بخش دوم

3- گسترش دشنامگويي به او

 

·       پيشگويي امام درباره دشنام گفتن به او و بيزاري جستن از وي

·       فرمان به دشنام گفتن به او و بيزاري جستن از وي

·       دشنامگويي به وي بر منبرها

·       سخنراني امام، وقتي خبر دشنامگويي به خويش را شنيد

 

 

پيشگويي امام درباره دشنام گفتن به او و بيزاري جستن از وي

 

. امام علي عليه السلام - در توصيف معاويه -:آگاه باشيد که پس از من، مردي دهان‏گشاده و شکم‏گنده بر شما چيره خواهد گشت؛ هر چه بيابد، مي‏خورد و هر چه نيابد، مي‏خواهد. او را بکشيد و [ البته ]هرگز او را نخواهيد کشت!

 بدانيد که او شما را به دشنام گفتن به من و بيزاري جستن از من، فرمان خواهد داد. امّا دشنام گفتن:مرا دشنام بگوييد، که براي من موجب تزکيه و براي شما نجات خواهد بود. و امّا بيزاري جستن:از من بيزاري مجوييد، که من بر فطرت به دنيا آمدم و به ايمان و هجرت، [ بر همه شما] سبقت جستم .

. امام علي عليه السلام:شما پس از من، به دشنام گفتن به من واداشته خواهيد شد. [ در اين صورت، ]مرا دشنام بگوييد؛ ولي اگر به بيزاري جستن از من وا داشته شديد، از من بيزاري مجوييد، که من مسلمانم .

 هر کس که به بيزاري جستن از من وا داشته شد، [ از بيزاري جستن از من خودداري کند و ]گردنش را براي کشته شدنْ آماده نمايد، که اگر از من بيزاري بجويد، نه دنيا خواهد داشت و نه آخرت. .

امام علي عليه السلام:«شما به دشنام گفتن به من وا داشته خواهيد شد. [ در اين صورت، ]مرا دشنام بگوييد؛ ولي اگر به بيزاري جستن از من وا داشته شديد، از من بيزاري مجوييد، که من مسلمانم. [ در چنين موقعيتي، ] هر کدام از شما بايد گردنش را آماده کند؛ چرا که ...، بعد از اسلام، نه دنيايي براي او هست، نه آخرتي» .

 آن گاه، اين آيه را خواند:«إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ‏و مُطْمَل-ِنّ‏م بِالْإِيمَنِ؛   مگر کسي که مجبور شده؛ ولي قلبش با ايمان، اطمينان يافته است» .

. خصائص الأئمّة - به نقل از ميثم تمّار -:روزي، امير مؤمنانْ مرا فرا خواند

 و به من گفت:«اي ميثم! آن گاه که آن [ به ناحقْ] منسوب شده به بني اميّه، عبيد اللَّه بن زياد، تو را به بيزاري جُستن از من فرا بخواند، چگونه خواهي‏بود؟».

 گفتم:سوگند به خدا که شکيبايي خواهم کرد؛ و اين کار در راه خدا چيز کمي است .

 گفت:«اي ميثم! در اين صورت، در بهشت با من هستي» .

. امام باقر عليه السلام:علي‏عليه السلام بر منبر کوفه سخنراني مي‏کرد که فرمود:«به دشنام گفتن به من وا داشته خواهيد شد و در اين راه، کشته خواهيد گشت. اگر به دشنام گفتن به من وا داشته شديد، مرا دشنام بگوييد؛ ولي اگر به بيزاري جستن از من وا داشته شديد، بدانيد که من بر دين محمّدصلي الله عليه وآله هستم» و نفرمود:از من بيزاري نجوييد. .

. امام صادق عليه السلام:علي‏عليه السلام فرمود:«سوگند به خدا، هر آينه بر سرِ دشنام گفتن به من، ذبح مي‏شويد» و با دستش به گلويش اشاره کرد .

 آن گاه فرمود:«اگر به شما دستور دادند که مرا دشنام بگوييد، مرا دشنام بگوييد؛ و اگر به شما فرمان دادند که از من بيزاري بجوييد، بدانيد که من بر دين محمّدصلي الله عليه وآله هستم» و آنان را از اظهار بيزاري نهي نکرد. .

  الکافي - به نقل از مَسعَدة بن صدقه -:به ابو عبد اللَّه (امام صادق)عليه السلام گفته شد که:مردم، چنين روايت مي‏کنند که علي‏عليه السلام بر منبر کوفه گفته است:«اي مردم! شما به دشنام گفتن به من فرا خوانده خواهيد شد. [ در اين صورت، ]مرا دشنام بگوييد. سپس به بيزاري جستن از من فرا خوانده مي‏شويد. [ در اين صورت، ] از من بيزاري مجوييد» .

 امام صادق‏عليه السلام فرمود:دروغ‏هايي که مردم به علي‏عليه السلام بسته‏اند، چه زياد است!

 آن گاه فرمود:علي‏عليه السلام گفته است:«شما به دشنام گفتن به من فرا خوانده خواهيد شد. [ در اين صورت، ] مرا دشنام بگوييد. سپس به بيزاري جستن از من فرا خوانده مي‏شويد. بدانيد که من بر دين محمّدصلي الله عليه وآله هستم» و نگفت:از من بيزاري مجوييد . آن گاه، پرسشگر از امير مؤمنان پرسيد:چه مي‏گويي درباره کسي که کشته شدن را به جاي بيزاري جستن برگزيند؟

 فرمود:«سوگند به خدا که چنين وظيفه‏اي ندارد و بر او نيست، مثل آنچه بر عمّار بن ياسر گذشت، آن جا که اهل مکّه او را مجبور [ به انکار خويش ]کردند؛ ولي دل وي بر ايمان، مطمئن بود. پس، خداوند عزّوجلدرباره او اين آيه را نازل کرد:"إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ‏و مُطْمَل-ِنّ‏م؛  مگر کسي که مجبور شده؛ ولي قلبش با ايمان، اطمينان دارد" .

 در اين هنگام، پيامبرصلي الله عليه وآله به عمّار گفت:"اي عمّار! اگر دوباره چنين کردند، تو هم همان کار را بکن. خداوند عزّوجلبراي عذر تو، آيه نازل کرده است و به تو فرمان داده که اگر چنان کردند، تو نيز همان کار را انجام بده"». .

. امام علي عليه السلام:آگاه باشيد که شما به لعن کردن من و دروغگو شمردن من، وا داشته خواهيد شد . هر که از روي اکراه و به اجبارْ مرا لعن کند - و خدا مي‏داند که او مجبور بوده است -، من و او، با هم نزد محمّدصلي الله عليه وآله خواهيم رفت؛ و هر که زبانش را نگه دارد و مرا لعن نکند، به اندازه بُرد يک تير و يا به اندازه بُرد ديد چشم، از من پيشي خواهد گرفت؛ و هر که مرا از روي خرسندي لعن کند، عذري بين او و خداوند نخواهد بود و هيچ حجّتي پيش محمّدصلي الله عليه وآله نخواهد داشت .

 بدانيد که روزي، محمّدصلي الله عليه وآله دست مرا گرفت و گفت:«هر که با اين پنج تا   بيعت کند و آن گاه در حالي بميرد که تو را دوست دارد، راه خود را [ درست] طي کرده است؛ و هر که بميرد، در حالي که تو را دشمن مي‏دارد، به مرگ جاهلي مرده است و هر عملي را هم که در اسلام انجام داده، عليه وي به حساب مي‏آيد .

 ر. ک:مرآة العقول:179 - 174:9 .

 

فرمان به دشنام گفتن به او و بيزاري جستن از وي

 

. مناقب آل أبي طالب:طبق آنچه نزد اهل علمْ ثابت شده است، ريشه دشنام گفتن به وي اين است که معاويه فرمان داد تا او را بر منبرها لعن کنند .

 ابن عبّاس در اين باره با معاويه حرف زد .

 معاويه گفت:هرگز! اين مربوط به دين است(!) و نمي‏شود آن را ترک کرد. آيا او نسبت به پيامبر خدا، متقلّب و نسبت به ابو بکر، بدگو و نسبت به عُمَر، سرزنشگر و نسبت به عثمان، خوارکننده نبود؟!

 ابن عبّاس گفت:آيا علي‏عليه السلام را بر منبرها دشنام مي‏گويي، در حالي که وي آنها (منبرها) را با شمشير خود بر افراشت؟

 معاويه گفت:اين کار را رها نخواهيم کرد تا بزرگ‏ترها با آن بميرند و کوچک‏ترها با آن، رشد کنند.  .

. الکامل في التاريخ:در سال 41 هجري، معاويه، مغيرة بن شعبه را بر کوفه گماشت. وقتي فرمان حکومت آن جا را به وي داد، وي را فرا خواند و به وي گفت:امّا بعد! تا به امروز، عصا به نام بردبار، بر زمين زده نشده بود.  خداوند حکيم، تو را بي‏تعليم کارآ ساخته است، ! مي‏خواستم چند چيز را به تو توصيه کنم؛ ولي به خاطر اعتماد به آگاهي‏ات، آنها را رها مي‏کنم؛ امّا نمي‏توانم يک توصيه را ترک کنم:بدگويي به علي و نکوهش وي، رحمت فرستادن بر عثمان و استغفار براي وي، عيبگيري از ياران علي و تبعيد آنان، و ستايش از پيروان عثمان و نزديک‏سازي آنان به خويش را ترک نکن. .

. المستدرک علي الصحيحين - به نقل از عبد اللَّه بن ظالم -:مغيرة بن شعبه در سخنراني خود، علي‏عليه السلام را دشنام مي‏گفت و سخنرانان را وا مي‏داشت که وي را دشنام بگويند .

. أنساب الأشراف:معاويه، مغيرة بن شعبه را بر کوفه گمارد و وي نُه سال، فرمانروايي آن جا را به عهده داشت. او خوش‏رفتارترينِ مردم و آسايشجوترينِ آنان بود (!)، جز آن که نکوهش علي و بدگويي به وي را رها نکرد و عيبجويي از قاتلان عثمان و لعن فرستادن بر آنان را وا نگذاشت.

. أنساب الأشراف:وليد بن عثمان بن عفّان، پسري به نام عبد اللَّه داشت که اظهار خداشناسي مي‏کرد و علي‏عليه السلام را نفرين مي‏نمود و مي‏گفت:علي، دو جدّ من (عثمان و زبير) را کشت. مادر عبد اللَّه، دختر زبير بن عوّام بود .

 او در شب عرفه، رو به هشام بن عبد الملک - که بر منبر بود - برخاست و گفت:اي امير مؤمنان! امروز، روزي است که خلفا لعن ابو تراب را در آن، مستحب مي‏شمرده‏اند .

 هشام گفت:اي عبد اللَّه! ما براي دشنام گفتن و لعن کردن کسي به اين جا نيامده‏ايم.

 

دشنامگويي به وي بر منبرها

. مناقب علي بن أبي طالب - به نقل از ابو معاويه (هُشَيم بن بشير واسطي) -:در روزگار بني اميّه، سخنرانانِ شام را در واسط   ديدم. هر گاه کسي از مردمِ آن جا مي‏مرد، سخنرانشان به حمد و ثناي خداوند مي‏پرداخت و سپس از علي بن ابي طالب‏عليه السلام ياد مي‏کرد و او را دشنام مي‏گفت .

 يک روز که کسي از مردم واسطْ مرده بود، در ميان آنان حضور يافتم. سخنرانشان برخاست و به حمد و ثناي خداوند پرداخت و آن گاه از علي‏عليه السلام ياد کرد و وي را دشنام گفت. گاوي از راه رسيد و دو شاخش را روي دو پستان وي گذاشت و او را به ديوار چسباند و آن قدر فشار داد تا او را کشت. سپس برگشت و راه خود را از بين مردم، باز کرد و هيچ کسي را کنار نزد و آزار نداد .

. مُرُوج الذهب:يکي از مورّخان، يادآور شده است که [ او خود، ] از مردي از بزرگان و انديشه‏وران و صاحب‏خِردانِ شام پرسيد:اين ابو ترابي که پيشواي شما او را بر روي منبر لعن مي‏کند، کيست؟ وي گفت:فکر مي‏کنم دزدي از دزدهاي فتنه‏گر باشد! .

. الغارات - به نقل از واقدي -:عمر بن ثابت ... سوار مي‏شد و در روستاهاي شام مي‏چرخيد و هر گاه وارد روستايي مي‏شد، مردم آن را جمع مي‏کرد و مي‏گفت:«اي مردم! علي بن ابي طالب، مردي منافق بود. او قصد داشت در شب عقبه، پيامبر خدا را [ از مرکبش] سرنگون کند. او را لعن کنيد!» .

 مردم آن روستا نيز علي‏عليه السلام را لعن مي‏کردند. سپس، وي به روستايي ديگر مي‏رفت و همين کار را انجام مي‏داد. .

 يادداشت

 علّامه عبدالحسين اميني مي‏نويسد:«معاويه و کارگزارانش بر اين کار ( نفرين کردنِ علي‏عليه السلام) ادامه مي‏دادند، به طوري که کوچک‏ترها با آن، تربيت مي‏شدند و بزرگ‏ترها با آن، کهن‏سال مي‏گشتند .

 در آغاز، شايد کساني بودند که از در پيش گرفتن چنين روش خوارکننده‏اي امتناع مي‏ورزيدند و شايد [ هنوز] براي پاره‏اي از انسان‏هاي شريف، جاي سرپيچي از آن بود؛ امّا شدّت عمل معاويه (همان «بردبارِ» در به انجام رساندن بدعت‏هاي خويش) و قدرت کارگزاران وي (همان دشمنان پست خاندان وحي، و همان جانبازان در راه تقويت اين حکومت ستمگر و جا انداختن آن بدعت زشت) گرفتاري‏ها را ريشه‏دار کرد، تا اين که بدبختي‏ها فراگير شدند و گردن‏ها در برابر آنها خَم گشتند و به دست ستمکاران، هيزم در اجاق خواري و ذلّت نهاده شد .

 دشنامگويي به علي‏عليه السلام و نفرين فرستادن به وي، در طول چهل سال، از زمان شهادت امير مؤمنان تا زمان نهي عمر بن عبد العزيز، به عنوان يک عادت پايدار، بر روي منبرها، در همه شهرهاي اسلامي، از شام تا ري، تا کوفه، تا بصره، تا پايتخت اسلام (مدينه منوّره)، تا حرم امن خداوندي (مکّه معظّمه)، تا شرق و غرب جهان اسلام و در بين همه جوامع اسلامي به اجرا در آمد .

 مردم، اين بدعت زشت را به عنوان يک عقيده پايدار، يا يک واجب مسلّم و يا يک سنّت قابل پيروي پذيرفتند و با تمام شوق و علاقه بدان روي آوردند، به طوري که وقتي عمر بن عبد العزيز از روي تجربه حکومتگري و يا اقتضاي سياست روز، مردم را از آن منع کرد، آنان پنداشتند که وي بدعتي بزرگ آورده و يا گناهي بزرگ، مرتکب شده است! .

 ر. ک:الغدير:271 - 257:10 .

 

سخنراني امام، وقتي خبر دشنامگويي به خويش را شنيد

 

. امام باقر عليه السلام:امير مؤمنان، علي بن ابي طالب‏عليه السلام، پس از بازگشت از نهروان و پس از اين که به او خبر رسيد که معاويه وي را دشنام مي‏گويد و لعن مي‏کند و ياران وي را مي‏کشد، در کوفه به منبر رفت و حمد و ثناي الهي گفت و بر پيامبر خدا درود فرستاد و از نعمت‏هايي که خداوند به پيامبرش و به وي عنايت کرده است، ياد کرد .

 آن گاه فرمود:«اگر آيه‏اي در کتاب خدا نبود، آنچه را اکنون مي‏خواهم بگويم، نمي‏گفتم. خداوند مي‏فرمايد:"وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ؛   و درباره نعمت پروردگار خويش [ با مردم] سخن گوي". خداوندا! سپاس براي توست، به خاطر نعمت‏هاي شمار ناپذيرت و [ به خاطر] برتري فراموش ناشدني‏ات .

 اي مردم! اخباري به من رسيده است، و من چنين گمان مي‏کنم که مرگم نزديک گشته است و فکر مي‏کنم که نسبت به من در ناآگاهي به سر مي‏بريد. من آنچه را پيامبر خدا در بين شما گذاشت، در نزدتان مي‏گذارم:کتاب خدا و خانواده‏ام. و خانواده من خانواده کسي هستند که او هدايتگر به رستگاري، آخرينِ پيامبران، سَرور نجيبان، و پيامبر برگزيده ... است .

 منافقان، به کينه‏ورزي عليه من شناخته مي‏شوند و خداوند، مؤمنان را با دوستي من مي‏آزمايد. اين، پيماني است که پيامبر اُمّي با من داشته که:«جز مؤمن، تو را دوست نمي‏دارد و جز منافق، تو را دشمن نمي‏دارد» .

 من، صاحب بيرق پيامبر خدا در دنيا و آخرتم. پيامبر خدا در پيشاپيش من است و من در پيشاپيش شيعيانم هستم .

 سوگند به خدا، دوستدار من تشنه نخواهد شد و دوست من نخواهد ترسيد. و من دوست مؤمنانم و خداوند عزّوجل دوست من است .

 دوستدارم را همين بس که آنچه را خدا دوست دارد، دوست مي‏دارد؛ و دشمنم را همين بس که آنچه را خداوند دوست دارد، دشمن مي‏دارد .

 آگاه باشيد! به من خبر رسيده است که معاويه مرا دشنام مي‏گويد و مرا لعن مي‏کند. خداوندا! سختگيري‏ات را بر وي شدّت بخش و لعن را بر مستحقّ آن، فرود آور! آمين، اي پروردگار جهانيان و پروردگار اسماعيل و برانگيزنده ابراهيم! تو همان ستايش‏شده بزرگ هستي» .

 آن گاه از منبر فرود آمد و بر منبر نرفت تا آن که توسط ابن ملجم - که لعنت خدا بر او باد - به شهادت رسيد.

.

 

 

4-  شکنجه کردن دوستداران او و آواره ساختن و کشتن آنان

 

. شرح نهج البلاغة:گزارش شده است که محمّد بن علي باقرعليه السلام به يکي از ياران خود گفت:«فلاني! چه قدر از قريش، ستم ديديم و بر ما چيره گشتند! و چه قدر شيعيان و دوستداران ما ستم ديدند!

 پيامبر خدا در گذشت و به مردم، خبر داد که ما سزاوارترينِ مردم [ در سرپرستي ]بر آنان هستيم. قريش، عليه ما همدست شدند تا آن که حکومت را از سر جاي خودش بيرون بردند و با همان حق و حجّت ما، بر ضدّ انصارْ استدلال نمودند. آن گاه، حکومت را دست به دست گرداندند تا اين که به ما باز گشت؛ ولي باز، بيعت ما را شکستند و عليه ما جنگ به راه انداختند؛ و صاحب حکومت (علي‏عليه السلام)، همواره در سختيِ فزاينده بود تا اين که کشته شد .

 آن گاه با پسرش حسن‏عليه السلام بيعت شد و با او پيمانْ بسته شد؛ ولي بعداً به وي نيرنگ زدند و او را تسليم کردند. عراقيان به وي هجوم آوردند، تا آن جا که خنجري در پهلويش فرو بردند و سپاهش را غارت کردند و خلخال مادران فرزندانش را بردند تا اين که با معاويه مصالحه کرد و خون خود و خاندان بسيار اندک خويش را حفظ کرد .

 آن گاه، بيست هزار نفر از عراقيان با حسين‏عليه السلام بيعت کردند؛ ولي بعداً نيرنگ زدند و در حالي که بيعتش بر گردنشان بود، بر وي خروج کردند و او را کشتند .

 پس از آن، ما اهل بيت، همواره خوار گشتيم و مورد ستم قرار گرفتيم، کنار زده شديم، اهانت شديم، محروم گشتيم، کشته شديم و ترسانده شديم، بر خون خود و خون دوستدارانمان در امان نبوديم .

 و دروغگويان منکر [ منزلت ما]، به خاطر دروغ و انکارشان، جايگاهي به دست آوردند که به وسيله آن، در هر شهري به حاکمان خويش و قاضيان جور و کارگزاران بد، تقرّب جستند و احاديث ساختگي و دروغ برايشان خواندند و از ما چيزهايي نقل کردند که نگفته بوديم و انجام نداده بوديم تا ما را در بين مردم، مبغوض سازند .

 بزرگ‏ترين و بيشترينِ اين کارها در زمان معاويه، پس از شهادت حسن‏عليه السلام بود که شيعيان ما در هر شهري کشته شدند و با اندک گمان يا اتّهامي، دست‏ها و پاها قطع شد و هر کس که از او به عنوان دوستدار ما يا مرتبط با ما ياد مي‏شد، زنداني گشت يا اموالش به غارت رفت و يا خانه‏اش ويران شد. و گرفتاري‏هاي ما، همچنان تا زمان عبيد اللَّه بن زياد (قاتل حسين‏عليه السلام) افزوده مي‏شد .

 سپس حَجّاجْ سر رسيد و هر که را خواست، کشت و با هر گمان و تهمتي آنان (شيعيان) را گرفت. کار به جايي رسيد که اگر به کسي «زِنديق» يا «کافر» مي‏گفتند، برايش دوست‏داشتني‏تر از آن بود که به وي «شيعه علي» بگويند .

 نيز چنان شد که افراد خوش‏نام - که شايد به واقع، پرهيزگار و راستگو هم بودند - در فضيلت برخي از واليان گذشته، احاديثي بزرگ و شگفتْ نقل مي‏کردند، حالْ آن که خداوند متعال، هرگز چنين فضيلت‏هايي را براي ايشان نيافريده بود و نه آنان چنين بودند و نه چنين اتّفاق افتاده بود. آنان مي‏پنداشتند که اين احاديث، حق‏اند؛ زيرا بسياري از کساني که به دروغگويي و يا کم‏پَروايي شناخته نمي‏شدند، آنها را روايت کرده بودند» .

 ابو الحسن، علي بن محمّد بن ابي سيف مدايني، در کتاب الأحداث آورده است که:پس از عام الجماعه (سال گردهمايي)، معاويه در بخش نامه‏اي به همه کارگزارانش نوشت:تعهّد [ حکومت] از کسي که چيزي از فضايل ابو تراب و خاندانش را نقل کند، برداشته است .

 پس، خطيبان در هر روستا و هر منبر، علي‏عليه السلام را نفرين مي‏کردند، از او برائت مي‏جستند و درباره او و خاندانش بد مي‏گفتند .

 کوفيان، به خاطر بسيار بودن شيعيان علي‏عليه السلام در کوفه، گرفتارترين مردم بودند. معاويه، زياد بن سميّه را بر آن جا گمارد و بصره را هم به قلمرو وي افزود. او به جستجوي شيعيان پرداخت - و او آنان را مي‏شناخت؛ زيرا در روزگار علي‏عليه السلام از آنان بود - و آنان را در زير هر سنگ و کلوخي [ يافت و] کشت، و يا ترساند. او دست‏ها و پاها را بريد، چشم‏ها را ميل کشيد، آنان را به شاخه درختان بست، طردشان نمود و از عراقْ بيرون کرد، تا جايي که در کوفه شيعه شناخته شده‏اي نمانْد .

 معاويه به همه کارگزاران خود نوشت که آنان نبايد گواهي هيچ يک از شيعيان علي‏عليه السلام و خاندان وي را بپذيرند. معاويه به آنان نوشت:در اطرافتان، شيعيان عثمان و دوستداران و وابستگان او و نيز آنان را که فضايل (برتري‏ها) و مناقب (بزرگي‏هاي) او را روايت مي‏کنند، بنگريد و آنان را در نشست‏هايتان بخوانيد و مقرّبشان بداريد و بزرگشان بشماريد و هر چيزي را که فردي از آنان روايت مي‏کند، به همراه نام وي، نام پدر و نام خاندانش برايم بنويسيد .

 آنان چنين کردند و در باب برتري‏ها و بزرگي‏هاي عثمان، بسيار نقل کردند، به خاطر اين که معاويه به آنان پاداش، لباس، هديه و زمين مي‏داد و اينها را در بين عرب و غير عرب (مَوالي) تقسيم مي‏نمود .

 اين کار به همه شهرها گسترش يافت و [ گروهي] براي به دست آوردن منزلت و دنيا، با هم مسابقه مي‏دادند. چنين نبود که يکي از مردم، پيش کارگزاري از کارگزاران معاويه بيايد و فضيلت و منقبتي براي عثمانْ نقل کند، ولي نام وي نوشته نشود و مقرّب نگردد و مورد توجّه قرار نگيرد. تا مدّت‏ها کار، چنين بود .

 سپس معاويه به کارگزارانش نوشت:درباره عثمان، حديث، بسيار شده و در هر جا و در هر کوي و ناحيه، پراکنده گشته است. وقتي نامه من به دست شما رسيد، مردم را به روايت نمودن در فضايل صحابه و دو خليفه اوّل، فرا بخوانيد و هيچ حديثي را که يکي از مسلمانان درباره فضايل ابو ترابْ نقل مي‏کند، رها مکنيد، مگر آن که در برابرش، حديثي در فضيلت يکي از صحابه همانند علي مطرح کنيد، که اين کار براي من دوست‏داشتني‏تر و چشم‏نوازتر، و در برابر استدلال‏هاي ابو تراب و شيعيانش کوبنده‏تر، و براي آنان از احاديث فضايل و مناقب عثمان، سخت‏تر است .

 نامه وي براي مردم، خوانده شد. روايت‏هاي ساختگي و بي‏پايه بسياري در فضايل صحابه نقل شد و مردم در نقل اين دستْ خبرها، کوشش بسيار نمودند و با يادکرد آنها، منبرها را آراستند. نوشته‏هايي به معلّمان بچه‏ها داده شد و آنان به کودکان و نوجوانان از اين قبيل حديث‏ها بسيار آموختند، تا جايي که اين احاديث [ ساختگي ]را همچون قرآن، ياد گرفتند و روايت کردند. آنان حتّي به دختران و زنان و خدم و حشم خود هم آموختند و سال‏ها چنين کردند .

 سپس معاويه، در بخش نامه‏اي به کارگزارانش در همه شهرها نوشت:بنگريد و هر کس را که عليه وي دليلي (مبني بر اين که وي علي و خاندانش را دوست دارد) اقامه شد، نامش را از ديوان، پاک کنيد و او را از عطا و سهمش [ از بيت المال]، محروم کنيد .

 او نامه‏اي ديگر، ضميمه آن ساخت که:هر کس به دوستداريِ اين قوم (علي و خاندانش) متّهم شد، تنبيهش کنيد و خانه‏اش را ويران سازيد .

 در هيچ جا، گرفتاري و بدبختي، بيشتر از عراق و بويژه کوفه نبود، به طوري که اگر شخص مورد اطميناني نزد يکي از شيعيان علي‏عليه السلام مي‏آمد، او وي را به اندرون خانه‏اش مي‏برد و در آن جا اسرارش را مي‏گفت و از خدمتکاران و بردگانش مي‏ترسيد و تا هنگامي که از وي براي کتمان سخن، سوگندهاي شديدي نمي‏گرفت، با وي حرف نمي‏زد .

 از اين رو، حديث‏هاي ساختگي، فراوان شد و بُهتان، منتشر گشت و فقيهان، قاضيان و کارگزاران بر همين روش، پيش رفتند .

 در اين قضيّه، قاريان رياکار و مستضعفاني که به خداترسي و عبادتْ تظاهر مي‏کردند، بيشترين نقش را داشتند. آنان احاديث بسياري ساختند تا بدين وسيله، پيش حاکمانشان بهره‏مند شوند و به مجالس ايشان نزديک گردند و به اموال، اثاثيه و منزل، دست يابند .

 اين اخبار و احاديث، کم‏کم به دست دينداراني رسيد که دروغ و بهتان را حلال نمي‏شمردند. آنان با اين پندار که اين اخبار و احاديث، درست‏اند، آنها را قبول کردند و روايت نمودند، که اگر مي‏دانستند اين رواياتْ ساختگي‏اند، هرگز آنها را روايت نمي‏نمودند و قبول نمي‏کردند .

 روزگار، چنين گذشت تا آن که حسن بن علي‏عليهما السلام در گذشت و بلا و فتنه فزون شد و هيچ کس از اين قبيل مردم ( شيعه علي‏عليه السلام) باقي نماند، جز آن که بر خون خود، نگران و يا در زمين، آواره بود .

 پس از شهادت حسين‏عليه السلام، کار، سخت‏تر گشت و عبد الملک بن مروان به حکومت رسيد. او بر شيعه سخت گرفت و حَجّاج بن يوسف را بر آنان گمارد .

 اهل عبادت و صلاح و دين، از طريق دشمني با علي‏عليه السلام و دوستي با دشمنان وي و دوستي با کساني که در بين مردم با عنوان دشمن علي‏عليه السلام مطرح بودند، پيش حَجّاج، تقرّب جستند و نيز درباره فضل و سابقه و بزرگواري ايشان (مخالفان علي‏عليه السلام)، بسيار روايت کردند و درباره علي‏عليه السلام بسيار به کوچک شمردن، عيبگيري، طعن و بدگويي پرداختند، به گونه‏اي که [ روزي، ] فردي - که گفته مي‏شود پدر بزرگ عبد الملک بن قريب اَصمعي بوده است - در مقابل حَجّاج برخاست و فرياد زد و گفت:اي امير! خانواده من درباره‏ام ستم روا داشته‏اند و مرا «علي» نامگذاري کرده‏اند. من، فقير و بيچاره‏ام و به عطاي امير، نيازمند .

 حَجّاج، به وي خنديد و گفت:به خاطر ظرافت آنچه بِدان متوسّل شدي، تو را زمامدار فلان منطقه گردانيدم .

 ابن عرفه - مشهور به نفْطويه، که يکي از محدّثان بزرگ و برجسته است - در تاريخ خود، چيزي شبيه به اين خبر را نقل کرده و گفته است که:بسياري از احاديث ساختگي درباره فضايل صحابه، در روزگار بني اميّه با انگيزه تقرّب جُستن به بني اميّه ساخته شده‏اند؛ چرا که مي‏پنداشتند بني اميّه علي رغم بني هاشم به چنين کاري علاقه‏مندند.

 

5- انگيزه سياسي در پس نيرنگ‏هاي دشمنان وي

 

. امام زين العابدين عليه السلام:مروان بن حکم گفت:در بين مردم، هيچ کس همانند يار شما (علي) از يار ما (عثمان) دفاع نکرد. گفتم:پس چرا در منبر، وي را دشنام مي‏گوييد؟ گفت:چون حکومت، جز با اين کار، سامان نمي‏يابد .

أنساب الأشراف - به نقل از عمر بن علي -:مروان به علي بن حسين‏عليهما السلام گفت:هيچ کس همانند يار شما از يار ما، دفاع نکرد .

 علي بن حسين‏عليهما السلام فرمود:«پس چرا در منبرهايتان، وي را دشنام مي‏گوييد؟» .

 گفت:چون حکومت، جز با اين کار، سامان نمي‏يابد.  .

 ر. ک:ص 453 (سخن ابن ابي الحديد درباره ناکام ماندن دشمنان امام) .

 


برچسب‌ها: بغض دشمنان از امیر المومنین, خاموش کردن نور علی
+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 2:12  توسط محمد دستان  |