسول خدا نسبت دهند. اينان براي آنکه روي جنايات خلفاي غاصب پردهاي بکشند و حب جاه و رياست و حکومت آنان را بر رقاب مسلمانان به عناوين مختلفي تفسير و تعبير کنند راه مستقيم را منحرف نموده، و بالنتيجه رسول خدا و اين سلسله از رواياتي را که احدي در آن شک ندارد و ولايت اميرالمؤمنين و حکومت ظاهري و باطني آن حضرت را بر تمام افراد بشر مانند آفتاب روشن ميکند، همه را به تاويلات سست و بيمايهاي حمل نموده، ارزش و مقام صاحب رسالت را به کوچکترين درجه و به پائينترين مرحله سقوط دادهاند. کدام فردي است که از سيره رسول اکرم و مقامات اميرالمؤمنين به آن حضرت آشنا باشد و بتواند اين روايات را تاويل کند و خلافت ظالمين را حمل بر دلسوزي آنان بر اسلام يا حمل بر اشتباه آنان بنمايد؟! ما از عوام اهل تسنن توقعي نداريم. مسکينان مستضعف هر چه به حلقوم آنان بريزند فرو ميبرند و غذاي جان آنان ميشود، هر مطلبي که بزرگان آنها به آنها تلقين کنند ميپذيرند و بدان تربيت ميشوند. کلام ما با افرادي است که به روايات وارده اطلاع دارند. روي سخن ما با کساني است که فضائل و مناقب منحصر به فرد اميرالمؤمنين را در کتابهاي مستقل يا لااقل در لابلاي روايات ديگر ذکر کردهاند، با کساني است که به ادبيت و عربيت آشنا هستند و معني و مراد کلام خدا و رسول خدا را خوب ميفهمند، ولي با يک نوع زرنگي و تردستي روايات را تحريف معنوي نموده و در تفسير آن راه دور و خطائي را ميپيمايند و روي فکر و عقل خود سرپوش ميگذارند. آنها اميرالمؤمنين را خوب ميشناسند و ليکن آن غريزه خودخواهي و خودرايي نميگذارد که خط بطلان و خيانت را بر کرده اسلاف خود بکشند، و صراحتا لواداران سقيفه را اهل خيانت و جنايت معرفي کنند. و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا. به ولايت آن حضرت انکار ورزيدند در حاليکه يقين داشتند حق با آن حضرت بود ليکن از روي ستم و سرکشي نفس اماره حاضر به اعتراف نشدند و در برابر حق فروتني ننمودند. الذين آتيناهم الکتاب يعرفونه کما يعرفون ابناءهم. آنان مانند اطلاع و معرفتي که به فرزندان خود دارند از مقام ولايت اميرالمؤمنين اطلاع داشته و به فضائل و مناقب او معرفت دارند. عجيب است که در بسياري از روايات عامه ديده ميشود که خود ابوبکر، و عمر، و عثمان، و معاويه، و عمرو عاص، و مغيرة بن شعبه، و ابوعبيده جراح، به فضائل آن حضرت معترف و او را از هر جهتسزاوار مقام خلافت ميدانند و خود را غاصب و از بين برنده حق مسلم او ميشمرند و اميرالمؤمنين را مظلوم معرفي ميکنند. اين اعترافات را که بزرگان عامه در کتب خود آوردهاند!! نسأل الله تعالي ان يعصمنا من الزلل و لا يکلنا الي انفسنا طرفة عين بمحمد و آله الطاهرين، و صلواته و تسليماته عليهم اجمعين.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:24  توسط محمد دستان
|
شهادت اهل قبوربقیع به ولایت حضرت علی علیه السلام
روزي ابوذر به مسجد پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آمد و گفت: اي مرد شب گذشته در خواب صحنهاي ديدم که تاکنون چنين چيزي را نديده بودم. گفتند: در خواب چه ديدي؟ گفت: پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم را نزديک خانهاش ديدم که شبانه بيرون آمد و دست علي (عليهالسلام) را گرفته بود با هم به قبرستان بقيع رفتند من هم آن دو بزرگوار را زير نظر گرفته و از فاصله دورتري به دنبالشان رفتم به سوي بقيع رفتند تا به محل قبرهاي مکه رسيدند سپس آن حضرت به آرامگاه پدر خود رسيد و نزديک آن دو رکعت نماز خواند ناگاه قبر شکافته شد و در همين حال عبدالله را ديدم که نشسته و ميگويد: گواهي ميدهم که معبود جز الله نيست و گواهي ميدهم محمد صلي الله عليه و آله و سلم بنده و پيامبر اوست. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به او گفت، پدرم ولي تو کيست؟ عبدالله گفت: پسرم ولي چيست؟ پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: اين علي ولي است. عبدالله فورا گفت: گواهي ميدهم که علي (عليهالسلام) ولي من است. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم گفت: پس به بوستان خودت بازگرد. سپس بر سر آرامگاه مادرش د آمنه برگشت و همان عملي را که نزد قبر پدرش انجام داده بود تکرار کرد ناگاه قبر شکافت بيدرنگ آمنه گفت: شهادت ميدهم معبود جز الله نيست و تو پيامبر و فرستاده خدايي. پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم به او گفت: مادرم ولي تو کيست؟ پاسخ داد پسرم ولايت چيست؟ فرمود: آن ولايت (اشاره به حضرت علي (عليهالسلام)) علي بن ابيطالب (عليهالسلام) است. آمنه فورا گفت و البته علي ولي من است. سپس فرمود: به آرامگاه و گلزار خودت بازگرد، وقتي سخن ابوذر به اينجا رسيد به او گفتند، تو دروغ ميگويي و با او دست به گريبان شدند و کتکش زدند آنگاه مردم خدمت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آمد و عرض کردند يا رسولالله صلي الله عليه و آله و سلم امروز دروغي بر تو بسته شد فرمود، چه بود؟ گفتند: ابوذر درباره تو چنين و چنان نقل کرده. پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: آسمان نيلگون هنوز بر سر کسي سايه نيفکنده و به روي زمين غبار آلود کسي گام برنداشته که راستگوتر از ابوذر باشد. [1] .
1- معانی الاخبار ج 1
و نیز در روایتی دیگر...
حضرت سلمان (ع) فرمود: يک روز خدمت حضرت رسولاللّه (ص) مشرف شدم، ديدم حضرت در حال سجده هستند و کلماتي را ميفرمايند. خوب که گوش دادم شنيدم ميفرمايد: اِلهي بِحَقِّعليِّ خَفّف عَليَّ اَوزاري خدايا بحق علي (ع) قسمت ميدهم گناهاني را که بر دوش من گذاشتهاند سبک گردان. سلمان ميگويد: من تعجب کردم. صبر کردم تا حضرت سر از سجده برداشت بعد عرضکردم يا رسولاللّه شما خدا را بحق علي (ع) قسم ميدهيد؟ حضرت فرمود: اي سلمان اگر ميخواهي مقام علي (ع) برايت ظاهر و واضح گردد برو به بقيع و صدا بزن بندار. وقتي او را ديدي مقام علي (ع) را از او بپرس. سلمان ميگويد: وارد بقيع شدم و صدا زدم بندار، ناگهان شخص عظيم الجثهاي را در کنارم مشاهده کردم از احوالاتش جويا شدم؟! گفت: من يکي از يهوديهاي مدينه بودم. لکن در دل محبت علي (ع) را داشتم. بطوريکه هرروز صبح ميآمدم کنار راه ميايستادم تا آقا علي (ع) از منزل بيرون آيد و جمال نوراني او را زيارت کنم. يکروز صبح که از منزل بيرون آمدم و بسر راه حضرتش ايستادم خبري نشد پرسجوئي کردم گفتند آقا علي (ع) به مسجد تشريف بردهاند من از ترس مسلمانها جرأت نميکردم وارد مسجد شوم. و تا جمال آقا را زيارت نميکردم ممکن نبود دنبال کار روم. لذا از آمدم محاذي در مسجد ايستادم باميد آنکه شايد چشمم بجمال نورانيش بيفتد. بمجرد آنکه محاذي در آمدم ديدم آقا علي (ع) در ميان مسجد است از جاي خود حرکت کرد و نگاهي بطرف من فرمود مثل اينکه ميدانست من منتظر ديدن اويم. من هم جمال دل آراي او را زيارت کردم و پي کارم رفتم تا اينکه اجلم رسيد و در حال کفر از دنيا رفتم و مرا به آتش مبتلا نمودند و لکن قريب به يک ميل آتش از من دور است و بمن صدمهاي وارد نميکند بخاطر اينکه در دلم محبت علي (ع) است. پيغمبر اکرم (ص) فرمود: حبّ عليٌ ايمان و بعضه کفرٌ و نفاق محبت علي (ع) ايمان و بغض و دشمني با او کفر و نفاق است. و نيز فرمود: لو اجتمع الناس علي حبه ما خلق اللّه النار اگر همه مردم محبت علي (ع) را داشتند خداوند آتش جهنم را خلق نميکرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 22:41  توسط محمد دستان
|
سخن گفتن با خورشيد در قبرستان بقیع در کتب مختلف، از راويان متعدّدي همانند سلمان فارسي، عمّار ياسر، ابوذر غفاري، عبداللّه بن مسعود، عبداللّه بن عبّاس و... آورده اند که چون خداوند متعال، مکّه را توسّط پيامبر صلّي اللّه عليه و آله و فداکاري امام عليّ بن ابي طالب عليه السلام فتح کرد. پيش از آن که حضرت رسول صلوات اللّه عليه عازم و آماده جنگ هَوازن گردد، در حضور جمعي خطاب به عليّ عليه السلام نمود و اظهار داشت: اي عليّ! برخيز و به همراه اصحاب در گوشه اي از قبرستان بقيع وارد شده و هنگامي که خورشيد طلوع نمايد، با وي مکالمه کن و سخن بگو. عليّ بن ابي طالب عليه السلام طبق دستور حضرت رسول صلوات اللّه عليه بلند شد و به همراه بعضي از اصحاب به قبرستان بقيع رفت و چون خورشيد طلوع کرد؛ آن را مخاطب قرار داد و گفت: «السّلام عليک ايّها العبد الدّائر في طاعة ربّه». و خورشيد جواب سلام حضرت عليّ صلوات اللّه عليه را اين چنين پاسخ گفت: «و عليک السّلام يا اخا رسول اللّه و وصيّه و حجّة اللّه علي خلقه». بعد از آن، مولاي متّقيان عليّ عليه السلام به شکرانه چنين کرامت و عظمتي که خداوند متعال عطايش فرموده بود سر بر خاک نهاد و سجده شکر به جاي آورد. سپس حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله او را گرفت و بلند نمود و فرمود: اي حبيب من! تو را بشارت باد بر اين که خداوند به ميمنت وجود تو بر ملائکه؛ و بر اهل آسمان مباهات مي کند. و پس از آن افزود: شکر و سپاس مي گويم خدا را، که مرا بر ساير پيامبران فضيلت و برتري بخشيد، همچنين مرا به وسيله عليّ بن ابي طالب که سيّد تمام اوصياء است تأييد و ياري نمود. [1] . همچنين امام باقر عليه السلام به نقل از جابر بن عبداللّه انصاري فرمود: خورشيد هفت مرتبه با حضرت عليّ عليه السلام سخن گفت و تکلّم کرد. ۱- ینابع الموده ص 166
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۰ساعت 22:37  توسط محمد دستان
|
|