7- منع عمر از بحث در آيات قرآن

و از أنس است که‌: عمر بن خطّاب به صُبَيغ کوفي در مسأله‌اي که در حرفي از قرآن پرسيده بود‌، آنقدر شلاّق زد تا خون‌هاي جاري شده از پشت او‌، از اين طرف و آن طرف تحرّک داشت‌‌.

و از زُهري است که‌: عمر صُبيغ را به واسطة کثرت سؤالش از حروف قرآن‌، به طوري تازيانه زد که خون‌هاي پشت او متحرّک بود و از اين طرف و آن طرف مي‌رفت‌‌.

غزالي در «احياء العلوم‌» ج 1‌، ص 30 گويد‌: و (عمر) بود که باب جَدَل و کلام را مسدود نمود و صُبَيغ را با دِرَّة خود زد چون در باب تعارض دو آيه از کتاب خدا سؤالي از او به عمل آورد‌. عمر او را مهجور کرد و تبعيد نمود و امر کرد تا مردم از او دوري گزينند‌. (انتهي‌)‌.

و اين صِبيغ‌‌، صُبيغ بن عَسَل است‌‌. و گفته مي‌شود‌: ابن عسيل است و گفته مي‌شود‌: صُبيغ بن شريک از طائفة بنو عسيل است‌‌.

باري عامّه اين فعل عمر را توجيه مي‌کنند به آنکه چون صُبيغ از متشابهات قرآن سؤال مي‌کرد و سؤال از آن نهي شده است‌‌، فلهذا او را بدين گونه ضرب و حبس و شکنجه و تبعيد و امر به دوري از وي تأديب کرد‌.

سيوطي در «اتقان‌» در ضمن باب عدم جواز عمل به متشابهات قرآن‌‌، دو روايت را از صُبيغ در اين موضوع ذکر مي‌کند‌: اوّل روايت دارمي از سليمان بن يسار که ما در اين بحث آن را آورديم‌‌. و دوّم روايت نافع غلام عبدالله که ما در دنبال روايت اوّل ذکر کرديم و آن را با عبارت‌: وَ في رِوايَةٍ بيان مي‌کند‌. .

و ابن کثير پس از ذکر روايت سعيد بن مسيّب که ما اينک از او ذکر کرديم‌‌، مي‌گويد‌: قصّة صُبيغ بن عَسَل با عمر مشهور است‌‌. و علّت زدن عمر وي را بدين کيفيّت آن بود که‌: إنَّهُ ظَهَرَ لَهُ مِن أمرِهِ فِيمَا يَسألُ تَعَنُّناً وَ عِنَاداً‌. واللهُ أعلَمُ‌.

«صُبيغ در پرسش‌هاي خود‌، در صدد اظهار آزمايش و خرده‌گيري و تلبيس و فهماندن به به طرف مقابل که تو چيزي را نمي‌داني بود‌. و خداوند به حقيقت آن امر داناتر است‌»‌. 

عمر سؤال از معاني و مفاهيم قرآن را منع کرد و مي‌گفت‌: مردم بايد ظاهر قرآن را بخوانند و نيز از بيان و ذکر احاديث و سنّت و سيرة رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم منع کرد و دستور داد تا استانداران او در شهرها و بلاد به مردم امر کنند تا احاديث رسول الله را براي مردم بازگو نکنند‌. و هرکس حديثي از رسول خدا نقل مي‌کرد مورد تعرّض او قرار مي‌گرفت‌‌. و شلاّق و تازيانة دستي او به قدري قوي و در زدن سريع بود که براي کسي جرأت سؤال و پرسش نگذارده بود‌، زيرا دِرَّة عُمَر (تازيانة دستي‌) طرف مقابل را نمي‌شناخت و سر و صورت و گردن و بدن را از هم تشخيص نمي‌داد‌. مسکين پرسنده به مجرّد سؤال از مسأله‌اي چنان تازيانه مي‌خورد که سر ورم مي‌کرد و از بيني و دهان خون جاري مي‌شد‌.

ابن أبي الحديد در «شرح نهج البلاغه‌» دارد که‌: دِرَّةُ عُمَرَ أهيَبُ مِن سَيفِ الحَجَّاجِ  

«تازيانة دستي عمر‌، از شمشير برّان حجّاج بن يوسف ثقفي وحشتناکتر و ترساننده‌تر بود»‌.

و دانستيم که عبدالله بن عبّاس مدّتها مي‌خواست از عمر معناي اين آيه و مصداق آن را بپرسد‌: إِن تَتُوبَا إِلَي اللهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا «شما دو نفر زن اگر به خداوند هم توبه کنيد‌، دلهاي شما از حقّ ميل کرده است‌» و جرأت نمي‌کرد‌. تا در سفر ملازم وي شد و در راه آفتابة او را برداشت و آب به دست او براي وضو مي‌ريخت‌‌. در اين حال موقع را مغتنم شمرده گفت‌: اي أمير مؤمنان مراد از اين دو زن در اين آيه إِن تَتُوبَا إِلَي الله کيست‌؟ ابن عبّاس مي‌گويد‌: عمر تأمّلي کرد و مثل اينکه از سؤال من ناخوشايند بود‌، سپس سر خود را بلند کرد و گفت‌: حَفصه و عائشه‌‌. .

و نيز دانستيم که در مسألة عَوْل‌‌، چون ابن عبّاس مسأله را براي زُفَر بيان کرد و روشن ساخت که‌: عَوْل ، باطل و غلط است‌‌، زُفَر به او گفت‌: پس چرا تو اين مسأله را در زمان حيات عمر بيان نکردي‌؟ ابن عبّاس به زُفَر گفت‌: إنَّمَا کُنتُ أهيبُهُ «من مي‌ترسم و از ابداء و آشکار کردن اين مسأله که بر خلاف گفتار و رأي عمر بود‌، بر خود نگران بودم‌»‌.

باري منع بيان احاديث رسول الله يکصد سال به طول انجاميد‌. در اين مدّت نقل احاديث ممنوع بود‌. چرا‌... و ملاحظه مي‌شود که از اين فقدان چه مصيبت بزرگي بر امّت اسلام وارد شد‌.

کتاب خدا (قرآن کريم‌) براي تلاوت کردن و تدبّر نمودن و معاني و مفاهيم آن را فهميدن است‌‌. چقدر آيه در همين قرآن ما را امر به تدبّر در آيات مي‌کند و از نفهميدن قرآن شديداً برحذر مي‌دارد‌. آن وقت اگر انسان حقّ فهميدن قرآن را نداشته باشد و حقّ پرسش از مدلول و مراد را نداشته باشد‌، اين کتاب به چه درد او مي‌خورد؟ اين کتاب که کتاب عمل است و عمل بدون علم محال است‌‌، چگونه مي‌توان به قرآن بدون فهميدن آن عمل نمود و طبق دستورات آن رفتار کرد؟

آيات متشابهات در قرآن بسيار است ولي آنها هم براي مردم است‌‌. لغو بيهوده و اشتباه در قرآن نيامده است‌‌. منتهي بايد آياتِ متشابهه را به آيات محکمه ارجاع داد و معني و مفهوم آن را از آيات محکمه به دست آورد‌. و براي اين امر‌، راسخون در علم از طرف شارع اقدس معيّن شده‌اند‌. آنان معاني متشابهات را مي‌دانند و با ارجاع آنها به محکمات حقيقت را براي مردم روشن مي‌کنند‌.

اگر بنا بود آيات متشابهه را غير از خدا کسي نفهمد و أبداً به صاحبان علم و راسخان در معارف‌‌، فهم آن داده نشود‌، در حقيقت تمام محتواي قرآن منهاي اين آيات متشابهه بود‌، با آنکه مي‌دانيم‌: قرآن مجموعة آيات محکمه و آيات متشابهه است‌‌.

البتّه عمر معاني آيات متشابهه‌‌، بلکه بعض از آيات محکمه را نمي‌فهمد و کسي هم از او توقّع فهم آن را ندارد‌. هر کس شاکله‌اي دارد‌. ظرفيّت و استعداد مخصوص به خود را دارد‌. توقّع در اينجاست که چرا بايد چنين شخصي به مسند پيامبر بنشيند؟ و بر اريکة وحي و الهام و ولايت و کتاب و اين امور باطنيّه تکيه زند؟ در حالي که از معناي ظواهر قرآن بي‌خبر باشد و در پاسخ مراجعان فرو ماند و بجاي زبان گويا و فصيح و بليغ صاحب ولايت أميرالمؤمنين عليه السّلام که واجد اين منصب است و دست پروردة اين مکتب است و شيرخوردة از پستان وحي و فهم و درايت و علم و گويندة سَلُونِي قَبْلَ أن تَفقِدُونِي‌‌، و سرايندة لَو ثُنِيَت لِيَ الوَسَادَةُ مي‌باشد . پاسخ مردم را با تازيانة سکوت و خفه شو و لال شو و مپرس و مگو و بحث مکن و روايت مکن بدهد؟

عمر معناي والذَّارِيَاتِ ذَرْوًا فَالْحَامِلاَتِ وِقرًا را نمي‌دانست و در برابر سؤال صُبَيغ فرو ماند و شرمنده شد‌. فلهذا تازيانه را بر وي نثار کرد‌. در هيچيک از رواياتي که در اين باره رسيده است‌‌، ذکر اين که عمر گفت‌: معناي والذَّارِيَاتِ بادها و فَالْحَامِلاَتِ ابرهاست‌‌، و اگر رسول خدا نمي‌گفت من هم نمي‌گفتم‌‌، نيامده است‌‌. و در روايت سيوطي و ابن کثير که از سعيد بن مسيّب با چنين عباراتي وارد شده است اين عبارات ساخته و پرداختة راوي است و خواسته است بر روي جهل خليفه سرپوشي نهد و براي تازيانه‌هاي وارده بر صُبيغ عذري بتراشد‌.

ابن کثير در بيان اين روايت‌‌، تصريح دارد که اين روايت‌‌، حديث مرفوع است و علاوه در سلسلة راويان‌‌، أبوبکر بزّاز گفته است که‌: ابوبکر بن أبي سُبَرَة سُسُت است و سعيد بن سلام از اصحاب حديث نيست و بنابراين‌‌، اين حديث ضعيف است و مرفوعه‌‌. معناي کتاب خدا را آورندة کتاب و خليفة و الاتبار او مي‌داند‌. همان کس که کتاب را در جامه‌اي پيچيد و به مسجد برد و به آن جماعت گفت‌: رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم فرموده است‌: من در بين شما کتاب خدا و عترت خودم را باقي مي‌گذارم‌‌. اين است کتاب خدا و منم عترت رسول خدا‌. عمر برخاست و گفت‌: اگر در نزد تو کتاب خدا هست در نزد ما هم مثل آن هست‌‌. فلهذا ما احتياجي به شما دو تا (کتاب و عترت‌) نداريم‌‌. أميرالمؤمنين عليه السّلام کتاب را با خود برگردانيد و گفت‌: تا روز قيامت ديگر آن را نخواهيد ديد‌.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر ۱۳۹۰ساعت 19:37  توسط محمد دستان  |